قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 1 تیر 1396 ، 02:44 ب.ظ




رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
***************

#پارت_47

عمارت شلوغ بود؛ توی این چند روز نازیلا همه اش اینجا بود؛شاهو هم شرکت نمی رفت و تمام وقتش رو با نازیلا می گذروند.

بعد از اون شبی که ساشا مست کرده بود؛دیگه ندیده بودمش؛کم تر تو جمع خانواده اش بود .

 ساعت از 12 شب گذشته بود؛نازیلا هنوز نرفته بود؛کنار شاهو نشسته بود و در مورد ماه عسلی که قرار بود برن صحبت می کردن؛شاهو یا دستش روی پای نازیلا  بود یا لای موهاش.

کتاب توی دستم بود به نوشته های ریز کتاب نگاه می کردم اما تمام حواسم پیش اون دو تا بود.

 در سالن باز شد و ساشا اومد داخل از راه رفتنش فهمیدم دوباره مست کرده؛ از جام بلند شدم و به سمت ساشا رفتم که صدای نازیلا بلند شد : 

_حالا ساشا می‌خواد با این ازدواج کنه؟ 

آره عشقم؟هر دو لنگه ی همن به درد هم می‌خورن.

دست بزرگ و تنومند ساشا رو دور گردنم حلقه کردم و دست دیگه م رو دور کمرش گرفتم
با صدای کشیده و خماری گفت:

_من خوبم.

-  میدونم فقط می‌خوام ببرمت اتاقت.

دلم نمی خواست بیشتر از این تو سالن بمونه و مضحکه ای شاهو و نازیلا بشه.

با کمک خودش بردمش؛تا خواستم از اتاق برم بیرون  مچ دستمو چسبید متعجب برگشتم که گفت :
_ می‌شه نری؟

 لحظه ای دلم براش سوخت؛روی تخت کنارش نشستم که سرش روی پاهام گذاشت دستش دورم حلقه شد چیزی تو دلم تکون خورد!
دستم و آروم لای موهای پر پشت و  مشکیش سوق دادم.

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت_48

سرش و روی پام فشار داد

گاهی دلم براش می سوخت

اصلا نمیدونستم چطور مردی هست

مثل یه سایه توی این عمارتِ

کمی که با موهاش بازی کردم که خوابش برد دستاش از دور کمرم شل شد

خوابم گرفته بود

سرش و آورم روی بالشت گذاشتم

روی صورتش خم شدم

صدای در اومد

سرم و بلند کردم که با قیافه ی عصبی شاهو رو به رو شدم

هم ترسیدم و هم تعجب کردم

از جام بلند شدم

دست به سینه کنار در ایستاده بود

با قدم های لرزون خواستم از کنارش رد بشم که هولم داد بیرون اتاق

_داری چیکار میکنی؟!

_فقط خفه شو

_ولم کن.

با پاش زد پشت پام و گفت:

_منو عصبی نکن.

تکونی خوردم

اما بی فایده بود

کشون کشون بردم ته راه رو 

کبوندم به دیوار

با دستش چونم رو گرفت فشار داد

از درد اخمی نشست روی صورتم

سرش و آورد جلو به اندازه ی یه بند انگشت با هم فاصله داشتیم

هرم نفس های داغش به صورتم میخورد

عصبی غرید

_ کی به تو گفت بالای سر اون باشی ها؟!؟

متعجب نگاهش کردم

لب زدم:

_چی میگی تو؟!

_هه من چی میگم؟؟یه کاری نکن فکتو بیارم پایین کمتر دور و بر ساشا باش.

_فکر کنم یادت رفته تا چند وقت دیگه من باهاش ازدواج میکنم

خیره نگاهم کرد

چشم هاش دو دو میزد

فشاری به هیکلش آوردم

اما از جاش تکون نخورد....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت49


_برو اونور میخوابم برم بخوابم

ولم کرد

قدمی برداشتم که گفت:

_حق نداری با اون ازدواج کنی

برگشتم نگاهی بهش انداختم

_کی این حق و به من نمیده؟!
من با هرکی دلم بخواد ازدواج میکنم

_رو اعصاب من راه نرو فهمیدی؟!
فردا میگی نه

_لازم نمیبینم به حرف تو گوش بدم
بهتره بری پیش همسر عزیزت

رفتم سمت پله ها

صداش از پشت سرم اومد

_روزگارت و سیاه میکنم

با اینکه از حرفش ترسیدم اما دیگه نه ایستادم

از پله ها پایین اومدم

رفتم سمت اتاقم

باید فردا با ساشا شرکت میرفتم

نگاهی به لباسام انداختم و یه دست لباس که مناسب شرکت باشه کنار گذاشتم

صبح بعد از خوردن صبحانه زیر نگاه های غضب آلوده شاهو سوار ماشین ساشا شدم

ماشین از عمارت بیرون رفت و بعد از چند دقیقه کنار ساختمون بزرگی نگه داشت

نگهبان زود اومد سمت ماشین و در ماشین و باز کرد
همراه ساشا سمت شرکت رفتیم

همین که وارد سالن بزرگ شرکت شدیم لحظه ای همه دست از کار کشیدن و سلام کردن

ساشا سری تکون داد و گفت:همراه من بیا اتاقم

_بله

همراه ساشا سمت اتاقش رفتیم

منشی گفت:آقا چایی یا قهوه؟!

ساشا نگاهی به من انداخت

_چی میخوری؟!

_چایی

دو تا چایی بیار اتاقم 

و در اتاق رو باز کرد...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت_50



یه اتاق بزرگ و دل باز با یه میز بزرگ و

 صندلی چرخشی مشکی چرم و یه دست مبل.

روی مبل نشست و گفت:

_بیا  بشین 

رفتم روی مبل رو به روش نشستم

پاشو روی پاش انداخت؛در اتاق باز شد و

 منشی با یه سینی چائی وارد اتاق شد و سینی رو روی میز

 گذاشت رفت بیرون

 دستش و زیر چونه اش گذاشت و گفت:

_شرکت ما یه شرکت بزرگ برند لباسه که هر سال تو شوی لباس شرکت می‌کنه کار تو فقط هماهنگی جلسات هست؛فکر نکنم اینقدر بی دست و پا باشی که این یه ذره کارو نتونی انجام بدی!

بی توجه به توضیحاتش گفتم:

_چرا خواستی بیام شرکت کار کنم؟

دستش و از زیر چونه اش برداشت و گفت :

_ انگار به تو خوبی نیومده؛هر کاری آدم برات می‌کنه دنبال دلیلی بهتره کمتر به این چیزا فکر کنی به کارات برس الانم می‌تونی بری پیش منشی اون کمی راجب کار بهت توضیح میده.

از جام بلند شدم بدون حرف از اتاق

 بیرون اومدم رفتم سمت منشی؛ کمی

 راجب کارها توضیح داد. تا بعد از ظهر شرکت بودم.

بعد از اخرین صحبتم با ساشا دیگه

 ندیده بودمش؛ کنار منشی نشسته بودم

 که ساشا از اتاقش بیرون اومد و گفت:

_بریم 

از جام بلند شدم و همراه ساشا از شرکت بیرون رفتم

نگهبان در برامون باز کرد و با یادآوری

 اینکه باید  دوباره به اون عمارت نفرین شده

 برگردم غم نشست توی دلم اما مجبور

 بودم اون عمارت آدم هاشو تحمل کنم 

 ساشا چند تا بوق زد و باغبان در های بزرگ عمارت و باز کرد....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت_51

ماشین پارک کرد و هر دو پیاده شدیم
وارد خونه شدم که چشمم به خانواده نازیلا افتاد.

 مادرش با دیدنم پشت چشمی نازک کرد 

ساشا رفت طرف خانوم بزرگ مثل

 همیشه خم شد دستشو بوسید

سلامی گفتم رفتم طرف اتاقم از نازیلا و شاهو خبری نبود

لباس هامو عوض کردم از اتاق بیرون اومدم 

میدونستم شاهو اونقدر  زهر چشم از

 خدمه ها گرفته که بمیرمم یه لیوان آب

 دستم نمی دن

برای خودم چائی ریختم و از آشپزخونه نگاهی به سالن انداختم 

 ساشا لباسشو عوض کرده بود

 یه فنجون چائی ریختم همراه یه قندون

 گز تازه توی سینی گذاشتم  رفتم سالن

   در سالن باز شد شاهو همراه نازیلا

 اومدن 

نیم نگاهی بهشون انداختم رفتم سمت ساشا سینی گرفتم طرفش با تعجب سرش و بلند کرد

 لبخندی زدم

_برات چائی آوردم.

 ابرویی بالا انداخت فنجون چائی رو برداشت

 لیوان چائی خودم رو برداشتم که نگاهم

 به نگاه عصبی شاهو افتاد روی مبل

 نشستم و آروم شروع به خوردن چائیم

 کردم.

 نازیلا با ناز از کارهایی که کرده بودن حرف می زد

 مثل اینکه تصمیم گرفته بودن یه شب

 مراسم داشته باشن

 عروسیشون توی عمارت باشه

از اینکه باید توی مراسم باشم و کلی

 حرف از دیگران بشنوم غمگین شدم

شاهو رو مبل رو به رویم نشست

پا روی پا انداخت و با تمسخر گفت : 

_کار خوش گذشت؟

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت_52


یهو مادر نازیلا گفت : 

_وا پسرم مگه این سر کار می ره؟

نگاهی به مادر نازیلا انداختم که شاهو گفت  : 

_ باید بره دیگه؛ زندگی خرج داره ما نون اضافی نداریم که هر کی از راه رسید خرجشو بدیم.

تا اومدم دهن باز کنم نازیلا با عشوه دستشو دور بازوی شاهو حلقه کرد و گفت : 

_عزیزم این آدم این قدر مهم نیست که داریم راجبش حرف میزنیم ما حرف های مهم تری داریم.

دیگه تحمل نداشتم از جام بلند شدم گفتم :

_این نه ویدیا 

پوزخندی زدم و ادامه دادم

_حتما خیلی مهمم که ذهن ایشون رو 

با ابرو اشاره ای به شاهو کردم 

_ در گیر کردم .

نازیلا عصبی شد و گفت :  

_هه تو تا...

اومد ادامه بده دستی تکون دادم و خونسرد گفتم :

_من وقت اضافه ندارم برای حرف های بی سر و ته دیگران.

هیچ کس هیچ حرفی نمی زد. 

خواستم برم طرف اتاقم که نازیلا گفت :

_ چرا هیچی بهش نمیگی؟

_تو خودتو ناراحت نکن اون ارزشی نداره .

حرفی که نازیلا زد مثل خنجر توی قلبم فرو رفت.

_راست می‌گی عزیزم دختره ی هرزه ، هرجائی رو چه به حرف زدن با ما.
  
دستم و مشت کردم و با بغض وارد اتاقم شدم 
 سرم و بلند کردم 

_خدایا تو می‌دونی دارم تقاص گناه نکرده رو پس میدم

تا موقع شام از اتاق بیرون  نرفتم
موقع شام یکی از خدمه ها امد و گفت:

_آقا میگن برای شام بیاین.

از جام بلند شدم و از اتاق  اومدم بیرون

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت53


همه دور میز نشسته بودن

رفتم روی صندلی خالی کنار ساشا نشستم

شاهو و نازیلا رو به رومون نشسته بودن 

همه توی سکوت شام خوردیم

بعد از شام قرار شد کارت هایی که نوشته بودن و فردا پخش کنن

برای پس فردا شب که مراسم بود

خسته رفتم سمت اتاقم

کاش جایی رو داشتم میرفتم و شب مراسم نمیموندم

اما میدونم همچین اجازه ای و بهم نمیدن

صبح زود بیدار شدم

بعد از آماده شدن از اتاق بیرون اومدم رفتم سمت آشپزخونه

برای خودم صبحانه آماده کردم که ساشا وارد آشپزخونه شد

_میخوری؟!

نگاهی به صبحانه انداخت

_یه لقمه

لقمه ای و درست کردم

از جام بلند شدم

رفتم طرفش رو به روش ایستادم

خم شد و لقمه ی توی دستم و تو دهنش کرد

لحظه ای نگاهمون بهم گره خورد

محو رنگ چشماش شدم

گفت:

_من بیرون منتظرتم

سرم و پایین انداختم

ساشا از آشپزخونه بیرون رفت

رفتم سمت میز و لقمه ای درست کردم و خوردم

کیفم و برداشتم

برگشتم که به کسی برخورد کردم

سرم و بلند کردم تا بگم چرا نرفتی که حرف تو دهنم موند

شاهو پوزخندی زد گفت:

_چطوری؟!

کمی عقب رفتم که به میز خوردم

قدمی که برداشته بودم و پر کرد

با صدایی که لرزش داشت گفتم:

_میشه بری اونور؟!

هر دو پامو وسط پاش اسیر کرد

خم شد روم گفت:

_نخوام برم چی؟!

نگاهم و جای دیگه ای دوختم

عصبی چونم رو گرفت....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت54


و صورتم و طرف خودش گرفت

_وقتی دارم حرف میزنم خوش ندارم نگاهت جای دیگه ای باشه
فهمیدی؟!

_من هرکاری دلم بخواد میکنم

زد تخت سینه ام

بالا تنم خورد به میز

دستشو گذاشت روی گلوم

خم شد روی صورتم

هرم نفس های عصبیش میخورد به صورتم

_برای من منم منم نکن فهمیدی؟!
بخوام اراده کنم همین الان زیر خوابم باید بشی 
تو که نمیخواد مثل اون روز تو زیر زمین مثل مار به خودت بپیچی

نگاه نفرت باری بهش انداختم

دستشو گذاشت روی بالا تنه ام و فشاری داد

از درد آخی گفتم

پوزخندی زد ولم کرد

_گمشو از جلو چشمام

کیفم و برداشتم و با سرعت از آشپزخونه بیرون اومدم

_عوضی عوضی

تند از ساختمون خارج شدم

ساشا توی ماشین بود

رفتم و سوار ماشین شدم..ِ...

یه روزه دیگم بدون اتفاق خاصی توی شرکت گذشت

غروب به خونه برگشتیم

همه جارو چراغونی کرده بودن

فردا شرکت نمیرفتیم

استرس فردا شب و گرفتم

میدونستم مامان بابا نمیان

تا صبح با ناراحتی و دل نگرونی توی اتاقم راه رفتم

هیچ دوستی توی این عمارت لعنتی نداشتم

نگاهی به لباس های توی کمد انداختم

نگاهم به پیراهن بلندی افتاد ..ِِ...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت55

 پیراهن بلند گیپور قرمز آستین های تور و پشتش تا کمرم باز بود

رنگ قرمزش به پوست سفیدم می اومد

خوشحال از اینکه لباس مناسبی پیدا کردم لبخندی زدم

دوست داشتم امشب بدرخشم

برای صرف صبحانه از اتاقم بیرون رفتم

سالن شلوغ بود و کلی خدمتکار مشغول کار کردن بودن

نگاهی به اطراف انداختم اما خبری از بقیه نبود

شونه ای بالا انداختم

صبحانه مختصری خوردم

رفتم و اتاقم دوش گرفتم

حوله رو دور موهام پیچوندم تا نم دار بمونه و حالتشو از دست نده

روی تخت نشستم

هنوزم حولم دورم بود

نگاهی به لباسم انداختم و

با صدای بلند خندیدم

اشک توی چشم هام حلقه زد

دوباره خاطرات چند ماه پیش جلو چشمام زنده شد

فکر میکردم خوشبخت ترین زن دنیا می شم

لب پایینم لرزید و اشک از چشم هام سرازیر شد

خیره ی دیوار رو به روم شدم

امشب اینجا جشن بود،شب عروسی آقای عمارت

لابد بازم زن ها پشت در می ایستن و با گرفتن دستمال بکارت نازیلا کل میکشیدن

با حرص اشکامو پاک کردم

از جام بلند شدم

که در اتاق باز شد

با ترس دستمو روی بالا تنم گذاشتم و به در چشم دوختم

با دیدن ساشا هم خیالم راحت شد و هم هول کردم

نمیدونستم چیکار کنم

نگاهی به سر تا پام انداخت

نگاهش یه جوری بود

انگار گنگ بود..ِ..

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت56


دستم رفت سمت زنجیر گردنم

_کاری داشتی؟!

به خودش اومد

_آره بیا اتاقم

_باشه باشه میتونی بری

درو بست

نفسم و آسوده بیرون دادم که نگاهم به خودم توی آیینه افتاد

با دیدن وضعم یکی زدم توی سرم

حوله ی سفید کوتاه تا زیر باسن

تمام هیکلم پیدا بود

سری تکون دادم 

لباسی پوشیدم 

حوله ی دور موهامو دست نزدم

از اتاق بیرون اومدم

پا تند کردم رفتم طبقه ی بالا

پشت در اتاق ساشا ایستادم

چند ضربه به در زدم 

اما کسی جواب نداد

مجبور دستگیره رو پایین دادم

سرم و آروم داخل کردم

اما نبود

وارد اتاق شدم

در و بستم

نگاهی به کل اتاق انداختم

اما بازم پیداش  نکردم

تا اومدم دهن باز کنم در حموم باز شد

بوی شامپو و صابون خوشبو خورد به مشامم

سرم و چرخوندم

اما با دیدن ساشا قلبم یهو انگار ایستاد

حوله ی کوچکی دور کمرش بسته بود

بالا تنش لخت بود و قطرات آب هنوز روی بازوش بودن

محوش شدم  که با صدای سرفه اش به خودم اومدم

خجالت زده سرم و پایین انداختم

_گفتی بیام اتاقت کارم داری

قدمی برداشت

و از حموم فاصله گرفت

رفت سمت میزه اینه  گفت:

_میخوام برام لباس آماده کنی

_من؟

چرخید طرفم

_مگه جز تو کسی دیگه ای هم هست؟؟

چرا یهو اخلاقش عوض شد؟

شونه ای بالا انداختم و بدون حرف رفتم سمت کمد بزرگ لباس هاش

در کمد و باز کردم و نگاه سرتاسری به داخلش انداختم....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت57


_نمیدونستم سلیقه اش چطوره...

انگشتمو به دندون گرفتم و به کمد چشم دوختم 

که یهو احساس کردم کسی پشتمه

چرخیدم که تو سینه ی ساشا رفتم 

 ناخودآگاه دستمو روی سینه ای لختش  گذاشتم

بدنش خیلی گرم بود

 لپام گل انداخت 

سرم و بلند کردم

 کاملا تو بغلش بودم

نگاهم به نگاهش گره خورد

دستم و آروم از روی سینه اش برداشتم

 قدم دیگه ای برداشت که به کمد چسبیدم و ساشا به من...

نمیدونستم چیکار کنم

 انگار هل شده بودم

دستش از پهلوم رد شد 

 نمیدونستم میخواست چیکار کنه

 سرش خم شد 

 شوک زده به حرکاتش نگاه می کردم که سرش و بلند کرد با دستش چیزی رو  بهم نشون داد

_اینو میخاستم بردارم تو به کارت برس

و رفت سمت آینه 

دستی روی گونه های ملتهبم گذاشتم 

قلبم هنوز تند می زد و گرمی بدنشو هنوز حس می کردم

چقدر این مرد عجیب بود 

نفسم رو بیرون دادم و بعد از کلی کلنجار رفتن کت و شلوار خوش دوخت قهوه ای سوخته ای با پیراهن سفید و کروات از رگال برداشتم 

یه جفت کفش هم ست کردم 

روی تخت گذاشتم 

ساشا روی صندلی نشسته بود 

_لباسو گذاشتم

_خوبه بیا موهامو سشوار بگیر

رفتم طرفش سشوار و به برق زدم 

خم شدم سشوار و بردارم که حوله از دور موهام افتاد

 سرم و بلند کردم موهام پخش شدن

دوباره خواستم خم بشم که موهام به چیزی گیر کرد 

 سرم بلند کردم تا ببینم موهام به چی گیر کرده که دیدم به زنجیر گردن ساشا گیر کرده

همونطور حالت خم روی ساشا خم شدم گفتم :

_الان جدا میکنم...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت58


گرمی نفس هاش به گردنم میخورد

دستام کمی میلرزید

موهامو از لای قفل زنجیر باز کردم

اومدم فاصله بگیرم که صدای در اتاق اومد

متعجب چرخیدم با دیدن شاهو شوک زده شدم

نگاه عصبی به من و ساشا انداخت

یهو دست ساشا دور کمرم حلقه شد و کشیدم تو بغلش

پشت سرم ایستاد از پشت کامل توی بغلش بودم و دستش دور شکمم حلقه شد

_کاری داشتی؟!

شاهو پوزخندی زد گفت:

_انگار بد موقعه مزاحم شدم

و با خشم نگاهم کرد

دست دیگه ی ساشا روی شونم نشست

شاهو گفت:تو که وسط راه کم میاری پس وسوسش نکن

چرخید از در رفت بیرون درو محکم کوبید

منظورش چی بود؟!

روم نمیشد از ساشا بپرسم

ساشا عصبی ازم جدا شد گفت:برو بیرون

برگشتم که پشتشو بهم کرد و عصبی دستی به گردنش کشید

تا خواستم چیزی بگم دستی رو هوا تکون داد

_برو بیرون

فهمیدم عصبیه 

اما نمیدونستم حرف شاهو انقدر روش تاثیر داشته

از اتاق اومدم بیرون

شاهو دست به سینه به دیوار تکیه داده بود

قدمی عقب برداشتم که از دیوار فاصله گرفت گفت:
_چیه نتونست راضیت کنه؟!
عیب نداره من از خود گذشتگی میکنم و قبل اینکه با همسر عزیزم باشم یه ساعتی و با تو میگذرونم
یه حالی بهت داده باشم

ابرویی بالا انداخت

_چطوره؟!

با نفرت نگاهی بهش انداختم که مچ دستم گرفت....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت59


کشیدم سمت اتاقی که حتی یه شب کامل هم توش نبودم

پرتم کرد تو اتاق در و بست

همینطور که می اومد طرفم و دکمه های پیراهنشو باز میکرد عقب عقب رفتم

نگاهی به اطرافم انداختم که گفت:

_بهت گفته بودم حق نداری بری سمت ساشا نگفته بودم؟!
اما تو توی بغل اون جولون میدی
بدبخت اون اگه میتونست زنی رو راضی نگه داره تا این سن مجرد نمیموند
ساشا فقط به درد همون شرکت میخوره تا خر حمالی کنه
اما من خوب میتونم زنا رو راضی نگه دارم

پیراهنشو پرت کرد طرف تخت

قلبم تند تند میزد

میدونستم از این مرد هیچی بعید نیست

باید کاری میکردم

نگاهم به مجسمه ی روی میز کنار تخت افتاد

برش داشتم

پوزخندی زد

_میخوای خودکشی کنی؟؟

با صدای لرزونی گفتم:

_دستت به من بخوره خودمو می کشم

_بچه میترسونی؟؟بندازش

_نمیندازم

اومد طرفم

ترسیده پرتش کردم طرفش خورد به بازوش و افتاد زمین هزار تیکه شد

دستشو روی بازوم گذاشت

پا تند کردم سمت در که موهام از پشت کشیده شد

انقدر محکم کشید که پرت شدم روی زمین

صدای آخم بلند شد

اومدم بلند شم که پاشو گذاشت روی سینم و فشاری داد




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر