قادر رنجبر نظرات سه شنبه 17 مهر 1397 ، 11:13 ب.ظ




باورم نمی شد من آدم کشته بودم. صدای زنگ آیفون بی وقفه می آمد.

امیریل سعی داشت تا دستهاش رو که به صندلی بسته شده بود باز کند.

اما نگاه من بی وقفه به جسم هامون بود. چیزی توی سرم فریاد می کشید «تو قاتلی، قاتل»

در اتاق یهو باز شد و چندین پلیس وارد اتاق شدن. با دیدن پلیس ها هراس بدی توی دلم افتاد.

یکیشون رفت سمت امیریل و اون یکی با اسلحه بالای سرم ایستاد. دست و دلم می لرزیدن.

-من قاتل نیستم ... من قاتل نیستم ...

امیریل اومد سمتم. نگاهم رو بهش دوختم. 

-بهشون بگو من قاتل نیستم.

خواست دستم رو بگیره که با دیدن دستهای خونیم یک لحظه جنون بهم دست داد. سریع بلند شدم.

-خون ... خون ... نه اینا خون نیستن ... من نکشتم ... من نمی خواستم بکشم ...

اتاق شلوغ شد. مامور زنی اومد سمت و به هر مکافاتی بود دستبند به دستهام زد.

همه چیز صورت جلسه شد. امیریل داشت با پلیس صحبت می کرد اما چیزی از حرفهاش نمی فهمیدم جز تکون خوردن لبهاش.

با خروجمون از خونه با عده ی زیادی از مردم و عکاسی که سعی داشت عکس بگیره رو به رو شدیم. 

باورم نمی شد انگار همه چیز توی خواب اتفاق افتاده باشه.

مامور زن خواست سوارم کنه که امیریل اومد سمتم.



-نگران نباش، من درستش می کنم. 

-من قاتلم!

-هییسس ...

با فشار بازوم سوار ماشین شدم. تمام طول مسیر اتفاقات جلوی چشمهام رژه می رفتن. 

اینکه هامون چطور خونه ی امیریل اومده بود برام سؤال بزرگی شده بود. 

نگاهی به دستهای خونینم انداختم. باورم نمی شد من کشته بودمش. 

نمیدونم چقدر گذشته بود که ماشین پلیس جلوی آگاهی نگهداشت و پیاده شدیم. 

سرم رو پایین انداختم. سر و صدا از همه طرف می اومد. وارد اتاقی شدیم. 

مردی تقریباً میانسال پشت میز نشسته بود. مأمور همراهم پرونده ای جلوی روش گذاشت. 

سرهنگ نگاهی بهم انداخت. استرس داشتم. امیریل هم وارد اتاق شد. 

سرهنگ چند سؤال پرسید اما من توی سکوت به دستهای خونیم چشم دوخته بودم. 

صدای امیریل باعث شد لحظه ای سرم رو بالا بیارم. 

-جناب سرهنگ شوکه شده ... حق داره؛ روز خوبی رو پشت سر نذاشته! اون قتل از عمد نبود، من به همکارانتون هم توضیح دادم. 

با این حرف امیریل یهو عصبی از روی صندلی بلند شدم و عقب عقب رفتم. 

-من اون آدم رو کشتم ... من قاتلم ... من کشتمش ...

داد میزدم و به دستهای خونینم نگاه می کردم. امیریل اومد سمتم و یهو تو یه آغوش گرم فرو رفتم. 

-آروم باش، آروم باش؛ چیزی نشده، تو کاری نکردی!



-من قاتلم ... من کشتمش ...

-آقای محسنی!

امیریل ازم فاصله گرفت. 

-خانوم رو فعلاً ببرید بازداشتگاه. 

هراسون به امیریل نگاه کردم. 

-آروم باش، من هستم. 

اما من هستم امیریل هم باعث نشد تا کمی آروم بشم. خانومی اومد سمتم. 

پاهام بدون اینکه خودم بخوام همراه زن می رفت. صدای کفش هام توی سرم اکو می شد. 

چهره ی بهارک جلوی چشمهام اومد. قطره اشک گرمی روی گونه های سردم چکید. 

دری باز شد. زن کمی به جلو هولم داد. نگاهی به چند زنی که گوشه ی اتاق نشسته بودن انداختم. 

بی هیچ حرفی گوشه ای کز کردم. همین که در بسته شد یکیشون اومد سمتم. با فاصله ی کمی کنارم نشست. 

ناخواسته کمی ازش فاصله گرفتم. صدای پوزخندش بلند شد. توجهی بهش نکردم. 

-چیه، نکنه دختر فراری ای؟ آخه به قیافه ات هم نمیخوره که فراری باشی ... دستهات چرا خونیه؟! 

عصبی از جام بلند شدم. 

-دست از سرم بردار ... به تو چه که برای چی اینجام؟ ولم کن ...

صدام تحلیل رفت و دوباره گوشه ی بازداشتگاه توی خودم جمع شدم. 

ذهنم اصلاً کار نمی کرد. نگاهم فقط به دستهای خونیم بود. 

به هر سختی بود شب به پایان رسید. با صدا کردن اسمم از جام بلند شدم.



همراه زن از راهرو رد شدیم. دوباره همون شلوغی و همون صدا. 

در اتاقی رو باز کرد و کنار ایستاد. پا تو اتاق گذاشتم. مونا همراه امیرعلی و امیریل بودن. 

مونا با دیدنم شوکه نگاهش بین دستبند توی دستم و صورتم در نوسان بود. اومد سمتم. 

-دیانه! 

-دیدی من کشتمش ... دیدی؟؟

مونا عصبی سرش رو تکون داد. 

-چرت نگو ... امکان نداره ... چرت نگو ...

و زد زیر گریه. امیرعلی بازوش رو گرفت. با صدای قاضی زن بازوم رو گرفت و روی صندلی نشوندم. 

قاضی شروع به صحبت کرد. 

-خب، خانم دیانه فروغی، شما چرا به خونه ی امیریل کران رفته بودین؟

نگاهی به امیریل انداختم؛ چه خونسرد نشسته بود! نمیدونستم از کجا شروع کنم و چطور توضیح بدم! 

خلاصه ای از اتفاقاتی که افتاده بود رو گفتم. قاضی رو کرد به امیریل. 

-جناب امیریل کران، چطور شد مقتول وارد خونه ی شما شد؟ 

-جناب قاضی!

امیریل سکوت کرد. 

قاضی: جناب!

احساس کردم امیریل کلافه شد. 

-من ایشون رو از قبل نمیشناختم اما میدونستم مادرم قبلاً یک بار ازدواج ناموفق داشته. 

متعجب به امیریل چشم دوختم. ازدواج مادرش چه ربطی به هامون و ورودش به خونه اش داشت؟! 

-پدربزرگم، یعنی پدر مادرم این روزها حال خوبی نداره. اومده بودم عیادتش و اونجا بود که فهمیدم برادری دارم. دلم می خواست این برادر رو ببینم. پیدا کردنش خیلی زمان برد اما به هر زحمتی بود پیداش کردم. روزی که دیانه قرار بود به خونه ام بیاد، اونم اصرار کرد تا بیاد. 

شوکه و متعجب به امیریل چشم دوختم. باورم نمی شد ... امکان نداشت ... 

امیریل نگاهش رو بهم دوخت و زمزمه کرد:

-هامون، برادرم بود!


الان این چی گفت؟! صداش تو سرم اکو شد؛ “هامون، برادرم بود”! بی اختیار از روی صندلی بلند شدم. 

-تو ... تو چی گفتی؟ امکان نداره ... امکان نداره ... اون، اون خودش گفته بود مادرش یه زن بدکاره بود ... امکان نداره ...

مونا اومد سمتم. 

-دیانه!

هولش دادم.

-شنیدی چی گفت؟ گفت اون برادرش بود! من قاتل برادرشم ...

اشکهام صورتم رو خیس کرد. بی اختیار روی صندلی نشستم. 

-خب آقای کران، داشتین می گفتین. 

سرم و توی دستهام گرفتم. دیگه بس م بود؛ دیگه نمی تونستم بکشم ... مگه یه آدم چقدر می تونه قوی باشه؟ 

خسته شدم از قوی بودن. با صدای امیریل سر بلند کردم. 

-هامون قبل از دیانه اومد. رقتارش یه جوری بود؛ انگار تعادل نداشت. سمت آشپزخونه رفتم. 

احساس کردم دنبالم اومد. چرخیدم که با چیزی زد تو سرم و دیگه چیزی نفهمیدم! 

وقتی چشم باز کردم به صندلی بسته شده بودم و هامون با پوزخند بالای سرم ایستاده بود. 

-آخی، برادر کوچولوی احمقم بهوش اومد. برادر فداکار اومده برادرش رو پیدا کنه. حتماً میخوای دستم و بگیری و من و پیش اون مادر خرابم ببری! 

-برای چی من و بستی؟ 

خم شد روی صورتم. 

-تو مطمئنی سی و خورده ای سن داری؟! 

یقه ام رو چسبید. 

-من داداش نمیخوام ... مادر نمیخوام ...



-کسی که معلوم نیست بخاطر پول با چندین مرد بوده رو نمیخوام!

-تو داری اشتباه می کنی. 

-لابد تو اومدی راه درست رو بهم نشون بدی! چه دنیای عجیبیه؛ مگه نه؟ برادر عزیزم باید اونقدر به دوست و شوهر معشوقه ام شبیه باشه که برای اولین بار وقتی ببینمش فکر کنم زنده بوده اما اجازه نمیدم تو و اون دختر احمق با من بازی کنید. الان باید تمام اون هتل ها مال من می بود نه اون دختره ی دهاتی!

-راجب چی حرف میزنی؟ 

چرخی دورم زد. 

-یادم نبود که تو یه احمقی و هیچی نمیدونی ... امروز روز منه! اون احمق کوچولو داره با پاهای خودش میاد توی تله! ... 
اما در مورد تو، من نه مادری دارم نه برادری، انقدرم برای من ادای آدم خوب ها رو درنیار؛ میدونم اون مادر هرزه ات چطور زنی بوده!

عصبی فریاد زدم: 

خفه شو، تو هیچی راجب مامان نمیدونی ... تو نمیدونی پدرت چقدر اذیتش کرده!

-پدر من یا اون با هرزگیاش باعث شد زندگی برای من تلخ بشه! چون پدرم پولدار نبود خانوم باید هرز می رفت! از همه تون متنفرم ... از تک تکتون ...

با صدای در خونه فهمیدم دیانه است اما هیچ کاری نمی تونستم بکنم. 

شوکه به دهن امیریل چشم دوختم. قاضی پرونده رو بست. 

-برای امروز کافیه. فعلاً قاتل رو به زندان منتقل می کنیم تا همه چیز مشخص بشه و جواب پزشکی قانونی بیاد. 

امیرعلی: نمیشه با وثیقه آزادش کنیم؟ 

-فعلاً نه، اول باید به زندان انتقال پیدا کنه. می تونید وکیل بگیرید. ما منتظر اقوام مقتول هستیم.



برچسب ها جلد دوم دیانه ,


ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. شنبه 21 مهر 1397 11:42 ب.ظ
    راست میگن نظرات خودمون خیلی باحالتره
  2. پنجشنبه 19 مهر 1397 10:37 ق.ظ
    اون آگه به نظر مخاطبا اهمیت می داد که از اول احمد رضا رو نمی کشد نه واقعا من موندم تا به حال رمان به این کسی نخونده بودم
  3. پنجشنبه 19 مهر 1397 10:03 ق.ظ
    بخدا نظرای خودمونو بخونیم خیلی بهتر از این رمانه
    من که توو طول هفته فقط میام نظرارو میخونم
  4. پنجشنبه 19 مهر 1397 09:20 ق.ظ
    فکر کنم هندی بازی دیگه اوج بگیره این مدت
  5. پنجشنبه 19 مهر 1397 08:11 ق.ظ
    دقیقا همینطوره باز اگه امیر یل برادر احمد رضا بود یه چیزی
    میگم بیایم خودمون ادامه داستانو بنویسیم برای این خانوم بفرستیم که بنده خدا هم دیگه انقدر پرت و پلا ننویسه فکر کنم خودشم دیگه هنگ کرده
  6. پنجشنبه 19 مهر 1397 05:31 ق.ظ
    وای خیلی مسخره بود اینکه شبیه احمدرضا بود حداقل باید میشد داداش اون نه هامون واااااای از بس پیچ و تابش داده خودشم نمیدونه داره چی مینویسه.
  7. چهارشنبه 18 مهر 1397 04:38 ب.ظ
    دقیقا همینطوره
    دیگه بعد از احمد رضا به ما چه که همه برای دیانه یا میمیرن یا چشم دیدنشو ندارن
    این خانوم مثلا نویسنده تا مرگ دیانه خیال نداره رمان و تموم کنه
  8. چهارشنبه 18 مهر 1397 12:24 ب.ظ
    ههههههه تازه فهمیدید که بی ربطه من که گفتم این رمان بعد احمد رضا دیگه خیلی مسخره شد
  9. Farniyan.z چهارشنبه 18 مهر 1397 12:20 ب.ظ
    چی بی ربط و مسخره
  10. Farniyan.z چهارشنبه 18 مهر 1397 12:20 ب.ظ
    چی بی ربط و مسخره
  11. چهارشنبه 18 مهر 1397 10:49 ق.ظ
    نخیر از مادر یکین داستانو نخوندی
  12. چهارشنبه 18 مهر 1397 10:48 ق.ظ
    خوب دیگه معلوم شد امیر یل شد عموش پس هیچ با پارسا ازدواج کنه وتموش کنید هرچند هنوز به این باورم که پارسا هیچ ربطی به داستان نداره
  13. چهارشنبه 18 مهر 1397 10:48 ق.ظ
    خوب دیگه معلوم شد امیر یل شد عموش پس هیچ با پارسا ازدواج کنه وتموش کنید هرچند هنوز به این باورم که پارسا هیچ ربطی به داستان نداره
  14. چهارشنبه 18 مهر 1397 10:42 ق.ظ

    از بابا یکین مادراشون فرق داره عزیزم
  15. چهارشنبه 18 مهر 1397 10:30 ق.ظ
    یه سوال برام پیش آومد مگه دیانه که تو ترکیه بود نگفت مادر امیر همسن خاله بود خاله ش که پنجاه خورده ای هامو ن که از احمد رضا هم بزرگتر بود الان هم چند سال گذشته یعنی مادر امیر یل 7 یا 8 سالخ بود که هامون به دنیا اومد
  16. سه شنبه 17 مهر 1397 11:35 ب.ظ
    اخیش رفت زندان راحت شدیم البته فکر کنم از این به بعد فیلم هندی دیانه وپارسا شروع بشه

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر