قادر رنجبر نظرات یکشنبه 26 شهریور 1396 ، 08:58 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۲۵]
#پارت_121


سر بلند کردم تا چیزی بگم که اخمی کردو گفت : _ بیرون منتظر باش زود میام . 

_ گفتم که لازم نکرده اشتباه کردم بدون اطلاع اومدم . 

دختره با ناز اومد سمتمونو از بازوی غیاث آویزون شدو 

گفت : _ این کیه عزیزم ؟؟

_ دختر دوست پدرم . 

چرخیدم سمت درو گفتم : _ شب به خیر ...! 

_ بیرون میمونی تا بیام . 

حرفی نزدم و از در بیرون اومدم که دختره گفت : _ غیاث پس شبمون چی ؟

پوزخندی زدم و از پله ها پایین اومدم . 

میخواستم برم اما حال بابا مهم تر بود . 

غیاثم از اول همین آدم عیاشی بود که دیده بودم . 

با خودم درگیر بودم که غیاث لباس پوشیده رو به روم قرار گرفت . 

_ بریم . 

حرفی نزدم و از در سالن بیرون اومدم . 

غیاث باهام هم قدم شد . 

با هم از خونه ی عمو بیرون اومدیم ، رفتیم سمت حیاط . 

غیاث گفت : _ نمیخوای بگی چی شده ؟؟؟

_ هیچی حال بابا کمی خوش نیست گفتم بگم بیای پیشش . 

وارد حیاط شدیم همه جا تاریک بود  تعجب کردم و کمی ترسیدم . 

_ چرا برقا نیست ؟؟؟

_ حتما باز فیوز مشکل پیدا کرده ...! 

_ یعنی طبیعیه ؟؟

_ آره ....

صدای گربه ای اومد ، ترسیدم و بازوی غیاث و چنگ زدم . 

_ گربه داره اینجا ؟؟؟

_ آره ته باغ پره ...! 

_ وای ! 

از گربه میترسی ؟؟؟

_ نه ، کی گفته ؟؟

_ واقعا ؟؟

_ آره ...! 

_ اوناها یکی داره میاد سمتمون . 

جیغ خفه ای کشیدم و بیشتر به غیاث چسبیدم . 

دستشو دور کمرم حلقه کردو آروم کمرم رو نوازش کرد ....

رمان احساس اشتباهی, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۲۵]
#پارت_122 



_ هیس ترس نداره ...! 

_ حالا برقارو چیکار کنیم ؟؟؟

_ باید بریم ته باغ درست کنیم . 

_ چی ؟؟؟؟ عمرا اگه من بیام خودت برو .

_ تنها که نمیشه تو باید نور بگیری . 

_ گربه ها چی ؟؟

_ خوابن ، بریم عمو تنهاس .

نمیدونستم ازش فاصله بگیرم یا نه ؟؟

اگه همینطوری میموندم فکر میکرد الآن چه خبره ؟؟! 

کمی ازش فاصله گرفتم ، اما به پیراهنش چنگ زدم . 

نور گوشیشو روشن کرد و باهم قسمت پشت عمارتی که به نظر بیشتر شبیه 

ویلاهای وحشت بود ، رفتیم . 

همه جا تاریک بودو درخت های بلند توی شب وهم انگیز تر به نظر می رسید . 

غیاث کنار فیوز ایستادو
 گفت _ نور بگیر . 

موبایلو بالا آوردم و غیاث نگاهی به پیریز انداخت . 

احساس کردم چیزی پشت پامه . 

ترسیده جیغی زدم که از جیغم غیاث چرخید .

چون کارش ناگهانی بود ، خورد بهم . 

پرت شدم و با پشت محکم خوردم زمین و هیکل سنگین غیاث افتاد روم . 

آخی گفتم . 

روم سبک شد ، چشم هامو باز کردم ، که صورت غیاث تو فاصله ی کمی از 

صورتم قرار داشت و نفس های کشدارش به صورتم میخورد . 

هردو خیره ی هم شدیم ، 

سرش آروم خم شد روی صورتم . 

گرمی نفس هاش که خورد به لاله ی گوشم ، 

به خودم اومدم و هول دستمو رو سینه اش گذاشتم تا ازم فاصله بگیره . 

نفسی توی موهام کشید آروم زمزمه کرد _ عطرشو دوست دارم . 

گیج اسمش رو صدا زدم .....

رمان احساس اشتباهی, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۲۵]
#پارت_123


غیاث با صدای مرتعشی گفت : _ کارت ندارم .....! 

_ پس برو اونور . 

از روم بلند شد که لامپ های پایه بلند حیاط روشن شدن . 

از جام بلند شدم لباسام کمی خاکی شده بود . 

دستی به لباسام کشیدم تا خاکش بره ، 

همراه غیاث سمت ساختمون رفتیم . 

هردو سکوت کردیم .

در سالن باز کردم . 

آتیه با دیدنم گفت : _ کجایی مادر آقا گفتن قرار بود به غیاث زنگ بزنی ؟؟؟

با سر به غیاث اشاره کردم

 گفتم : _ رفتم خونشون ...! 

آتیه با خوشرویی با غیاث احوال پرسی کرد گفت : _ من برم شما هستین دیگه ؟؟

غیاث گفت : _ آره آتیه خانم برو ..... 

همراه غیاث سمت اتاق بابا رفتیم .

آروم در اتاقو باز کردم . 

بابا آروم دراز کشیده بود . 

رفتم سمتش ، رو پیشونیش کمی عرق نشسته بود .....

غیاث کیف مشکی از تو کمد برداشت و اومد سمت تخت . 

دستگاه فشار رو در آورد و دست بابا رو گرفت .

بابا چشم هاشو باز کرد . 

با دیدن ما لبخندی زد و 

گفت : _ نخوابیدی بابا ؟؟

_ نه . 

لبخندی کم جونی  زد و رو به غیاث کرد ، 

_ چطوری جوون ؟؟؟؟

غیاث فشار بابا رو گرفت و 

گفت : _ چرا مراقب خودت نیستی عمو ...؟! 

بابا لبخندش جمع شدو حسرت نشست توی نگاهش ، 

آهی کشید ...! 

ناراحت شدم . 

چیزی بابارو اذیت میکرد ،  چی ؟؟؟؟ 

اما نمیدونستم . 

غیاث داروهای بابارو نگاه کرد گفت : _ قرصاتونم که نخوردین ؟؟؟

آخه من چی بگم به شما ؟؟

و قرص های بابارو داد . 

پتورو مرتب کردم . 

همراه غیاث از اتاق بیرون اومدیم . 

خوابم پریده بود . 

شالم و در آوردم و موهای بلندم رو  که با کلیپس جمع کرده بودم .....

رمان احساس اشتباهی, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۲۵]
#پارت_124


باز کردم و دستی لای موهام بردم . 

سر بلند کردم که نگاهم به نگاه خیره ی غیاث افتاد . 

متعجب نگاهش کردم . 

نگاهش و ازم گرفت گفت : _ تو خوابت میاد ؟؟؟

_ نه چطور ؟؟؟ 

_ پس دوتا چایی بیار فیلم ببینیم . 

_ دیگه چی ؟؟ خودت بیار ! 

_ اگه خواهش کنم چی ؟؟؟

نگاهش کردم نتونستم بگم نه ، 

پشت بهش سمت آشپزخونه رفتم ، 

سماور روشن بود . 

دوتا چایی ریختم و به سالن برگشتم . 

غیاث داشت با تلفنش صحبت میکرد

 _ بهت گفتم : _ اون توله ماله من نیست ، 

من مجبورت نکردم با من بخوابی ، خودت دلت میخواست . 

خفه شو ....! هرزه . 

شوکه سینی به دست پشت سرش موندم . 

بغضی نشست توی گلوم . 

اگر روزی بخوام ازدواج کنم اون بفهمه باکره نیستم ، 

به منم میگه هرزه ؟! 

غیاث چرخید با دیدنم لحظه ای یکه خورد گفت : _ از کی اینجایی ؟؟؟

سینی رو روی میز گذاشتم

 _ مهم نیست . 

روی مبل نشستم و چایم رو برداشتم . 

کنترل تیوی رو برداشتم و روشنش کردم . 

غیاث کنارم نشست . 

نیم نگاهی بهش انداختم ، چایش رو برداشت . 

هردو خیره ی آهنگی که از pmc پخش میشد ، چشم دوختیم . 

اما بعض لعنتی ام هی بالا و پایین میشد . 

غیاث گفت : _ برو بخواب من مراقب عمو هستم . 

از خدا خواسته از جام بلند شدم . 

شب به خیری زیر لب گفتم و سمت پله های طبقه ی بالا رفتم . 

وارد اتاقم شدم ،  درو بستم و روی زمین سر خوردم . 

سرم و روی زانوهام گزاشتم و بغضم شکست . 

کلمه ی هرزه توی سرم اکو می شد ......

رمان احساس اشتباهی, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۲۵]
#پارت_125 



صبح با درد و سوزش چشم هام و باز کردم . 

از گریه ی دیشب چشم هام کمی متورم شده بودن . 

هنوز برای سرکار رفتن زود بود . 

آبی به دست و صورتم زدم و پایین رفتم . 

غیاث روی کاناپه خودشو جمع کرده بود . 

خم شدم و نگاهی به چهره ی غرق خوابش انداختم . 

تکونی خورد . 

تند ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت اتاق بابا . 

آروم در اتاقشو باز کردم . 

به نظر می اومد خواب باشه . 

آروم در اتاقو بستم . 

آتیه جون داشت صبحانه آماده میکرد . 

با دیدنم لبخندی زد 

گفت : _ مادر به آقا سر زدی ؟

_ بله ... 

خواب بودن . 

_ دلم برای آقا میسوزه خیلی تنهان . 

آهی کشیدم و روی صندلی نشستم . 

_ شما بابا  و زندگی گذشته اش رو خوب میشناسین ؟! 

_ از وقتی من آقارو دیدم تنها بودن ....! 

برو مادر غیاث و بیدار کن بیاد یه چیزی بخوره . 

از جام بلند شدم و سمت سالن رفتم . 

بالای سر غیاث ایستادم ،

کی فکرش و میکرد این آقای هوس باز پسر دوست پدرم باشه ؟؟؟

سری تکون دادم و خم شدم روی صورتش نفسم و آروم فوت کردم  توی صورتش 

اما عکس العملی نشون نداد . 

دستم و آروم بردم سمت صورتش و خط فرضی روی گونه اش کشیدم ،

که یهو مچ دستمو گرفت کشیدم . 

چون حرکتش یهویی بود ، پرت شدم روی سینه ش ..........

رمان احساس اشتباهی, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۲۵]
#پارت_126 


موهای بلندم پخش شد روی صورتش . 

دستم و روی سینه اش گذاشتم . 

و خواستم بلند شم که زیر گوشم لب زد : _ اگه انقدر دلت میخواد همش بغل من باشی ، 

چرا این کارارو میکنی به خودم بگو ، 

بغلت میکنم .... 

و دستش و نرم کشید روی کمرم . 

مور مورم شد . 

با صدای لرزونی گفتم : _ خیالات برت نداره آقا اومدم بیدارت کنم ، 

حالام ولم کن ....! 

خنده ی ریزی زیر گوشم کرد که نفس های گرمش خورد به گردنم .

شونه ام رو دادم بالا تا نفسش به گردنم نخوره . 

_ ولم کن حالت خوش نیستا ... 

فشاری به پهلوم آورد و ولم کرد که از روش بلند شدم . 

نگاهی توی سالن انداختم . 

خداروشکر کسی نبود . 

موهامو پشت گوشم زدم گفتم : _ صبحانه امادست . 

و رفتم سمت آشپزخونه ، پشت میز نشستم . 

چند دقیقه بعد غیاث هم اومد . 

نوک موهاش کمی نم داشت . 

هر دو توی سکوت صبحانمون رو خوردیم . 

غیاث رفت خونشون تا آماده بشه . 

صبحانه بابا رو برداشتم و سمت اتاقش رفتم ، 

حالش کمی بهتر شده بود . 

__________________________


اخر هفته بود و تازه از داروخونه برگشته بودم .

 کفشام و پشت در سالن در آوردم و تو جا کفشی گذاشنم . 

صندلامو پام کردم . 

به خاطر بابا آروم در سالن و باز کردم . 

این روزا حالش اصلا خوب نبود و حس میکردم خیلی داره سختی میکشه . 

همین که پامو تو سالن گذاشتم ، 

صدای ضعیف بابا به گوشم خورد . 

_ گلناز من فردا شب میام . 

صدای عمه رو شنیدم . 

_ شیانا میگم فردا شب کاتیا و بچه هاش خونمونه . 
 
صدای پدر لرزید .........

رمان احساس اشتباهی, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۲۵]
#پارت_127

_منم برای دیدن همون میام ...! 

به دیوار تکیه دادم. 

عمه اینجا بود .  

بابا ناراحت بود ..! 

کاتیا کیه؟

_عمه کلافه گفت :  اخه برادر من ، عزیز من چرا قبول نمیکنی کاتیا مال تو نیست ....! 

_ اره مال من نیست اما می تونم ببینمش . چندسال ندیدمش ...! 

عمه صداش بغض دار شد  گفت : _ باشه اما اومدی میگم من اطلاع نداشتم ...!

_ باشه تو نگران نباش من و ساینا فردا شب میاییم . 

_ وای اونو برای چی میاری ؟؟؟؟

_ ساینا دخترمه کاتیا باید ببیندش ..! 

دیگه ایستادن رو جایز ندوستم و صدامو صاف کردم : 

_ بابایی جونم هستی ؟! من اومدم .....! 

_ سلام دختر بابا ....

وارد سالن شدم و با عمه روبوسی کردم . 

عمه بلند شد و کیفش رو برداشت گفت : _ من برم ...

_ برو ما فردا شب میاییم ....

عمه نگاه کلافه‌ای به بابا انداخت و رفت ....

کنار بابا نشستم : _ بابایی عمه دوست نداشت بریما ....

بابا خندید گفت : _ دلشم بخواد که من و دختر قشنگم داریم میریم خونه‌ش ...! 

خندیدم و سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم : _ بابایی ؟ 

_ جونم ...

_ شما عاشق بودی ؟ 

اهی کشید لب زد : بودم اما چه سودی داشت فقط زجر کشیدم ؟! 

 صدای ناراحتشو دوست نداشتم . 

دیگه حرفی نزدم . 

_ لباس خوب داری برای فردا شب ؟؟؟؟

_ بله دارم ...! 

دستی به موهام کشید _ خیلی خوبه ... 

تمام شب ذهنم درگیر بابا بود . 

از اینکه عاشق زنی به اسم کاتیا بود ، 

خیلی دلم میخواست زودتر ببینمش . 

عصر حموم رفتم . 

کت کوتاه لیموییم را با شلوار برمودای سفید پوشیدم . 

آرایش ملایمی کردم و موهام و باز و بسته بالای سرم جمع کردم . 

از پله ها پایین رفتم .......

رمان احساس اشتباهی, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۲۵]
#پارت_128 


با دیدن بابا لحظه ای ایستادم . 

چقدر زیبا و پر جذبه شده بود . 

کت و شلوار مشکی و پیراهن سرمه ای . 

کفش های براق ورنی . 

با دیدنم لبخندی زد . 

رفتم جلو و دستم رو دور بازوش حلقه کردم . 

باهم از سالن بیرون اومدیم . 

راننده منتظر بود . 

با دیدن ماشین بابا و راننده اش لحظه ای غصم گرفت ، 

این همه پول و ثروت داشت اما از تموم زندگیش غم میبارید . 

دلم برای حیاط کوچیک اما با صفای عزیز تنگ شد . 

چقدر محبت و صفا بود ، 

اما اینجا ؟؟؟؟

ماشین کنار ساختمون بزرگ و زیبایی نگهداشت . 

از ماشین پیاده شدیم . 

بابا زنگ زد . 

نگاهی به ساعتم انداختم . 

ساعت نه رو نشون میداد . 

صدای جیغ جیغ آیناز بلند شد . 

_ وای دایی جون . 

و دکمه رو زد . 

در با صدای تیکی باز شد  . 

کمی دلشوره گرفتم . 

قلبم شروع به تند تند تپیدن کرد . 

حلقه ی دستم و دور دست بابا محکم تر کردم . 

لحظه ای حس کردم دست بابا میلرزه . 

عمه کنار در ورودی ایستاده بود . 

به نظر نگران می اومد . 

با دیدن ما لبخند پر استرسی زد 

گفت : _ خوش اومدین ....! 

اما بابا بی توجه گفت : _ اومده ؟؟؟

عمه چشم هاشو بازو بسته کرد . 

باهم وارد سالن شدیم . 

آیناز گونه ی بابارو بوسید . 

اما نگاه من به زن میانسال اما زیبایی بود ، 

 که شبیه عکس زن جوونی بود که تو اتاق بابا بود . 

جو خیلی بدی بود . 

همه سکوت کرده بودن . 

دختری تقریبا هم سن های آیناز کنار زن ایستاده بود . 

نگاه زن هی بین من و بابا در گردش بود .....

رمان احساس اشتباهی, [۳۰.۰۵.۱۷ ۰۲:۲۵]
#پارت_129 


قدمی سمت سالن برداشتیم که 

گفت : _ گلناز جون نگفته بودی مهمون داری . 

خم شدو کیفشو برداشت  _ ما دیگه رفع زحمت میکنیم . 

عمه هول شد رفت سمتش 

_ کاتیا عزیزم من نمیدونستم شیانا هم قراره بیاد . 

خواهش میکنم نرو الان شاهین میاد ، ببینه نیستی ناراحت میشه ...! 

پدر رفت جلو گفت : _ تو هنوز از من نفرت داری ؟؟؟؟

زن برگشت و نگاه خیره ای به بابا انداخت گفت : _ بیشتر از بیست و چند  سال از اون زمان

 گذشته ، اما جای زخم ها و خاطرات اون زمان هنوز هست . 

بعد از این همه سال اومدم ایران ، اما همه اش خاطرات بد زندگیم جلوی چشم هامه . 

خیلی دلم میخواست خودم با چشم های خودم ، مرگ نفرت انگیز تیمسارو میدیدم . 

_ اگه بدونی نمرده ج
چی ؟؟

حس کردم لحظه ی رنگش پرید . 

با صدایی که کمی  لرزش  داشت گفت : _ داری دروغ میگی ؟؟؟؟ 

بابا سری تکون داد گفت : _ خیلی چیز ها هست که تو نمیدونی ...! 

صدای بم و مردونه ای گفت : _ به شیانا خان بزرگ .....! 

چرخیدم نگاهم به مردی هم سن های بابا افتاد . 

 اما چهره ی پر از غم بابا کجا ؟؟

چهره ی پر از زندگی مرد کجا ؟؟

با دیدن من لحظه ای خیره نگاهم کرد گفت : _ معرفی نمیکنی ؟؟؟؟

_ سلام آرشاوین ، 

میبینم هیچ تغییری نکردی و مثل آخرین روزی که از ایران رفتی ....! 

_ اما تو خیلی عوض شدی ، 

نگفتی این دختر کیه ؟؟

بابا دستشو گذاشت پشتم _ دخترم ساینا ....! 

ابروی مرد از تعجب بالا رفت با تمسخر گفت : _ تا جایی که یادمه بچه دار  نمی شدی ، 

چطور دختر دار شدی ؟؟؟

بابا مثل کسی که هول کرده باشه گفت : _ اینجا اومدم تا خیلی چیز هارو بگم ، 

 اما میبینم نگفتنش بهتره .....!




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر