قادر رنجبر نظرات شنبه 25 شهریور 1396 ، 08:36 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۸]
#پارت_116

پرهام کنارم نشست و لقمه ایی رو گرفت سمتم 
_بیا بخور جون بگیری
لقمه رو از دستش گرفتم 

 اروم گفت وقتی میگم دست و پاچلفتی میگی نه چشم هامو براش گرد کردم خندید و زد رو دماغم

_ببینم میتونی این بینی خوشگلمو ناقص کنی

ایناز جیغ جیغ کرد بریم بالا؟ 
همه استقبال کردیم  و راه افتادیم چون پام درد میکرد  اروم راه میرفتم

پرهام گفت:ایناز زیر پات سوسک کوهی... هنوز ادامه نداده بود که ایناز جیغی زدو  به غیاث چسبید
چون کارش یهویی بود با هم خوردن زمین

ایناز هنوز مثل مارمولک به غیاث چسبیده بود با خنده اویزون پرهام شدم غیاث عصبی اینازو کنار زد و از رو زمین بلند شد

ایناز لب برچیدو گفت:غیاث..
ساکت ایناز ببین چیکار کردی 
 ایناز ناراحت شد

پرهام رفت سمتش و گفت:اصلا ول کن اون بداخلاقو بیا با من بریم 

هلنا با ارنج کوبید به بازوم و گفت:عجب دیوثیه این پرهام 

ایناز مردد بود که غیاث گفت:بهتره حرکت کنیم

جلوتر از بقیه به راه افتاد اینازم دنبالش راه افتاد ما چهارتا هم قدم شدیم 

صدای پچ پچ رهام و هلنا بلند شد هلنا همه اش میگفت:نکن زشته....

رمان احساس اشتباهی, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۸]
#پارت_117



آهی پر از درد کشیدم 

یهو مچ دستم کشیده شد . 

سر بلند کردم پرهام با اخم نگاهم کرد . 

سوالی نگاهش کردم که

 آروم گفت _ تو هنوز رهام و فراموش نکردی ؟؟؟؟؟

آهی کشیدم _ یه چیزایی هست مثل زخم میمونه ، 

خوب میشه اما جاش میمونه . 

من رهام و عشقشو فراموش کردم اما مثل اون زخم میمونه با هر بار دیدنشون میفهمم

 احساسم اشتباهی بود .

خوشحالم هلنا خوشبخته من که نشدم . 

_ شاید تو ام عاشق شدی دوباره . 

پوزخند پردردی زدم . 

پرهام چی میدونست از زندگی من ؟؟

یک شبه همه ی دخترانگیم رو از دست  داده بودم . 

هردو سکوت کردیم . 

بعد از ظهر خسته سوار ماشین غیاث شدم . 

آیناز جلو نشست . 

خیلی خسته شده بودم پامم درد میکرد . 

سرم و به صندلی تکیه دادم و چشم هامو بستم . 

با حس سنگینی چشم هام خوابم برد . 

لحظه ای حس کردم تو جای گرمی فرو رفتم .

بی توجه سرمو جابه جا کردم که عطر تلخی فرو رفت توی بینیم .

تند چشم هامو باز کردم . 

سرم و بلند کردم که خورد به چونه ای . 

نگاهم رو بالا آوردم که چشم هام به غیاث افتاد . 

دستمو روی سینه اش گذاشتم . 

_ بزارم زمین ....! 

ابروی بالا انداخت گفت : باشه 

دستشو از زیر پام برداشت . 

یهو سمت زمین کشیده شدم 

ترسیده به پیراهنش چنگ زدم تا نیفتم . 

دستش و گذاشت پشت کمرمو کشیدم تو بغلش . 

همین که حس کردم پام به زمین رسیده از بغلش بیرون اومدم . 

حق به جانب گفتم : _ چرا بیدارم نکردی ؟؟؟؟

کمی خم شد تا هم قدم بشه آروم ..........

رمان احساس اشتباهی, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۸]
#پارت_118


 _ خیلی خوابت سنگینه حواست و جمع کن ....! 

و نفسشو فوت کرد توی صورتم 

پشت بهم کرد گفت :_ فردا میام با هم بریم . 

دستی تکون دادو رفت . 

اما من هنوز سر جام ایستاده بودم . 

دستی به صورتم کشیدم و آروم رفتم سمت ساختمون . 

همین که به در رسیدم ، یادم اومد آیناز گور به گوری هم با ما بود ! 

شونه ای بالا انداختم وارد سالن شدم . 

کسی توی سالن نبود . 

رفتم سمت اتاق بابا . 

در اتاق بابا کمی نیمه باز بود . 

خواستم برم داخل که با صدای بابا سرجام ایستادم

 _ بیژن بهش گفته بود اون مرده اشکان

 تو خودت اینو از بیژن خواستی یادت نیست ؟

کاتیا هفته ی بعد ایرانه و من ........

با صدای آتیه هول کردم و به عقب برگشتم 

_ ترسیدی دخترم ؟؟

لبخندی زدم 

_ سلام آتیه جون . 

_ سلام دخترم برگشتین ؟؟؟؟

_ بله ....! 

_ خسته نباشی چیزی میخوری بیارم ؟؟؟؟

_ نه میرم یه دوش بگیرم بابارو ببینم برم بخوابم . 

_ باشه مادر برو .....

رفتم سمت پله ها اما فکرم مشغول شد . 

بیژن کیه ؟؟؟ کی نمرده ؟ اصلا این کاتیا کیه حسم بهم میگفت شاید زنی قبل از مادر من 

بوده که بابا عاشقش یوده . 

سری تکون دادم .

وارد حموم شدم . 

بعد از یه دوش اساسی احساس کردم بدنم سبک شد .

زنگ به مامان اینا زدم و رفتم پایین پیش بابا . 

به نظر می اومد حالش زیاد خوب نیست . 

چون نفس هاش بریده بریده بود . 

کمی ترسیدم و کنارش روی تخت نشستم دستشو گرفتم . 

_ بابا خوبی ؟

سیبک گلوش بالا پایین شد .....

رمان احساس اشتباهی, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۸]
#پارت_119 



و به سختی گفت : _ خیلی وقته دیگه خوب نیستم . 

صداش بوی غم میداد . 

دلم براش سوخت . 

_ میخواین به دکتر زنگ بزنم بیاد ؟؟؟؟ 

سری تکون داد 

_ نه کارم از دکتر گذشته بابا . 

بغض نشست توی گلوم . 

چشم های مشکی و جذابش و دوخت به چشم هام . 

لبخندی زد گفت : خیلی دوست دارم دخترم . 

طاقت نیاوردم و سرم و روی سینه اش گذاشتم . 

دستش و آروم روی موهام کشیدو زمزمه کرد 

_ در حسرت دیدار تو آواره ترینم ..! 

قطره اشکی چکید روی گونه ام . 

_ خسته ای دخترم برو استراحت کن . 

_ اما نمیتونم اینطوری برم بخوابم شما چی ؟؟

_ نگرانمی ؟؟؟ 

_ معلومه نگرانتونم . 

_ به اشکان زنگ میزنم غیاث و بفرسته . 

_ من خودم زنگ میزنم بیاد اینطوری خیالم راحت تره . 

لبخندی زد از جام بلند شدم و رفتم سالن از توی دفترچه کنار تلفن شماره خونه ی عمو 

رو پیدا کردم و زنگ زدم . 

اما کسی بر نداشت عصبی تلفن و روی دستگاه گذاشتم. 

 به حالت دو به اتاقم رفتم و  از دفترچه تلفنم شماره ی غیاث رو پیدا کردم . 

دکمه تماس رو زدم . 

اما هرچی بوق خورد برنداشت . 

باید میرفتم شاید خونه باشن ؟؟؟

شنلی روی لباسم انداختم و از اتاق بیرون اومدم . 

بدون این که به کسی بگم از ساختمون زدم بیرون . 

نگاهم به باغ بزرگ و نیمه تاریک عمارت قدیمی افتاد . 

لحظه ای از این همه سکوت و تاریکی ترسیدم . 

به حالت دو سمت در حیاط رفتم و درو باز کردم . 

نفسی پشت در خونه ی عمو اینا تازه کردم ....

رمان احساس اشتباهی, [۲۹.۰۵.۱۷ ۱۴:۰۸]
#پارت_120 


دستمو روی زنگ گذاشتم . 

صدای زنی از پشت آیفون بلند شد
 _ کیه ؟؟؟؟

_ منم ، دختر شیانا خان . 

_ بیا تو دخترم ...! 

از اینکه زن راحت درو باز کرد خوشحال شدم . 

درو حول دادم و وارد حیاط عمو شدم . 

حیاط زیبا و پر از چراغ های پایه کوتاه که حیاط رو روشن کرده بود . 

به حال دو سمت ساختمون رفتم . 

زنی میانسال کنار در ورودی ایستاده بود . 

نفس گرفتم گفتم : _ سلام . 

لبخندی زد _ سلام دخترم . 

_ ببخشید غیاث هست ؟؟

_ بله بالا هستن . 

_ میشه صداشون کنین ؟؟؟

_ کار داریش ؟؟؟

_ بله پدر گفتن بیان . 

_ مادر من پام درد میکنه بقیه خدمتکار ها رفتن ، 

میشه خودت بری بالا . اتاق رو به پله ها اتاق آقاست . 

با اینکه دلم نمیخواست اما بی میل وارد سالن شدم . 

بی توجه به سالن و دکورش 
 
سمت پله ها رفتم . 

پشت در اتاق مکثی کردم و با دست ضربه ای به در زدم . 


با صدای غیاث دستیگره رو پایین دادم . 

درو باز کردم و سرم رو بلند کردم تا بگم کارت دارم ،

با دیدن غیاث و دختری که هردو لخت روی تخت بودن و بالا تنی برهنشون رو به تاج تخت تکیه داده بودن .

هول کردم و خواستم درو ببندم که غیاث با هول گفت : _ سانیا ..... 

سرم و بلند کردم که ملاحفه رو دور کمرش گرفت . 

و اومد سمتم . 

_ چیزی شده تو اینجایی ؟؟؟ 

سرم و بلند کردم و نگاهم و به چشم هاش دوختم

 و با حرص گفتم  _  نه شما به کارتون برسین ....! 

و خواستم از اتاق خارج بشم که مچ دستمو گرفتو کشید سمت خودش . 

صورتم که به سینه ی گرم و مردونه اش خورد ....

رمان احساس اشتباهی, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۲۵]
#پارت_121


سر بلند کردم تا چیزی بگم که اخمی کردو گفت : _ بیرون منتظر باش زود میام . 

_ گفتم که لازم نکرده اشتباه کردم بدون اطلاع اومدم . 

دختره با ناز اومد سمتمونو از بازوی غیاث آویزون شدو 

گفت : _ این کیه عزیزم ؟؟

_ دختر دوست پدرم . 

چرخیدم سمت درو گفتم : _ شب به خیر ...! 

_ بیرون میمونی تا بیام . 

حرفی نزدم و از در بیرون اومدم که دختره گفت : _ غیاث پس شبمون چی ؟

پوزخندی زدم و از پله ها پایین اومدم . 

میخواستم برم اما حال بابا مهم تر بود . 

غیاثم از اول همین آدم عیاشی بود که دیده بودم . 

با خودم درگیر بودم که غیاث لباس پوشیده رو به روم قرار گرفت . 

_ بریم . 

حرفی نزدم و از در سالن بیرون اومدم . 

غیاث باهام هم قدم شد . 

با هم از خونه ی عمو بیرون اومدیم ، رفتیم سمت حیاط . 

غیاث گفت : _ نمیخوای بگی چی شده ؟؟؟

_ هیچی حال بابا کمی خوش نیست گفتم بگم بیای پیشش . 

وارد حیاط شدیم همه جا تاریک بود  تعجب کردم و کمی ترسیدم . 

_ چرا برقا نیست ؟؟؟

_ حتما باز فیوز مشکل پیدا کرده ...! 

_ یعنی طبیعیه ؟؟

_ آره ....

صدای گربه ای اومد ، ترسیدم و بازوی غیاث و چنگ زدم . 

_ گربه داره اینجا ؟؟؟

_ آره ته باغ پره ...! 

_ وای ! 

از گربه میترسی ؟؟؟

_ نه ، کی گفته ؟؟

_ واقعا ؟؟

_ آره ...! 

_ اوناها یکی داره میاد سمتمون . 

جیغ خفه ای کشیدم و بیشتر به غیاث چسبیدم . 

دستشو دور کمرم حلقه کردو آروم کمرم رو نوازش کرد ....

رمان احساس اشتباهی, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۲۵]
#پارت_122 



_ هیس ترس نداره ...! 

_ حالا برقارو چیکار کنیم ؟؟؟

_ باید بریم ته باغ درست کنیم . 

_ چی ؟؟؟؟ عمرا اگه من بیام خودت برو .

_ تنها که نمیشه تو باید نور بگیری . 

_ گربه ها چی ؟؟

_ خوابن ، بریم عمو تنهاس .

نمیدونستم ازش فاصله بگیرم یا نه ؟؟

اگه همینطوری میموندم فکر میکرد الآن چه خبره ؟؟! 

کمی ازش فاصله گرفتم ، اما به پیراهنش چنگ زدم . 

نور گوشیشو روشن کرد و باهم قسمت پشت عمارتی که به نظر بیشتر شبیه 

ویلاهای وحشت بود ، رفتیم . 

همه جا تاریک بودو درخت های بلند توی شب وهم انگیز تر به نظر می رسید . 

غیاث کنار فیوز ایستادو
 گفت _ نور بگیر . 

موبایلو بالا آوردم و غیاث نگاهی به پیریز انداخت . 

احساس کردم چیزی پشت پامه . 

ترسیده جیغی زدم که از جیغم غیاث چرخید .

چون کارش ناگهانی بود ، خورد بهم . 

پرت شدم و با پشت محکم خوردم زمین و هیکل سنگین غیاث افتاد روم . 

آخی گفتم . 

روم سبک شد ، چشم هامو باز کردم ، که صورت غیاث تو فاصله ی کمی از 

صورتم قرار داشت و نفس های کشدارش به صورتم میخورد . 

هردو خیره ی هم شدیم ، 

سرش آروم خم شد روی صورتم . 

گرمی نفس هاش که خورد به لاله ی گوشم ، 

به خودم اومدم و هول دستمو رو سینه اش گذاشتم تا ازم فاصله بگیره . 

نفسی توی موهام کشید آروم زمزمه کرد _ عطرشو دوست دارم . 

گیج اسمش رو صدا زدم .....

رمان احساس اشتباهی, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۲۵]
#پارت_123


غیاث با صدای مرتعشی گفت : _ کارت ندارم .....! 

_ پس برو اونور . 

از روم بلند شد که لامپ های پایه بلند حیاط روشن شدن . 

از جام بلند شدم لباسام کمی خاکی شده بود . 

دستی به لباسام کشیدم تا خاکش بره ، 

همراه غیاث سمت ساختمون رفتیم . 

هردو سکوت کردیم .

در سالن باز کردم . 

آتیه با دیدنم گفت : _ کجایی مادر آقا گفتن قرار بود به غیاث زنگ بزنی ؟؟؟

با سر به غیاث اشاره کردم

 گفتم : _ رفتم خونشون ...! 

آتیه با خوشرویی با غیاث احوال پرسی کرد گفت : _ من برم شما هستین دیگه ؟؟

غیاث گفت : _ آره آتیه خانم برو ..... 

همراه غیاث سمت اتاق بابا رفتیم .

آروم در اتاقو باز کردم . 

بابا آروم دراز کشیده بود . 

رفتم سمتش ، رو پیشونیش کمی عرق نشسته بود .....

غیاث کیف مشکی از تو کمد برداشت و اومد سمت تخت . 

دستگاه فشار رو در آورد و دست بابا رو گرفت .

بابا چشم هاشو باز کرد . 

با دیدن ما لبخندی زد و 

گفت : _ نخوابیدی بابا ؟؟

_ نه . 

لبخندی کم جونی  زد و رو به غیاث کرد ، 

_ چطوری جوون ؟؟؟؟

غیاث فشار بابا رو گرفت و 

گفت : _ چرا مراقب خودت نیستی عمو ...؟! 

بابا لبخندش جمع شدو حسرت نشست توی نگاهش ، 

آهی کشید ...! 

ناراحت شدم . 

چیزی بابارو اذیت میکرد ،  چی ؟؟؟؟ 

اما نمیدونستم . 

غیاث داروهای بابارو نگاه کرد گفت : _ قرصاتونم که نخوردین ؟؟؟

آخه من چی بگم به شما ؟؟

و قرص های بابارو داد . 

پتورو مرتب کردم . 

همراه غیاث از اتاق بیرون اومدیم . 

خوابم پریده بود . 

شالم و در آوردم و موهای بلندم رو  که با کلیپس جمع کرده بودم .....




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر