قادر رنجبر نظرات جمعه 18 خرداد 1397 ، 03:58 ب.ظ

رمان موژان من

نام : موژان من

نویسنده : mehrsa-m

خلاصه ی رمان

داستان راجع به زندگی دختری به اسم مُوژان كه عروسیش و به هم میزنه چون كه از بچگی عاشق پسر عموش بوده و آرزوی ازدواج با اون و داشته . حالا باید دید تقدیر چه سرنوشتی رو براش رقم زده و اون واقعا با كی ازدواج میكنه . . .پایان خوش..قشنگه


فصل اول 
 
زانوهام و توی بغلم گرفته بودم و با چشمای پر اشك خیره شده بودم به دیوار رو به روم . همه جا سكوت بود و سیاهی . 
تنها نوری كه اتاق و روشن میكرد نور چراغ خیابون بود كه توی اتاقم میخورد . از ظهر تا حالا خودم و توی اتاقم حبس كرده بودم . هنوزم همون لباسا تنم بود . نگاهم روی لباسم سر خورد . لباس عروس سفیدی كه هر دختری آرزوشه یه روزی این لباس و تنش كنه . ولی من چیكار كردم ؟ شبی رو كه هر كس آرزوش و داره خراب كردم ؟ با زانوهای لرزون از جام بلند شدم رو به روی آینه ی قدی اتاقم قرار گرفتم . انقدر اشك ریخته بودم همه ی ریملم روی صورتم ریخته بود . چشمام قرمز شده بود و سرم به شدت درد میكرد . 1 ساعتی شده بود كه سر و صداها خوابیده بود . مامان كم مونده بود سكته كنه ! شاید باورش نمیشد دختر كم عقلش شب عروسیش همچین كاری رو بكنه . باز عكس العمل بابا بهتر و خونسرد تر بود . 
باید اول از همه از شر این لباسای مسخره راحت میشدم . لباسایی كه حتی توی انتخابشونم نقشی نداشتم . از هر چیزی كه با پول رادمهر خریده بودم متنفر بودم . البته اون كه تقصیری نداشت . از كجا میتونست احساس من و بخونه ؟ جالبی داستان اینجا بود كه حتی سراغمم نیومد كه ببینه واسه چی توی جشن عروسی خودم نیومدم ! شایدم براش مهم نبوده ! شاید از روی اجبار میخواسته تن به این ازدواج بده . 
هر جور بود با زحمت زیپ لباس و پایین كشیدم و از تنم خارجش كردم . الان تنها چیزی كه میچسبید یه دوش آب گرم بود . از سرویس توی اتاقم استفاده كردم . انقدر آرایشگره به موهام تافت و سنجاق زده بود كه فقط 1 ساعت طول كشید اونارو از سرم باز كنم . وقتی قطره های آب روی تنم مینشست آروم و آروم تر میشدم . 
خوب مُوژان خانوم امروز و هر جور بود گذروندی فردا رو میخوای چیكار كنی ؟ بالاخره باید جوابگوی مامان و بابای خودت كه باشی . حالا مامان و بابای رادمهر هیچی ! 
بیخیال بعدا در موردش فكر میكنم . الان فقط میخوام آروم شم . 
بعد از اینكه دوش گرفتم . تنها لباسی كه اونجا داشتم و پوشیدم . آخه همه ی لباسام و برده بودم خونه ی رادمهر یعنی خونه ی جفتمون ! حتی واژه ی خونمون برام غریب و خنده دار بود .
میخواستم بخوابم ولی هر كار میكردم سر درد لعنتی نمیذاشت . احتیاج به قرص داشتم . از جام بلند شدم و پاورچین پاورچین به سمت آشپزخونه رفتم . خدا خدا میكردم كه كسی از خواب بیدار نشه . چون واقعا نمیتونستم این موقع شب به بازجوییشون جواب بدم . قرص مسكن و با یه لیوان آب خوردم و سریع به اتاقم برگشتم . نفس حبس شدم و بیرون دادم و دوباره كلید و توی قفل چرخوندم . روی تختم دراز كشیدم . دست راستم و روی دست چپم كشیدم اثری از حلقه نبود . انگار توی این مدت عادت كرده بودم كه توی دستم باشه . چشمام و باز كردم و نگاهی به اطراف اتاق انداختم . یادمه وقتی اومدم خونه با عصبانیت حلقه

 

پارت 1   https://goo.gl/BbN6ba

پارت 2   https://goo.gl/vxZFJQ

پارت 3   https://goo.gl/8NR6xo

پارت 4   https://goo.gl/uV8eBe

پارت 5   https://goo.gl/d3nwHT

پارت 6   https://goo.gl/KvGKXL

پارت 7   https://goo.gl/1RqgSi

پارت 8   https://goo.gl/zeUJNQ

پارت 9   https://goo.gl/pxDwp1

پارت 10  https://goo.gl/KFrZa4

پارت 11   https://goo.gl/25D3eb

پارت 12   https://goo.gl/8kd7sc

پارت 13   https://goo.gl/7hrgLc

پارت 14   https://goo.gl/e5k2NY

پارت 15   https://goo.gl/ddcVeR

پارت 16   https://goo.gl/tox5xm

پارت آخر   https://goo.gl/S4H6Bw

 





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر