قادر رنجبر نظرات جمعه 20 مهر 1397 ، 11:45 ق.ظ




با حرص بهش نگاه کردم…باورم نمیشد انقدر راحت دست یه دختر و گرفته داره به روش لبخند میزنه. 
_چی فکر کرده بودی ترانه؟ دیشب برای اینکه به خواسته اش برسه اون طوری حرف زد و گفت که عقدت میکنم . 

من از همون روزی که مهرداد و ترک کردم برای همیشه اونو از دست دادم . دیگه حتی اگه خودمو بکشم هم عاشقم نمیشه .

برای لحظه ای روشو برگردوند و چشم تو چشم من شد .
ناخودآگاه به دست یزدان چنگ زدم و گرفتمش. 

نگاهش روی دست من و یزدان قفل کرد و به یک باره انگار که آتیش زیرش روشن کردن چون صورتش از خشم قرمز شد .

بی تفاوت یزدان و که اون هم تعجب کرده بود دنبال خودم کشیدم و روی یه میز با فاصله از مهرداد نشستیم . 

سنگینی نگاهش و حس میکردم… یزدان که از اون شرایط حسابی راضی بود گفت : 
_حالا باور کردی؟ 

بدون اینکه به مهرداد نگاه کنم سر تکون دادم .. 
یزدان: _من بابت اون شب معذرت میخوام.  بردمت خونه ام ، حتی لختت کردم اما دلم نیومد کاری باهات بکنم.  هنوز عذاب وجدان داره دیوونه ام میکنه… اشکای اون روزت نابودم کرد ترانه. 

من میتونستم تو رو به هر طریقی مال خودم بکنم اما میخوام تو هم منو بخوای . بهم یه فرصت بده .  چون زندگی دیگه بدون تو برام معنا نداره میفهمی ؟ من خیلی دوستت دارم 


همینطوری بهش خیره شده بودم… تا خواستم جواب بدم صدای مردونه و عصبانی از پشت سرم گفت : 
_مرتیکه ی بی شرف . 

تا به خودم بیام مهرداد یقه ی یزدان گرفت و مشت محکمی پای چشمش خوابوند . 

جیغی کشیدم و خواستم مانع بشم که مشت دوم رو زد و عربده کشید : 
_سگ کی باشی که به مال من چشم داری هان؟ اون بار بهت هشدار دادم… گفتم ترانه مال منه دور و برش نپلک. 

مشت سومو زد که همه ی اونایی که تو کافی شاپ بودن مداخله کردن و به زور جلوی مهرداد و گرفتن .

یزدان با خشم خون گوشه ی لبشو پاک کرد و گفت : 
_اون که ازت جدا شده دیگه دردت چیه؟ 

با این حرف عصبانیت مهرداد بیشتر شد… اون دختری که با مهرداد سر یه میز بود با حرص به من نگاه کرد و گفت : 
_بین تو و مهرداد چی هست ؟ 

خواستم جواب بدم که عربده ی مهرداد نذاشت : 
_اگه یه بار دیگه ، قسم میخورم اگه یه بار دیگه دور و برش ببینمت به خاک سیاه میشونمت فهمیدی ؟



یزدان باز از رو نرفت و گفت : 
_ترانه حق انتخاب داره… اونم میفهمه کی میتونه خوشبختش کنه . 

مهرداد تا خواست یورش ببره سمت یزدان داد کشیدم : 
_بس کنید….. 

جفتشون به من نگاه کردن . عصبانی به دو تاشون نگاه کردم و از کافه بیرون زدم و همونجا وایستادم تا یه کم آروم بشم .


همون لحظه مهرداد هم بیرون اومد… بازومو گرفت و با خشم گفت : 
_تو با این پسره ی یه لقبا اینجا چه گهی میخوردی ها؟ 

تا خواستم جوابشو بدم همون دختره از کافه بیرون اومد و عصبانی رو به مهرداد گفت :
_مهرداد اینجا چه خبره ؟ 

مهرداد بازومو ول کرد و رو به دختره گفت : 
_هیچی عزیزم .

حس کردم یکی به قلبم چنگ انداخت… چقدر راحت به اون میگفت عزیزم… به من حتی یه بارم نگفت جز داد و بیداد .

مینا با ناراحتی گفت: 
_پس اون شایعات که میگفتن استاد آریا فرد عاشق دانشجوی خودش شده درسته؟ تو عاشق این دختر شدی ؟ 

منتظر به مهرداد نگاه میکردم… توقع چه جوابی رو داشتم ؟ نمیدونم فقط دلم میخواست با صراحت بگه آره این دختر و دوست دارم اما جوابی که داد دنیا رو رو سرم خراب کرد :
_ترانه فقط یه آشنای قدیمیه من فقط نخواستم با آدم هایی که بهش صدمه میزنن صمیمی بشه و گرنه هیچی بین ما نیست عزیزم



خودمو نباختم… مهرداد سعی داشت عذابم بده . 
برای اینکه این دختر و از دست نده منو خیلی راحت یه آشنا معرفی کرد همین. 

نفسی کشیدم و با خشم گفتم:  
_تو حق دخالت نداشتی. 

چشم غره ی بدی به سمتم رفت… سوئیچ ماشینش رو به سمت مینا گرفت و در حالی که داشت تو چشمای من نگاه میکرد رو به مینا گفت : 

_عزیزم تو برو توی ماشین منم الان میام. 

اون دختر که میدونستم یکی از استادای دانشگاهمونه با دلخوری سوئیچ ماشینو گرفت و رفت .

اون که ازمون دور شد مهرداد با همون عصبانیتش غرید: 
_دیگه حق نداری از صد قدمی اون لاشخور رد بشی  .

خونسرد گفتم : 
_اگه رد بشم چی؟ 

جدی و محکم گفت : 
_اگه دور و بر اون ببینمت نمیذارم دیگه توی هیچ دانشگاهی بتونی درس بخونی. 

انقدر جدی گفت که مطمئن شدم این کارو میکنه اما نمیخواستم ترسمو بفهمه برای همین با زبون درازی گفتم:  
_به تو چه؟ هان ؟ مگه خودت فیس تو فیس یه استاد دلبر باهاش لاس نمیزدی؟ منم دلم خواست با یزدان برم کافه باهاش حرف بزنم شب برم تو بغلش باهاش… 

با سیلی محکمی که به صورتم زد حرفم قطع شد .

انقدر محکم زد که اشک تو چشمام جمع شد… ناباور دستمو روی صورتم گذاشتم… انگشت اشارش و به سمتم تکون داد و با تحکم گفت : 
_تو یه هرزه ای… شنیدی؟ اون شب اگه من سر نرسیده بودم سر اون چهار راه به همه سرویس میدادی… خرج عمل بابات بهانه بود . سالها قبل منو ترک کردی چون بهت دست نمیزدم راضیت نمیکردم . 
ذاتت برام رو شده ترانه… از الان به بعد به جای چشمات به بدنت نگاه میکنم مثل بقیه تو رو فقط به چشم ا*رضا کننده ی نیازم می بینم.  
نه بیشتر… الانم برو هر گندی که میخوای بزنی بزن. دیگه به من ربطی نداره.


باورم نمیشد این حرفا رو مهرداد زده… مگه من چیکارش کرده بودم ؟ 

مگه نه اینکه خودش با یه دختر قرار داشت پس چرا باید از دیدن من و یزدان کنار هم این حرفا رو بهم بزنه؟

با چشمای اشکی تاکسی گرفتم و یه راست به سمت خونمون رفتم تا حداقل برای چند دقیقه آرامش داشته باشم .
.
.
.
.
وسط کلاس با فری قر میدادیم و پوریا هم یه آهنگ خز و مسخره رو با اون صدای نکره اش میخوند .
بقیه ی بچه ها هم یا وسط در حال رقصیدن بودن یا دست زدن .
از دیروز تصمیم گرفتم زندگیمو به روال عادی برگردونم .
تصمیم گرفتم به مهرداد فقط به چشم انتقامم نگاه کنم همین و بس . 

جو گرفتتم و رفتم روی میز استاد و با بشکن قر دادم : 
_وای چقدره مستم من… 
آخ ببین بدنمو ، راه رفتنمو ، قر کمرمو .
وای چقدر مستم من…
آخ ببین عشوه هامو چند تا از چشمه هامو… 
وای چقدر مستم من… 

داشتم بی توجه قر میدادم که صدای سرفه های پی در پی بچه ها باعث شد حواسم و به کلاس بدم .

با دیدن مهرداد که با اخم و جذبه نگاهم می‌کرد صاف ایستادم و با من و من گفت : 
_اوممم… چیزه… من داشتم… داشتم چیز میکردم… 

اولین دروغی که به ذهنم رسید و تند گفتم:  
_آها یه سوسک روی سقف بود اومدم روی میز تا اونو بکشم. 

یه نگاه به معنی خر خودتی بهم انداخت و با همون اخمش گفت : 
_بیا پایین خانم زند .

پشت چشمی نازک کردم و جوگیرانه از روی میز پریدم که پام پیچ خورد .
تقریبا داشتم با مخ میخوردم زمین که دست داغی دور شکمم محکم حلقه شد. 

صدای خنده ی بچه ها اومد.  ترسیده سرمو بلند کردم که چهره ی نگران مهرداد رو دیدم. 

تو همین حین چشمم به یقه ی بازش افتاد و رد کبودی روی گردنش خاطرات اون شبو به یادم آورد .

مثل ترقه پریدم بالا و رفتم روی آخرین میز کلاس نشستم .
همش صحنه های اون شب به ذهنم میومد. 
انگار مهرداد هم فهمید که چشمم به کبودی روی گردن برنزه اش افتاده و توی فکرم چیه چون اون هم عمیق نگاهم میکرد .

پویا با پرویی گفت : 
_استاد بحث آزاد بدید. 

مهرداد چشم غره ای به سمتش رفت و گفت : 
_خیر نمیشه امتحان داریم .


صدای داد همه بلند شد اما با اخم مهرداد تقریبا همه خفه شدن و سر جاهاشون نشستن .

دیشب تقریبا تمام جزوه رو مرور کرده بودم اما از اونجایی که فکرم مشغول بود مطمئن نبودم یادم مونده یا نه. 

برگه های امتحان که توسط مهرداد پخش شد تمام حواسمو به سوالات دادم. 
می دونستم با وجود مهرداد هیچ کس حتی یک کلمه هم نمیتونه تقلب کنه پس ترجیح دادم با وجود میونه ی شکراب شدمون بیشتر از این خودمو ضایع نکنم. 


تقریبا اکثر سوالا رو جواب دادم جز دو تای آخر که هیچ رقمه نمیتونستم درکشون کنم .

همینطوری هاج و واج به سوالات نگاه میکردم که حضور مهرداد رو بالای سرم حس کردم. 

چون آخرین صندلی بودم کسی به ما دید نداشت و اکثرا سرشون توی برگه های امتحانشون بود .

مهرداد خم شد و به برگه ام نگاه کرد… فهمید توی کدوم سوال موندم .

از این حضورش انقدر نزدیک به خودم قلبم بدجوری طپش گرفته بود. 
سرشو کنار گوشم آورد و با این کار رسما نور الی نور شد. 

دم گوشم آروم زمزمه کرد :
_امشب تختم خالیه. 

تمام تنم لرزید… یاد حرفای دیروزش افتادم وقتی بهم گفت هرزه… وقتی بهم گفت از این به بعد منو فقط به چشم ار.. ضا کننده ی نیازش می بینه .

الان هم داشت همینو ازم میخواست.  
اینکه تخت خوابشو پر کنم. 

چشمای اشکیمو ندید و ادامه داد : 
_نترس این بار بلدم با یه هرزه چطور رفتار کنم. 

قلبم با این حرفاش بدطوری شکست .

کنار گوشم جواب سوالا رو یکی یکی گفت و در اخر تیر خلاص و زد و از کنارم رفت : 
_این پیش پرداخت . برای امشب دویست میدم هر چند… یه هرزه برای یک شب همینقدرم نمی ارزه . 

خودکارو توی دستم فشار دادم… از طرفی از اینکه داشت این حرفا رو بهم میزد ازش بیزار بودم اما از یه طرف دیگه هم نمیتونستم جلوی احساسمو بگیرم. 

ازم فاصله گرفت و انگار نه انگار که غرورم رو شکسته با اخم بچه ها رو زیر نظر گرفت. 

بدون اینکه به اون دو تا سوال جواب بدم زودتر از همه از جا بلند شدم .
چشمام تار میدید… به سمت مهرداد رفتم که با همون اخمش گفت : 
_هنوز کلاس تموم نشده خانم زند .

انگار صداشو نشنیدم.… مدام توی سرم حرفای بدی که بهم زد اکو میشد .

برگه رو روی میز گذاشتم . خواستم به سمت در کلاس برم که چشم هام سیاهی رفت و آخرین صدایی که شنیدم صدای نگران مهرداد بود که اسمم رو صدا زد.

به سختی لای پلکمو باز کردم … 
توی اتاق نا آشنا بودم که نمیدونستم کجاست .

سرمو چرخوندم… هیچ کس توی اتاق نبود .
خواستم بلند بشم که سوزش روی دستم نذاشت… با دیدن سرمی که به دستم وصل شده آه از نهادم بلند شد و همه چیز یادم اومد .

حرف های مهرداد و غش کردنم... اونقدر ازش دلخور بودم که حد نداشت. 

خدا میدونه الان کجاست! لابد بچه ها منو رسوندن بیمارستان مهرداد هم عین خیالش نیست و الان داره با دوست دختراش لاو میترکونه.. 

اشکم سرازیر شد و همون لحظه صدای باز شدن در اومد. سریع چشمامو بستم تا هر کی اومد متوجه ی گریه کردنم نشه. 

صدای بسته شدن در و بعدش هم صدای کلافه ی مهرداد که انگار پای تلفن بود : 
_بهت میگم نمیتونم بیام مینا چرا نمیفهمی ؟ 
_… .

+آره کاری که دارم از تولد تو مهم تره… 
_… 
+خواهش میکنم مینا ببین الان حالم خیلی داغونه تولدتو حتما یه روز دیگه جشن میگیرم .

مهرداد اینجا چیکار میکرد ؟ باور میکردم به خاطر من داره مینا رو می پیچونه ؟ باور میکردم قید اونو زده تا اینجا بمونه ؟ 

نمیدونم تلفنش کی قطع میشه وقتی صدای پاشو هر لحظه نزدیکتر حس میکنم قلبم طپش دیوانه واری پیدا میکنه. 

کنارم می ایسته… خیلی دارم سعی میکنم تا رسوا نشم. 
دست داغش که روی صورتم میشینه رسما آتیش میگیرم .
نوازش گرانه دستشو روی صورتم میکشه… حرف نمیزنه فقط جز به جز صورتم رو لمس میکنه .

دلیل این رفتار هاشو نمیفهمم . یک بار به خاطر من غیرتی میشه اما دست تو دست یک دختر دیگه میره کافه… یک بار به من انگ هرزه بودن میزنه و حالا اینطور عاشقانه نوازشم میکنه.  

کدوم رفتارشو باید باور میکردم .

با شنیدن صدای زمزمه مانندش نفسم رسما قطع شد : 
_خواهش میکنم چشماتو باز کن عزیزم… ببین بدجوری داغونم کردی . منو ببخش ترانه… همه ی اون حرفا رو زدم تا اذیتت کنم… میدونم پاکی… میدونم جز من کسی نزدیکت نبوده… چشماتو باز کن… خواهش میکنم .



با بوسه ای که روی پیشونیم نشست رسما برق سه فاز از سرم پرید.  

میخواستم چشمامو باز کنم و ببینم این مهرداده که داره این حرفارو میزنه ؟ 

نمیتونستم بیشتر از اون به بازی کردن ادامه بدم… آروم لای پلکامو باز کردم و با چهره ی داغون مهرداد روبه رو شدم. 

با دیدن چشمهای بازم با نگرانی گفت : 
_خوبی ؟ 

حرفای الانش باعث نمیشد ببخشمش برای همین بدون اینکه جواب بدم صورتمو برگردوندم .

صدای پشیمونش به گوشم رسید : 
_ترانه من… 

حرفش با صدای باز شدن در متوقف شد .

دکتر مردی داخل شد و با دیدن من گفت : 
_مریضمونم که به هوش اومد… یه دل سیر خوابیدی شوهرت اینجا از نگرانی داشت آسمونو به زمین می دوخت

نگاه دلخورمو به مهرداد دوختم… ته چشماش یه چیزی بود که درک نمیکردم اما نمیخواستم به احتمالات ذهنم فکر کنم. 

دکتر سرم و فشارمو چک کرد و در اخر گفت: 
_خوب سرمتم داره تموم میشه… فشارتم نرمال شده… این سرم تموم بشه مرخصی… این حالتم به خاطر فشار عصبی بوده… سعی کن استرس و از خودت دور کنی… به شوهرتم سفارش کردم نذاره آب تو دلت تکون بخوره. 

با اخم گفتم: 
_این آقا شوهر من نیست. 

دکتر: اما اون گفت که تو زنشی. 

با این حرف دکتر نگاه تیزی به مهرداد کردم… دکتر که اوضاعو دید فرارو به قرار ترجیح داد و گفت: 
_ به خیر بگذره… 

از اتاق که بیرون رفت سرم رو وحشیانه از دستم کشیدم که مهرداد با نگرانی دستم و گرفت و گفت: 
_دیوونه شدی ؟ چیکار میکنی ؟ 

بی توجه به خونی که از دستم میومد دستم و پس کشیدم و گفتم: 
_به من دست نزن!

از تخت پایین اومدم که چشمام سیاهی رفت… تا خواستم دستمو به تخت بگیرم مهرداد با خشونت یه دستشو زیر پاهام گذاشت و با یه حرکت بلندم کرد .

با تعجب و عصبانیت گفتم: 
_چیکار میکنی تو دیوونه شدی ؟ 

دوباره همون مهرداد سابق شد و با اخم گفت : 
_حرف نزن… الکی خودتو خسته میکنی .

کیفمو برداشت و همون طوری که توی بغلش بودم درو باز کرد… خواستم باز هم تقلا کنم اما با حس کردن سنگینی نگاه همه از خجالت سرمو توی سینه ی پهن مهرداد فرو بردم. 

نفسش بند اومد و متوقف شد… تازه فهمیدم چیکار کردم اما حالا که کار از کار گذشته بود ترجیح دادم سرمو همون تو مخفی کنم.

به راه افتاد اما انقدر آروم راه میرفت که داشت خوابم میبرد اما یه جورهایی هم از خدام بود .

بوس عطر تنش… اون سینه ی پهن و مردونه اش داشت دیوونه ام میکرد . 
نامحسوس نفس های عمیق میکشیدم و عطرشو وارد ریه هام میکردم .


بالاخره به ماشین مهرداد رسیدیم .
اصلا دلم نمیخواست از اون حال در بیام… انگار مهرداد هم دست کمی از من نداشت. 

در ماشینو باز کرد و منو آروم روی صندلی نشوند… سعی کردم خودمو نبازم برای همین دوباره به حالت قبلیم برگشتم و با اخم گفتم : 
_خودم با تاکسی میرم .

نگاه بدی به سمتم انداخت و درو بست و خودش سوار شد… با داد گفتم : 
_نشنیدی چی گفتم ؟ 

قفل مرکزی و زد و با خونسردی گفت : 
_هنوز یاد نگرفتی خودتو با تقلاهای بیخود خسته نکنی؟


از اینکه همیشه حرف حرف اون بود بدجور حرصم در اومد برای همین با صدای بلندی گفتم : 
_چرا انقدر زور میگی ؟ مگه نگفتی من یه هرزه ی بی ارزشم ؟ مگه سیلی به گوشم نزدی ؟ مگه نگفتی دیگه کاری به کارم نداری پس الان چرا اینجایی ؟ چرا سعی داری منو دیوونه کنی ؟ 

کلافه ضربه ای به فرمون زد و در حالی که سعی میکرد صداش بلند نشه گفت:  
_چون تو هنوز لجبازی… هنوز مثل قدیم هر کاری که بهت بگنو برعکسش انجام میدی… میدونی تحمل دیدنتو با یزدان ندارم… میدونی دوست ندارم اطراف اون بپلکی اما تو باهاش تو کافی شاپ قرار میذاری .

این حجم از زورگویی زیاد بود… خودش هزار و یک دوست دختر داشت اون وقت حرف به من زور میگفت ؟ 

_اصلا به تو چه هان ؟ یه زمانی صیغه ات بودم الان چرا انقدر بهم گیر میدی ؟ چرا برات مهمه که با یزدان نباشم هان چرا ؟ 

کنترلشو از دست داد و عربده کشید : 
_بس کن ترانه… اگه یه ذره فقط یه ذره چشماتو باز کنی میفهمی چرا انقدر روت غیرت دارم. 


همزمان با تموم شدن حرفش ماشینو جلوی برج خودش پارک کرد .

حرفی که زد و فراموش کردم چون اگه بهش فکر میکردم نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و می گفتم بهش احساس دارم .

نگاهی به پارکینگ برج انداختم و متعجب گفتم : 
_چرا منو آوردی خونه ی خودت ؟


بدون اینکه جوابمو بده از ماشین پیاده شد و در سمت منو باز کرد .

بازومو گرفت و وادارم کرد که پیاده بشم… دادم در اومد : 
_چیکار میکنی وحشی ؟ 

خونسردانه جواب داد : 
_اگه با پای خودت نیای مجبورم دوباره بغلت کنم .

از این همه پرویی دهنم باز مونده بود ناباور گفتم: 
_منو به زور میخوای ببری خونه ی خودت ؟ چرا ؟ 

مهرداد: چون دکتر گفت باید دو روز استراحت کنی تا به تنظیمات کارخونه برگردی… فشارت پایینه . بخوای تنها بری خونه از اینی که هستی هم ضعیف تر میشی .

پوزخندی زدم : 
_برات مهمه ؟ 

با این حرفم متوقف شد و خیره بهم نگاه کرد… زیر نگاه سنگینش داشتم کم میاوردم که گفت : 
_آره… مهمه ! 

با این حرف قلبم به طپش افتاد… یه طپش که مخصوص مهرداد بود… از گذشته تا حالا. 

خر شدم ، با همین نگاهش خر شدم و وقتی دستم و کشید بی اعتراض دنبالش رفتم .

آسانسور نگه داشت .. کلید انداخت و درو باز کرد… توی کل آسانسور دستمو محکم گرفته بود جوری که انگار میخوام فرار کنم .

درو بست و به سمت اتاق خواب رفت… دنبالش رفتم . چراغ اتاق خواب و که روشن کرد با دیدن لباس خواب قرمز زنونه حالم خراب شد .

مهرداد فوری انداختش زیر تخت اما من دیدم ، این مهرداد با مهرداد گذشته که چشم به هیچ دختری نمینداخت فرق داشت . 

تخت و مرتب کرد و گفت : 
_از توی کمدم لباس بردار و بپوش تا یه چیزی بیارم بخوری .

با دلخوری گفتم : 
_لازم نیست… من روی این تخت نمی خوابم. 

فهمید دردم چیه : 

_ترانه من الان… 
وسط حرفش پریدم : 
_نیاز به توضیح نیست… من روی زمین میخوابم لباسامم مناسبه. 

کلافه نفسش و بیرون داد : 
_باشه روی زمین بخواب اما لباساتو عوض کن .

پشت بند حرفش در کمدو باز کرد و دو تا پتو و بالش برداشت از اتاق بیرون رفت. 

لجبازی و کنار گذاشتم و در کمدشو باز کردم و اولین لباسی که دستم اومد رو برداشتم . قدش بلند بود اما نه اونقدری که پاهام و بپوشونه 

ناچارا با همون شلوار لی از اتاق بیرون رفتم که دیدم مهرداد توی پذیرایی جا پهن کرده خودشم توی آشپزخونه مشغول گرفتن آبه پرتغاله . 

خیره به جایی که برای خواب درست کرده بود با تعجب گفتم:  
_نکنه تو هم میخوای ور دل من بخوابی که تشک دو نفره پهن کردی ؟ 


آب پرتغالو توی لیوان ریخت و گفت :
_آره ، منم دلم خواست روی زمین بخوابم .

گاهی وقتها از این همه پرروییش دهنم باز میموند ، هر کاری که دلش میخواست میکرد اصلا هم نظر طرف براش مهم نبود .

از آشپزخونه بیرون اومد و لیوان آب پرتقال و به سمتم گرفت و با تحکم گفت: 
_همشو تا آخر میخوری .

چشم غره ای به سمتش رفتم و از اونجایی ک بدجور تشنه ام بود لیوانو یک نفس سر کشیدم .


لیوانو که پایین آوردم چشمم به مهرداد افتاد که بی تعارف تیشرتش رو از تنش بیرون آورد .

با دیدن اون هیکل برنزه اش آب دهنمو قورت دادم .

خونسردانه زیر پتو خزید و گفت: 
_قرار نیست که تا فردا همونجا وایستی منو نگاه کنی ؟ 

با تته پته گفتم:
_من اونجا نمی خوابم. 

کلافه شد :
_اونجا نمیخوابی اینجا نمیخوابی… خسته ام کردی ترانه. 

دستمو به کمرم زدم :
_چرا من باید کنار تو بخوابم؟ 

با اخم گفت: 
_چون اگه نصف شب حالت بد شد یه نفر کنارت باشه .

+اما من به کمک کسی نیاز ندارم .

نشست و من دوباره چشمم به بدن شش تکه اش افتاد. 
کلافه گفت: 
_میترسی بلایی سرت بیارم؟ اگه میخواستم کاری بکنم اون زمان که صیغه ام بودی میکردم ، نترس تا صبح نمیخورمت. اما اگه خودت جنبه ی خوابیدن کنار یه مرد خوشتیپ و نداری بحثش جداست .

خونم به جوش اومد… احمق به من میگفت بی جنبه. 

با خشم به طرفش رفتم و زیر پتو خزیدم . لبخند پیروز مندانه ای زد و با فاصله ازم دراز کشید. 

شلوارلی جینم بدجوری روی مخم بود ، از تنگی زیادش مدام وول میخوردم… مهرداد که تا اون لحظه بیدار بود با صدای شیطونی گفت: 
_اگه میخوای من راحتت کنم؟ 

مشتی به شونه اش کوبیدم :
_لازم نکرده تو سکوت کن خودش یه کمکه .

با خنده گفت: 
_الان زدی مثلا ؟ 

این بار با تمام توان به شونه ی پهنش کوبیدم: 
_آره  و اگه به حرف زدن ادامه بدی بازم میزنم .

از رو نرفت: 
_بزن ببینم .

دستم و بالا بردم تا محکم تر بزنم که با یه حرکت برگشت و دستمو گرفت. 

به محض برگشتنش فاصله از بین رفت و صورتش رو توی یک سانتی صورتم دیدم . 






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر