قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 16 شهریور 1396 ، 11:46 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_76

_روی آب بخندی.

کنارم نشست.

نگاه خصمانه ای بهش انداختم.

یهو مشتشو پر از آب کرد؛ پاشید روی صورتم. 

هر دو دستمو پر از آب کردم تا خواستم بریزم رو سرش جا خالی داد.

بلوزش و  برداشتم و دنبالش دویدم.

_وایسا ببینم. 
برا چی خیس می کنی؟

_خوبه با این کارم حال و هوات عوض شد.

دیدم بهش نمی رسم پیچی به پام دادم و افتادم.

_آخ پام

پرهام اومد سمتم.

_چت شده؟

_پام...

_نشست کنارم، سرش و  خم کرد تا پامو ببینه.

از فرصت استفاده کردم بلوز خیس کشیدم رو سر و بازوهای لختش.

_چیکار کردی؟ اه...اه....

_خوب کردم. 

بلوز بالا بردم تا دوباره بزنم تو سرش که دستمو گرفت.

چون بی هوا بود پرت شدم عقب و پرهام افتاد روم.

_وای له شدم پاشو.

لبخندی زد و ابرویی بالا انداخت.

فاصلمون خیلی کم بود و بدنم زیر هیکل گنده اش گم شده بود.

_پرهام پاشو.

اما پرهام بی توجه به تقلای من می خندید.

تکونی به بدنم دادم.

یهو مثل جن زده ها از روم بلند شد.

رفت سمت خونه. 

شونه ای بالا انداختم و بلوزش و شستم  پهن کردم.

نگاهی به آسمون انداختم ولبخندی زدم.

امشب با وجود دلقک بازی های پرهام تونستم برای ساعتی رهام و هلنا فراموش کنم. 

هروقت می دیدمش همین طور می شد. همه چی یادم می رفت، حتی اینکه دیگه باکره نیستم.

حتی نمی دونم کی این بلا رو سرم اورد.

سری تکون دادم و وارد سالن شدم.

پرهام تو سالن جا پهن کرده بود و دستش رو جلوی چشماش بود.

آروم رفتم سمت اتاقم.

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_77

صبح وقتی از خواب بیدار شدم پرهام رفته بود.

بعداز ظهر شیفت داشتم داروخانه.

هفته ها از پس هم می گذشت. 

تمام سعی خودمو می کردم تا حسی که به رهام داشتم و از بین ببرم تا حدودی هم موفق شدم.

این روز ها مامان بی حوصله است و پدر کم حرف شده.

ساعت نه بود که کارم تموم شد. وسایلمو جمع کردم که گوشیم زنگ خورد.

نگاهی به شماره انداختم.

خونه ی عزیز بود.

_بله

_سلام ساینا

_وا،  مامان شما خونه عزیزین؟

_آره عزیزم بیا اینجا

_چیزی شده مامان؟

_نه عزیزم زود بیا.

_باشه الان میام.

از بچه ها خداحافظی کردم. 

به دلشوره افتادم. یعنی چی شده؟!

در بست گرفتم. 
کنار خونه عزیز 
سریع از ماشین پیاده شدم.

زنگ خونه ی عزیز و زدم، سامان در باز کرد.


_بَه آق داداش هم که اینجاست.

سامان لبخندی زد.

_چیزی شده سامان؟

_نه خواهری

وارد حیاط عزیز شدم.

نگاهم به یک جفت کفش مردونه افتاد.

متعجب برگشتم سمت سامان.

_مهمون داریم؟

_بریم تو می فهمی.

شونه ای بالا انداختم، کفشامو در آوردم.

وارد سالن عزیز شدیم.

نگاهی به سالن انداختم.

بابا، عزیز، مامان .

 نگاهم روی مردی قد بلند وچهار شونه افتاد که پنجاه و خورده ای بهش می خورد.

در اولین نگاه تنها چیزی که خیلی توجه ام  رو به خودش جلب کرد چشم های فوق العاده مشکیش بود.

_سلام

از جاش بلند شد.

نگاهی سوالی به مامان انداختم.

مامان یهو گریه کنان از جاش بلند شد و از سالن بیرون رفت.

خواستم برم دنبال مامان که سامان دستم و گرفت.

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_78


_سامان اینجا چه خبره؟

_نمیای پیش من دخترم؟

_دخترم؟!

_عزیز اومد سمتم و دستمو گرفت 

_بیا دخترم برات توضیح میدم 

روی مبل کنار عزیز نشستم.

_یادته که بهت گفته بودم یک عمه به اسم مریم داشتی؟

_بله و سال ها پیش مرده.

عزیز سری تکون داد.

_این آقا شوهرشه.

نگاهی به مرد انداختم 

_خوب اینجا چیکار می کنن؟

عزیز سرش و  انداخت پایین 

_اومده دنبال دخترش.

_وا! مگه دخترش پیش ما هست؟

_آره عزیزم

با تعجب و چشمای گرد شده به عزیز نگاه کردم.

با صدای لرزون گفتم:

_خوب اون دختر کیه؟ من می شناسمش؟

_اره دخترم میشناسیش 

_کیه عزیز؟

_تو دخترم

با شنیدن این حرف سریع از جام بلند شدم.

_اینا چیه که الان دارید می گید؟ کی پدرمنه ؟! من یک مادر  بیشتر ندارم.

همون مرد از جاش بلند شد وگفت:

_من پدرتم

با دستم به پدرم اشاره کردم 

_اون پدر منه

یهو بغضم شکست و داد زدم دروغ می گین .دروغ می گین ،این حرفا همش دروغه.

سامان بغلم کرد.

_هیس آروم باش ساینا تو خواهر خودمی.

هق زدم

_ یعنی بیست وپنج سال زن داییم رو مامانم گفتم؟ امکان نداره

سامان در حالیکه موهامو نوازش میکرد گفت:

_آروم باش، جون سامان آروم باش.

_نمی تونم سامان،  یهو بعد از بیست وپنج سال بفهمی خانواده ای که باهاش زندگی کردی از جون برات عزیزترن  پدر ومادرت نباشن.

یهو کشیده شدم 

از بوی تنش فهمیدم باباست.

_کی گفته که دختر ما نیستی؟ تو عزیزمنی و تک دخترمی.

_ اما بابا جون بشین و حرفای این مرد هم گوش کن.

_چه حرفی بابا این همه سال کجا بود؟

_آروم عزیز بابا، خودش بهت توضیح میده  فقط دیگه گریه نکن دخترم.

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_79

با بابا رو مبل نشستیم به مرد روبه روم خیره شدم.

نگاهی بهم انداخت 
گفت : شایان خان هستم.

نتونستم خندم و پنهون کنم گفتم:

_ببخشید زمان خان و خان بازی خیلی وقته که تموم شده فکر کنم بیست وپنج سالی میشه.

لبخندی زد.

_بله درست میگی دخترم.

نفسم و دادم بیرون.

_برای چی بعد از این همه سال اومدین دنبال من؟ تازه یادتون افتاده که یک دختری هم دارین؟

کمی تو جاش جا به جا شد

_من به وصیت مادرت گوش کردم و تو رو پیش خانواده خودش گذاشتم. حالا هم اومدم دیدن دخترم.

این حق و ندارم که دخترمو ببینم؟

لب زدم

+دخترم... دخترم...

_ببین عزیزم خواست مریم مرحومه بود تا بزرگ شدنت نیام دیدنت، اما دیگه طاقت نیاوردم و اومدم دیدنت.

_دیدین حالا می تونید برید.

_دوست نداری برای مدت کمی با پدرت زندگی کنی؟

_نه دوست ندارم.

_اما من دوست دارم دخترم فقط برای مدتی؛ خواهش می کنم و بعد میتونی برگردی پیش خانوادت.

نگاهی به بابا و بقیه انداختم.

_فعلا نمی دونم باید کمی درموردش فکر کنم.

ازجاش بلند شد اومد سمتم  دستاشو باز کرد گفت:

_بزار بغلت کنم، حست کنم تو دختر عشقمی.

با نارضایتی از جام بلند شدم.

مرد تنومندی بود ابهت خاصی داشت.

آروم بغلم کرد.

بغلش هیچ حسی بهم نداد.

پیشونیم و بوسید. 

_فکراتو بکن دخترم.

سری تکون دادم.

بعد از خداحافظی از بقیه رفت.

مامان با چشم های قرمز بهم خیره شد.

از جام بلند شدم و محکم بغلش کردم.

_ساینا فدات بشه، چرا گریه میکنی؟

رمان احساس اشتباهی, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۳:۰۴]
#پارت_80

 با صدای گرفته ای گفت:

_گریه نکنم؟ مگه میشه گریه نکنم؟ من بزرگت کردم، چهل روزت هم نبود که آوردنت 

یک دختر کوچولوی  قرمز بودی، خیلی ضعیف بودی با جون دل بزرگت کردم.

هیچ وقت فکر نکردم تو دخترم نیستی.

_من دخترتم مامان، دخترتم.

دستی به صورتم کشید.

با تردید پرسیدم

_مریم‌.‌‌‌‌..

عزیز به عکس آقاجون خیره شده بود.

_مریم ته تغاری من و آقاجونت بود. تازه دانشگاه قبول شده بود.

سال های اخر حکومت شاه بود.

همیشه کله اش باد داشت.

 روز رفت دیگه هیچ وقت از دانشگاه برنگشت.

نمی دونیم چند ماه ازش بی خبر بودیم.

یه روز بهاری همین مرد تو رو آورد.

و گفت: همسر مریمه و مریم سر زایمان از دنیا رفت.

آقاجونت نتونست تحمل کنه وسکته کرد آبروشو از دست رفته می دونست.

محمد وسارا نگاهشو به مامان دوخت و قبول کردن تا تو رو بزرگ‌ کنن

از اون روز تو شدی دختر محمد.

همه ی ما دوست داشتیم چون تنها یادگار مریمی.

قطره اشکی از چشمم چکید.

صدای عزیز بغض داشت.

_عزیز عکسی ازش داری؟

عزیز سری تکون داد، از جاش بلند شد رفت سمت اتاقش.

باورم نمی شد همه زندگیم تو یک روز اونم تو چند ثانیه زیر رو بشه.

که بفهمم مادری داشتم که هرگز ندیدمش یا پدری که من و رها کرده و رفته.

عزیز از اتاق بیرون اومد.

آلبومی دستش بود.

کنارم روی زمین نشست و آلبوم رو باز کرد.

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۹]
#پارت_81

اولین صفحه، عکس چند تا بچه ی کوچیک بود.

عزیز از همه کوچیک ترشو  نشون داد.

_این ‌مادرت هست.

نگاهی به عکس که داد می زد که چقد قدیمی هست انداختم.

عزیز همین جور آلبوم ورق می زد و عکس ها رو نشون می داد تا رسید به دختر شونزده یا هفده ساله ای.

دست گذاشت روش.

_این مریم هست مادرته که یک ماه قبل از اینکه برای همیشه ناپدید بشه.

رفته بودیم عکاس خونه و اونجا انداخت.

آهی کشید.

_نمی دونم چرا هیچ وقت برنگشت. نیومد که بگه کسی و دوست داره.

این مرد دیدی دو برابر مریم من سن داره.

نگاهم خیره ی عکس مادری شد که هیچ وقت ندیده بودمش، طعم آغوششو نچشیدم، صداشو نشنیدم.

کشیده شدم بغل گرم مامان، کنار گوشمو بوسید

_دخترم هیچ وقت نذاشتم حسرت بی مادری بچشی،نمی دونم که چقدر موفق شدم.

هق زدم

_تو مادرمی مادر من ، دوست دارم خیلی

_فدای تو بشم.

اشکام و پاک کردم.

_شما می دونید کجا خاکش کردن؟

عزیز سری تکون داد به معنی آره.

_فردا بریم.

_بریم عزیزم

شب و خونه عزیز موندیم.

 ساعت از نیمه شب گذشته بود، اما خواب به چشمام نمی اومد.

باورش برام سخت بود که تو این مدت مادری داشتم و پدری دارم.

به پهلو شدم چطور می تونم برا مدتی از خانواده ام دور باشم و نبینمشون، امکان نداره.

سری تکون دادم و چشم هام و بستم.

صبح با نوازش دستای مامان چشمام و باز کردم.

وقتی دید چشمام و باز کردم لبخندی زد.

_پاشو دخترم صبح شده.

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۹]
#پارت_82

از جام بلند شدم.

آبی به دست و صورتم زدم.

چند وقت می شد که از هلنا خبری نداشتم.

آهی کشیدم و سر سفره صبحانه نشستم.

_عزیز امروز میریم؟

_میریم دخترم اول صبحانتو بخور.

اشتها نداشتم اما بخاطر مامان و عزیز چند لقمه ای خوردم.

بابا رفته بود مغازه.

از جام بلند شدم تا برم آماده بشم.

بعد از آماده شدن از اتاق بیرون اومدم، مامان و عزیز هم حاضر شده بودند.

صدای زنگ خونه بلند شد.

مامان گفت:

_برو در باز کن حتما سامان هست.

کفشام و پام کردم و رفتم سمت در، در و باز کردم.

سامان با دیدنم لبخندی زد.

_آماده این؟

_آره

عزیز و مامان هم اومدن، سوار ماشین شدیم.

بعد از بیست دقیقه سامان ماشین و کنار بهشت زهرا نگه داشت.

از ماشین پیاده شدم.

نگاهی به درخت های تنومند و بلند اطراف انداختم.

با عزیز و مامان هم قدم شدم.

بعد از طی کردن مسافتی عزیز کنار سنگ  قبری ایستاد.

نگاهم و به نوشته روی قبر دوختم.

مریم نستو 
تاریخ ولادت و تاریخ فوت نوشته بود.

زانوهام شل شدن و کنار سنگ قبر نشستم.

دستم رو به سنگ سرد رسوندم.

سردی سنگ  لحظه ای مور مورم کرد.

آروم روی اسمش دست کشیدم.

قطره اشکی از چشمم روی سنگ چکید .

آروم لب زدم

+تو مادر منی پس چرا پیشم نبودی؟ چرا بزرگ شدنم رو ندیدی؟ 

می بینی  بعد بیست وپنج سال دخترت اومده سر خاکت؟ 

نمیدونم اسممو میدونی یا نه؟

بذار خودم بگم اسمم سایناس.

چهرم و نمی دونم به کی رفته، شایدم هیچکس.

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۹]
#پارت_83

دستی روی شونه ام نشست.

یه دست مردونه و محکم، صدای گرفته سامان بلند شد.

_ساینا تو خواهرمی و این هم عمه ماست.

با صدای لرزونی گفتم:

_تو می دونستی که من خواهرت نبودم دختر عمه ات بودم؟

_نه ولی الآن هم هیچ فرقی نکرده و تو خواهری خودمی.

صدای گریه عزیز بلند شد.

می دونستم که چقدر براش سخته اونم مرگ دختر جوانش

سامان زیر بغلم و گرفت و بلندم کرد.

نگاهم و به آسمون دوختم.

من هیچ وقت بی مهری و بی محبتی احساس نکردم.

هیچ وقت فکر نمی کردم و نخواهم کرد خانواده ام پدر و مادر خودم نباشن.

مامان کمک عزیز کرد تا بلند بشه.

و باهم از بهشت زهرا اومدیم بیرون.

تا رسیدن به خونه نگاهم به خیابونایی که از بچگی توش بزرگ شده ام چشم دوختم.

چند روزی می شد که سر کار نرفته بودم و همه اش خونه بودم.

فکرم مشغول بود، 

توی خودم بودم که بابا کنارم نشست.

_دختر بابا چطوره؟

لبخندی زدم.

_خوبم بابا جون، چیزی می خواین بگین؟

بابا دست دست کرد گفت:

_فکراتو کردی؟

_راجب چی؟

_این که پیش پدرت بری.
 
دل گیر چشم از بابا گرفتم  گفتم:

_شما دیگه دوستم ندارین؟

کشیده شدم تو بغلش.

_این چه حرفیه بابایی، تو عزیز دل بابایی هستی

 درسته دخترم هرچند اون بد کرده اما اونم پدرته و فقط به وصیت مادرت گوش کرده.

_من دوست ندارم برم پیششون.

_دخترم اون مریضه شاید خیلی زیاد زنده نباشه. حق داره ببینتت برای مدتی دخترم.

نگاهی به بابا انداختم.

_واقعا مریضه؟

بابا سری تکون داد.

_آره دخترم،خودم آزمایشش و دیدم




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر