قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 15 شهریور 1396 ، 07:20 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_68 


+ دختره ی دیوونه . 

- بریم حیاط و نشونت بدم .

+ آخه حیاطی که صد مترم نیست نشون دادن داره ؟؟؟؟

_ تنه ایی بهش زدم حرف خودمو به خودم برنگردون .

سرم و بلند کردم و نگاهم به اسمون دوختم  ببین هوا چه خوبه 

+ اره اما کمی سرده .

- آره سرده ، 

چرخید طرفم . 

+ و میدونی توی این  سردی چی میچسبه . 

- نه چی میچسبه ؟؟؟

یهو کشیدم توی بغلش 

+ یه بغل دو نفره . 

دستم و روی سینه اش گذاشتم ، 

- برو اونور ببینم . 

+ سردمه من هر وقن سردم میشه دوست دخترام بغلم میکردن . 

- داری میگی دوست دخترات . برو همونارو بگو بیان . 

+ الان شبه اونام خارجن فعلا ، بغل تو ام بدنیستا بغلی مغلی هستی

- پررو . 

+ عمته

ریز خندیدم . 

- مامانتو گفتی ؟؟؟

بی توجه به حرف من حلقه ی دستاشو محکم تر کرد . 

+ تو همیشه اینجا میای ؟؟؟؟

سرم و بلند کردم که دماغم با سیبک گلوش خورد ، 

نگاهش به نگاهم دوخت . 

هر دو خیره ی هم بودیم . 

یهو فاصله گرفت و با صدای گرفته ای گفت . :  هوا سرده بریم تو . 

و خودش زودتر رفت . 

شونه ای بالا انداختم و وارد سالن شدم . 

هلنا با دیدمم ابرویی بالا انواخت که براش پشت چشم نازک کردم . 

یک هفته خیلی زود گذشت و شب عروسی هلنا و رهام رسید . 

با مامان آرایشگاه رفتیم . 

- میگم مامان خودت و خیلی خوشگل نکنیاااااا .....

من امشب خونه عزیز نمیرم . 

مامان زد رو شونه ام و آرایشگر خندید ، 

دلشوره داشتم ، با اینکه ظاهرمو خوب حفظ کرده ام از درون داغون شدم ، 

این مدت امید داشتم تا نگین برگرده داروخونه اما وقتی شایسته گفت :- استعفا داده و

 برای همیشه رفته ........

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_69 

یعنی آب پاکی رو ریخت روی دستم . 

با صدای مامان به خودم اومدم . 

+ ساینا پاشو کارت تموم شده . 

نگاهی به ارایش صورتم انداختم ، 

راضی از جام بلند شدم ، 

لباس کوتاه قرمز مشکیم و که تا بالای زانوهام بود و دکلته پوشیدم ، 

کفش های 12 سانتی هم پام کردم .

شالو باده ای بلندم رو پوشیدم . 

همراه مامان از آرایشگاه بیرون اومدیم .

بابا تو ماشین منتظرمون بود ، 

مامان جلو نشست ، 

بابا گفت :_ به به خوشگلای من . 

- بابا جون الان دارین ناز کدوممونو میکشین ؟؟؟

من یا مامان ؟؟؟

_ هردوتونو . 

پشت چشمی نازک کردم . 

یعنی خونه عزیزم برم

بابا خندید ، 

به تالار رسیدیم ، با هم به سمت سالن رفتیم . 

صدای ارکستر می اومد .

نصف فامیلا اومده بودن .

 اتاق پرو رفتیم .

لباسامو در آوردم . 

دستی به به لباسم کشیدم و بیرون اومدم . 

هیوا داشت وسط سالن هنرنمایی میکرد ، 

با نگاهم مهمونارو از نظر رد کردم که دستی روی شونه ی برهنه ام نشست ، 

تند برگشتم که نگاهم به نگاه پرهام افتاد . 

نگاهی به سرتاپاش انداختم . 

کت و شلوار خوش دوختی تنش بود ، 

ابرویی بالا انداخت و خیره نگام کرد ، 

ازش چشم گرفتم . 

گفت :چه خوشگل شدی خاله قیزی ....

تند سرمو بلند کردم 

- چیییی گفتی ؟؟؟

خندید . 

- رو آب بخندی ،  خاله قیزی اون دوست دخترته . 

دستشو دور کمرم حلقه کرد ، 

+ فعلا دوست دختری ندارم اما امشب میخوام یه خوشگلشو تور کنم . 

- خوبه تور کن ، حالام منو ول کن . 

+ نچ هنوز پیدا نکردم . 

نگاهم به دست گل بزرگی که دست مرد کت و شلواری بود افتاد .

جذب گلهای لیلیومش بودم که با آوردن  دست گل پاین  نگاهم خشکش شد . 

این اینجا چیکار میکنه ؟؟؟؟؟

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_70 


+ نکنه دوست پسرت اومده ؟؟؟

سرم و بلند کردم و با تعجب به پرهام نگاه کردم . 

با سر به ورودی تالار اشاره کرد . 

دستشو از دور کمرم برداشتم ، 

- کی گفته من دوست پسر دارم ؟؟؟ همه رو مثل خودت فکر نکن . 

و به سمت مامان اینا رفتم . 

اما تمام فکرم پیش اون بود .

کی دعوتش کرده ؟؟؟؟

هیوا سوتی زد __ به به !

چیکار کردی دختر ؟؟؟

چرخی زدم - چطور شدم ؟؟؟

__ عالی ...! 

- بودم . 

نگاه خیره ی کسی رو روی خودم احساس کردم . 

سرم چرخیدو نگاهم به نگاه .... شایسته افتاد . 

وقتی دید نگاهش میکنم ، لبخندی زدو سری برام خم کرد . 

سری تکون دادم . 

- هیوا ..

__ بله ..؟

- اینو کی دعوت کرده ؟؟

__ کیو ؟؟

- همین دکتر شایسته رو ....! 

__ اونو میگی ؟؟

هلنا کارت داده . 

- بیشعور به من نگفته .

با صدای هلهله و کل عروس دوماد اومدن . 

نگاهم به هلنا افتاد که توی لباس عروس چقدر زیبا شده بود . 

پرده ی اشک جلوی دیدم و گرفت . 

با صدای پرهام بغضم و قورت دادم . 

+ خودت نخواستی تا جای هلنا باشی ...! 

پس بهتره از عروسی دختر عموت لذت ببری . 

دستی به گلوم کشیدم ، رفتم سمتشون . 

- به هلی خانم ، 

چه خوشگل شدی . 

رو به رهام کردم . - گولشو نخوری ، اینا همه گریمه ، 

یه حموم بره همون هیولای قبلی میشه . 

رهام خندیدو دست هلنارو بوسید . 

رهام __ من همه جوره دوستش دارم . 

لبامو کج و کله کردم . - این از الآن انقدر زن ذلیله ؟؟؟

هلنا ابرویی بالا انداخت . 

+ ضایع شدی ساینا خانووم ؟؟؟

سرم و بردم جلو و کنار گوشش لب زدم - بی شعور چرا به من نگفتی این قوزمیتو دعوت

 کردی ؟؟؟

+ درد کیو ؟؟

- همین شایسته رو .....! 

+بده مگه ، بزار یکم کیف کنه ........

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_71

_باید بهم میگفتی بعد دعوتش میکردی..

+ واه یعنی ناراحت شدی?

_نه ولش کن

مامان به طرفمون اومد و گونه هلنارو بوسید و به  رهام تبریک گفت ..

ساینا یه سر برو پیش آقای شایسته زشته

_ببین چکارا میکنی هلنا

و به سمتی که آقای شایسته نشسته بود رفتم..

کنار میزش ایستادم که از جاش بلند شد

به زور لبخندی زدم

_خوش اومدین آقای شایسته

دستشو سمتم دراز کرد و لبخندی زد.
با اکراه دستمو توی دستش گذاشتم

فشاری به دستم داد و گفت:

_تبریک میگم

با سرم به جایگاه عروس و داماد اشاره کردم

_فکر کنم باید به اونا تبریک بگین نه من

سرشو تکون داد

_بله حق با شماست

با چشم هام به دستم اشاره کردم یعنی ولش کن

دوباره لبخندی زد و دستمو ول کرد..
دستی کمرمو سفت چسبید..

به عقب برگشتم پرهام کنارم با فاصله ی کمی ایستاده بود..

_معرفی نمیکنی ساینا جان?

_ایشون دکتر شایسته هستن و من هلنا توی داروخونه ی ایشون کار میکنیم..

با دست به پرهام اشاره کردم

_و ایشون پرهام پسر عمم

شایسته دستشو به منظور آشنایی دراز کرد..

بعد از احوالپرسی پرهام گفت:

_ساینا بریم برقصیم.

_با اجازه آقای شایسته

و از میز شایسته فاصله گرفتیم

باهم وسط رفتیم..
ارکستر آهنگ شادی گذاشت

رو به روی پرهام شروع به رقص کردم

_ساینا

_بله

_از این صاحب کارت خوشم نیومد

_نگیرش که خوشت نیومد..

و ریز خندیدم

فاصله اش رو کم کرد

رو به روم قرار گرفت که اهنگ عوض شد...

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_72

ارکستر یک اهنگ لایت دو نفره گذاشت . رقص نور روشن شد ‌.

پرهام دستم و گرفت وکشید سمت خودش یه دستشو دور کمرم حلقه کرد .

 سر انگشتاشو سر داد لای انگشتام . مسخ شده نگاهش کردم .

فاصله ی کممون باعث شده بود تا گرمی تنشو راحت حس کنم .

از این همه نزدیکی معذب شدم . 

چونه اش رو گذاشت روی سرم  و آروم شروع به رقص  کردیم .

تو تاریک روشن تالار نگاهم به نگاه و پوزخند شایسته افتاد.

 این چش بود!

بعد از تموم شدن آهنگ زود از پرهام فاصله گرفتم .

جوونا ترکوندن و تا میتونستن رقصیدن .

بعد از شام و برش کیک رهام و هلنا اومدن وسط برای رقص دو نفره .

تو تاریک روشن سالن به میزی تکیه دادم و نگاهم و به رقص دو نفرشون دوختم .

و دوباره یاد بدبختی هام افتادم که دیگه دختر نیستم و احساسم به رهام از اول یه احساس اشتباه بود .

رهامی که شاید توی پیام هاش می گفت: من و دوست داره ؛ اما وقتی وارد ایران شد ، من و با هلنا تشخیص نداد و رفت سمت اون .

بغضم و قورت دادم .

 احساس کردم کسی کنارم ایستاد .

سرم و چرخوندم که نگاهم به شایسته افتاد .

وقتی نگاهمو دید اشاره ای به رهام و هلنا کرد گفت:

_خیلی دوستش داشتی؟

خودمو جمع وجور کردم . 

_معلومه هلنا برام مثل یک خواهر بوده و هست .

+شونه ای بالا انداخت . 

_خوب بلدی حرف و عوض کنی اما من منظورم به کناری هلنا بود . 

البته اگه اونم دوست داشت بازم نمی تونستی  باهاش ازدواج کنی .....

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_73

سرش و آورد جلو کنار گوشم لب زد.

_میدونی که تو دیگه دختر نیستی.

برگشتم و رخ به رخ شدم باهاش ، فاصلمون انقدر کم بود که هر کی ما رو از دور می دید فکر می کرد حتما داریم همو می بوسیم .

یه تای ابروشو بالا انداخت و به لب هام خیره شد . 

باصدای پرهام قدمی عقب برداشتم . سوالی نگاهی بهمون انداخت . 

هول شدم .

_ساینا بیا کارت دارم 

دنبال پرهام راه افتادم . چرخید که عقب رفتم .

_ببینم این مردک چرا انقدر به تو چسبیده بود؟

_واه اون کی به من چسبیده بود؟!

_نچسبیده بود؟

_نچ 

دستمو کشید و از پشت بغلم کرد .

_داری چیکار می کنی؟

_هیچ کاری نمی کنم بریم .

_دیونه ول کن الان یکی می بینه .

_ببینه باید عادت کنن

_به چی عادت کنن؟

_به هیچی . کم حرف بزن

شونه ای بالا انداختم .

لحظه ی عروس کشون شد . شایسته خداحافظی کرد و رفت .

_شرش کم مردک .

_پرهام با کی بودی؟

_باهمون صاحب کارت دیگه با اون قیافه اش .

چشمامو تنگ کردم .

_تو به اون حسودیت میشه؟

کمی خم شد تا هم قدم بشیم . زد رو دماغم .

_نخیر آخه به چی اون حسودیم بشه .

شونه ایی بالا انداختم ...

_والا اینطور نشون میدی.

_برو آماده شو بریم عروس کشون ،انقدرم حرف نزن .

_ایش

_رفتن کیش

دستمو بردم بالا مچمو چسبید . با سر اشاره کرد برم .

لباسمو پوشیدم . از تالار بیرون اومدم . همه سوار ماشینشون شدن .

 پرهام زیر بغل عزیز و گرفت .

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_74

بادیدن من گفت :

_برو سوار شو 

_مگه با ماشین تو میرم 
+اره
دست به سینه شدم.

_کی گفته؟

_من، برو ببینم.

_نچ

عزیز نگاهی بهم انداخت.

_بچه مگه خونه ی من نمیای؟

ابرویی بالا انداختم .

_چرا بیام؟ چی شده حالا؟

عزیز کلافه نگاهم کرد.

_من با پرهام میرم.

_آها پس عروس کشون چی؟

پرهام خندید.

 _دخترِ خل اول عروس کشون میریم. حالا برو سوار شو.

رفتم سمت ماشین.

 پرهام در عقب و باز کرد. 

عزیز عقب نشست منم جلو نشستم .

نگاهی به ماشینا انداختم.

 هیوا تو ماشین هیراد بود.

خندیدم پس سامان کجاست!

سرمو چرخوندم که دیدم دوستاش سوار ماشین شدن .

ماشین عروس بوقی زد و همه آماده شدن برا عروس کشون.

نگاهم را از شیشه ماشین به بیرون دوختم.

دلم می خواست یه جای خلوت پیدا کنم و گریه کنم .

از عروس کشون هیچی نفهمیدم. 

رهام و هلنا جلوی آپارتمان بدرقه کردیم.

عزیز خسته شده بود. 

پرهام سمت خونه عزیز رفت. 

کمک عزیز کردم و وارد خونه شدیم. 

عزیز روی تختش دراز کشید.

شال و مانتومو در آوردم.

 از جام بلند شدم .

رفتم سمت اتاقی که با هلنا شبا می خوابیدیم

در کمد باز کردم و بلوز وشلواری برداشتم، قطره اشکی از چشمم روی  گونه ام چکید.

لباسمو عوض کردم.

 نگاهم به نور ماه افتاد که لابه لای ابر نمایان بود.

امشب برا هلنا و رهام بهترین شب زندگیشونه اما برا من... 

بغضم شکست و گونه هام خیس شدن. 

صدای در اتاق اومد. 

سرمو چرخوندم.

نگاهم به پرهام که به چهار چوب در تکیه داده بود افتاد.

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_75

دستی به زیر چشم هام کشیدم.

 قدمی داخل اتاق گذاشت.

_گریه می کردی؟

_نه

اومد کنارم و روی سکوی کنار پنجره نشست. 

خم شد و زد روی دماغم. 

_به من دروغ نگو. دماغت داره بزرگ میشه.

دستی به دماغم کشیدم.

خندید و یهو کشیده شدم تو بغلش.


_دخترِ خل

دستم روی سینه اش گذاشتم.

_میشه ولم کنی انقد دم به دقیقه به من نچسبی؟

_از خدات باشه که یک پسر جنتلمن بغلت کرده 

_ برو بابا

_ساینا؟

_بله

_برای چیزی که تموم شده چرا گریه می کنی مگه خودت اینطور نمی خواستی؟ 

دوباره بغض کردم. 

دستش را لای موهام سوق داد.

اشک هام جاری شدن.

_اییی ساینا

سرم و بلند کردم.

بلوزش و از خودش دور گرفت. 

_ببین با لباسم چیکار کردی دختره بد.

 یه لباس دیگه باید برام بخری.

با دستم زدم به بازوش.

_ دیونه وسط احساسات لطیف من یاد لباسش افتاده.

_لباس مارکم و خراب کردی باید بشوریش

_چی؟  عمراً

شروع کرد به باز کردن دکمه اش.

_آره باید بشوریش الان.

_شوخی میکنی

پیراهنش درآورد، سرم و پایین انداختم.

_ نه کاملا جدیم بگیر برو تو حیاط بشور.
_برو بابا 

پرهام از جاش بلند شد و دستمو گرفت وکشید. 

_یالا ببینم؛  تو رو خدا بیا ببین با لباسم نازنینم  چیکار کرد.

بزور  بردم سمت حیاط و شیر آب باز کرد.

_آفرین، بشور ببینم وقت شوهر کردنت هست یا نه؟
با حرص 
چنگی به لباس زدم

_پسرِ پرو 

پرهام خندید.




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر