قادر رنجبر نظرات دوشنبه 20 شهریور 1396 ، 07:35 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۳۹]
#پارت_92

آتیه خانم  چشماش برقی از خوشحالی زد و با لبخند رفت سمت آشپزخونه.

_خوب خانم ها شروع کنیم؟

_بله خانوم.

رفتم سمت مبل ها و تمام ملاحفه های روی مبل رو برداشتم.

هر کدوم یه کاری رو شروع کردیم.

پرده ها رو زدم کنار.

پنجره ها رو تمیز کردیم.

مبل ها رو  جا به جا کردیم.

هوا تاریک شده بود لوستر وسط سالن روشن کردیم.

همه جا از تمیزی برق می زد.

خسته روی یکی از مبل ها ولو شدم.

آتیه خانوم با سینی چای و کیک خونگی از آشپزخونه بیرون اومد.

لبخندی زدم.

_خانم ها بنشینید خسته شدید.

این پا اون پا کردن.

فهمیدم دو دل هستن.

_خواهش می کنم بنشینید حالا که دور هم هستیم کیک و چایی که آتیه جون زحمتشو کشیدن بخوریم.

بلآخره نشستن.

و همه دور هم کیک و چایی خوردیم.

آتیه پولاشون داد و اونا هم بعد از خداحافظی رفتن.

از جام بلند شدم.

_آتیه جون من میرم دوش بگیرم.

_برو دخترم کم کم آقا هم پیداشون میشه.

من نمی دونم چرا بااین حال مریضشون هر روز به دیدن تمیسار میرن.

_بدون اینه چیزی از حرف آتیه بفهمم رفتم سمت اتاقم.

لباسامو در آوردم و وارد حموم شدم.

نگاهم که از آینه قدی حموم  به خودم افتاد بغض کردم.

چرا من دیگه دختر نیستم؟ چرا خدایا؟ چرا اینطور شد؟ 

دوش آب و باز کردم و زیر آب یه دل سیر اشک ریختم.

با بدنی کوفته آب و بستم.

حوله ام رو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم.

رو به رو آینه نشستم و شروع کردم به خشک کردن موهام

رمان احساس اشتباهی, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۳۹]
#پارت_93

وقتی موهام  خوب خشک شد، تونیک کوتاه زیر باسن و شلوار برمودای سفیدی پوشیدم.

موهامو دم اسبی بالای سرم بستم.

یه ریمل و یه  رژ به لبم زدم.

نگاهی به ساعت انداختم از جام بلند شدم.

و خواستم از اتاق بیرون بیام هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود یهو در اتاق باز شد.

میخکوب سر جام موندم و به مردی که اونم بهت زده بهم نگاه می کرد نکاهی انداختم.

هم زمان گفتیم تو

دست به سینه شد:

_تو این جا چیکار می کنی؟

متقابلا منم دست به سینه شدم:

_خودت اینجا اونم تو اتاق من چیکار می کنی؟

تکیه شو به در اتاق زد‌

_اینجا خونه ی عموی منه.

با دست به اتاق اشاره کردم.

_اینجا هم اتاق منه، چرا بدون در زدن وارد اتاق یه دختر  شدی؟

_اوه نکنه اون دختر گمشده ی عموی  من تویی؟

نگاه خریدانه ای به سر تا پام انداخت

_مواظب باش چشمات کف پام نیوفته.

حالا هم از اتاقم برو بیرون.

_آخه من نمیدونم توی عتیقه هر روز می بینم چه کاریه این همه پله بالا اومدم برای دیدنت.

_علاقه ای به دیدنتون ندارم آقای شایسته.

خندید

_نه دیگه نشد از حالا پسر عمو دختر عمو هستیم و تو باید من و  غیاث صدا کنی

منم بهت ساینا میگم.

_کی گفته حق داری که من  به اسم کوچیک صدا کنی هان؟

_خودم این حق به خودم دادم چون دختر عمومی.

 اما یادت باشه از مقام فامیلیت خانم سرکار سو استفاده نکنی.

فهمیدی؟ و 

چشمکی زد....

رمان احساس اشتباهی, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۴۳]
#پارت94

برو بابا چه خودتم تحویل میگیری

دو تا انگشتشو کنار سرش زد و گفت : از ما گفتن بود دخترعموی جدید

و از اتاق بیرون رفت

دستی به گردنم کشیده ام خدایا همینو کم داشتم

 دنیا چرخید و چرخید و این هیز خان بیاد پسرعموی جدید من بشه پووف

از اتاق بیرون اومدم  نگاهی به خونه ی بزرگی که قرار بود توش زندگی کنم انداختم

 هیچ ذوقی از موندن توی این خونه نداشتم 

همون خونه ای کوچیک اما پر از محبت خودمونو به صدتا این مدل خونه عوض نمیکنم  

از پله ها پایین اومدم پدر روی  مبل نشسته بود و مردی پشت به من روی مبل رو به روی پدر بود
غیاث هم داشت چیزی رو تعریف میکرد و می خندید

رفتم نزدیک 

پدر با دیدنم لبخندی زد از جاش بلند شد رفتم سمتش

اینم دختر گلم ساینا.

 لبخندی زدم و سمت مرد چرخیدم اما لحظه ای با دیدنش رعشی افتاد بهم.

لا به لای چین و چروک صورتش یه طرف صورتش انگار استخوان گونه اش شکسته باشه و تو رفته بود و پوست صورتش افتاده بود.
و جلوه ای بدی داشت 

نگاه خیره ای بهم انداخت 

پدر گفت دخترم اینم دوست صمیمی من و عمو اشکانت هست.

سری تکون دادم و به ناچار لبخندی  زدم

_ سلام عمو 

+ خوش اومدی به خونه ی خودت دخترم. با پسرم غیاث آشنا شدی؟

نگاهی به غیاث انداختم بله با ایشون از قبل اشنا بودم

عمو خندید و گفت نکنه از قبل با هم دوست بودین؟

هول شدم

_  نه نه ایشون دکتر داروخونه ای که من کار میکنم هستن 

عمو سری تکون داد 

که غیاث گفت :  بابا به من میخوره دوست دختر داشته ‌باشم؟

رمان احساس اشتباهی, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۴۳]
#پارت_95

پوزخندی زدم 

عمو گفت : کم نه پسرم و خندید 

خوبه باباشم فهمیده چه عتیقه ای به ملت تحویل داده

کنار بابا نشستم 

 غیاث داشت با گوشیش ور میرفت مثل کسی که داره تند تند پیام میده.

حوصله م سررفته بود از جام بلند شدم

 میرم اشپزخونه پیش اتیه جون

_ راستی دخترم 

سوالی به پدر نگاه کردم گفتم : بله؟

+ خونه خیلی قشنگ شده

خندیدم . خداروشکر فهمیدید داشتم ناامید میشدم که نفهمیدید خونه رو تغییر دادم

+ نه دخترم همون اول که وارد خونه شدیم اشکان گفت :  خونه ات چقدر  تغییر کرده. ممنونم ازت.

_ خواهش میکنم کاری نکردم. 

و به سمت اشپزخونه رفتم لحظه اخر صدای عمورو شنیدم 

که گفت : چرا اصلا شبیه مادرش نیست؟ 

دیگه نه ایستادم وارد اشپزخونه شدم
_  سلام اتیه جون 

+ سلام دخترم

_ کمک نمیخواین؟ 

+ دستت درد نکنه مادر خسته میشی

+ واه اتیه جون مگه کوه میکنم خونه خودمون گاهی به مامان تو کارا کمک میکنم

معلومه خیلی دوستشون  داری

اهی کشیدم 

_ خیلی اتیه جون عاشقشونم 

یهو صدایی گفت عاشق کی؟

نگاهی به غیاث که وارد اشپزخونه شد انداختم

_ اخبار تموم شد

یکی از ابروهاشو بالا انداخت یعنی نمیگی؟
_ نه
+ باشه و رفت سمت اتیه جون گفت :  این شام چیشد مردم از گرسنگی 

_ الان اماده میشه مادر

غیاث اومد سمتم بازومو گرفت

 نگاهی بهش انداختم

_  دستتو بکش 

+ کاری بهت ندارم میخوام لیوان بردارم

لیوان تو بازوی منه؟

کمی هولم داد....

رمان احساس اشتباهی, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۴۶]
#پارت_96

نه ولی بالای سرته.

سرم و بلند کردم 

دست دراز کرد لیوان از بالای سرم برداشت.

نگاهی بهم انداخت و لیوان را روی هوا تکون داد.

پشت چشمی براش نازک کردم که یهو سرش جلو آورد.

_پدرت میدونه که دختر نیستی؟

ترسیده سرم و چرخوندم که نوک دماغم به گونه ای گرمش خورد.

لبخندی زد:

_نترس من چیزی به کسی نمی گم.

ازم فاصله گرفت.

عصبی شروع کردم گوشه لبمو جوییدن.


با کمک آتیه جون میز شام چیدم.

آتیه جون بعد از اتمام کارش رفت خونه خودش که یک ساختمان کوچک گوشه ی باغ بود.

نمی دونستم ‌چطور صداشون کنم و در نهایت دلمو به دریا زدم.

_پدر شام آماده است.

لبخندی زد و از جاش بلند شد.

_پاشو اشکان این‌میز دخترم چیده.

لبخندی زدم و برای خوشحالیش صندلی رو  کمی عقب کشیدم تا بنشینه.

کنار پدر نشستم  عمو و غیاث رو به روی ما.

برای پدر غذا کشیدم و کمی هم برای خودم.

سرم و بلند کردم که نگاه خیره عمو رو احساس کردم.

نمی دونم‌ چرا نگاهش رعشه به تنم انداخت.

از نگاه به چهر ه اش می ترسیدم.

لحظه ای نگاه عمیقش و به چشم هام دوخت بعد مشغول غذا خوردن شد.

اشتهام دیگه کور شد. 
دست از غذا خوردن کشیدم 

_چرا نمی خوری؟ نکنه رژیم گرفتی؟

به صندلی تکیه دادم.

_من نیازی به رژیم ندارم.

چشمکی زد و آروم گفت

_اون که بله...

رمان احساس اشتباهی, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۴۷]
#پارت_97

با صدای زنگ گوشیم یه ببخشید گفتم و بلند شدم.

نگاهی به گوشیم انداختم، شماره پرهام بود.

دکمه اتصال زدم و صدای شاد و سرحال پرهام پیچید تو گوشم.

_سلام دختر عمو، دختر خاله چطوری؟

لبخندی زدم.

_سلام آقا پرهام.حالا کدومشم دختر عمو یا دختر خاله 

_والا خودمم نمیدونم دوخی جون 
راستی از عمو شنیده ام رفتی خونه ی بابای جدیدت.

_آره امروز اومدم.

_خوبه آدرس بده بیام دیدنت.

_دیدن من؟!

_نه پس دیدن خونتون

_راستی ساینا دختر ترگل ور گل هم دارین؟

_برا چی می خوای؟

_می خوام نگاش کنم خوب معلومه دیگه مخ بزنم تورش کنم.

_پرهام تو الان زنگ زدی حال من بپرسی یا...

_هم حال تو رو و هم آدمای جدید

_همه خوبن دختر هم تو دم دستگامون نداریم خیالت از این بابت راحت

خندید:

_عیب نداره مخ خودت و می زنم.

تا اومدم چیزی بگم قطع کرد.

با خنده گوشی گذاشتم روی میز  خواستم‌ برم که خوردم به کسی، سرم و بلند کردم‌نگاهم به غیاث افتاد.

_ جدیدا میبینم فال گوش هم وایمیسی


شونه ای بالا انداخت.

_دوست پسرت بود؟

_نخیر همه مثل شما نیستن.

_واه مگه تو میدونی من چطوری هستم؟!

_والا از قدیم گفتن آنچه که عیان  است چه حاجت به  بیان است.

از کنارش رد شدم.

دعا دعا می کردم که هر چه زودتر عمو و غیاث برن.

نگاهاشون باعث آزارم می شد.

بالآخره از جاشون بلند شدن.

غیاث گفت:

_فردا بیام دنبالت که باهم بریم؟

_نه ممنون نیازی نیست خودم میرم.

_راهی نیست خونه هامون که نزدیکه

رمان احساس اشتباهی, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۴۷]
#پارت_98

پدر گفت:

بزار بیاد دخترم اذیت میشی.

دیگه چیزی نتونستم بگم و سری تکون دادم.

عمو و غیاث بعد از خداحافظی رفتن.

دلم می خواست کمی راجب مامان از بابا بپرسم.

دو دل بودم که بپرسم یا نه.

بابا نگاهی بهم انداخت و پیشونیم رو بوسید.

_شبت بخیر دختر عزیزم 

_شبت بخیر

بابا رفت سمت اتاقش.

گوشیم و برداشتم و شماره بابا گرفتم.

بعد از چند تا بوق صدای گرم بابا پیچید تو گوشم.

_سلام‌ور پریده بابا

_سلام بابا جون خوبی؟

_خوبم

_دخترم تو چطوری؟اونجا چطوره؟

روی تخت نشستم 

_خوبم بابا، اینجا هم خوبه مثل خونه ی خودمون که نیست

_عیب نداره باباجون برای مدت کمی هست.

_مامان کجاست؟ خوبه؟

_مادرتم بد نیست

_میشه گوشی بدی بهش

_آره بابا جان از من خداحافظ.

بعد از خداحافظی از بابا صدای مهربون مامان پیچید تو گوشم. بغضی نشست توی گلوم

_سلام دختر خوشگل مامان.

_سلام مامان گلی خودم چطوره؟

یهو صدای گریه مامان بلند شد.

_مامان گریه می کنی؟

_خونه بدون تو خیلی سوت و کوره.

با بغض نالیدم.

_اونور دنیا که نرفتم زود میام.

_می دونم دخترم، تا حالا ازم دور نبودی برام سخته.

_برای منم سخته مامان دوری از شماها

_گریه نکن دختر نازم.

دستی به چشم هام کشیدم 

_فردا یه سر میام اونور 

_باشه دخترم بخواب تا برای فردا که سر کار میری  خواب نمونی.

_چشم مامان جون میبوسمت خداحافظ.

رمان احساس اشتباهی, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۴۷]
#پارت_99

روی تخت ولو شدم و چشم هام رو به سقف دوختم.

قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر خورد و روی بالشت افتاد.

دلم برای با هلنا بودن تنگ شد.

چه بی غم بودم اما حالا هلنا به عشقش رسیده و خوشبخته اما من همه ی زندگیم و از دست دادم.

به پهلو شدم  و کوسن روی تخت و  بغل گرفتم و آروم چشم هامو بستم.

صبح با صدای آلارام گوشیم بیدار شدم.

خواب آلود قطعش کردم و به پهلو دوباره خوابیدم.

نمی دونم چقدر گذشته بود که احساس کردم خیس شدم.

با ترس از خواب پریدم.

و نفش زنان روی تخت نشستم.

_چی شده سیل اومده؟!

با گنگی نگاهی به اطرافم انداختم.

که نگاهم روی غیاث که لبخند خبیثی گوشه لبش بود ثابت شد.

چشم هام و ریز کردم و با عصبانیت گفتم:

_تو اتاق من چیکار می کنی اونم سر صبحی؟

شونه ای بالا انداخت.

عصبی از جام بلند شدم.

_برای چی من و خیس کردی؟

_تا اینقدر نخوابی و من و منتظر نذاری.

_پسره پرو برای چی اومدی تو اتاقم؟ اصلا با اجازه کی اومدی داخل؟

بی توجه به حرف  من دستی به موهای بلندم کشید زمزمه کرد

+دلم می خواد.

_چی؟!

کلافه دستی به گردنش کشید.

_هیچی زود آماده شو دیرمون شده.

رفت سمت در خواست بره بیرون که سرشو برگردوند 

_لباس خوابتم قشنگه موش موشی.

عصبی قدمی سمتش برداشتم که در بست و رفت.

نگاهی به بلوز و شلوار خرسیم که خیس شده بود  انداختم.

سری برای خودم تکون دادم.




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر