قادر رنجبر نظرات سه شنبه 7 شهریور 1396 ، 06:36 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۱۷.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۷]
#پارت_59

هرم نفس های داغش به گردن و گوشم میخورد . 

- ولم کن ! 

+ اگه نکنم ؟؟

تو بغلش تکونی خوردم که محکم تر گرفتتم . 

- تا من نخوام نمیتونی بری . 

+ بچه پررو . 

- چرا خیسم کردی ؟؟؟

سرمو چرخوندم که نگاهمون باهم تلاقی کرد .

هردو خیره ی هم شدیم . 

سرش اومد جلو نگاهش سر خورد روی لبام نشست . 

قلبم تند شروع به تپیدن کرد . انقدر شوکه شده بودم ک بی هیچ عکس العملی تو بغلش 

موندم . 

سر اونم هر لحظه خم میشد . 

حالا به اندازه یه بند انگشت بیشتر فاصله نداشتیم . 

یهو خندید 

گفت - گوشه ی لبتم کفیه .

به خودم اومدم و با پام کوبیدم رو پاش . 

- آخ وحشی چیکار میکنی ؟؟؟

+ خوشت میاد هعی به دیگران بچسبی . 

- دلتم بخواد پسر به این خوشتیپی بهت بچسبه . 

+ برو بابا . 

رفتم سمت سماور و زیرشو روشن کردم ، 

نگاهم به حیاط افتاد که خزان برگ های درخت هارو رنگی کرده بود . 

محو حیاط بودم که یهو صدای رعد و برق بلند شد ، 

جیغی کشیدم . 

از بچگی از رعدو برق میترسیدم . 

یهو تو بغل گرمی فرو رفتم ، 

با صدای آرومی گفت - هیس چیزی نیست ، رعدو برقه ! 

همینطوری میلرزیدم ، با دستام یغشو چسبیدم و بیشتر سرمو و توی سینه اش فرو کردم . 

با آرامش روی موهامو دست میکشید . 

از این کارش حس خوبی پیدا کردم . 

بعد از چند دقیقه گفت : تموم شد ...! 

تکون نخوردم که خندید 

+ چیه از بغل من خوشت اومده ؟؟ دخترای خارجیم عاشق بغلم 

بودن ...! 

با این حرفش تند ازش فاصله گرفتم . 

+ چیه ؟؟؟

موهامو پشت گوشم زدم -  دور برت نداره ، من از رعدو برق میترسم . 

+ تو ام دور برت نداره که بخوام دوباره بغلت کنم .......

رمان احساس اشتباهی, [۱۷.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۷]
#پارت_60 


- کی خواست ؟؟؟؟

 با دستش منو نشون داد . 

+ تو 

قدمی سمتش برداشتم که از آشپزخونه بیرون رفت . 

- پسره ی خلو چل

چای دم کردم و توی لیوانای کمر باریک دور طلایی عزیز چای ریختم و رفتم سالن .

پرهام سرشو روی پای عزیز گذاشته بودو عزیز موهاشو نوازش می کرد ! 

حسودیم شد . 

سینی چایی رو گذاشتم و اونور عزیز دراز کشیدم . 

- عزیز موهای منم ناز کن . 

+ وای میگن دخترا حسودن ، باورم نمیشد . الان با چشم خودم دیدم . 

می خوای من موهاتو ناز کنم ؟؟؟

- لازم نکرده ...! 

__ دعوا نکنید هر دوتون پاشید چایی هاتونو بخورین . 

حبه قندی انداختم توی دهنم . 

- عزیز من شب اینجا میمونماااا . 

__ قدمت بر چشم عزیزم . 

+ منم میمونم عزیز . 

- جا خواستم جا نشین نخواستماااا .

+ مگه قراره بیام پیش تو بخوابم ؟؟؟ 

- چه غلطا .

__ بسه دیگه شما دوتا چرا انقدر بهم میپرید . 

- این پسر فرنگی هی خودشو میندازه وسط ، 

__ پاشو برو به هلنام زنگ بزن با رهام بیان اینجا دور هم باشیم . 

لحظه ای قیافه ام تو هم رفت . 

هنوزم برام کمی سخت بود فراموش کردن رهام . 

اما با اتفاقی که برام افتاد باید قید هرچی عشق و عاشق هست و بزنم . 

پرهام نگاه خیره ای بهم انداخت ، انگار دنبال چیزی باشه . 

لبخندی زدم . - ایول عزیز الان به اون دوتا مرغ عاشقم زنگ میزنم بیان . 

از جام بلند شدم تا گوشیم و از اتاق بیارم . 

گوشیمو برداشتم و شماره ی هلنارو گرفتم . 

+ به ساینی خانم . 

- سلام هلی ، چطوری ؟؟

شب با رهام بیاین خونه عزیز دور هم باشیم . 

+ چه خوب ، تو تنهایی ؟؟؟

- پرهامم اینجاس . 

+ اه مخشو بزن پس ...

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت61

_برو بابا دلت خوشه زود بیاین 

_باشه فعلا

بعد از خداحافظی از هلنا چرخیدم  تا از اتاق

برم بیرون که پرهام و دیدم 

دست به سینه به چهارچوب ‌در تکیه داده بود 

_از کی اینجایی؟

شونه ای بالا انداخت:خیلی نمیشه میان؟

_آره

نگاه خیره ای بهم انداخت

_اونی که بهم پیام میداد تو نبودی مگه نه؟

با تعجب نگاهش کردم ،چطور؟

قدمی به داخل‌برداشت ...اون هلنا بود درسته؟؟

هول شدم

_ کی گفته نه من بودم؟

_خواهیم فهمید و از اتاق بیرون رفت...

پوف کلافه ای کشیدم و روی صندلی کنار‌ پنجره رو به حیاط نشستم

ذهنم دوباره پر‌کشید ...غم نشست روی قلبم

کاش اونشب‌ نرفته بودم الان دغدقه آینده ام رو نداشتم...

با صدای عزیز از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم...

_جونم عزیز؟

اشاره ای به سینی برنج کرد

_عزیز....

_بدو دخترم انقد تنبل؟

چهار زانو کنار سینی برنج نشستم

پرهام گوشیش توی دستش بود و انگار داشت با یه نفر چت میکرد

_عزیز ‌به پرهامم بگو

_مادر اون خسته اس

زانومو کوبیدم زمین ،عزیز؟

عزیز چشم غره ای رفت...دیگه چیزی نگفتم

با کمک عزیز‌ قورمه سبزی درست  کردم.چای آماده بود

رفتم اتاق دستی به صورتم کشیدم که زنگ درو زدن

لحظه ای استرس بهم دست داد ...خیلی سخته کسی رو که دوست 

داری در کنار کسی ببینی که عاشقشی...و هر دو برات عزیزن

دستی به گونه های ملتهبم کشیدم و از اتاق بیرون اومدم

هلنا و رهام وارد سالن شدن و با عزیز و پرهام روبوسی کردن 

هلنا با دیدنم اومد سمتم 

_به ساینی خانوم...

_چطوری هلی؟

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت62


هلنا گونه ام را بوسید با رهام دست دادم،

_عزیزمیرم چایی بیارم،

هلناخندید چیه ساینا کدبانوشدی؟

_بودم چشم بصیرت میخواد

+ اوه اوه

رفتم توی آشپزخونه وتوی لیوانای کمرباریک دورطلایی عزیزچایی ریختم

ازاشپزخونه بیرون اومدم همه روی زمین نشسته بودند

لبخند خبیثی زدم خم شدم جلوی هلنا و رهام یهو پرهام لیوان

 مدنظرموبرداشت

_عه پرهام اونو برندار 

    +  نچ من همینومیخوام

باشه مال توبقیه هم چایی هاشونوبرداشتند

_عزیزحال عموایناروپرسید

نگاهم به دست حلقه شده رهام بود

گاهی خیلی سخته حست وپنهان کنی تا رسوانشی سرموانداختم پایین که

  داد پرهام بلندشد تموم چایی توی دهنشوپاشید روی ما

دستمو جلوی صورتم گرفتم 
_عه پرهام

+ سوختم

 چی ریخته بودی توی چاییت؟

هلناخندید 

+ ای ساینی دیوث اونو میخواستی به خورد من بدی اره

_ نه کی گفته الکی تهمت نزن 
 +اره توکه راست میگی

پرهام ازاشپزخونه بیرون اومد کل لباساش خیس بودن دکمه های

 پیراهنشو باز کرد و بیخیال لباسش وازتنش دراورد

تندرومواونورکردم

_ عزیز این نوه ی فرنگیتوبگولباسشودرنیاره

+ عزیز  فدای قدوبالاش بشه

چشامو لوچ کردم عزیز

عزیزمثل خودم پشت چشمی نازک کرد

_ نه راه افتادی میگم وقت شوهرکردنته ها

+ پاشوپاشوبروسفره روپهن کن

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_63

به پشتی تکیه دادم، 

_من درست کردم، هلنا خانوم باید بقیه کارا رو انجام بده 

_من مهمونم 

_ غلط زیادی نداشتیم 

رهام رو به هلنا کرد و بهش گفت پاشو خانومی بریم من و تو یه سفره براشون بچینیم عالی و دیدنی،

 هلنا خوشحال از جاش بلند شد و با رهام به سمت اشپزخونه رفتن ،

با نگاهم دنبالشون کردم،

پرهام با دستش بینیمو کشید به سمتش برگشتم 

_ اه نکن ببینم

 _پرهام با فاصله کنارم نشست 
_غرق نشی

 _ برو باباا 

_ تو رهام رو دوست داری؟؟

 از سوالش جا خوردم

چه تیز بینه !

 نگاهی به اطراف کردم

 عزیز پای تی وی نشسته بود،گفت :

 _به من نگاه کن.. 

سرمو به طرفش چرخوندم گفتم:

_ چیشد؟؟ 

گفت: میدونم سوالمو‌ فهمیدی ولی بازم تکرار میکنم تو رهام رو دوست داری؟؟؟ 

سخت بود ریلکس بودن در برابر همچین ادم تیز بینی ... 

کاملا خونسردانه بهش گفتم:نه

_ تو به رهام پیام میدادی درسته؟؟؟

 توی چشاش زوم شدم

 دیگه خیلی داشت جلو میرفت

 خودمو کنترل کردم و گفتم:

_ بازم میگم نه! اینقدر فهم کلمه نه سخت هستش؟! 

خودشو بهم نزدیکتر کرد 

گرمی نفسشو کنار گوشم حس کردم

 _از چی میترسی؟؟ 
چرا به رهام نگفتی که تو بودی بهش پیام میدادی؟! و هلنا نبود!!! 
سعی نکن برای من بازی کنی پس جواب سوالمو بده! 

خودمو کشیدم کنار باهم زیاد فاصله نداشتیم 

در وهله اول کسی مارو اینجور میدید فکر میکرد میخوایم لب بگیریم از هم‌!

 چشم تو چشم هم بودیم 

_لازم نمیدونم توضیحی بدم 

_پس قبول داری اون دختر تو بودی و رهام رو دوست داری

_ میشه بری اونورتر و سعی کنی تو کار بقیه فضولی نکنی!!؟ 

_ من به رهام میگم 

کاملا جا خوردم انتظار این کارو ازش نداشتم 

اخمامو توهم کردم و گفتم:

_تو اینکارو نمیکنی ... 

دست به سینه شد و یه تای ابروش رو برد بالا و با ژست خاصی گفت: 

_چرا نباید همچین کاری رو بکنم؟؟؟ داداش من باید بدونه! 

_چه سودی برای تو داره؟ گیرم داداشت فهمید ،اون الان با هلنا احساس رضایت میکنه و هلنا رو دوست داره ! 

_نوچ نوچ قانع نشدم ...

 اوووف این ادم به هیچ صراطی مستقیم نمیشه من باید چیکار کنم

 هیچ جوره نباید رهام بفهمه 

سعی میکنم به چشام حالتی التماس گونه بدم و خودمو مظلوم نشون بدم

 _پرهام

_ شرط داره 

جوش اوردم میخواد از من باج بگیره این پسر فرنگی 

_داری سواستفاده میکنی؟؟؟؟!!!!

 شونه بالا انداخت

 _نه دارم دوستانه رفتار میکنم تو که نمیخوای همه بفهمن! و باعث جداییشون بشی!!! 

راست میگفت من اینو نمیخواستم ، اینده ی من تباه شده نمیخوام زندگی کس دیگه ایی رو خراب کنم اونم بهترین دوستم رو 

با دلخوری گفتم: چه شرطی؟؟ 

دوباره دماغمو کشید و از جاش بلند شد و گفت: 

_نه دیگه نشد ، شرط رو به موقعه اش  میگم و از کنارم رد شد...

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_64

لعنتی چه آدم تیزیه از کجا فهمیده اخه 

هلنا و رهام سفره رو چیدن

 هلنا از اشپزخونه بیرون اومد 

+ بفرما بانو سفره منتظره 
_اومدم کزتم
+بی شعور حیف نمیشه وگرنه گفته بودم کی کزته
لبخند دندون نمایی زدم بگوبگو 

+گمشو سر سفره 

همه دور سفره نشستیم

_هلی خانوم بگما این غذا دست پخته منه

+ اره مواظب باش نمیری

نگاهی به پرهام انداختم

_افتخاریه دست پخت منو خوردن

_پس چه افتخاری نصیبم شده

گوشیشو از جیبش درآورد یهو ،دستشو انداخت دور گردنم و کشیدم سمته خودش 

_آی گردنم شکست داری چیکار میکنی؟

_میخوام عکس یادگاری بگیرم و به افتخاراتم اضافه کنم

رهام و هلنا باهم خندیدن ،بزور سلفی  گرفت

دستی به گردنم کشیدم

_واقعا تو از رهام بزرگتری؟

+ اوووم میدونم خوشتیب تر و جونترم ،همه دوست دخترام میگن 

_نوشابه باز کنم؟

+ نه پیپسی بهتره 

_عجب

عزیز _ وای  سرم و بررررردین بسه دیگه شما دوتا دیگه نبینم هم زمان  با هم اینجا بیاین 

_واااااه عزیز به من چه تقصیر اینه

 + این اسم دارهااا

هلنا با خنده گفت : وااااای یعنی از ظهر تا حالا خسته نشدین؟؟؟

قاشقم و پرکردم و گذاشتم دهنم 

پرهام ریز خندید

_خفه نشی 

با ارنجم کوبیدم پهلوش

_دستت بشکنه 

_ابروی بالا انداختم 

بعد از خوردن غذا، عزیز من و هلنا رو مجبور کرد تا ظرفارو بشوریم

با هلنا رفتیم تو اشپزخونه

نگاهی به سالن انداختم 

+ چیزی شده ساینی ؟؟؟؟؟

_ نمیدونم پرهام از کجا فهمیده من به رهام پیام میدادم نه تو 

+ وااااای حالا چیکار کنیم؟؟

_نمیدونم گفت به رهام میگم 

+ ساینا یه کاری بکن من رهام و خیلی دوست دارم 

_تو غصه نخور حلش میکنم 

گونه ام رو بوسید

 + فدات بشم خوشبخت بشی 

لبخندی زدم 

چشمکی زد این پرهامم بد نیستااااا

 باهم جاری میشیم.... چطوره؟

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_65 


پشت چشمی نازک کردم . 

-  اون پیش فعال  عمرا

+ وای ساینی نره به رهام بگه . 

- نه خیالت راحت باشه . 

با هم ظرف هارو شستیم . 

هلنا میوه هارو برداشت ، منم سینی چایی رو . 

 از آشپرخونه بیرون اومدیم . 

نگاهی به رهام و پرهام انداختم . 

- عزیز کو ؟؟؟

رهام گفت :_ رفت بخوابه . 

- چایی آورده بودم ...! 

+ تو چایی هاتو بهتره خودت بخوری . 

روی مبل نشستم

 - معلومه می خورم تو ام بشین نگاه کن .  

برای رهام و هلنا چای گذاشتم و لیوان چایی خودم و برداشتم . 

قلوپی ازش خوردم . 

خواستم بزارم روی میز که یهو پرهام برش داشت . 

- اون ماله منه ها ...! 

+ حالا ماله منه ..! 

- بده ببینم . 

+ نمیدم . 

- بده ..

+ تف میندازم توش ....

- اییییی حال بهم زن .  بخور دهنی بود . 
 
چشمکی زد . 

آروم لب زد :+ دهنیم میخوریم . 

چشامو لوچ کردم که بوسه ای فرستاد . 

نگاهمو ازش گرفتم پسره ی روانی ...! 

+ خوب ببینم شما دوتا کی به ما شام عروسی میدین ؟؟

__  آقا پرهام نیومده فکر شام عروسی هستی ؟؟؟

پرهام پاشو روی پاش انداخت ژستی گرفت

 گفت : پس چی ناسلامتی برادر ارشدم ، و یه

 داداشی بیشتر ندارم . 

یکی از ابروهامو بالا انداختم . 

- این مهربونیا بهت نمیاداااااا . 

یهو سرشو اورد جلو

  + بیا بریم اتاق نشون بدم . 

سرم و عقب کشیدم .

 - چیو نشون بدی ؟؟؟؟

+ مهربونو دیگه .... 

یهو صدای خنده ی هلنا و رهام بلند شد . 

کوبیدم تخت سینه اش . 

- نه تقصیر تو نیست آب و هوای اونجا هنوز تو سرته .

+ نمیای ؟؟

دستمو بردم بالا . 

- میزنمااااااا

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_66


هلنا خندید گفت : وای باورم نمیشه انگار تام و جری دارم میبینم . 

- هلنا خانوم جای این حرفا برادر شوهرتو جمع کن 

_ نوچ خوش میگذره اینطوری . 

- عه نوبت منم میشه دیگه . 

_ کو تا اون موقع . 

سیبی برداشتم و پرت کردم طرفش . 
 
یهو رهام سیب و گرفت و یه گاز ازش زد . 

هلنا خودشو لوس کرد .

 _ منم میخوام ..! 

رهام دستشو انداخت پشت هلنا و کشید طرف خودش .

دقیقا از همون جایی که گاز زده بود جلوی دهن هلنا گرفت .

__ بیا عشقم گاز بزن . 

سرم و چرخوندم و نگاهم به نگاه خیره ی پرهام افتاد . 

سری تکون داد و از جاش بلند شد . 

یهو دستم وکشید . 

+ بیا بریم حیاط عزیزو نشونم بده . 

- خل شدیااا مگه حیاط عزیز یه هکتاره ؟؟ یه حیاط صد متریم نیست ، 

خودت برو . 

دستشو دور شونه هام حلقه کرد ، 

+ حرف نزن ، بیا . 

و از دنبال خودش کشیدم . 

لحظه ای نگاهم به بوسه ای که رهام کنج لبای هلنا گذاشت افتاد . 

حالم یه جوری شد . 

همین که از سالن بیرون اومدیم ، ازم فاصله گرفت . 

 دست تو جیبش کردو خیرم شد ، 

- چیه چرا اونجوری نگاه میکنی ؟؟؟؟

+ وقتی دوسش داری ، چرا شانست و امتحان نمیکنی ؟؟؟ و نمیری بهش بگی ؟؟؟

پوزخندی بهش زدم . 

- شانسی نمونده تو ام دایه عزیز تر از مادر نشو . 

+ هه باشه تو نمیگی من میگم . 

چرخید بره تو که بازوشو کشیدم . 

- خواهش میکنم پرهام این کارو نکن ،

این یه عشق زود گذره زودم یادم میره . 

بزار خوشبخت بشن . 

رهام و دلش کشیدتش سمت هلنا .....




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر