قادر رنجبر نظرات جمعه 20 مهر 1397 ، 11:28 ق.ظ




جلوی آپارتمان مهرداد ایستادم. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بتونم به اینجا بیام . 

اما وقتی مجبور باشی وقتی چاره ای نداشته باشی باید راه سختو انتخاب کنی. 

زنگ خونش و زدم و منتظر موندم، صدای بم و جدیش توی آیفون پیچید : 
_کیه ؟ 

سکوت کردم… اما بالاخره گفتم : 
_منم… ترانه. 

این بار اون سکوت کرد اما بدون حرف در باز شد 

سوار آسانسور شدم و رفتم بالا… جلوی خونه ی مهرداد ایستادم و قبل از اینکه من در بزنم در باز شد

نگاهم و به سر تاپاش انداختم… شلوارک و بلوزی که معلوم بود همین الان پوشیده چون تمام دکمه هاش باز بود. 

با اخم به چشمهای قرمزم نگاه میکرد ، سرم و پایین انداختم و گفتم : 
_میتونم بیام تو ؟ 

از جلوی در کنار رفت و من داخل شدم و روی مبل رو به روم نشست و با جدیت گفت : 
_گریه کردی ! 

جوابشو ندادم… نگاهم و ازش دزدیدم و با صدای لرزونی گفتم ; 
_قبوله… من صیغه ات میشم اما به سه شرط پول درمان بابام رو کامل بدی… توی دانشگاه هیچ کس نفهمه که من صیغه اتم… مدت صیغه هم بیشتر از شش ماه نباشه مهرداد. 

وقتی سکوتشو دیدم سرم و بلند کردم... لبخند محو و مردونه ای زد و گفت : 
_قبوله !


از جام بلند شدم که گفت : 
_کجا؟ 

نفس رو بیرون دادم :
_میرم بیمارستان. 

به چشم هام خیره شد و مسخ شده گفت : 
_نرو… مگه قرار نیست مال من بشی؟ پس چرا صبر کنیم؟ 

متعجب گفتم : 
_یعنی چی؟ 

با جدیت گفت : 
_بشین همین جا تا صیغه رو بخونیم .

 
نگاه عاقل اندرسفیهی بهش انداختم. شیطونه میگفت جفت پا برم تو حلقش تا از این هول و ولا بیوفته .

نگاه چپ چپ منو که دید گفت : 
_قبلا به خاطرت صبر کردم ترانه… نتیجه اشم شد فرار کردن جنابعالی اما دیگه نمیخوام صبر کنم برای همین بشین تا صیغه رو بخونم.. 

نشستم روی مبل… من که میخواستم این کارو بکنم دیر یا زودش چه فرقی به حالم میکرد ؟ 

مهرداد از توی لپ تاپش طریقه ی صیغه رو پیدا کرد و شروع کرد به خوندن و کمتر از پنج دقیقه من محرم مهرداد شدم. 

لپ تاپ و کنار گذاشت و با شیطنت گفت : 
_خوب؟ 
با دیدن نگاه معنادارش مثل ترقه بلند شدم و گفتم : 
_من دیگه برم. 
تا خواستم به سمت در برم بازوم با شدت کشیده شد… تعادلم و از دست دادم و پرت شدم روی مبل 
مهرداد وحشیانه روم خم شد و بدون اینکه بهم فرصت تکون خوردن رو بده لب هاش و با ولع روی لب هام گذاشت .



چشم هام تا آخرین حد ممکن گرد شد ، از روی هوس نه ، از روی عصبانیت می بوسید… انگار میخواست حرص این سال هایی که ترکش کردم و سرم خالی کنه .

به سینه اش مشت زدم که هر دو دستم رو گرفت و محکم بالای سرم برد .

نمیتونستم نفس بکشم حس میکردم لبم در حال پاره شدنه .

طوری لب هامو می بوسید و گاز میزد که در عین لذت درد بدی و بهم داده بود .

خواستم با پام جفتک بندازم که فهمید و تمام سنگینیش رو انداخت روم .

دیگه داشتم از بی نفسی خفه میشدم که رضایت داد و لب هاشو از روی لب هام برداشت .

نفس نفس میزد و با چشمهای خمار به لب هام که میدونستم حسابی قرمز شده نگاه میکرد. 

با عصبانیت گفتم: 
_بابای من رو تخت بیمارستانه تو این جا… 
وسط حرفم پرید و گفت:  
_هیششش مگه واسه ی همین پول نمیگیری ؟ مگه واسه خاطر بابات اینجا نیستی؟ پس چرا صبر کنم؟ من قبلا برات صبر کردم ترانه… سه سال صبر کردم و تهش تو ترکم کردی… اما الان میخوام از هر ثانیه ای که کنارتم استفاده کنم.. 

توی این مدت باید هرروز بیای خونم و تمکین کنی… بدون اعتراض… بدون اشک و دعوا… چون دیگه صیغه ی منی… صیغه ی استادت .


نفس عمیقی کشیدم و وارد کلاس شدم ، نمیتونستم تو روی مهرداد نگاه کنم .
وقتی دیشب بهم گفت باید همیشه آماده ی تمکین باشی بدون حرف فرار کردم چون دلم شکست .

یه زمانی حتی دستمم نمی گرفت تا مبادا ناراحت بشم اما الان انقدر خشن شده بود که ازم هر شب تمکین میخواست .

برعکس همیشه با قیافه ی پنچر شده وارد کلاس شدم. بدبختی اینجا بود یک روز در میون کلاس آخرم رو با مهرداد داشتم و مدام باهاش چشم تو چشم می شدم. 

کنار فری نشستم در خالی که داشت چیپس میخورد گفت : 
_چته مثل شله وا رفتی؟ 

بی حوصله گفتم : 
_سر به سرم نذار اوقات سر کله زدن باهاتو ندارم 

تا خواست دهنشو باز کنه مهرداد وارد کلاس شد 

همه به احترامش بلند شدن با جدیت روی صندلی نشست… همون لحظه یکی از بچه های پایه ی کلاس با شوخی گفت : 

_استاد شنیدم امروز میخواین موضوع کلاسو آزاد کنید .
لبخند محوی کنج لب های مهرداد اومد و در کمال تعجب گفت : 
_باشه… امروز بحث آزاد .

تا اینو گفت همه مثل بچه دبستانی ها براش جیغ و دست زدن .
ساکت که شدن این بار شیمای خودشیرین با عشوه گفت : 
_استاد شما ازدواج کردین؟ 

نگاه مهرداد به من افتاد… بهش خیره بودم که با صدای سردی گفت : 



با خشم رو به یزدان گفت : 
_تو وکیل وصی خانم زندی ؟ 

یزدان مات موند چه جوابی بده. از سکوتش خوشحال بودم چون اگه حرف می زد یه جنگ حسابی به پا می شد .

نگاهی بهم انداخت و با وجود عصبانیت مهرداد گفت : 
_من نگرانش شدم .

با این حرفش مهرداد به موهای پر پشتش چنگ زد و گفت : 
_خانم زند برو بشین سر جات. 

این یعنی بعدا حساب تو میرسم… ناچارا برگشتم و سر جام نشستم و این تسلیم شدنم رو زدم پای حساب مهرداد. 

روی صندلی نشستم و کل ساعت و هنسفری توی گوشم گذاشتم تا صدای خنده ی دخترا رو با مهرداد نشنوم. 

بالاخره دو ساعت گذشت و همه یکی یکی از کلاس رفتن بیرون. 

داشتم از کلاس بیرون میرفتم که صدای خشک و جدی مهرداد مانع شد : 
_شما تشریف داشته باشید خانم زند. 

خواستم به حرفش گوش کنم اما نمیخواستم مدام من تسلیم بشم برای همین گفتم : 
_متاسفانه خیلی عجله دارم استاد .

حرفم و زدم و از کلاس بیرون رفتم . وسایلاش و جمع کرد می دونستم میخواد مثل اون روز تهدید کنه برای همین به سمت یزدان دویدم و با نفس نفس گفتم : 
_میشه منو برسونی. 
از خدا خواسته سری تکون داد و گفت : 
_البته که میشه. 
جلوی چشم مهرداد سوار ماشین یزدان شدم با این که می دونستم امشب قراره به خونه ی مهرداد برم ، برای اولین بار به خونه ی استادم ، اون هم برای تمکین… برای هدیه دادن دخترونگیام بهش


تمام موهام رو پشت سرم جمع کردم و رژ  قرمزمو تمدید کردم .
توی چشم هام فقط غم بود و مثل همیشه به روم نمیاوردم. 

بابام از بیمارستان مرخص شده بود اما فورا باید عمل میشد . دلیل امشب رفتنم همین بود… پیش کشی خودم به خاطر پول .

شالم رو آزادانه روی سرم انداختم… خبری از اون دختر ریزه میزه ی دانشگاه که تیپش به یه مقنعه و یه مانتوی ساده ختم میشد نیست. 

پوزخندی توی آیینه به خودم زدم…. دوست نداشتم بابام منو با این وضع ببینه برای همین منتظر شدم و وقتی فهمیدم خوابیده، تاکسی خبر کردم و از خونه بیرون زدم .

تاکسی دقیقا روبه روی خونه ی مهرداد نگه داشت… تمام وجودم از ترس میلرزید… رویای جوونیم ازدواج با مهرداد نه صیغه شدن باهاش  اونم وقتی ازم متنفره .

بغضمو قورت دادم و وارد آسانسور شدم… توی آیینه به خودم نگاه کردم بستن موهام چشمهامو شیطون تر کرده بود .
امشب برای مهرداد زیادی خوشگل شده بودم

آسانسور ایستاد پیاده شدم و زنگ واحد مهرداد رو فشار دادم… طولی نکشید که در رو باز کرد و



به سر تاپاش نگاه کردم… بالاتنه ی برهنه و شلوارکی که پوشیده بود حسابی اندام مردونه اشو به رخ می کشید .

قبول دارم زمانی که با من دوست بود خوش هیکل بود اما الان رسما هیکل یه مرد رو داره .
مخصوصا با اون بدن برنزه و سیکس پک های که برای خودش ساخته. 

با اخم نگاهم کرد و وقتی دید جلوی در وا رفتم جدی و اخمو گفت : 
_بیا تو .

کیفمو توی دستم فشار دادم و رفتم داخل… روی مبل نشستم مهرداد رفت توی اتاق و دو دقیقه بعد در حالی که بلوز شلوار پوشیده بود اومد بیرون .

روبه روم نشست و با همون اخم های در هم گفت : 
_میخوام ازت یه چیزی بپرسم .
کنجکاوانه نگاهش کردم… دستی لا به لای موهای پرپشتش کشید و گفت : 
_اگه پیشنهاد صیغه شدن رو یزدان بهت میداد قبول میکردی ؟ 

فهمیدم دردش صبحه که سوار ماشین یزدان شدم .
به فکر فرو رفتم… اگه پیشنهاد صیغه شدن رو یزدان یا هر کس دیگه ای میداد بدون شک رد میکردم… اما چرا پیشنهاد مهرداد و قبول کردم ؟ چرا انقدر جلوش رامم و هیچی نمیگم ؟ 
بعد این همه سال مگه نباید فراموشش میکردم ؟ 

نمیخواستم مهرداد احساسمو بدونه… اخم هامو در هم کشیدم و مثل خودش جدی گفتم : 
_من شغلم صیغه شدن نیست ، به خاطر بابام تن به چنین کاری دادم… برامم مهم نیست اون شخص تو باشی یا هر کس دیگه .

چهره اش از خشم کبود شد… با عصبانیت گفت : 
_یعنی اگه هر کس جز من این پیشنهادو میداد صیغه اش میشدی آره ؟ 

سر تکون دادم… دستی به یقه اش کشید و بدون اینکه نگاهم کنه گفت : 
_بلند شو ! 

نگاهش کردم که دوباره گفت : 
_برو توی اتاق خواب… حالا که بهت پول دادم وظیفتو به درستی انجام بده 



نگاهش کردم… انقدر جدی و اخمو بود که جرئت نمیکردم حرف بزنم .
فکر اتفاقی که میخواد بیوفته داشت دیوونم میکرد اما توی ذهنم سعی میکردم فقط به تصویر بابام نگاه کنم .

از جا بلند شدم و با بیخیالی ظاهری گفتم : 
_باشه من توی اتاق خوابم .

نیم نگاه بدی بهم انداخت و چیزی نگفت… نمی دونستم دردش چیه. انگار دوست نداشت انقدر راحت برخورد کنم .

اما منم دختری نبودم که با زر زر کردن شخصیتمو پایین بیارم .

رفتم توی اتاق خواب و روی تخت نشستم… پنج دقیقه طول کشید تا این که مهرداد اومد .
ته دلم داشتم زار میزدم اما نگاهم خنثی بود .

کنارم نشست… دستم روی پام مشت شد .
دست داغ و مردونه اش رو زیر چونه ام گذاشت و وادارم کرد به چشمای سیاهش نگاه کنم . 

نگاهش قفل روی لب هام بود صورتش کم کم جلو اومد و بدون مهلت لبای داغ و ملتهبش روی لب هام نشست. 

اگه این بوسه از روی عشق مهرداد می بود قطعا لذت می بردم اما الان… 

با دستش به شالم چنگ زد و تمام موهام رو باز کرد… دوست نداشتم به بهانه ی اینکه باهاش همکاری نمیکنم پول عمل بابامو نده برای همین دستم رو لابه لای موهای مجعدش بردم .

با این کار حریص شد و پرتم کرد روی تخت… دکمه های پیراهنش رو یکی باز کردم و از تنش بیرون آوردم… هیکل برنزه اش کاملا چسبیده به بدنم بود و لب هاش هر ثانیه داغ تر از بار قبل می بوسید.  

فکر اینکه قراره دخترونگی هامو از دست بدم داشت دیوونم میکرد… نتونستم طاقت بیارم و قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد و صورت مهرداد رو خیس کرد .

بالاخره لب هاشو از روی لب هام برداشت و با نگاه عمیقی به چشمهای اشکیم خیره موند 


زمزمه کرد : 
_چرا گریه می کنی؟ 

با بغض گفتم : 
_هیچی فقط دلم گرفت. 

دستش و کنار گردنم و گذاشت و نوازش گرانه تا روی سینه ام امتداد داد. 
دستش انقدر داغ بود که حس میکردم تمام وجودم رو داره می سوزونه .

سرش و توی گردنم فرو برد و بوسه ی ریزی به گردنم زد لباشو از روی گردنم تا کنار گوشم امتداد داد و متوقف شد… با صدای آروم و بمی زمزمه کرد : 

_آرومم کن. 

متعجب شدم… منظورش چی بود ؟ 
خودش دوباره کنار گوشم گفت : 
_رابطه نمیخوام… اما داغونم ترانه ، آرومم کن ! 

سرش رو از کنار گوشم برداشت و به چشم هام نگاه کرد .
آب دهنمو قورت دادم و توی دلم با خودم فکر کردم چی کار کنم که این آروم بشه ؟ 

بلند شد و وادارم کرد که بلند بشم 
خیره به چشم هام گفت : 
_مثل قبل .

یادم اومد هر وقت حالش بد بود سرش و روی پام میذاشت و من با موهاش بازی می کردم .

باورم نمیشد… فکر می کردم برای انتقام هم شده به هر طریقی امشب دخترونگی هامو ازم میگیره اما حالا… 

بدون اینکه منتظر تایید من باشه سرش و روی پام گذاشت .
دستم به سمت موهاش رفت… آروم موها و پیشونیشو نوازش میکردم تا با حرفی که زد تمام وجودم لرزید : 
_خیلی دلم برات تنگ شده بود .



دلش برام تنگ شده بود؟ یعنی باور کنم مهرداد هم همون احساسی و داره که من دارم ؟ 

باور کنم گذشته رو فراموش نکرده؟ چرا گفت دلم برات تنگ شده؟ یعنی همه چیز یادشه .

نمیدونم چقدر میگذره که پلک هام سنگین میشه و خوابم میبره. 

صبح با احساس حصاری که دورمه از خواب بیدار شدم .
هر چه قدر سعی میکردم نمیتونستم دست و پامو تکون بدم. 
به سختی لای پلکمو باز کردم و اولین چیزی که دیدم سینه ی برنزه و پهن مهرداد بود . 

هیچ وقت عادت نداشتم نزدیک کسی بخوابم چون نفسم می گرفت .
دستم و بالا بردم و خواستم پسش بزنم که محمتر بغلم کرد .

رسما بین هیکل ورزشکاریش گم شده بودم .

یادمه قدیم ها هم خوابش خیلی سنگین بود… با شیطنت به صورتش نگاه کردم . سرمو بالا بردم و چنان محکم لپش رو گاز گرفتم که با داد از خواب بلند شد .

تازه تونستم یه نفس راحت بکشم . خمار از خواب و با عصبانیت نگاهم کرد که ابرو بالا انداختم. 

بدون اینکه بهم رحم کنه به سمتم یورش آورد و شروع به قلقلک دادنم کرد . میدوست من چقدرررر قلقلکی ام .

جیغ بنفشی کشیدم و اون با لذت بیشتری قلقلکم داد . 
انقدر خندیدم و التماس کردم که نفسم در نمیومد… 
بالاخره مهرداد هم خسته شد و خودش رو کنارم پرت کرد. 

بی رمق ولو شده بودم که سنگینی نگاهش رو احساس کردم .
برگشتم و دیدم به گردنم و شونه هام که حالا یقه ام حسابی کنار رفته بود خیره شده. 

لبمو گاز گرفتم … دستمو بالا بردم تا یقه ام و صاف کنم که دستش رو روی دستم گذاشت






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر