قادر رنجبر نظرات سه شنبه 10 مهر 1397 ، 11:24 ب.ظ

رمان



غزاله اتاقم رو نشون داد. وارد اتاق شدم. بدنم کمی درد می کرد. 

صبح بارون بند اومد. همراه پارسا و غزاله جایی که ماشین رو گذاشته بودم رفتیم. 

بعد از گرفتن پنچری ازشون خداحافظی کردم و سمت تهران حرکت کردم. 

چند روزی از اومدنم میگذشت. 

امروز قرار بود به دیدن امیریل برم. بهارک کلاس بود و مونا هتل. سوار ماشین شدم و کنار خونه ای ویلائی نگهداشتم. 

کوچه خلوت بود و انگار اکثر ویلاها خالی بودن. زنگ در و فشار دادم. 

بعد از چند دقیقه در با صدای تیکی باز شد. وارد حیاط شدم. 

درخت های بلند خالی از هر برگی بودن. استخر بزرگ توی حیاط مملو از برگهای رنگی بود. 

از دو پله ی کوتاه بالا رفتم. در سالن نیمه باز بود. نمیدونم چرا یه لحظه احساس ترس کردم! اما با یادآوری اینکه چندین ماه تو خونه ی این مرد بودم کمی آروم شدم. 

در و آروم هل دادم. بوی تلخ قهوه خورد به دماغم. آروم وارد خونه شدم. سالن بزرگی بود. 

با صدای رسائی گفتم:

-کسی خونه نیست یا قایم باشک بازیه؟

صدای پایی از آشپزخونه اومد. به همون سمت چرخیدم. 

با شنیدن صداش احساس کردم خونه روی سرم خراب شد. 

لبخند کریهی زد و ماگ قهوه اش رو بالا آورد. 

-احوال دیانه خانوم چطوره؟

قدمی به عقب گذاشتم. باورم نمی شد بعد از اینهمه سال اینجا تو این خونه باید این مرد رو میدیدم!



قدمی جلو گذاشت. 

-آخ آخ، خانوم کوچولو ترسیده؟

-تو اینجا چیکار می کنی؟! 

خونسرد به پیشخوان تکیه داد. 

-فکر کردی من به همین راحتی دست بر می دارم؟ نچ؛ احمدرضا باعث شد تمام سرمایه ام رو از دست بدم. 

-تو باعث آتیش سوزی هتل شدی ... تو باعث شدی تا احمدرضای من بمیره ...

صدای قهقهه اش رعشه به تنم انداخت. از پیشخوان فاصله گرفت. 

باید می رفتم. همینطور که بهم نزدیک می شد من عقب عقب می رفتم. 

نگاهم به آباژور کنار در ورودی افتاد. برش داشتم و پرت کردم سمتش. 

چرخیدم در سالن رو باز کنم که از پشت یقه ام رو کشید. به عقب پرت شدم. 

نمیدونستم امیریل کجاست! افتادم روی زمین. اومد بالای سرم. یاد اون روز تو حیاط افتادم. 

چهره اش کمی شکسته تر شده بود اما هنوز همون نفرت ته چشمهاش بود. پاش رو روی گلوم گذاشت. 

-تو مثل احمق ها این سه سال دنبال من بودی و نمی دونستی من مثل یه سایه همیشه در کمینت بودم! 
حتی یه بار تا داخل حیاط اومدم اما اون پارسای احمق کار رو خراب کرد. 
قرار بود اون برزوی احمق تو رو ترکیه بیاره پیش من اما خیلی خوش شانس بودی که تصادف شد و قسر در رفتی! اما خوب، خودم باید دست به کار می شدم. 

با صدایی که به سختی از حنجره ام خارج می شد نالیدم:

-امیریل کجاست؟ 

همونطور که پاش روی سینه ام بود کمی خم شد.



با تمسخر گفت:

-امیریل یکم زیادی شبیه به احمدرضاست ... آخه احمدرضا دوست خوبی بود!

-خفه شو ... اسمش رو توی دهن کثیفت نیار!

یهو خم شد. یقه ام رو محکم گرفت و کشید بالا. 

-خیلی زبون دراز شدی؛ یادت رفته روزی که خونه ی احمدرضا اومدی یه دختر دهاتی بیشتر نبودی؟ کسی رغبت نمی کرد نگات کنه! البته  مرگ احمدرضا برای تو که بد نشد، الان شدی صاحب تمام اموالش! 

تمام آب دهنم رو جمع کردم و یکجا توی صورتش تف کردم. 

اول واکنشی نشون نداد اما با سیلی که زد برق از سرم پرید. پرت شدم روی زمین و درد تو تمام تنم پیچید. 

-میدونی، اگه بمیری تمام اموالت به بهارک می رسه و بهارکم که در واقعیت دختر منه! 

با این حرفش رعشه ای به تنم افتاد. 

-آخی ... ترسیدی؟ به زودی پیش احمدرضات میری. 

بازوم رو گرفت و کشون کشون سمت اتاق زیر پله برد. در اتاق رو باز کرد. 

-خوب، مهمونتم رسید. 

نگاهم به امیریل افتاد که به صندلی بسته شده بود. با دیدنم تکونی به خودش داد. 

هامون رفت سمتش. 

-چیه؟ میخوای دستهات رو باز کنم؟ 

امیریل با خشم نگاهش رو به هامون دوخت. هامون با چند گام بلند اومد سمتم و از زمین بلندم کرد.



-همه چیز داشت خوب پیش می رفت ولی با اومدن این احمق کوچولو برعکس شد. احمدرضا به همه چی شک کرد. اصلاً قرار نبود چیزی بفهمه ... باعث و بانی تمام این اتفاقات تویی!

موهام رو چنگ زد. 

-فهمیدی؟ تو ... و امروز به پایان زندگیت می رسه.
 
اسلحه ی کوچیکی از کنار شلوارش درآورد. با دیدن اسلحه احساس کردم رنگم پرید. 

نگاهم به نگاه نگران امیریل افتاد. قلبم محکم تو سینه ام می زد. اسلحه رو تو هوا تکون داد. 

-اما چطوره قبل مردنت یه حالیم به من بدی؟ آخه ما یه رابطه ی نصفه نیمه داشتیم، مگه نه؟ 

چشمکی زد. با انزجار نگاهم رو ازش گرفتم. اومد سمتم و شالم رو که نصفه نیمه روی سرم بود محکم کشید. 

شال با گیره ی سرم کشیده شد و موهام روی شونه هام ریخت. 

شال رو گوشه ای پرت کرد و روی دو زانو کنارم نشست. 

دستش اومد سمت صورتم. با نفرت صورتم رو کنار کشیدم. 

-دست کثیفت رو به من نزن!

عصبی چونه ام رو چسبید. صورتش فاصله ی کمی با صورتم داشت. نفسهاش به صورتم می خورد. 

-از خدات باشه که میخوام افتخار بدم و لحظه ی قبل از مرگت رو با من تجربه کنی!

-دست کثیفت رو بکش. 

سیلی به صورتم زد و با خشم موهای بلندم رو کشید.



تا به خودم بیام لباسهام توی تنم پاره شدن. نمیدونستم چیکار کنم. 

هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید. دستهام و روی بالا تنه ام گذاشتم. 

پوزخندی زد و دستش رفت سمت کمربند شلوارش. 

-میدونی که قبل از رابطه از زدن طرف مقابلم لذت می برم! 

کمربند رو دور دستش پیچید. برد بالا و روی کتفم فرود آورد. 

تکون خوردن صندلی امیریل رو احساس کردم. درد توی تمام تنم پیچید. 

ضربه ها بیشتر و بیشتر می شدن. انقدر زد تا خسته شد و کمربند رو گوشه ای پرت کرد. 

نگاهم لحظه ای روی اسلحه ی کنار عسلی افتاد. میدونستم هامون تعادل رفتاری درستی نداره. 

باید یه طوری اسلحه رو می گرفتم. نیم نگاهی بهش انداختم که داشت دکمه های پیراهنش رو باز می کرد. 

چرخید سمت بار کوچیک گوشه ی اتاق. 

-وااو ... ببین آقای دکتر اینجا چی داره! 

نگاهی به شبشه های کوچیک مشروب انداختم. الان بهترین موقع بود که اسلحه رو بردارم. 

آروم خودم رو روی زمین کشیدم. وقت نداشتم. دست دراز کردم و سردی اسلحه رو لمس کردم. 

تا برش داشتم هامون چرخید. 

لحظه ای شوکه نگاهی به من و اسلحه ی توی دستم انداخت. دستهام می لرزیدن.



پوزخندی زد و شیشه ی مشروب رو محکم روی سرامیک ها کوبید. 

-تو جرأتش رو نداری!

قدمی سمتم برداشت. با صدایی که به شدت می لرزید لب زدم:

-جلو نیا وگرنه شلیک می کنم! 

قهقهه ای زد. 

-برو کفگیر ملاقتو دستت بگیر ... بده من اون اسلحه رو!

-نه، دیگه نیا وگرنه شلیک می کنم. 

-دیگه داری عصبیم می کنی! بده من اونو. 

-نیا جلو. 

اما قدم به قدم بهم نزدیک شد. اشک تمام صورتم رو خیس کرده بود و دستهام به شدت می لرزیدن. 

یه نگاهم به امیریل بود که سعی داشت دستهاش رو باز کنه. 

-دختره ی احمق، بده من اون ماس ماسکو! 

-بهت می گم نیا جلو عوضی وگرنه شلیک می کنم. 

-جرأتش رو نداری. 

و اومد اسلحه رو از دستم بگیره. دستم روی ماشه رفت و صدای گلوله تمام اتاق رو برداشت. 

اسلحه هنوز توی دستهام بود و هامون غرق خون با چشمهای باز جلوی پام افتاد. 

باورم نمی شد شلیک کرده بودم. با قدم های لرزون رفتم و بالای سرش نشستم. 

دستم رفت روی گردن پر از خونش. با دیدن دستهای خونیم جیغی کشیدم و دستهام رو روی صورتم گذاشتم. 

-نه دروغه ... من ... من ... نکشتم ...

صدای بی وقفه ی زنگ آیفون به گوش می رسید اما من شوکه نگاهم رو به جسم بی جون هامون دوخته بودم.


برچسب ها جلد دوم دیانه ,


ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. سه شنبه 17 مهر 1397 10:59 ب.ظ
    پس کی پارت میذارین؟ آقای رنجبر
    • قادر رنجبر
      امشب میزارم
  2. سه شنبه 17 مهر 1397 05:39 ب.ظ

    رمانو بیخیال فق نظرات خودمون عشقه
    من به جا ومان نظراتو میخونم
  3. سه شنبه 17 مهر 1397 03:55 ب.ظ
    دستت طلا رمانت واقعا عالی
    ولی خواهشا دیگه رمان ننویس
    خیلی عقده ای هستی و به همه پسرا نظر داری
    فکر کنم خواستگارم کم داشتی که الان تو رومانت همه خواستگار شخصیت داستانت شدن
    رمان برا کودکان نمینویسی که تخیلی باشه
    دور از واقعیت اونم خیلی
  4. سه شنبه 17 مهر 1397 10:53 ق.ظ
    سگ بگیر تت جو نگیرتت قبلی رو اشتباه نوشتم
  5. سه شنبه 17 مهر 1397 10:51 ق.ظ
    برای یه همچین نویسنده‌ها یی یه مثل هست که میگه سگ بگیر ولی جو نگیرتت دقیق مثل این خانم جلد 1 رو واقعا زیبا مینوشت طوری که واسه خوندش لحظه شماری میکردم وقتی دید رمان پر طرفدار شده بدبخت جو گرفتش کل رمان به گند کشید این همه مرد واسه یه دختر دهاتی که بر طبق گفته قیافه هم نداره اصلا آگه اینقدر خوبه چرا تو روستای خودشو ن کسی نمی خواستش یعنی داستان شاهنامه از این قابل باورتره به خدا جلد اول اینطوری نبود خیلی عالی بود ولی افسوس واسه نویسنده
  6. سه شنبه 17 مهر 1397 09:42 ق.ظ
    تخیلات نویسنده دیگه داره مثل پنیر پیتزا کششششششششش میادا
  7. سه شنبه 17 مهر 1397 09:41 ق.ظ
    من که میگم ای کاش یه جورایی دیانه رو حذف کنه که هم اونا و هم ما از دستش راحت بشیم

    نویسنده با این رمان تخیلیش یه پسر نزاشت برای بقیه بمونه همه چشمشون دنبال دیانه ست
  8. سه شنبه 17 مهر 1397 12:02 ق.ظ
    ولی اینطوری که نمیشه یک باید حذف بشه یا پارسا یا امیر یل
  9. دوشنبه 16 مهر 1397 11:05 ب.ظ
    نه ادم بده نشده کفته میخواستم واسه اولین بار برادرمو ببینم
  10. دوشنبه 16 مهر 1397 06:07 ب.ظ
    یعنی باهم تصمیم گرفتن دیانه رو تو تله بندازن پس امیر یل هم آدم بده شد اره دیگه همه رو اینطوری حذف میکنه که تهش چی بشه به پارسا برسه
  11. دوشنبه 16 مهر 1397 03:32 ب.ظ
    جاتون خالی تخیلات به اوج کشیده شده
    هامون با امیریل برادرن
  12. دوشنبه 16 مهر 1397 10:16 ق.ظ
    آقا رنجبر لطفا لطفا دیگه رمانی ازاین نویسنده نذارید همچین نویسنده‌ها یی ارزش ندارد با این رمان های احمقانشون بزرگ بشن پس حداقل شما به نظر ما گوش کنید
  13. دوشنبه 16 مهر 1397 10:13 ق.ظ
    بزار این رمان آبکی وفوق تخیلی تموم بشه من غلط کردم رمان این خانم رو بخونم بااین کارا کلی طرفدار از دست داد حالا آگه ارزش انتظار رو داشت یه چیزی ما کلا به خاطر جلد اول جلب این رمان شدیم نه جلد 2 واقعا جلد 2 این قدر احمقانه است که آدم خندهش میگیره الان مثلا شخصیت اصلی پارسا ست در کل تو دو تا پارت پیداش میشه وباعث یه جوری شدن وبالا رفتن ضربان قلب دیانه میشه ومیره گم میشه وتا مدتها پیداش نمیشه
  14. دوشنبه 16 مهر 1397 08:45 ق.ظ
    با گذاشتن این فصل دو دیانه گند زد توو کل رمان
    حالا هم میخواد یه جور جمش کنه نمیتونه دیگه تخیلاتش داره ته میکشه
  15. دوشنبه 16 مهر 1397 08:42 ق.ظ
    آخه یعنی چییییییییییییییی هفته ای یه پارت
    این خانوم دیگه شورشو در آورده
    خوب خسته ای برو بخواب چه اجباریه نویسندگی کنی آبروی هر چی نویسنده هم هست ببری
  16. Farniyan.z یکشنبه 15 مهر 1397 09:54 ق.ظ
    اخه کجای این پارتش هیجانی شد
    خدارو شکر هم که رومان گندم پارتایی که میزاره چند روز پشت سرهمه ولی باز میبینی هر وقت دلش خواست میزاره واقعا این همه نا منظمی علتش چیه
    یک ضرب المثل هست که میگه با یک دست نمیشه چند هندونه برداشت بتبا تو اول یک رومانتو کامل کن بعد برو سراغ رومان بعدی مخصوصا که الا شرایط دست اینطوری سده کمی مراقب سلامتت باش و یکی یکی رومان بنویش مسابقه که نیست
  17. شنبه 14 مهر 1397 11:20 ب.ظ
    سلام فکر کنم وقتی پلیس لباسای پاره ی دیانه و وضعیت مقتول رو ببینه پی به اصل ماجرا میبره ودیانه رو آزاد میکنه باید دید نویسنده قصدش از جنایی کردن موضوع چی هست خدا کنه آخرش بیخود سر و ته همچی رو جمع نکنه.
  18. جمعه 13 مهر 1397 03:50 ب.ظ
    شایدم امیر یل شلیک کرده به هامون . اون که مرد . نامزد سارا هم که یه چیزیش هست . صدرا هم که نامزد داره . پارسا و دیانه در آخر بهم میرسن . شاید
  19. پنجشنبه 12 مهر 1397 11:36 ب.ظ
    چجوری امیر شلیک کرده وقتی دستاش بسته بود
  20. پنجشنبه 12 مهر 1397 10:27 ب.ظ
    نامزد پارسا منظورم بود
  21. پنجشنبه 12 مهر 1397 10:26 ب.ظ
    شایدم امیر یل شلیک کرده به هامون . اون که مرد . نامزد سارا هم که یه چیزیش هست . صدرا هم که نامزد داره . پارسا و دیانه در آخر بهم میرسن . شاید
  22. پنجشنبه 12 مهر 1397 06:37 ب.ظ
    وای تو تلگرام نویسنده گفته که به زودی رمان دیانه تموم میشه خوب خدا رو شکر ولی هنوز همه چی نامفهومه الان آگه پارسا رو دوست داره پس نقش امیر یل چیه وفور کنم نامزد پارسا باید یه چیزیش باشه با اون برگه آزمایشش فکر کنم نویسنده مثل همیشه یکی از این دوتا رو یعنی پارسا وامیر یل رو بد جلوه بده وحذفش کنه که فکر کنم امیر باشه در کل رمان نامفهومی هیچ سر جاش نیست از جلد 2 شد یه داستان دیگه شده اصلا موضوع داستان این نبود ضعیف ترین رمانی بود که تا الان خوندم
  23. پنجشنبه 12 مهر 1397 05:31 ب.ظ
    بالاخره هیجانی شد

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر