قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 4 مهر 1397 ، 08:56 ب.ظ

رمان



یکم زیادی بلند بود. از روی نیمکت بلند شدم. حالا با فاصله ی کمی رو به روی هم قرار داشتیم. 

-برای چی برات مهمه؟

پوزخندی زد.

-کی گفته برام مهمه؟ فقط کنجکاوم بدونم؛ احمدرضا برای این هتل کم زحمت نکشیده بود!

-منم می دونم اما داری میگی احمدرضا و احمدرضا سالهاست که رفته؛ ترجیح میدم به بهارک بیشتر برسم.

-بهارک! جالبه، اینطوری میخوای روح احمدرضا رو شاد کنی؟

سرش رو آورد جلو. هرم نفس های گرمش به صورتم خورد.

-خودتم می دونی اون بچه مال احمدرضا نیست!

نگاهم رو به نگاهش دوختم.

-اما بهارک دختر منه! دلیل فروش سهامم اینه که می خوام به اسم احمدرضا خیریه ای بزنم. 

چشمهاش رو کمی تنگ کرد. 

-گفتم شاید دلیل فروش سهامتون ازدواج کارمند عزیزتون باشه، آخه شکست خیلی بده!

عصبی دندون قروچه ای کردم.

-بهتره خودت رو یه دکتر نشون بدی ... بین من و صدرا هیچ صنمی نبوده و نیست.

تنه ای بهش زدم و خواستم رد بشم.

-اما بین تو و اون فیک احمدرضا چی؟

روی پاشنه ی پا چرخیدم.

-شما فکر کن هست!



پشت بهش سمت هتل رفتم. ضربان قلبم بالا رفته بود. عصبی زیر لب “لعنتی” گفتم. 

فقط امروز میموندم و فردا برمی گشتم. وارد اتاق شدم. قرار بود به امیریل زنگ بزنم. 

شماره رو از توی کیفم درآوردم. چند تا بوق خورد. دیگه داشتم ناامید می شدم که گوشی رو برداشت. 

-بله؟ 

-سلام. 

مکثی کرد. 

-سلام. خوبی؟

-ممنون ... از نهال شنیدم اومدی ایران، گفتم یه زنگ بزنم. 

-آره، چند روزی میشه اومدم. 

-کجائی؟

-سمت تهران. 

-مگه کجا بودی؟ 

-تا چند ساعت پیش رامسر بودم. 

-عه! من الان رامسرم!

-اونجا برای چی؟

-برای کارهای فروش سهامم. 

-حوبه، اینطوری سرت رو خلوت تر می کنی. 

-آره.

بعد از کمی صحبت قرار شد تهران همدیگه رو ببینیم. گوشی رو قطع کردم. 

بالاخره قرار شد آقای مرشدی سهامم رو بخره. دیگه کاری تو این هتل نداشتم. 

چمدونم رو بستم و از اتاق بیرون اومدم که سینه به سینه ی کسی شدم. 

سرم رو بالا آوردم و نگاهم به صدرا افتاد. ابروئی بالا دادم. 

-کاری داشتین؟!

پوزخندی زد. 

-از اینکه با دختر شریکت ازدواج کردم ناراحتی؟ 

گوشه ی لبم کج شد. 

-چی داری برای خودت می گی؟

-خوب میدونی چی دارم میگم. 

-ببین آقای صدرا نریمان، یکم زیادی خودت رو دست بالا گرفتی!


-بهتره از سر راهم بری کنار چون حوصله ی آدمهایی مثل تو رو ندارم ... و یه چیز دیگه، اینطوری به نفع تو شد؛ ارثیه ی بیشتری به همسر عزیزت میرسه! دیگه سر راهم قرار نگیر. 

از کنارش رد شدم. با همه خداحافظی کردم. غزاله اومد سمتم. 

-هوا ابریه و احتمال بارش بارون هست. 

لبخندی زدم. 

-نگران نباش!

از هتل بیرون اومدم. نگاهی به ساختمون بزرگ و مجلل هتل انداختم. بغضم رو فرو خوردم. 

میدونم احمدرضا برای این هتل زحمت زیادی کشید اما اداره کردنش همزمان با هتل توی تهران برای من سخت بود. 

سوار ماشین شدم. از آینه نگاهی به پارسا انداختم. اولین قطره ی بارون روی شیشه چکید. 

با سرعت از هتل بیرون روندم. چند ساعتی بیشتر از حرکتم نمی گذشت که بارش باران شدت گرفت و هوا هم داشت رو به تاریکی می رفت. 

جاده خلوت بود. ناگهان ماشین با صدای بدی ایستاد. پیاده شدم. 

هوا سوز سردی داشت. بارون انقدر با شدت می بارید که تمام لباسهام خیس شدن. 

با دیدن چرخ ماشین که پنچر شده بود لعنتی ای فرستادم. حالا چیکار می کردم؟ گوشیم رو درآوردم. 

با دیدن تماس های اضطراری لبم رو عصبی به دندون کشیدم.

نمیدونستم باید چیکار کنم!



اگر همینطور کنار ماشین می ایستادم تمام لباسهام خیس می شد. به ناچار سوار شدم و درها رو قفل کردم. 

اما تا کی باید منتظر می موندم؟! تک و توک ماشین از کنارم رد می شد اما نمیشد بهشون اعتماد کرد. 

هوا کاملاً تاریک شده بود و بارون قرار بند اومدن نداشت!

سرم رو روی فرمون گذاشتم. نمیدونم چقدر گذشته بود که چند ضربه به شیشه ی ماشین خورد. 

ترسیده سر بلند کردم. هوا تاریک بود و چهره اش خیلی مشخص نبود. 

نمیدونستم شیشه رو پایین بدم یا نه؟ با ضربه ی بعدی که به شیشه خورد ترسیدم و شیشه رو کمی پایین دادم. 

-چرا شیشه رو پایین نمیدی؟!

متعجب شیشه رو کامل پایین دادم. تو تاریک روشن جاده نگاهم به اون دو گوی رنگی افتاد. 

بارون تمام موهاش رو خیس کرده بود. با صداش به خودم اومدم. 

-به چی خیره شدی؟ وسط جاده چیکار می کنی؟
 
-ماشینم پنچر شده. 

-پیاده شو. 

-اما ...

-اما چی؟ ماشین داریم؛ تا صبح که نمیخوای همینطوری بمونی؟ بعدشم اینطوری دیگه دینی به گردنم نداری، تو ما رو رسوندی ما هم تو رو می رسونیم! 

به ناچار از ماشین پیاده شدم. 

-ماشینت بذار بمونه، صبح میایم درستش می کنم. 

-شب کجا بمونیم؟ 

لحظه ای خیره نگاهم کرد. نمیدونم چرا از گرمی نگاهش ضربان قلبم داشت بالا می رفت. 

-نمیخوای که تو این بارندگی حرکت کنیم؟!

-شب میریم ویلا و فردا حرکت می کنیم. حالام سوار شو تا موش آب کشیده نشدی!



با چند گام بلند سمت ماشینش رفتیم. روی صندلی عقب جا گرفتم و سلامی به غزاله دادم. 

پارسا سوار شد و ماشین و روشن کرد. احساس سرما می کردم. 

با اولین عطسه پارسا از آینه ی جلو نگاهی بهم انداخت. غزاله گفت:

-فکر کنم سرما خوردی دیانه جون!

-وای که تو این اوضاع همینو کم دارم!

با رسیدن به ویلا پارسا سریع شومینه رو روشن کرد. 

غزاله: دیانه جون می خوای حموم بری؟ آب گرمه؛ تا تو یه دوش آب گرم بگیری منم شیر داغ می کنم. بهتره یه چیز گرم بخوری. 

لبخندی زدم و از خدا خواسته سمت حموم رفتم. لباسی از توی چمدونم برداشتم. 

بعد از یه دوش آب گرم احساس کردم کمی حالم بهتره. 

از حموم بیرون اومدم. موهای بلندم هنوز خیس بود که غزاله اومد سمتم. 

-بیا اتاقم موهات رو سشوار بکش. پارسا رفته کمی وسایل بخره. 

-باعث زحمت شدم. 

لبخند کم رنگی زد. 

-نه بابا، خیلی هم خوشحال شدم. 

با هم وارد اتاق شدیم. غزاله سشوار رو بهم داد و از اتاق بیرون رفت. 

با خیال راحت سشوار و به برق زدم و شروع به خشک کردن موهام کردم. 

هنوز موهام کامل خشک نشده بود که در اتاق باز شد. به هوای غزاله سشوار رو خاموش کردم و چرخیدم. 

موهام به صورتش خورد و تو سینه ای فرو رفتم. سرم و بالا آوردم. 

نگاهم از فاصله ی کمی با نگاهش تلاقی کرد.



هول شدم و اومدم فاصله بگیرم که دسته ای از موهام به دکمه ی پیراهنش گیر کرد و دوباره به سمتش کشیده شدم. 

دلشوره گرفتم از اینکه غزاله بیاد تو اتاق و ما رو اینجوری ببینه. 

با موهام درگیر بودم که با صدای بم و مرتعشش دست از موهام برداشتم. 

-صبر کن. 

دستم و کشیدم. آروم و با آرامش موهام رو از دور دکمه اش جدا کرد. 

کمی عقب رفتم و به میز آرایش خوردم. پارسا نگاهی بهم انداخت. 

-نمیدونستم تو اینجائی ... فکر کردم غزاله است.
 
و سریع از اتاق بیرون رفت. متعجب و با گونه های گل انداخته به جای خالیش نگاهی انداختم.

سریع موهام رو با کش بستم و بعد از سر کردن شالم از اتاق بیرون رفتم. 

پارسا پای تلویزیون بود. غزاله با سینی از آشپزخونه بیرون اومد و کنار پارسا نشست. 

پارسا بدون اینکه نگاهی سمتم بندازه گونه ی غزاله رو بوسید. 

نمیدونم چرا یه طوری شدم! چیزی ته قلبم تکون خورد. نگاهم رو ازشون گرفتم. 

صدای قطره های بارون به گوش می رسید. دستم و دور لیوانم حلقه کردم. 

تمام خاطرات و کمک هایی که پارسا بعد از رفتن احمدرضا بهم کرده بود ناخواسته جلوی چشمهام رژه می رفتن. 

سریع بلند شدم. غزاله سؤالی نگاهم کرد. به ناچار لبخندی زدم. 

-کمی خسته ام، میرم استراحت کنم.

-اما تو که شام نخوردی!

-ممنون، اشتها ندارم.


برچسب ها جلد دوم دیانه ,


ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. سه شنبه 10 مهر 1397 10:39 ب.ظ
    من دوستم تو کانال تلگرامی دیانه میگه پارتهایی که میذارن خیلی جلوتر هست چرا اینجا اینقدر عقبه؟
    چرا اینجا اینقدر پارتها رو دیر میذاره ؟
  2. سه شنبه 10 مهر 1397 02:38 ب.ظ
    عاییییییییییییییییییییییییا نویسنده زنده ست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    من دیگه دارم نگرانش میشما
  3. سه شنبه 10 مهر 1397 05:55 ق.ظ
    خوب معلومه جلد اول هزار برابر بهتر از این بود شخصیت احمد رضا اصلا با پارسا قابل مقایسه نیست من برای جلد اول لحظه شماری میکردم الان آگه پارت هم نیاد برام مهم نیست چرا آنقدر کشش میده تموم کن رمان احمقانتو
  4. Farniyan.z سه شنبه 10 مهر 1397 12:17 ق.ظ
    بهتر این رمانرو هرچه سریعتر به اتمام برسه و فاصله بین پارتارو کمتر کنه نه اینکه هر ۵-۶روز ۱ پارت ضعیف بزارن
    ولی خدایش جلد اول نسبت به جلد دوم خیلی قویتر بود و اگر جلد دوم کیفیت جلد اول داشت ارزش این انتظارو داره ولی چه فایده که از کیفیت خوبی برخوردار نیست و بهتر اقای رنجبر به این نویسنده عزیز گوشزد کنه برای اتمام هرچی سریعتر این رمان
  5. دوشنبه 9 مهر 1397 01:24 ب.ظ
    پووووف این رمان هنوز داره پارت میده خیلی وقت بود نیمده بودم سراغش والان فکر که میکنم بهترین کار بود که کردم الان چند تا پارت جلد2 رو خوندم سردرد گرفتم واقعا نویسنده همتون روتلکه کرده وگرنه رمان که موضوعش اینی که هست نبود پارسا وصدرا این وسط چی میگن
  6. s.b دوشنبه 9 مهر 1397 12:37 ب.ظ
    آخه این چیه همش باید بشینیم تا رمان بعدی بیدد بابا خسته شدیم ب خدا
  7. یکشنبه 8 مهر 1397 10:55 ق.ظ
    والا من بیشتر از این رمان احمقانه دلم بیشتر به حال آقا رنجبر میسوزه که به خاطر این رمان تخیلی و رو اعصاب کلی غر غر شنید ولی فکر کنم دیگه تنبیه شد که از این به بعد هیچ رمانی از این خانم نذاره البته آگه بشه اسمش رمان ءگذاشت هزار ویک شبی واسه خودش فقط از نوع هندیش
  8. یکشنبه 8 مهر 1397 08:23 ق.ظ
    نه مشکل از مدیریت نیست کسانی که این رمان رو میخونن انتقاد دارن ولی بالاخره وقت گذاشتیم خوندیم دوست داریم زودتر تموم بشه اتفاقا دارن صبوری به خرج میدن که با وجود این همه انتقاد بازم دارن ادامه میدن ما هم انتقاد میکنیم تا به گوش نویسنده برسه ایشون گناهی نداره
  9. یکشنبه 8 مهر 1397 08:20 ق.ظ
    با این نویسندگی تخلیلی فریده خانوم اگه یه وقت وسطای رمان خوندید که احمدرضا از قبر اومد بیرون اصلا تعجب نکنید
    توو این رمان هر چیزی امکان داره
  10. یکشنبه 8 مهر 1397 08:17 ق.ظ
    به نظر من این خانوم نویسنده که بنده خدا تکلیفش مشخصه و فقط داره جمله ها رو سرهم میکنه یه چیزی در بیاره ازشون
    ولی بنظرم مدیریت سایت نباید همچین رمانایی رو قبول کنن وقتی میبینن این همه انتقاد میشه
    پس مشکل از مدیریت هم هست
  11. بهار شنبه 7 مهر 1397 12:10 ب.ظ
    [خنده]
  12. جمعه 6 مهر 1397 01:29 ب.ظ
    نه خدایی آقا رنجبر این چیه واقعا میذاری اینم شد رمان
    • قادر رنجبر
      خب چیکارم بعضیا دوس دارن
  13. پنجشنبه 5 مهر 1397 08:36 ب.ظ
    اینم که بادیدن هر کی حالش یه جوری میشه وضربا نش میره بالا از مزخرف مزخرف تره
  14. پنجشنبه 5 مهر 1397 08:33 ب.ظ
    خیلی مزخرف داره میشه مزخرف خیلی وقته شده
  15. پنجشنبه 5 مهر 1397 07:22 ب.ظ
    خیلی مضحرف داره میشه
  16. پنجشنبه 5 مهر 1397 11:07 ق.ظ
    دوستان چرا مسخره میکنید خوب شاید سطح فکریش همین قدر باشه خوب فیلم هندی دوست داره فکر کنم عاشق فیلم هندی پدر وع روس باشه
  17. پنجشنبه 5 مهر 1397 08:59 ق.ظ

    اره والا
  18. پنجشنبه 5 مهر 1397 04:16 ق.ظ
    واقعا


    ههههههههههههه
  19. پنجشنبه 5 مهر 1397 04:15 ق.ظ
    واقعا


    ههههههههههههه
  20. چهارشنبه 4 مهر 1397 11:36 ب.ظ
    ههههههه ماشاالله یه پا فیلم هندی موها م به صورتش خورد تو دکمه ش گیر کرد

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر