قادر رنجبر نظرات جمعه 20 مهر 1397 ، 11:35 ق.ظ



با دیدن یه لباس مجلسی و عیونی چشمام برق زد .
لباس و از جعبه بیرون اوردم .
خیلی خوشگل بود .

یه لباس بلند که با وجود اینکه آستین داشت باز هم اونقدر زیبا بود که آدم توی نگاه اول عاشقش میشد . 

چشمم به کاغذ توی جعبه افتاد و برش داشتم : 
_امشب توی مهمونی این لباس و بپوش ساعت هفت میام دنبالت .

ابروهام بالا پرید… پس این لباس کار مهرداد بود .
لبخند شیطانی زدم و زیر لب گفتم : 
_به همین خیال باش که همیشه حرف حرف تو باشه. 

جعبه رو برداشتم و پریدم توی اتاق ساعت دو و نیم ظهر بود و وقت کمی داشتم برای همین خودم و پرت کردم توی حموم… قرار بود امشب حسابی استاد عزیزم و حرص بدم . 


… …………… 

حتی خودمم نمیتونستم چشم از آیینه بگیرم. 
لباسی که پوشیدم یه لباس دکلته ی مشکی بود که روی سینه اش سنگدوزی های گرون قیمت داشت و از اون زیبا تر دستکش های تورش بود که تا روی آرنج میومد .

موهام و فر ریز کرده بودم و همین چهره ام رو هزار برابر جذاب تر کرده بود… حتی خودمم خودم رو به سختی می شناختم. 

آرایشم نه کم بود و نه زیاد ، از هر نظر عالی به نظر می رسیدم . برای تکمیل کننده ی تیپم عطر سکسی و تحریک کننده ام و زدم .
درسته الان هیچ پولی نداشتیم اما قبل از اینکه بابام ورشکست بشه یکی از پولدارترین های تهران بودیم ، این لباس هم با اینکه خیلی وقت بود خریده بودم اما چون نپوشیده بودم حسابی برق میزد .

داشتم لاک میزدم که صدای اس ام گوشیم بلند شد : 
_بیا پایین. 

از هیجان نمیتونستم سر لاکو ببندم… همش دوست داشتم عکس العملشو ببینم. نفس عمیقی کشیدم و دلداری دهنده به خودم گفتم : 
_آروم باش ترانه…


مانتوی بلندم و روی لباسم پوشیدم و بعد از برداشتن کیف و موبایلم از خونه بیرون زدم .

ماشین لوکس و گرون قیمت مهرداد کمی با فاصله پارک شده بود .
با اون کفش ها نمیتونستم مثل همیشه بدو بدو به سمتش راه برم. 
می دونستم زیر نظرم داره برای همین خرامان خرامان به سمتش رفتم و سوار شدم .

نه من سلام کردم نه اون ، از اخماش معلوم بود هنوز کینه ی یزدان و انتقامی که ازم نگرفته رو داره.  
کل راه حتی نگاهمم نکرد… مسیر اونقدر طولانی شد که حس میکردم روی صندلیم میخ کار گذاشتن… مدام وول میخوردم… مهردادم اینو فهمید و دستشو به سمت پخش برد و روشنش کرد اما چه روشن کردنی ! 


آهنگی که گذاشته بود انقدر آروم بود که داشت خوابم میبرد تا اینکه با توقف ماشین فهمیدم رسیدیم .

رو به روی خودم باغ که چه عرض کنم رسما قصر دیدم . یعنی سحر دوست دختر مهرداد انقدر پولداره ؟ آخر هم نفهمیدم منو برای چی آورد تولد دوست دختر لوس و ننرش؟

ماشین و توی باغ اونجا پارک کرد ، درو باز کردم و پیاده شدم . با اون پاشنه های کفشم راه رفتن برام سخت بود اما اصلا نمیخواستم از مهرداد کمک بگیرم. 

برای همین مثل گاو سرمو انداختم پایین و آهسته آهسته به سمت ساختمون رفتم اما از شانس بدم پاشنه ی کفشم لای سنگ ریزه ها گیر کرد و چنان سکندری خوردم که هر لحظه منتظر سقوطم بودم که متوجه شدم ما بین زمین و هوا معلقم .

چشم باز کردم و صورت مهرداد رو توی یه سانتی متری صورتم دیدم . 
انگار فراموش کرده بود کجاست چون مسخ شده به صورت آرایش شده ام خیره مونده بود. 



دست و پام و گم کردم… میخواستم یه جوری از دستش خلاص بشم اما طوری به کمرم چنگ زده بود که تکون خوردن هم برام سخت بود .

سرفه ی مصلحتی کردم و آروم گفتم:  
_مهرداد بکش کنار. 

تکونی خورد و انگار که به خودش اومد چون دوباره اخم چهره اشو پوشوند .

ازم فاصله گرفت که نفسی از روی آسودگی کشیدم .
توی سکوت هر دو پا به پای هم وارد ساختمون شدیم.  
صدای موزیک اونقدر بلند بود که داشتم کر میشدم از یه طرفی هم بدجور دلم میخواست برم اون وسط قررر بدممم .

سحر با دیدن مهرداد نمیدونم از کجا پیداش شد… به سمتون اومد و انگار نه انگار منم اونجام… هر دو دست مهرداد و گرفت قدشو بلند کرد و لب هایی که به لطف رژ لب قرمز بود و روی لب های مهرداد گذاشت. 

نتونستم نگاه کنم و صورتم و برگردوندم… خداروشکر که خدمتکاری به سمتم اومد و گفت:  
_برای لباس عوض کردن با من بیاین .

سری تکون دادم و دنبالش رفتم… نه مهرداد نه سحر حتی متوجه ی رفتنمم نشدن. 

توی اتاق مانتومو بیرون آوردم و بار دیگه سر تاپامو چک کردم .

پاهای خوش تراشم و پوست سفید و بدون لکه ام حسابی با اون لباس سیاه و باز دلبری میکردن . 

نفس عمیقی کشیدم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق بیرون زدم .

چشم چرخوندم و مهرداد و سحرو بین یه گله آدم دیدم… سحر چنان عشوه ای میومد که انگار دست بهترین مرد دنیا توی دستشه… هر چند حق داشت اینکارارو بکنه. 

نگاهمو ازشون گرفتم و روی یه میز تنها نشستم… داشتم برای خودم موز میخوردم که صدای مردونه ای حواسم و پرت کرد : 
_ترانه؟ تو ؟ این جا ؟؟


باورم نمیشد یزدان خواستگارم رو توی پارتی اینجا ببینم .
نگاهش و محو و مات به سر تا پام انداخت و مسخ شده گفت:  
_چه تصادف قشنگی!  

به زور خندیدم و گفتم:  
_آره خیلی قشنگه .

همونطوری که نگاهشو هی روی من میچرخوند گفت:  
_قبل از تو استاد و دیدم .

تازه یاد مهرداد افتادم… اگه یزدان و اینجا میدید خون به پا میکرد… یزدان هم می فهمید من صیغه ی استاد دانشگاه شدم و کل دانشگاه این بی آبرویی و می فهمیدن . 

جوری که انگار خبر ندارم گفتم:  
_وای جدا؟ چه جالب .

مشتاق نگاهم کرد دستشو جلو آورد و گفت: 
_افتخار یه دور رقصو میدی؟ 

خواستم رد کنم اما وقتی مهرداد بی خیال من چسبیده بود به دوست دخترش من چرا نباید خوش میگذروندم؟ 

دستمو توی دست یزدان گذاشتم و به چشم هاش نگاه کردم… خیلی خوشتیپ و جذاب بود اما باز هم با جرئت میتونم بگم مهرداد خوشتیپ تر بود .

دست تو دست یزدان رفتیم وسط یه آهنگ خارجی در حال پخش بود… یزدان بی رودروایسی دستشو دور کمرم حلقه کرد و منم دستمو دور گردن اون .

بی توجه به مهرداد داشتیم می رقصیدیم که یزدان گفت: 
_چرا با من ازدواج نمیکنی ترانه؟ به قرآن روز و شبم تویی ... هر شب توی خوابم می بینمت… ترانه من اونقدر میخوامت که حاضرم به خاطر این که مال من بشی هر کاری بکنم. 


بهم نزدیک تر شد و وسط اون همه جمعیت بغلم کرد و سرشو برد لابه لای موهام و نفس کشید .

حس میکردم قلبم توی دهنمه… حتی نمیتونستم پسش بزنم. 
دوباره کنار گوشم گفت:  
_از روز اولی که اومدی دانشگاه دلم لرزید ، من بدجوری عاشقت شدم. 

خواستم جوابشو بدم که یکی چنان مچ دستمو گرفت که آخم بلند شد… برگشتم و با دیدن چشم های به خون نشسته ی مهرداد رسما از ترس غالب تهی کردم. 
الان قیامت به پا می شد .


یزدان با تعجب رو به مهرداد گفت:  
_چیزی شده استاد ؟ 

مهرداد با عصبانیت فکش رو روی هم فشار داد و گفت:  
_دستتو از دور کمرش بردار تا انگشتاتو نشکوندم .

حتی یزدان هم از این عصبانیت مهرداد ترسید و دستش و از دور کمرم برداشت. 
این بار تیر نگاه مهرداد به صورت من خورد ، چنان نگاه بدی بهم انداخت که از ترس تمام وجودم لرزید. 

بی توجه به یزدان مچ دستمو گرفت و دنبال خودش به سمت طبقه ی بالا کشید ، جرئت نداشتم دستمو بکشم چون میترسیدم جلوی جمع یه کتک مفصل بهم بزنه .

طبقه ی بالا با عصبانیت در یه اتاق و باز کرد و پرتم کرد داخل اتاق… به زور تونستم جلوی خودم و بگیرم تا نیوفتم. 

درو با تمام توان بهم کوبید و عربده کشید :
_با چه جرئتی تو بغل اون عوضی میرقصی هان ؟ چطور جرئت میکنی انقدر بهش نزدیک بشی؟ ندیدی چطور بهت چسبیده بود ؟ شعور نداری وقتی مال منی نذاری یکی بهت بچسبه ؟

ترسیدم اما جلوی زبونم و نگرفتم : 
_خودت چی؟ وقتی منو آوردی اینجا چسبیدی به دوست دختر منگلت منم حق دارم واسه خودم خوش بگذرونم. 

با این حرفم رسما آتیشش زدم… به سمتم یورش آورد و با دست صورتم و فشار داد و توی صورتم غرید : 
_پس رقصیدن توی بغل این و اون برات لذت داره هوم ؟ ترانه تو ذاتت خرابه… وگرنه به این راحتی توی بغل اون عوضی نمی رقصیدی… با این لباس یک وجبی بین این همه آدم نمیومدی. 

با سرکشی جواب دادم : 
_آره اصلا خودم خواستم با یزدان برقصم… خودم خواستم این لباس و بپوشم… خودم اگه بخوام میتونم همین الان برم خونه خالی یزدان… 

هنوز حرفم تمام نشده بود چنان وحشیانه پرتم کرد روی تخت که تمام دل و روده ام توی دهنم اومد .

با عصبانیت در اتاق و قفل کرد و به سمتم اومد 


روم خم شد و دستاشو کنار سرم گذاشت و غرید:  

_پس اگه من جلوتو نگیرم خونه خالی یزدان هم میری همینطوره؟ 

سکوت کردم… انگار آروم شده بود اما یه آرامش قبل از طوفان .

سرشو خم کرد و با لب‌های داغش گردنمو بوسید. 
نفس بلندی کشیدم که فاصله رو از بین برد .
حالا تنش چسبیده به تنم بود .

کنار گوشم حریصانه زمزمه کرد : 
_کاری میکنم تا آخر عمرت به پام بیوفتی که ترکت نکنم. 

با تته پته گفتم : 
_دیوونه شدی؟

جوابم و نداد و خمار و تب دار نجوا کرد : 
_اگه یه بچه توی اون شکم وامونده ات بکارم کل دنیا میفهمن بی ازدواج حامله شدی .

اون وقته که حتی اگه تو بخوای در خونه ی کسی به روت باز نیست . 


پشت بند حرفش لبای وحشیش رو روی لبام گذاشت و دستش سرکشانه روی اجرای بدنم چرخید . 


محکم به سینه اش کوبیدم تا ولم کنه اما هر دو دستم و گرفت و بالای سرم نگه داشت .

داشتم ضعف می کردم که دستش به سمت دکمه های پیراهنش رفت… همه رو یکی یکی باز کرد. 

برای ثانیه ای لب هاش از لب هام جدا شد که جیغ بلند بالایی کشیدم و همزمان با جیغم در با قدرت کوبیده شد و صدای یزدان که می گفت : 

_ترانه اون تویی؟؟


مهرداد با شنیدن صدای یزدان کلافه بلند شد و گفت : 
_حالیش میکنم تا با دهن نجسش دیگه اسم تو رو نیاره .

پشت بند حرفش بی توجه به دکمه های باز و وضعیتش به سمت در رفت و درو باز کرد .

یزدان با دیدن ما زبونش بند اومد… سریع از روی تخت بلند شدم و خودم و جمع و جور کردم .

مهرداد با خشم رو به یزدان گفت:  
_چیه ؟ هوم؟ ماتت برده؟ نمیتونم با زنم خلوت کنم ؟ 

تا گفت زنم تن یزدان لرزید… مثل دیوونه ها به من نگاه کرد و پرسید : 
_زنش؟ 

نمیدونم چی شد یهو از دهنم پرید و گفتم: 
_صیغه اشم .

مهرداد با شنیدن این حرف چنان چشم غره ای به سمتم رفت که از ترس گرخیدم .

یزدان نمی دونست چی بگه برای همین دستی بین موهاش کشید و با حالی خراب از اونجا رفت .

مهرداد نگاه بدی به سر تا پام انداخت و گفت : 
_بپوش اون مانتوی لامصبتو تا این لباس مسخره رو تو تنت پاره نکردم .

صبرم تموم شد… من هیچ وقت تو زندگی نمیتونستم زیر بار حرف زور برم… با عصبانیت داد زدم:  
_به تو چه؟ مهرداد به تو چه؟ قرارمون این نبود… قرار بود من تمکین کنم و تو هم پول خرج عمل بابامو بدی… اما انگار جنابعالی تو حال و هوای گذشته خیال می کنی من هنوز دوست دخترتم. 
کارای من به تو ربط نداره مهرداد کاری نکن بزنم زیر همه چی… از این به بعد به پر و پای من نپیچ… طبق قولی که دادی عمل کن… دست از این کارات بردار .


عصبی تر از قبل غرید:  
_پس میخوای دست از سرت بردارم ؟ 

سکوت که کردم با عصبانیت به سمت کتش رفت و همون طوری که دکمه هاش و می بست گفت: 
_از این به بعد کاری باهات ندارم ترانه برو هر غلطی که میخوای بکن… حتی اگه جلوی روم خودتو تباه کردی باز به من ربطی نداره. 


حرفش و زد و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت .
نمیدونم چرا وقتی گفت به من ربطی نداره اشک تو چشام جمع شد .
مگه من همینو نمیخواستم ؟ مگه نمیخواستم راحتم بذاره پس چرا الان دوست دارم از بی توجهی مهرداد گریه کنم ؟ 

با بغض لباسم و صاف کردم و رژ لبی که به لطف مهرداد پخش شده بود رو مرتب کرده .

یاد بوسه های داغ و وحشیانه اش وجودم رو لرزوند… من در عین حالی که ازش میترسیدم این پسرو دوست داشتم… درست همونطوری که گذشته عاشقش بودم و مجبور به ترک کردنش شدم .


رفتم طبقه ی پایین ، مهرداد روی صندلی نشسته و سحر توی بغلش لم داده بود .
حتی نیم نگاهی هم به من ننداخت… به سمت یه میز دیگه رفتم و چشم به سحری دوختم که داشت زیر گلوی مهرداد رو می بوسید .



داشتم از حسادت میترکیدم… همون موقع یه گارسون با سینی به سمتم اومد. 
از رنگ سرخ توی لیوان فهمیدم توش مشروبه اما میخواستم فراموش کنم برای همین لیوان و برداشتم. 

همون لحظه نگاه مهرداد به من افتاد… خیره به چشماش محتوای اون لیوان رو یک سره خوردم… 
وجودم سوخت… مهرداد اخم کرد میدونستم هر لحظه میخواد بیاد سمتم و دعوام کنه اما جلوی خودش و گرفت و با اخم نگاهشو به سمت سحر چرخوند .


رو به گارسون یه لیوان دیگه درخواست دادم… لیوانم و که پر کرد دوباره یک سره همه رو خوردم و هنوز گارسون نرفته بود برای بار سوم جامم رو پر کردم . 

دیگه حس میکردم دنیا دور سرم میچرخه… یه سردرد وحشتناک و در عین حال یه خوشی که دوست داشتم بپرم وسط و برقصم .

توی همین اوضاع نمیدونم یزدان از کجا پیداش شد… کنارم نشست و بی توجه به حالم با عصبانیت گفت : 
_اون عوضی راست میگه صیغه اش شدی؟ 

بدون اینکه درکی از حرفش داشته باشم خودم و بهش نزدیک کردم و خمار گفتم : 
_وای یزدان پاشو برقصیم.   

عصبانی تر گفت:  
_ترانه منو آتیش زدی حالا میگی پاشو برقصیم ؟ دارم ازت سوال میپرسم تو واقعا صیغه ی اون یارو شدی ؟؟

تا اینو گفت چنان زدم زیر خنده که اشک از چشمم سرازیر شد .
کشیده گفتم : 
_آره… صیغــــه اش شــــدم میدونی چرا ؟ چون مجبور بودم. نگران نــــباش اون منو نمیخواد…. منم اونو نمیخوام… پاشو برقصیم… 

بلند شدم و دست یزدان و گرفتم و در حالی که تلو تلو میخوردم بردم وسط. 
حواسم به آهنگ نبود داشتم میرقصیدم که یزدان بغلم کرد و کنار گوشم گفت: 
_فرارکنیم؟ 

با سرخوشی خندیدم : 
_آره فرار خوبه… فرار کنیم ! 
دستمو گرفت و زمزمه کرد : 
_پس باهام بیا


بدون اینکه به عاقبت کارم فکر کنم دست یزدان و گرفتم و باهاش رفتم… 
زمین زیر پام می چرخید و چشمم هیچ چیز و نمیدید .

توی ماشین لوکس یزدان که نشستم انگار که یه احساسی مانند خواب و بیداری داشتم. 
قطعا خواب نبودم اما بیدار هم نبودم… اصلا نمیفهمم اون ماشین کجا رفت و چی شد ! 

همه چی و فراموش کردم  حتی خودمو… بعد از اون انگار که رسما خوابم میبره چون متوجه ی هیچی نمیشم . 

………………… 

لای پلک هامو به سختی باز کردم… از سردرد حس میکردم سرم رو به انفجاره .
تنها چیزی که یادم میومد اینکه امروز شنبه و با مهرداد کلاس دارم .
سرم و که چرخوندم چشمم به یه اتاق نا آشنا افتاد. 

مثل برق پریدم و با دیدن سر و وضع خودم جیغ بنفشی کشیدم 

با صدای جیغم کسی وارد اتاق شد که دنیا دور سرم چرخید .
یزدان! 
من خونه ی یزدان چیکار میکردم؟؟؟ لخت در حالی که یه ملافه دورمه توی خونه ی یزدان چیکار میکردم؟؟؟
دستمو به ملافه گرفتم تا نیوفته… یزدان داشت به سمتم میومد که داد زدم:  
_وایسا! 
متوقف شد… بلند تر داد زدم با ترس و گریه: 
_لعنتی تو با من چیکار کردی؟




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر