قادر رنجبر نظرات جمعه 17 شهریور 1396 ، 11:41 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۹]
#پارت_84


_مریضیش چیه بابایی؟

_سرطان عزیز بابا،  بزار حداقل دل اونم به دیدن و بودنت خوش باشه. تو که همه زندگی مایی دخترم.

تو فکر رفتم.

_چی شد بابا؟ بهش بگم چند وقتی پیشش میری؟

 شونه ای بالا انداختم.

_هرچی شما بگین.

بابا پیشونیمو بوسید و رفت تا مثلاً به پدرم زنگ بزنه.

قرار شد فردا بیاد دنبالم، تا چند روزی برم خونه اش.

توی اتاقم بودم که صدای ایفون اومد.

بعد از چند دقیقه صدای عمو و زن عمو 

از اتاق بیرون اومدم.

هلنا با دیدنم اومد سمتم.

_چه عجب عروس خانم افتخار دادین از این ورا.

هلنا محکم بغلم کرد.

_چته دیونه له کردی منو.

صدای هق هقش بلند شد.

_هلنا من که نمرده ام اینطوری داری گریه می کنی.

_اما ساینی...

_درد و ساینی؛ حسودیت شده که من دو تا بابایی دارم تو نداری.

با مشت به بازوم زد و دماغش و کشید بالا.

_ایی حالم بهم خورد، رهام بیا این‌ زنت جمع کن، حالم و بد کرد.

شوهرم کرد آدم نشد.


_خاک تو سرت ساینی محبت هم به توی سنگ دل نیومده.

خندیدم و با عمو و زن عمو رو بوسی کردم.

عمو رو به بابا کرد.

_ساینا چند روز اونجا میره؟

بابا نگاهی بهم انداخت.

_برای مدتی میره نخواست بر میگرده.

اونم پدرشه و دوستش داره.

سرم و پایین انداختم.

بغض داشت خفه ام می کرد.

اما خندیدم.

دوباره صدای آیفون بلند شد.


_بابا چه خبره امشب که من خبر ندارم؟

سامان از جاش بلند شد.

_خبری نیست عزیزم دور همیم.

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۹]
#پارت_85

هلنا به پهلوم زد.

_ساینی؟

_هوم

_درد هوم، بگو جونم

_جانم! مگه عقده ی جونم شنیدن داری؟
ماشالله که رهام هر شب میگه دیگه.

هلنا پشت چشم نازک کرد.

_اون کارای بهتری می کنه، جونم چیه و چشمکی زد.

زدم تو سرش،  خاک تو سرت هلی از دست رفتی، ازت دوری کنم بهتره تو خطری هستی.

_ وا خوبه هم جنس باز نیستم که؛ تو غصه نخور.

_عوضی

_خودتی

تا اومدم جوابش و بدم با صدای عمه اینا از جامون بلند شدیم.

عمه اومد داخل و مستقیم اومد سمتم و محکم بغلم کرد و زد زیر گریه.

همین طور ایستاده بودم.

نمی دونستم چیکار کنم.

_بلآخره بهت گفتن. خاله فدات بشه

حس غریب و ناشناسی به کلمه خاله داشتم.

پرهام بازوی عمه و گرفت.

_مامان ولش کن. کسی نمرده که اینطور گریه می کنی.

_یه دور از جونی بگو

_چشم مامان، دور از جونش. اگه نمیره هم شما با این کاراتون می کشینش.

عمه اشکشو پاک‌ کرد و رفت سمت بابا.

پرهام رو به روم ایستاد و با خنده گفت:

_الان بهت چی بگم دختر خاله یا دختر عمو؟

دستامو قلاب کردم.

_اوووم فک‌ کنم دختر عمو بهتر باشه.

چشمکی زد.

_چطوری دختره؟

_خوبم پسر فرنگی، تو چطوری؟

_خوب نیستم.

_چرا؟

_دوست دختر می خوام.

_چپکی نگاش کردم.

خندید و گفت:

_گناه دارم.

یهو سرش و  جلو آورد.

_تازه دنبال خونه هم هستم، یه خونه شیک مجردی. 

باید کمکم کنی تا دکورش کنم...

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۹]
#پارت_86

حالا کو تا خونه بگیری!

_می گیرم.

شب همه تا دیر وقت موندن و بعد از یک خداخافظی پر از سوز رفتن.

واقعا نمی دونستم که تقدیر قراره برام چی رقم بزنه.

یه حس غریبی داشتم.

 فردا مثلا پدرم می اومد، تا برای مدتی برم خونه اش.

به رفتن که فکر می کنم قلبم می گیره.

مامان کنارم دراز کشید.

سرم و توی بغلش پنهون‌کردم، بغضم شکست و هق زدم.

مامان دستی رو سرم‌کشید.

_دخترکم گریه نکن، جای بدی که قرار نیست بری همین تهرانه.

صداش می لرزید و می دونستم بخاطر من نمی خواد گریه کنه.

_می دونم مامان اما من دوست ندارم برم.

_منم دوست ندارم دخترم، اما مدت کمیه عزیزم.

شب را بغل مامان صبح کردم.

حوصله داروخونه رو  نداشتم.

دست و صورتم شستم و صبحانه با مامان و بابا خوردیم.

آماده شدم، چمدون کوچیکم و برداشتم که صدای آیفون بلند شد.

بابا گفت:

_فکر کنم آقای بختیاری باشن.

متعجب گفتم:

_آقای بختیاری کیه؟

_پدرت دیگه دخترم،فامیلیشه.

سری تکون دادم.

همراه مامان و بابا از ساختمون بیرون اومدم.

نگاهم به ماشین مشکی افتاد، تمام شیشه هاش دودی بود.

مردی در حالی که کت و شلواری به تن داشت در باز کرد.

و شیاناخان پیاده شد.

نمی تونستم بگم پدرم.

با دیدن ما لبخندی زد.

بابا باهاش احوال پرسی کرد.

نگاهی به من انداخت.

قدمی به سمتشون برداشتم و سلامی گفتم....

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۹]
#پارت_87

لبخندی زد و گفت:

سلام دخترم.

_بفرمایین بالا آقای بختیاری

_نه مچکرم باید بریم.

بابا سری تکون داد.

مامان گفت:

_آقای بختیاری ما هم با شما می آییم.


شیانا خان سری تکون داد و گفت:

_بله حتماً

بابا گفت:

_پس ما با ماشین خودمون می آییم.

همراه مامان سمت ماشین بابا رفتیم، شیانا خان سوار ماشین خودش شد.

صندلی عقب ماشین بابا نشستم.

حرکت کردیم.

هر چی از منطقه خودمون دور تر می شدیم احساس می کردم چیزی روی قلبم سنگینی می کنه.

بغض راه گلومو گرفته بود.

نگاهی به خیابون های بالای شهر انداختم.

هیچ میل و اشتیاقی برای رفتن به خونشون ‌نداشتم.

ماشین کنار در بزرگ توی یه کوچه باغی ایستاد.

بابام هم پشت ماشینشون و  ماشین و  پارک کرد.

باهم از ماشین پیاده شدیم.

نگاهی به خونه انداختم، به نظر قدیمی می اومد شاید بالای سی سال ساخت یا شایدم بیشتر.

با صدای شیانا خان دست از دید زدن خونه برداشتم.

_بفرمایین داخل

راننده در حیاط و  باز کرد، دستم رو دور بازوی مامان حلقه کردم.

با نگاهی کنجکاو پام و توی حیاط گذاشتم.

یه حیاط بزرگ‌ پر از درخت، نگاهم به ساختمون قدیمی روبه روم افتاد.

شاید زمانی بهش می گفتن عمارت. یه جور وحشت به دلم افتاد.

خیلی بزرگ‌ بود و همه جا توی سکوت فرو رفته بود.

هیچ وقت به ساکتی عادت نداشتم.

با راهنمایی شیانا خان از جاده ای سنگ فرش به سمت ساختمون‌ رفتیم.

راننده در چوبی خونه رو باز کرد.

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۹]
#پارت_88

وارد سالن شدیم.

خونه انگار خاک مرده ریخته باشن.

سر تا سر پنجره ها رو پرده کشیده بودن.

روی مبل ها ملاحفه پهن بود.

دیوارها همه عکس های قدیمی زده بودن و گرامافون قدیمی گوشه ی سالن بود.

پله های مارپیچی طبقه ی  پایین به طبقه بالا وصل می کرد.

زنی میانسالی از آشپزخونه بیرون اومد گفت:

_سلام آقا

شیانا خان نگاهی به زن انداخت.

_سلام آتیه خانم، این دخترم ساینا هست.

زن نزدیکمون شد و نگاهی به سر تا پام انداخت.

_سلام دخترم، به خونه خودت خوش اومدی، بلآخره آقا نیمه گمشده تون پیدا کردید.

فقط لبخندی زدم.

شیانا خان همه رو دعوت به نشستن کرد.

آتیه رفت سمت آشپزخانه.

_خوب دخترم از خونه خوشت اومده؟

نگاه کلی دوباره انداختم.

_خونتون اصلا مثل  خونه ی یک آدم زنده نیست.

_لبخندی زد که حس کردم درد داره ، گفت:

_زن و بچه که نباشه زندگی میشه این.

با سر  به خونه اشاره کرد.

دلم براش سوخت، حق داره بیچاره.

تصمیم گرفتم مدتی که اینجا هستم بهش خوش بگذره.

آتیه چای با شیرینی آورد.

مامان و بابا بعد از خوردن چای از جاشون بلند شدن.

بابا گفت:

_خوب آقای بختیاری ما از حضورتون مرخص میشیم، مواظب دختر گل ما هم باشید.

شیانا خان خندید. گفت:

چشم، چشم.

مامان بوسیدم و بابا بغلم کرد.

بعد از خداحافظی رفتن.

بعد از رفتن بابا و مامان احساس معذب بودن کردم.

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۱:۰۱]
_
#پارت_89

همین طور ایستاده بودم که شیانا خان گفت:

_دوست داری اتاقت و ببینی؟

چمدونم برداشتم.

_بله دوست دارم.

+راحت باش دخترم درسته پدری نکردم اما من پدرتم.

سرمو پایین انداختم حرفی برای زدن نداشتم.

با هم به طبقه بالا رفتیم.

اتاقی را نشونم داد.

_اینم اتاقت.

رفتم سمت اتاق، درشو باز کردم.

اتاق قشنگی بود، چرخیدم و تشکر کنم که دیدم دستشو به دیوار گرفته، هول شدم.

چمدون گذاشتم زمین، رفتم سمتش

_حالتون خوبه؟

سرش بلند کرد، روی پیشونیش عرق سردی نشسته بود.

چشم هاش باز و بسته کرد به نشانه ی خوبم.

_اتاقتون کجاست؟ کمکتون کنم.

_با نفس بریده ای گفت:

_پایین

نمی تونستم تنها کمکش کنم داد زدم.

_آتیه خانم

_یواش دختر جوون

نگاهی بهش انداختم و لبخندی زدم 

_باید عادت کنید من دختر آرومی نیستم.

لبخندی زد و سری تکون داد.

آتیه خانم سریع بالا اومد.

_چیزی شده؟

نگاهش که به شیانا خان افتاد گفت:

_آقا حالتون خوبه؟

راننده صدا کرد.

راننده شیانا خان رو  تا اتاقش برد.

شیانا خان روی تخت دراز کشید خواستم از اتاق بیرون بیام که نگاهم به نقاشی بزرگی روی دیوار افتاد.

لحظه ای مات نقاشی شدم.

دختری کنار جویباری داشت لباس می شست.

اما انگار لحظه ای سرش و  بلند کرده باشه.

رنگ سبز آبی چشم هاش لحظه ای من و  یاد چشم های یه نفر انداخت.

اما کی رو نمی دونستم.

انگار این رنگ چشم ها رو جایی دیده بودم....

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۵.۱۷ ۰۱:۰۲]
#پارت_90

 دلم می خواست بپرسم این زن کیه اما می دونستم الان وقتش نیست.

آروم از اتاق خارج شدم. با دیدن خونه دوباره غم تو دلم نشست.

نمی تونستم با این وضعیت کنار بیام و راحت زندگی کنم حس افسردگی بهم دست می داد.
 
رفتم سمت آشپزخونه.

آتیه مشغول درست کردن ناهار بود.

با دیدنم لبخندی زد:

_چیزی می خوای دخترم؟

روی میز ناهار خوری نشستم.

_آتیه خانم می تونم دکور خونه رو  کمی تغییر بدم؟

_بده مدلش  دخترم؟

سری تکون دادم.

نه... نه، اما یه جوریه انگار هیچ  کسی تو این خونه نیست دلگیره، ببینم


 آتیه جوونم شما چند ساله که اینجایی؟

_خوب من از زمان که آقا اومدن تهران اینجا هستم نزدیک به بیست و خورده ایی سال میشه.

_مگه آقا قبلا کجا زندگی می کرد؟

خندید:

_آقا چیه دختر جان تو باید بگی پدرم، میدونم سخته اما کم کم باید عادت کنی

حتما می دونی که پدرت مریضه؟

_بله میدونم. گفتین قبلا کجا بودن؟

_آقا پسر یکی از خان های بزرگ بودن و بعد از مرگ پدرشدن شدن خان اون منطقه.

اما منم نمیدونم که چه اتفاقی افتاد که همه چیو سپرد به برادرشون و تنها راهی تهران شدن.
شما مادر من و دیدین ؟ 

+نه دخترم من وقتی تو این خونه اومدم اقا تنها زندگی میکردن 

از روی میز بلند شدم.

_ممنون آتیه جون. فقط یه چیزی میتونید برام یه کمک پیدا کنید تا دستی به سر گوش این خونه بکشم برای روحیه پدرم خوبه.

_چشم دخترم، برای بعد از ظهر خوبه؟ آقا هم خونه نیستن تا آخر شب.

بشکنی زدم.

_عالیه

و از آشپزخانه بیرون اومدم.

چرخی توی خونه زدم.

اگه بابا سی سال پیش اومد تهران پس چطور با مادرم آشنا شد در حالیکه من بیست و پنج سالمه...
چطور اتیه مامان من و ندیده ...
سری تکون دادم و لباسم و توی کمد چیدم...
اتیه برای ناهار صدام زد و رفتم پاین 

پدر پشت میز ناهار خوری نشسته بود 

با دیدنم لبخندی زد گفت : خسته شدی دخترم 

_ نه کمی بیش از حد خونتون سوت و کوره 

لبخند غمگینی زد گفت : عشق توی این خونه نیست دخترم 

_ همیشه ام عشق خوب نیست 

نگاهش و به رو به روش دوخت گفت اما قشنگه ... 

_ قشنگ و درد اور

+ ببخش دخترم غذاتو بخور 

کمی از غذامو خوردم پدر بعد از غذا رفت اتاقش 

میزو به کمک اتیه جمع کردم و رفتم بالا اتاقم... 

دوباره بغض نشست توی گلوم رفتم سمت پنجره ....

رمان احساس اشتباهی, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۳۸]
#پارت_91

رفتم سمت پنجره از این بالا حیاط کاملا تو دید بود.

دلم گرفت.

هیچ کس نمی دونست زندگیم خراب شده، دخترانگیم تو یک شب به باد رفت.

از ترسم حتی دنبال اون آدم نگرفتم فقط برای آبروی پدر و مادرم.

میدونم اعتماد کردن به ادمی که فقط یک ماه می شناسی حماقت محضه.

اما گاهی آدم اشتباهاتی مرتکب میشه که هیچ جای جبرانی نداره.

اگر به خاطر دوری از هلنا و رهام به نگین نزدیک نمی شدم. 

برای عوض شدن حال و هوام به اون تولد مزخرف نمی رفتم اینطور نمی شد.

با پشت دست صورت خیس از اشکم را پاک کردم.

با بغض نالیدم:خدایا! تو از ته دلم آگاهی تو میدونی دارم از درد داغون میشم اما چیکار کنم راه برگشتی ندارم.

همه چی دست به دست هم دادن تا من و زندگیم رو نابود کنن.

حالا هم پدر جدید و زندگی جدید.

با صدای در دوباره دستی به صورتم کشیدم.

_بفرمایین.

صدای آتیه از پشت در بلند شد.

_بیا دخترم کارگرا اومدن.

_الان میام آتیه جون.

وارد سرویس بهداشتی اتاقم شدم آبی به دست و صورتم زدم.

چشم هام قرمز بود، آب پاشیدم روی صورتم.

از اتاق بیرون اومدم از پله ها پایین رفتم.

سه تا زن کنار آتیه خانوم ایستاده بودن. آتیه با دیدنم لبخندی زد.

_این خانم ها اومدن حالا ببینم چیکار میکنی دخترم.

غمام و کنار گذاشتم لبخندی زدم.

_تا شما یک کیک خوشمزه درست کنید ما هم کارامون انجام دادیم...




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر