قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 22 شهریور 1396 ، 09:21 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۲۳.۰۵.۱۷ ۰۰:۴۷]
#پارت_100

وارد سرویس بهداشتی شدم 

آبی به دست و صورتم زدم و لباسام و پوشیدم.

از اتاق بیرون اومدم.

رفتم پایین. یهو دلم برای خونه ی خودمون تنگ شد.

مامان هر روز به زور لقمه دهنم می داد اما حالا...

وارد آشپزخونه شدم.

آتیه جون داشت چایی دم می کرد.

با دیدنم لبخندی زد:

_صبح بخیر دخترم. بیا صبحونه ات بخور یعد برو.

_صبح شما هم بخیر آتیه جون. ممنون میل ندارم.

_واه یعنی چی مادر که میل نداری؟

لقمه ای دستم داد.

_بگیر بخور میلتم میاد.

گونه اش رو بوسیدم و از آشپزخونه بیرون اومدم.
دلم برای عزیزم تنگ شد باید می گفتم خونه بابا بیاد ببینمش 

نگاهی به اطراف انداختم.

اما خبری از این پسر دختر باز نبود.

از ساختمون بیرون اومدم.

هوای تازه خورد به صورتم نفس عمیقی کشیدم 

یکی از پشت سرم گفت:

_چه عجب.

چرخیدم و غیاث و  پشت سرم دیدم.

_خوب می رفتی مگه من گفتم که بیای دنبالم؟

_خوبی هم بهت نیومده

از کنارم رد شد و رفت.

پشت سرش راه افتادم و باهم از خونه بیرون اومدیم.

سوار ماشین شد.

همین طور ایستاده بودم که بوقی زد.

سرش و از پنجره بیرن اورد.

_بیا دیگه برای سوار شدن هم زیر لفظی میخوای

رفتم سمت ماشین، در جلو رو باز کردم و نشستم.

بوی ادکلن تلخش پیچید توی مشامم

ماشین روشن کرد و از کوچه بیرون اومد.

نگاهم و به خیابون دوختم.

_زبونتم جدیداً موش خورده. خانوووم سرکار  که خوب بلبل زبونی می کردی نکنه الان ترسیدی؟

 _از چی باید بترسم؟

_از تنها بودن با من...

رمان احساس اشتباهی, [۲۵.۰۵.۱۷ ۱۸:۴۸]
#پارت_101

به صندلیم تکیه دادم.

_چرا باید از تو بترسم؟

ماشین و گوشه خیابون نگه داشت:

_این که یهو نخورمت

_برو بابا

ابرویی بالا انداخت، کمربندش و باز کرد و خم شد روی صندلیم.

_یهو عطر تلخش خورد به مشامم.

کشیدم عقب

_داری چیکار می کنی؟

صورتش و آورد نزدیک صورتم.

_دارم  میبینم ازم می ترسی یا نه؟

 قلبم تند می زد.

_برو اونور

_نخوام برم چی؟

داد می زنم.

دستش از کنارم رد شد و کنار صندلیم گذاشت.

خم شد سمت پنجره گردنش دقیقا جلوی صورتم بود و نفس های تندم به گردنش می خورد.

یهو خودش و  کشید عقب

_آها درست کردم.

متعجب نگاهش کردم که با سرش به کمربندم اشاره کرد.

پشت چشمی براش نازک کردم.

_آخی نکنه فکر کردی می خوام ببوسمت الان ناراحت شدی؟

اگه بخوای لبام در خدمتتن.

_میشه انقدر مزه نریزی آقای شایسته، شما مگه دیرتون نشده بود.

نگاهی به دور برش کرد گفت:

_اما من یه دونه ام.

پوف کلافه ای کشیدم دستم رفت سمت دستگیره، که زود قفل مرکزی زد.

ماشین روشن کرد تا داروخونه دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.

همین که ماشین پارک‌کرد تند پیاده شدم و رفتم سمت داروخونه.

بعد از چند دقیقه غیاث هم اومد و رفت سمت اتاقش تا ظهر دیگه ندیدمش.

همین که کارم تموم شد سریع وسایلم و جمع کردم و با تاکسی خودم و به خونمون رسوندم‌.

رمان احساس اشتباهی, [۲۵.۰۵.۱۷ ۱۸:۴۸]
#پارت_102

همین که نگاهم به آپارتمانمون افتاد با ذوق سمتش دویدم.

آیفون و زدم بعد از چند دقیقه صدای مامان اومد.

با نیش باز به آیفون خیره شدم که صدای خنده مامان پیچید

_بچه  برو کنار با اون قیافت.

_واه مامان دخترت اومده ها.

در با صدای تیکی باز شد.

سریع به سمت آسانسور رفتم و طبقه خودمون و زدم.

همین که از آسانسور بیرون اومدم دستم و روی زنگ گذاشتم که در باز شد و قامت مامان جلوی در نمایان شد.

سریع پریدم بغلش و بوسه بارونش کردم.

_وای چقد دلم برات تنگ شده بود مامان جوونم.

مامان محکم بغلم‌ کرد.

_دل منم دخترم. خونه بدون تو صفای نداره عزیزه دلم 

وارد خونه شدیم.

_بابا کجاست؟

_سرکار

با دیدن عزیز جیغی از خوشحالی کشیدم و پریدم بغلش.

_سلام عزیزکم، شوهر نکردی؟

عزیز با خنده زد به بازوم.

_هعی عزیز میدونم کم بوده شوهره غصه نخور برات پیدا می کنم.

عزیز خندید گفت:

_از دست تو از ما گذشته وقت شوهر کردن شماست الان.

_آها پس بگو دلت شوهر می خواد به بابا بگم مادرت شوهر می خواد.

مامان با خنده گفت:

_ساینا عزیزتو اذیت نکن.

دستم و به نشانه تسلیم بالا آوردم گفتم

_چشم...چشم

کنار عزیز نشستم .

_خونه جدید چطوره؟

_بد عزیز دلگیره آدم هاش دلگیرن.

_چرا دخترم؟

_خوب تو خونه به اون بزرگی پرنده هم پر نمی زنه چه برسه به آدمیزاد یه پدر هست با آتیه جوون و شوهرش

رمان احساس اشتباهی, [۲۵.۰۵.۱۷ ۱۸:۴۸]
#پارت_103

مامان با غصه گفت:

_آخه مرد بیچاره دیگه فرزندی نداره؟

شونه ای بالا انداختم 

_من که ندیدم.

_عیب نداره دخترم مدتی کنارش باش بلکه روحیه اش خو ب بشه.

_چشم

ناهار تو خنده و شوخی با عزیز و مامان خوردیم.

عزیز طبق معمول کنار سفره دراز کشید.

صدای آیفون بلند شد.

نگاهی به مامان انداختم.

_منتظر کسی بودین؟

_نه دخترم، برو ببین کیه

رفتم سمت آیفون و با دیدن چهره پرهام خندیدم.

_مامان این اینجا چیکار می کنه؟

_کی؟

_پرهام

_درو بزن باز بشه بیاد تو.

دکمه زدم و در آپارتمان باز گذاشتم.

دم در منتظر ایستادم تا پرهام بیاد.

همین که آسانسور ایستاد.

پرهام از آسانسور پرید بیرون.

با دیدنم نیشش باز شد گفت:

_به به ببین کی اینجاست.

_سلام آقا پرهام

پرهام تو دو قدمیم ایستاد زد روی دماغم

_چطوری؟

_خوبم از این ورا

_نمیذاری بیام تو؟

رفتم کنار و پرهام وارد خونه شد گفت:

_اومدم دنبال عزیز ببرمش خونه مامان اینا.

_مگه اونجا خونه تو نیست.

سرش و آورد جلو گفت:

_نچ، مگه تو قول ندادی که بیای کمکم؟

_چه کمکی؟ خونه ام فقط دکورش مونده بگو کی بیام دنبالت؟

_هر وقت بگی میام.

_خوبه  من و تو رهام و هلنا

با اوردن اسم رهام و هلنا لبخند تلخی زدم.

_ راستی رهام و هلنا چطورن؟

نگاه دقیقی بهم‌انداخت.

_اووم خوبن و دارن زندگی میکنن 


با صدای مامان به سمت سالن رفتیم

رمان احساس اشتباهی, [۲۵.۰۵.۱۷ ۱۸:۴۸]
#پارت_104


_ساینا چرا به پرهام تعارف نمی کنی که بیاد داخل؟

_همین دیگه زن دایی بس که مهربونه این دخترخل و چلتون.

زدم به بازوش

_خل و چل خودتی و اون دوست دخترت.

قیافشو ناراحت کرد:

_دلم دوست دختر می خواد اما حیف که ندارم.

سری از روی تاسف براش تکون دادم.

پرهام رفت سمت عزیز و کنارش نشست.

رفتم آشپزخونه و سینی چایی آماده کردم.

اومدم کنار مامان نشستم.

پرهام گفت:

_عزیز بریم؟

به ساعت نگاه کردم

_وای مامان منم برم که دیرم شده.

_می خوای تو رو هم سر راهمون برسونیم.

منم از خدا خواسته گفتم:

_خیلی هم خوبه. من میرم آماده بشم.

از جام بلند شدم که پرهام با خنده گفت:

_از قدیم گفتن که تعارف آمد و نیامد داره الان داره باورم‌میشه.

شونه ای بالا انداختم.

_می خواستی تعارف نکنی.

رفتم تو اتاق آماده بشم و زود بیرون اومدم.

عزیز هم آماده شده بود.

مامان بوسیدم 

_زودی دوباره میام

مامان گونه ام و بوسید

_برو دخترم مراقب خودت حتما باشیا، صبحانت و حتما بخوری داری میری سر کار.

_چشم

همراه عزیز و پرهام از خونه خارج شدیم.

سوار ماشین شدیم.

همین که پرهام سوار شد آینه رو تنظیم کرد روم.

_آدرس بده

آدرس خونه بابا دادم و تا رسیدن به مقصد هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.

پرهام ماشین کنار زد وکنار خونه نگه داشت.

از ماشین پیاده شدم و پرهامم پیاده شد.

که در خونه عمو باز شد.

غیاث همراه دختری بیرون اومد.

رمان احساس اشتباهی, [۲۵.۰۵.۱۷ ۱۸:۴۸]
#پارت_105

غیاث با دیدن ما لحظه ای ایستاد و نگاهی به من ‌و پرهام انداخت.

اخمی کرد و رفت سمت ماشینش.

سرم و بلند کردم‌تا با پرهام خداحافظی کنم.

که دیدم  پرهام اخمی کرده .

متعجب پرسیدم:

_چیزی شده؟!

با سر به غیاث اشاره کرد وگفت:

_این پسره اینجا چیکار می کنه؟

_غیاث و میگی؟

پوزخندی زد و گفت:

_چه زود صمیمی شدی که اسم کوچیکشو میگی.

_جان! خوب هم کارفرمامه هم پسر عمومه

_چی! این پسر عموته؟!

_اوهوم خودمم تازه فهمیدم 

آروم لب زد 

+نکه خیلی ازش خوشم میاد.

_چیزی گفتی؟

_نه هیچی.

_مرسی خیلی لطف کردی که من و رسوندی حالا هم برو عزیز زیاد تو ماشین بمونه اذیت میشه.


_باشه میرم فردا یا پس فردا باید بیای خونمو درست کنیا

_باشه میام.

خم شدم عزیز بوسیدم و پرهام سوار شد دستی تکون دادم و رفت 

زنگ در و زدم.

که با صدای غیاث ترسیده از جام پریدم.

چرخیدم سمتش.

دستاشو تو جیبش کرد و گفت:

_دیدم ظهر جیم زدی نگو که با دوست پسرت قرار داشتی نکنه خونه اش هم رفتی.

_چی داری برا خودت می بافی؟ اونی که تو هر فرصتی خودش و  به دخترا می چسبونه  تویی نه من.

بعدش رفته بودم خونه ی خودمون نکنه باید ازت اجازه می گرفتم؟

بهم نزدیک شد  بین در و خودش گیر افتادم.

دستی به گردنش کشید وگفت:

_دوست داری به تو هم بچسبم عقده ایی نشی؟

رمان احساس اشتباهی, [۲۷.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۴]
#پارت_  106

تکونی خوردم

_برو اونور ببینم خجالتم خوب چیزیه.

دستش دو طرفم روی در گذاشت 

هول کردم.

_میشه بری اونور.

فاصله کمی که بینمون بود باعث شد که گرمی تنش و تندی نفس هاش و حس کنم.

خیره نگاهم کرد 
نمیدونم تو نگاهم چی دید که 
ازم فاصله گرفت

نفسم رو دادم بیرون و وارد حیاط شدم.

همین که وارد سالن شدم آتیه جوون اومد سمتم.

محکم بغلم‌ کرد.

متعجب از کار آتیه جون گفتم:

_چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟

_نه دخترم از صبح که رفتی دلتنگت شدم.

گونه اش رو بوسیدم

_یعنی امیدوار باشم انقد دوست داشتنیم.

_معلومه دخترم.

لبخندی زدم

_پدر کجاست؟

_تو اتاقشه

_پس برم یه سر بهش بزنم.

رفتم سمت اتاق پدر دو ضربه به در زدم.

صدای ضعیفش بلند شد، دستگیره رو پایین دادم.

وارد اتاق شدم.

با دیدنم کمی خودش وروی تخت بالا کشید.

وارد اتاق شدم.

و رفتم سمتش

_چطوری دخترم؟

_سلام شما خوبین؟

_میبینی که

کنارش روی تخت نشستم که دستم و گرفت و نگاهش به عکس زنی که رو به روی تختش نصب بود دوخت.

سرم و چرخوندم و دوباره نگاهی به زن توی عکس انداختم.

طاقت نیاوردم ‌گفتم:

_چه زن زیبایی

آهی کشید زمزمه کرد

_زیبا وجسور

_می تونم بپرسم کیه؟

گفت:

...

رمان احساس اشتباهی, [۲۷.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۴]
#پارت_107

پدر گفت : چرا می خوای بدونی این زن کیه ؟

 _ نمیدونم به نظر خیلی قدیمی میاد چون عکس نیست درست مثل کسی که نقاشی کرده باشه.

پدر لبخندی زد اما انگار توی لبخندش پر از درد بود. 

سری تکون داد

_  آره نقاشیه 

_ اما عجیب نقاشیه واضح و حقیقه.

 با دستش آروم زد روی دستم خوب تو چطوری دخترم؟؟

 فهمیدم نمیخواد ادامه بده 

_ خوبم

_  این مدت از زندگیت راضی بودی ؟

_ بله خیلی سری به نشانه ی خوشحالی تکان داد. 

گفت :  راستی عمه ات با دخترش قراره بیان اینجا 

_ عمه ای من ؟

_  اره دیگه ؛ خواهر من

 اها چه خوب به سلامتی کی ؟ 

_ امشب برای شام قراره بیان 

_ پس من برم آماده بشم.

_  برو دخترم، 

از اتاق بیرون اومدم و رفتم اتاق خودم تند یه دوش گرفتم . 

تونیک زیر باسن با شلوار کوتاهی پوشیدم موهامو موس مو زدم تا حالت بگیره کمی به صورتم رسیدم 

بعد از زدن ادکلن از اتاق بیرون اومدم .

 رفتم سمت آشپزخونه

 آتیه جون در حال انجام کار بود

 بوی غذا های خوشمزه اش تمام آشپز خونه رو برداشته بود. 

_ به به چه بوی راه انداختی آتیه جوونم

 آتیه جون با لبحند برگشت نگاهی بهم انداخت  

_ گرسنته مادر ؟ 

_ آخ گفتی خیلی  

_ الان خواهر آقا بیاد. میزو می چینم 

_ مگه برای شام فقط میان

_   چی بگم یه دختر داره افریته

 خندیدم شمام اره ... 

خندید مگه ما چی مونه 

شونه ای بالا انداختم هیچ والا عاشق پایه بودنتم که و با خندیدیم .




ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. چهارشنبه 27 دی 1396 07:11 ب.ظ
    اسم سانیا:ساینا
    قیاص:غیاق
    فواد:محمد
    فائزه:مریم
    بیژن:شاهین
    نگین:سایه ...ووو
    خیلی اشکال تو رمانتون هست براخودم متاسفم که وقتمو صرف خوندن این رمان کردم
    قصتون خوب بود ولی ااااای کاش زیاد وقت میگذاشتین
  2. چهارشنبه 27 دی 1396 07:05 ب.ظ
    نویسنده محترم رمانتون آشغال نیست ولی کاش زیاد وقت میزاشتین شما خیلی اشکال دارین
    هم اسمها رو در قسمتها عوض کردین
    هم بعضی موضوعات رو نگفتی
    فقط شلوار برمودا رو گفتین واحساس ی مرد وزن جذابیت نداشت

ارسال نظر