قادر رنجبر نظرات شنبه 4 شهریور 1396 ، 08:41 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۱۷.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۷]
#قسمت_51

اما اوپراتور گفت : مشترک مورد نظر خاموش میباشد ! 

لعنتی لعنتی . سرمو زیر پتو کردم . 

دلم میخواد دیگه نرم داروخونه از شایسته متنفر بودم . 

وای خدا دارم دیوونه میشم اگه کار اون نیست پس کار کیه ؟؟ وای خدا ! 

توی خودم بودم که صدای هلنا اومد

 :+ اخه به توام میگن دختر عمو بی معرفت  حالا تنها تنها میری تولد ؟!

سرمو از زیر پتو بیرون آوردم . 

- آخه تو دیگه با از ما بهترون میپری تحویل نمیگری 

+ برو گمشو بیشعور تو به من گفتی ؟؟ حالا ببینم خوش گذشت ؟؟

- هعی بگی نگی بد نبود ، تو چطوری ؟؟

هلنا اومد کنارم و روی تخت نشست 

+ بابا میگه باید عروسی رو جلو بندازیم ، به خاطر حال عزیز . 

- این خوبه که تو چرا ناراحتی . 

+ آخه هنوز آمادگی ندارم . 

- برو بابا انگار آمادگی میخواد یه بکش پایین بکش بالا . 

یهو هلنا با بالشت زد تو سرم . 

+ بی شعور نفهم بی تربیت ، خجالتم نمیکشه . 

- واه دروغ میگم ؟؟

+ خفه شو .

- ای جان الآن خجالت کشیدی ، برو هیوارو رنگ کن معلوم نیست تاحالا چند تا لب گرفتی . 

+ سایــــنـــــــــــا

- درد ساینا کر شدم 

خندیدو دیگه چیزی نگفت .

تا بعد از ظهر هلنا خونمون موندو همه باهم رفتیم بیمارستان و عزیزو مرخص کردیم . 

البته بابا اجازه نداد ما بالا بریم و مجبورمون کرد تو ماشین بمونیم . 

هنوز هم کمی زیر دلم درد می کرد . 

مامان و بابا ، عزیزو آوردن .

 تند از ماشین پیاده شدم و کمک عزیز کردم . 

خداروشکر سکته ی خفیفی کرده بودو باید مراقبش می بودیم . 

جای نگرانی نداشت !

رمان احساس اشتباهی, [۱۷.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۷]
#پارت_52

عزیزو برای استراحت اتاق خودم بردم . 

- عزیز خوشگلم روی تخت دراز بکش دیگه غصه نخوریا دورت بگردم . 

عزیز دستمو گرفت

 + تو برام خیلی عزیزی ساینا میفهمی ؟؟

خم شدم و  بوسیدمش . 

- شما هم برای من عزیزین عزیز مهربونم ، حالام استراحت کنین . 

قرار شد عزیز چند روزی  خونه ی ما بمونه تا حالش بهتر شه . 

صبح زنگ زدم داروخونه صدای شایسته پیچید تو گوشی 

 _ بفرمایین 

- سلام آقای شایسته . 

لحظه ای صداش نیومد . 

- آقای شایسته .....

_ بفرمایین

- خواستم بگم چند روزی نمیتوتم بیام . 

_ دلیل نیومدنتون ؟؟

- خصوصیه اگه مشکلی داره استعفا میدم . 

_ چند روز بیشتر نشه ..... روز خوش...!

و تق صدای قطع شدن گوشی اومد . 
 
نگاهی به گوشی انداختم مردک دیوانه . 

چند روزی بود که خونه نشین شده بودم .

صبح تا شب کنار عزیز مینشستم و به آینده ای که خراب کرده بودم فکر میکردم . 

شب همه خونه ی ما جمع بودن . عمو و عمه فیروز ...! 

کمی کمکم مامان کردم ، 

عمو اینا اومدن . 

- سلام زن عمو هلنا کو . 

+ با رهام بیرون بودن میان عزیزم . 

لبخندی زدم و چیزی نگفتم . 

هیوا اومد تو و با نگاهش دنبال سامان بود . 

زدم پشت سرش . 

- هیوا خانوم اگه دنبال اونی که تو دلته داری میگردی هنوز نیومده ! 

+ واه ساینا حالت خوبه ؟؟؟

- من خوبه تو چطوری ؟؟؟؟ خودتم به اون راه نزن منم گوش مخملی نیستم . 

هیوا لپاش گل انداخت 

گفت :وای ساینا خیلی تابلویی . 

- نه عزیزم من خیلی زرنگم . 

+ گمشو . 

- هوی هوی من خواهر شوهرتما باید دوبله منو احترام بزاری ..........

رمان احساس اشتباهی, [۱۷.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۷]
#پارت_ 53

تو دلت میاد زنداداش خوشگلت و  اذیت کنی 

اوه اوه چه زودم خودشو به پاچه ی مابست
هیوا پشت چشمی نازک کرد .

صدای زنگ اپارتمان بلند شد .

رفتم سمت در هلنا و رهام پشت در بودن

 نگاهم به چهره خندون و دستای حلقه شدشون افتاد 

لبخندی زدم . 

به عروس و دوماد از اینورا 

هلنا اومد تو

 گفتم بهتون افتخار بدیم خونتون منور شه  

بله بله صد درصد عزیزم خم شدم بفرمایید فرش قرمز پهن کردم 

رهام خندید و خیلی ناگهانی لپمو کشید

 گفت :میدونستی خیلی دختر شادی هستی ؟

دستمو روی لپم کشیدم و با اینکه تو دلم غم بود گفتم :تو که منظورت به منگول بودن نیست؟

نه بابا این چه حرفیه؟

_خداکنه و گرنه منگول زنته 

هلنا لگدی به باسنم زد 

آخ آخ هلی عوضی زدی صافش کردی

جووون اینی که من میبینم به این زودیا صاف نمیشه 

بی شعور خفه شو رهام پشت سرته

برگشت لبخند دندون نمایی زد و گفت:روحی جونم تو چیزی شنیدی؟

رهام دستاشو دور کمر هلنا حلقه کرد و بوسه ای روی گونه اش زد نه عشقم من چیزی نشنیدم 

با دیدن صحنه ی عاشقونشون قلبم فشرده شد .

دوباره با تظاهر گفتم :ایی جمع کنید لوس بازیاتونو 

بعدش هلی خانوم یادم باشه منم رهام و روحی صدا کنم 

و دیگه به جیغ جیغای هلنا توجه نکردم و زود ازشون دور شدم

  سمت بقیه اومدم 

مامان خندید باز تو هلنارو اذیت کردی؟

واه مامان مگه بچه ام

رمان احساس اشتباهی, [۱۷.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۷]
#پارت_54

تو که راست میگی دخترم  

موهامو پشت گوشم زدم و خندیدم
 
با اومدن سامان و هیراد جمعمون کامل شد بحث به جشن هلنا و رهام کشیده شد

عمه فیروزه گفت :هفته اینده پرهام برمیگرده 

و انشالله عروسی این دوتا گل و میگیریم
 
تا اخر شب عمه و عمو اینا موندن و از هر دری صحبت کردیم

هلنا از خرید ها و عکس هایی که گرفته بود حرف زد

هیوام که غرق سامان بود 

فقط این وسط خدا میدونست تو دل من چی میگذره 

و خندیدم  از گریه بدتره 

عزیز رو به بابا کرد

محمد فردا منو ببر خونه ام 

کجا عزیز جون اینجا مگه بهت بد میگدره ؟

عزیز قربونتون بشه نه ولی من تو خونه های اپارتمانی نفسم میگیره 

بابا من یه مدت برم پیش عزیز ؟

بابا نگاهی بهم انداخت 
نمیدونم بابا

قبول کن دیگه بابا به داروخونه هم نزدیکه 

من حرفی ندارم باشه

خوشحال گونه بابا رو بوسیدم

 اخر شب همه رفتن و قرار شد بابا فردا عزیز و ببره خونه اش و من از داروخونه برم خونه عزیز 

تمام شب تو جام غلط زدم و به این چند روز سختی که گذروندم فکر کردم 

صبح زود از خواب بیدار شدم و کمی از لباسام و لوازم لازمم رو توی چمدون گذاشم

و پشت ماشین بابا جا دادم دستامو تو کت پاییزم کردم و دوباره بغض نشست توی گلوم 

هیچکس نبود تا این درد بی درمون و باهاش درمیون بزارم

سوار مترو شدم 

نگاهی به داروخونه انداختم از این داروخونه متنفر بودم

 اما میدونستم از اینجا بیام بیرون دیگه کار پیدا نمیکنم

و باید خونه نشین بشم 

با قدم های نامتعادل رفتم سمت داروخونه

همین که وارد داروخونه شدم 

  نگاهم به شایسته افتاد....

رمان احساس اشتباهی, [۱۷.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۷]
#پارت_55

یاد اون روز و اینکه منو بدون لباس دیده بود سرمو پایین انداختم . 

رفتم تو اتاق و روپوش سفیدم رو پوشیدم . 

اومدم بیام بیرون که محکم به کسی خوردم . 

سرم و بلند کردم با دیدن شایسته قدمی عقب برداشتم

قدمی جلو گذاشت . 

+ خوبید خانم نستو؟

- ممنون 

+ اون آدم و پیدا کردین ؟؟؟؟ 

- نه خیر 

خواستم از کنارش رد بشم که کنار گوشم گفت :  قرص ضد بارداری خوردی ؟؟؟؟ 

شاید حامله بشی ادم مست که نمی فهمه باید  جلوگیری کنه ! 

با این حرف شایسته ترسیده نگاهی بهش انداختم که یکی از ابروهاشو بالا انداخت و از

 اتاق بیرون رفت . 

دست و پام سر شد . 

تند رفتم سمت قفسه ها و چند تا قرص اورژانسی برداشتم . همشونو خوردم . 

لعنتی چرا یادم نبود ! 

با سردرد به سرکارم برگشتم . 

و تا ظهر سعی کردم چشمم به چشم شایسته نیفته . 

ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ

روزها همینطور از پی هم می اومدن و میرفتن .  

تمام شبانه روز فکرم پیش آینده ی نامعلومم بود . 

تو اتاق دراز کشیده بودم که مامان وارد اتاق شد . 

+ ساینا پرهام برگشته ایران نمیای بریم دیدنش ؟؟؟

- نه مامان ، خسته ام شما برین . 

+ باشه عزیزم . 

- راستی مامان . 

+ جونم 

- من فردا خونه عزیز میرم . 

+ تو ام که همش خونه عزیزی . 

- چیه مامان خوشگلم حسودیت میشه ؟!

مامان خندید 

+ حرفم به تو زده نمیشه 

و از اتاق رفت بیرون . 

تو تختم جابه جا شدم ،

 هیچ علاقه ای به دیدن پرهام نداشتم . 

ظهر بعد از تموم شدن کارم وسایلامو جمع کردم و با تاکسی به خونه عزیز رفتم . 
خونه ای عزیز تا داروخونه خیلی فاصله نداشتن 
زنگ بلبلی عزیزو زدم . چند دقیقه نشده بود که در باز شد . 

 تا کمرم خم شدم ، گفتم : سلام بر بانوی زیبای شرقی ....

رمان احساس اشتباهی, [۱۷.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۷]
#پارت_56

+ اما من بانو نیستم .....! 

با شنیدن صدای مرده غریبه ای تند سرمو بلند کردم . 

- ببینم تو کی هستی نکنه عزیزو کشتی ؟؟؟؟

آره ؟! 

اعتراف کن ، الان زنگ میزنم پلیس و دستمو توی کیفم کردم که دستمو گرفت و کشید . 

پرت شدم توی بغلش ! 

با پاش به در زدو در بسته شد . 

- ولم کن ببینم ...! 

دستاشو دور کمرم محکم کرد . 

+ تو باید ساینا باشی ؟! 

- خودت کی هستی هاااا ؟؟؟ دزد ؟

+ دزد چیه ؟؟ من پرهامم ! 

- پرهام کدوم خریه ؟؟؟؟

+ دختره ی بی ادب . 

ولم کرد . 

داد زدم - عزیز بیا دزدو گرفتم . 

و محکم مچ دست پرهامو چسبیدم . عزیز مهربونم بگو زنده ای . 

+ دستمو ول کن روانی ! 

- اه الان بهت نشون میدم آقا گرگه ، 

خونه یه پیرزن اومدن ینی چی ؟؟؟؟

شنل قرمزی اومده اونم از نوع آپدیت شدش . 

پرهام چپ چپ نگام کرد . 

عزیز اومد بیرون __ چی شده ساینا انقدر جیغ جیغ میکنی . 

- دزدو گرفتم عزیز ! 

عزیز زد تو صورتش __وا خدا مرگم بده . کوووو ؟؟؟؟؟ 

- ایناها این شازده !

عزیز نگاهی به من کردو بعد به پرهام ، گفت  : __ذلیل مرده این پرهام پسر عمته دزد چیه

 دستشم ول کن . 

دست پرهام و ول کردمو گفتم - زبون نداری بگی پرهامی ؟؟؟؟؟

+ بدهکارم شدم ، نگفتم پرهامم ؟! 

- نه باید میگفتی پسر فرنگی هستی من چه بدونم ؟؟

__ بیا برو تو ساینا کمتر آبرو ریزی کن . 

+ عزیز نو که اومد به بازار کهنه شده دل آزار ، آره ؟؟؟؟

__ ور پریده برو لباساتو عوض کن کم حرف بزن . 

- چشم عزیزکم ! 

و رفتم سمت خونه . 

وارد اتاقی که همیشه با هلنا میخوابیدیم شدم و مانتو مقنعه ام رو در آوردم.......

رمان احساس اشتباهی, [۱۷.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۷]
#پارت_57

نگاهی به تیشرت سفید تنم انداختم ، موهامو با کلیپس بالای سرم جمع کردم . 

از اتاق بیرون اومدم .

پرهام روی تشک چهارزانو نشسته بود ،

از طرز نشستنش ، خنده ام گرفته بود . 

نگاهی به سر تا پام انداخت و 

گفت : دخترای ایرانم بد نیستنا ؟! 

چپکی نگاهش کردم : - چشاتو درویش کن اینجا اروپا نیست . 

+ به خاطر همین چشمام درویش نمیشن . 

رفتم سمت آشپزخونه . 

- عزیز ناهار چی داری ؟؟

__ اشکنه .

- اه عزیز .....!

__ چیه ؟؟؟ پرهام دلش واسه اشکنه های عزیزش تنگ شده بود .

+ ایش ، نیومده جای مارو گرفت . 

دستی نشست روی شونم . 

سرمو بلند کردم . 

که نگاهم به پرهام افتاد و با فاصله ی کمی پشت سرم ایستاده بود . 

گرمی دستش روی شونه ام آزار دهنده بود . 

شونه ام رو تکون دادم که بیشتر بهم چسبید ، 

لب زدم - برو اونور ببینم .

کنار گوشم آروم 

گفت : + نه جام خوبه ! 

با آرنجم زدم تو شکمش که صدای آخش بلند شد 

__ عزیز گفت :چی شد .؟

+ هیچی نشد . 

- عزیزکم با دیدن اشکنه ذوق مرگ شده . 

نیشکونی از پهلوم گرفت . 

- بی شعور ! 

+ حقته . 

رفتم کمک عزیز  و با هم سفره رو پهن کردیم . 

انقدر گرسنه ام بود که تند تند شروع به خوردن کردم 

+ اینجور که تو میخوری در آینده باید تمام عمرتو رژیم بگیری و گرنه شوهر گیرت نمیاد . 

- کی خواست شوهر کنه ؟؟

چشمکی زد . + ینی تو دلت نمیخواد شوهر کنی ؟؟؟

- اشتهام کورد شد ، نه نمیخوام . 

ابرویی بالا انداخت و چیزی نگفت . 

+ مرسی عزیز خوشمزه بود . 

__ چرا نخوردی ؟؟؟؟ 

+ گفتم یه موقع شازده گرسنه نمونه و سوء تغذیه نگیره. 

__ واه مادر !

رمان احساس اشتباهی, [۱۷.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۷]
#پارت_58

- واه مادر نداره عزیز جونم . 

و پشت چشمی واسه پرهام اومدم . 

خندید گفت :خلم که هستی ؟!

لیوانو بردم بالا ، عزیز خندید . 

- من میرم یکم بخوابم ، عزیز جون باشه ؟! 

__ لازم نکرده ببینم . 

- یعنی چی عزیز ؟؟؟؟؟

__ اون بالشتو بده تا بگم .

بالشت عزیزو بغلش دادم . 

عزیز بالشتشو کنار سفره گذاشتو دراز کشید . 

متعجب نگاهی به عزیز انداختم . 

__ سفره رو با پرهام جمع کنید ، ظرفارو هم بشورین

 بزارید سر جاش ، چایی تون دم کشید بیدارم کنید . 

+ جان چه اکتیو شدی عزیز . 

__ کمتر حرف بزن سرو صدام نکنین . 

پرهام از خنده غش کرده بود . 

+ عزیز من مهمونما ، ساینا تنها بشوره . 

__ مهمونی تموم شد بدویید با هر دوتونم .

و به پهلو شد و دستشو زیر سرش گذاشت . 

- اونجوری نگام نکن پاشو اینارو جمع کنیم ظرفارو بشوریم . 

پرهام از جاش بلند شد . ظرفارو بردم آشپزخونه ، 

پرهامم بقیه وسایلارو آورد . 

پیش بندو بستم . 

- خوب کف مالی میکنی یا آب میکشی ؟؟؟؟

+ کف مالی میکنم ، آخه کلا تو کار مالیدن ماهرم ...! 

چشم غره ای رفتم و پشت سینگ وایستادم ، با فاصله کمی کنارم ایستاد . 

سرمو بلند کردم ، تا شونش بودم . 

سوالی نگام کرد . بدون حرف سرمو چرخوندم . 

اسکاجو  کفی کرد . شروع به کف مالی کرد . 

تند تند آب کشیدم که گونم خیس شد ، 

سرمو بلند کردم . 

دست کفیشو کشید روی دماغم . 

دستمو آوردم بالا . 

- نکن ....

خندیدو دستشو رو گونم کشید .

دستمو پر از آب کردم و پاچیدم تو صورتش . 

یهو دستمو گرفت و پیچوند ، یه دور چرخیدم و از پشت تو بغلش فرو رفتم . 

هردو دستمو محکم با یه دستش روی شکمم قفل کرد . 

سرشو روی شونم کنار گوشم گزاشت .....




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر