قادر رنجبر نظرات جمعه 24 شهریور 1396 ، 10:35 ق.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۲۷.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۴]
#پارت_108 


صدای نازکی از پشت سرمون بلند شد . 

چرخیدم که با دختری لاغر رو به رو شدم . 

نگاهی بهش انداختم . 

قدی بلند ، موهای طلایی و لب های پروتز شده . 

با دیدنم دست به کمر شد 

گفت :_ تو دختر دایی منی ؟؟؟؟

ابرویی بالا انداختم 

_ تو ام حتما دختر عمه ی منی ؟؟

پست چشمی نازک کرد  

_ اینطور می گن ولی معلوم نیست از کجا پیدات شده ؟؟؟

اومدی پولو دارایی دایی منو بالا بکشی . 

رفتم سمتش

 _ آخی نکنه دلتو صابون زده بودی که به تو میرسه ؟؟؟

خواست چیزی بگه که گفتم : _ عزیزم وقت ندارم اینجا وایسم و به حرفای هفت من یه غاز

 شما گوش بدم . 

و تنی بهش زدم و رفتم سمت سالن ، 

پدر همراه زنی توی سالن نشسته بودن . 

زن با دیدنم از جاش بلند شد ، اومد سمتم . 

لبخندی زد گفت : 

_ چقدر از دیدنت خوشحالم عزیزم . 

لبخندی زدم

 _ شما باید عمه ام باشید ؟؟

_ اره عزیزم اسمم گلنازه . 

_ خوشبختم عمه جون . 

صدای اون دختر افریته اش از پشت سرم بلند شد . 

_ دایی جون پس غیاث کی میاد ؟؟؟

ابرویی بالا انداختم . 

بابا خندید 

_ انقدر عجول نباش زنگ زدم قرار شد با اشکان بیان . 

دپرس شدم حس خوبی نسبت به عمو اشکان نداشتم . 

با صدای آیفون پرید بالا

 گفت : _ اومد اومد . 

عمه وقتی نگاه متعجب منو دید خندید .......

رمان احساس اشتباهی, [۲۷.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۴]
پارت_109

عمه با خنده گفت : آیناز آروم تر چه خبره...

اما آیناز بی توجه به حرف عمه در سالن باز کرد.

همین جورز  هاج و واج وسط سالن مونده بودم!!!

عمو وارد سالن شد,با دیدن عمو و اون سمت صورتش دوباره دلم یه جوری شد.

بابا رفت سمت عمو وباهم احوال پرسی کردن,

صدای خنده غیاث و آیناز باهم یکی شده
 بود ,

آیناز دستشو دور کمر غیاث حلقه کرده بود.


باهم وارد سالن شدن, 
عمو نگاه خیره ای بهم انداخت ,

 هول شدم و تند گفتم : سلام عمو!!!
سری تکون داد.


آیناز پشت چشمی نازک کرد , غیاث گفت : چطوری دختر عمو؟! 

_ممنون خوبم

رفتم پیش  بابا و روی مبل نشستم ,عمو رو به عمه کرد و

 گفت: 
چه عجب ماتورو دیدیم, اون شوهرت کجاست؟

+ رفته روسیه سری به خانوادش بزنه

بابا گفت: برای چی رفته وقتی دیگه پدر و مادرش نیستن؟!

عمه نگاه خیره ای به بابا انداخت و گفت: کاتیا قراره برگرده ایران،

-کاتیا....
از لرزش صدای بابا تعجب کردم, نگاهی بهش انداختم

 انگار حالش خوب نبود,دستشو آروم گرفتم,
-باباحالت خوبه؟


دستمو فشرد: خوبم دخترم

صدای جیغ جیغ آیناز بلند شد: دایی من گشنمههه

عمه نگاهی بهش انداخت: آیناز چرا داد میزنی؟!

- غیاث موهای بور آینازو بهم ریخت و گفت:شکموو...


آتیه جون اومدو گفت: آقا غذا آماده ست ,میزو چیدم

-ممنون آتیه خانم 
آیناز بلند شدو دست غیاث و کشید.

رمان احساس اشتباهی, [۲۷.۰۵.۱۷ ۰۰:۵۴]
پارت_110

عمـو هم از جاش بلند شد ، از جام بلند شدم

   -بابا بریم سره میز
 
  _تو برو میایم عزیزم.
  
 باشه ای گفتم و رفتم سمت سرویس بهداشتی.

از سرویس که بیرون اومدم بابا داشت با عمه صحـبت میکرد.

کنجکاوی باعث شد تا نامحسوس قدمی  سمتشون بردارم

گـوشیم و الکی از توی جیب شلوارم در اوردم.

 
صدای عمه به گوشم خورد 
شیانا تو هنوزم به کاتیا فکر میکنی.

  _من عاشقش بودم گلناز.

  _اخه من چی بگم برادرم...

 این دختر واقعا دختره...

یهـو نگاه عمه بهم افتاد، خندید گفـت:

کاری داشتی عزیزم؟؟

خونسرد گوشیمو بالا اوردم 

  _نه داشتم به دختر عموم پیام میدادم 
لبخندی زدم

  _بابایی بریم شام.

  _بریم دخترم
صندلی بابارو کشیدم عقب و صندلی کناریش خودم نشستم. 

شام توی سکوت خورده شد .

ایناز از جاش بلند شد گفت:
برم اهنگ بزذارم

عمه هشداری گفت:
-آینی

_اه مامان خیلی خوردم 
و بی توجه به عمه رفت سمت سیستم.

اهنگ شادی رو پلی کرد. 

و با مهارت شروع به رقص

از جام بلند شدم برم بالا که غیاث مچ دستمو گرفت. 

سوالی نگاش کردم 
گفت:

توام بلدی به قشنگیه اینی برقصی؟

پوزخندی زدم گفتم :  هه زمانی که من رقص بلد بودم اینی شما نمیدونست رقص چیه . 

قدمی جلو گذاشت و فاصله ای که داشتیم و پر کرد گفـت:
پس یه هنر نمایی کن ببینم.

_اینی تون دارن هنـر نمایی میکنن.

_اما من زن بور دوست ندارم....و چشمکی زد

رمان احساس اشتباهی, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۲:۱۲]
#پارت_111

از تعجب ابروهام بالا پرید دست ب سینه شدم

 پوزخندی زدم این الان به من چه ربطی داره،

تا اومد چیزی بگه آیناز دستش و کشید و برد.....

رفتم سمت پله ها چقدر این روزها دلم میگیره.

با صدای لرزش گوشیم لحظه ای ترسیدم دست تو جیبم کردم

 گوشیم رو در اوردم.

با دیدن شماره هلنا فحشی نثارش کردم و دکمه اتصال رو لمس کردم 

صدای جیغ جیغوی هلی پیچید تو گوشم...

_سلام ساینی بیشعور کجایی؟

_ به به هلی خانوم چه عجب یاد ما کردی،اشتباه نگرفتی

_ نه کاملا درست گرفتم چطوری؟ 

_ بد نیستم 

 صداش نگران شد

_ چرا چی شده اونجا چطوره؟ 

_ امن و امان اما یه چیزی

_چی

_ میدونستی شایسته پسر عمومه

_ چییییی؟؟؟ 

_درد گوشم  چرا داد میزنی

_ تو الان چی گفتی؟

_ شایسته میشه پسر دوست بابام و تو یه کوچه هم زندگی میکنیم

_وای دیگه بدتر ازش دوری کن

_ چیکار داره به من اخه، یه دختر عمه هم دارم ازون لوسای روزگار 

هلی خندید و گفت: عالیه فردا قراره با پرهام و رهام بریم کوه توام اون دوتا رو بیار خوش میگذره

_ فردا مگه چند شنبه ست؟

_جمعه

پیشونیمو خاروندم باشه بهشون میگم کاری نداری؟
 
_ نه بوس رو لبات

خندیدم و قطع کردم...

کمی فکر کردم بد نبود... 

پله ها رو پایین اومدم...

رمان احساس اشتباهی, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۲:۱۲]
#پارت_112


روی مبل تک نفره نشستم

آیناز نفس زنان کنار غیاث نشست

-رو کردم سمت  بابا

+بابا من و دخترعموم و پسرعمه هام میریم کوه

عمو پوزخندی زد

منظورشو از این پوزخند نفهمیدم اما توجهی نکردم

با لبخند گفتم
آینازم اگه بخواد میتونه بیاد

غیاث گفت
فردا با ماشین من میریم خیلی خوبه

خنده ای نا محسوس کردم

فردا روز خوبی میشد....

از جام بلند شدم
پس من میرم بخوابم صبح زود بیدار شم

شب بخیری گفتم و اومدم بالا اتاقم 

برای هلی پیام فرستادم

روی تخت دراز کشیدم

دوباره یاد اینکه دیگه دختر  نیستم افتادم  باعث شد بغض کنم

چقدر درد داره که ندونی کی این بلا رو سرت آورده و از ترس ابروت دنبالش و نگیری 

اشکم رو پاک کردم

صبح با صدای زنگ گوشیم تند چشامو باز کردم

آبی به دست و صورتم زدم

مانتوی کوتاهی با شلوار لی پوشیدم 

 و کتونی و کوله ام رو  برداشتم  و یه دست به صورتم کشیدم از اتاق بیرون اومدم

آتیه جون سبدی کنار در اشپزخونه گذاشته بود

لبخندی به مهربونیش زدم

سبدو برداشتم که صدای نق نق آیناز بلند شد

سر بلند کردم

آیناز بغل غیاث نیمه خواب نیمه بیدار بود و اونم از خدا خواسته بغلش کرده بود

پوزخندی زدم و جلوتر رفتم

غیاث آیناز و روی صندلی عقب خوابوند

کمرشو صاف کرد

نگاهی به تیپ اسپرتش انداختم و روی صندلی جلو نشستم

غیاث هم سوار شد

پنجره رو باز کردم......

رمان احساس اشتباهی, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۲:۱۲]
#پارت_113

نسیم صبحگاهی خورد به صورتم


نفس کشیدم

صدای موزیک ملایمی بلند شد

با ویبره گوشیم نگاهم رو از رو به روم گرفتم

دکمه رو زدم

صدای پرهام پیچید توی گوشم
خانوم موشه کجایی

+تو لونه م یه گربه ای گرسنه ست میترسم بیام بیرون

خندید و گفت 
اقا گربه سیرم باشه تورو میخوره

لپام گل انداخت

بحثو عوض کردم
کجایین شماها ؟

-ما حرکت کردیم شما کجایین؟

+توراه

-خوبه

+کاری نداری

-نه مراقب خودت باش

از این حرفش لبخندی روی لبم نشست
گوشی رو قطع کردم

غیاث گفت
یه چیز بده بخورم اگه دل و قلوه دادنت تموم شده

متعجب به در ماشین تکیه دادم  و نگاهی بهش انداختم
+چیزی شده؟؟

-نه

شونه ای بالا انداختم و بدون اینکه چیزی بهش بدم  رو به رو خیره شدم

یهو حس کردم رونم داغ شد

تند سرمو چرخوندم

نگاهم به دست غیاث که روی پام بود افتاد

کمی عصبی شدم
دستت رو بردار

دستش رو برداشت وگفت
یه لحظه....

+فکر کردی دوست دخترته؟؟..

حرفی نزد منم  ادامه ندادم

ماشین رو زیر کوه پارک کرد

از ماشین پیاده شدم که ماشین رهامم کنار ماشین ما ایستاد

با دیدن رهام و هلنا دوباره حس های گذشته م زنده شدن

با دیدن پرهام لبخندی زدم

انگارحالمو فهمید اومد طرفم گفت
ببین کی اینجاست
                     شاهزاده خانوم....

رمان احساس اشتباهی, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۲:۱۲]
#پارت_114 


پشت چشمی نازک کردم . 

خندید و طبق معمول زد روی بینیم . 

_ اه پرهام . 

_ دلم میخواد 

یهو هلنا پرید بغلم کردو تند تند بوسیدم . 

_ عوضی چقدر دلتنگت شدم . 

کمی هولش دادم اونور 
_ از احوالپرسیات معلومه . 

خودشو لوس کرد 

_ ببخشید شوهر داری نمیزاره عزیزم .

لبخند پر دردی زدم . 

رهام گفت _ تو ببخش ساینا . 

نگاهی به رهام انداختم . 

(_ چطور نفهمیدی اون چتا هلنا نبود ؟)

سری تکون دادم .

 _ معرفی میکنم دختر عمه ام آیناز . 

ایشون رو هم که میشناسین پسر دوست صمیمی بابامه . 

هلنا با ذوق گفت _ سلام دکتر ، احوال شما ؟؟؟

_ سلام ، مشتاق دیدار و ازدواجتونو مجدد تبریک میگم . 

آیناز آویزون بازوی غیاث شد

 گفت : _ ایشالا ما هم . 

پرهام ابرویی بالا انداخت 

گفت _ اه نامزد هستین ؟؟؟

غیاث تا دهن باز کرد 

آیناز گفت _ قراره بشیم . 

خنده ام گرفته بود . 

رهام گفت _ بریم بالا صبحانه رو اونجا بخوریم . 

و دستشو دور کمر هلنا حلقه کرد و زودتر از ما رفتن . 

نگاهم رو بهشون دوختم و اهی کشیدم 

 که پرهام بازومو گرفت 

گفت _بریم دختر خاله ی دختر دایی . 

آیناز متعحب گفت _ این یعنی چی ؟؟؟

پرهام شونه ای بالا انداخت 

_ منم آخر نفهمیدم ساینی چیه من میشه ؟! 

غیاث با تمسخر گفت : _ دختر خاله ات هست دیگه . 

پرهام پوزخندی زد 

گفت _ ساینی رو ما از بچگی دختر دایی میشناختیم ......

رمان احساس اشتباهی, [۲۸.۰۵.۱۷ ۱۲:۱۳]
#پارت_115

باهم هم قدم شدیم هوا کمی سرد بود بازوهامو بغل کردم.

دیگه مثل قبل شاد نبودم دلم فقط تنهایی میخواست  نگاهم رو به جاده سنگی روبه روم دوختم.

که پام پیچ خورد و  جیغی زدم و نشستم . 

پرهام کنارم نشست

_چی شده سانیا خوبی؟

مچ پامو چسبیدم روهام و هلنا هم اومدن صدای غیاث بلند شد

_بزار ببینم 
پرهام اخمی کرد لازم نکرده ببینی.

هلنا گفت:پرهام چی داری میگی آقای دکتر میفهمن چی شده.

پرهام عصبی بلند شد

غیات کنارم نشست و پارچه شلوارم و بالا داد دست گرمش که به مچ پام خوردحالم یه جوری شد.

خواستم پامو پس بکشم که که مچو گرفت

_جدی گفت:بزار ببینم چه بلایی سر پات اوردی.

پام رو بالا و پایین کرد و مچم رو فشار داد آخی گفتم و لبم و گزیدم.
سرش رو بلند کرد و خیره لبم شد.

کلافه سری تکون داد و از جاش بلند شد

_کمی ضرب دیده پاتو خیلی زمین نذارخوب میشه.

پرهام از زیر بازوم گرفت .

هلنا گفت:حالت خوبه ساینا
_نه
_نه؟
سری تکون دادم اوهوم گشنمه هلنا زد تو بازوم عوضی

 خندیدم

غیاث جایی رو نشون داد اونجا بشینیم ساینا هم یکم استراحت کنه

رهام زیراندازو پهن کرد 

با کمک پرهام لبه ی زیر انداز نشستم
رهام و هلنا صبحانه اماده کردن آینارم که چسبیده به غیاث نشسته بود 
اما غیاث کمی عصبی به نظر میرسید ...




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر