قادر رنجبر نظرات شنبه 21 مهر 1397 ، 08:17 ب.ظ




با تعجب ساختگی گفتم : 
_استاد مغرور دانشگاه ، دانشجو شو یه لقمه ی چپ کنه ؟ مگه ممکنه .

سرشو به سمت صورتم خم کرد و گازی از لپم گرفت که جیغ خفه ای کشیدم ، کنار گوشم زمزمه کرد : 
_اونا که ندیدن این استاد مغرور دیشب چطور از عشق زیاد به دانشجوش مست کرد و نصف شب یه لقمه ی چپش کرد. 

از خجالت رنگم عوض شد و با تشر گفتم : 
_مـــهرداد… 

با لذت نگاهم کرد: 
_عاشق خجالت کشیدنتم . 

بیشتر خجالت کشیدم و سرمو توی سینه اش پنهون کردم . 
خندید و محکم تر بغلم کرد . با اعتراض گفتم : 
_مهرداد الان کلاس بعدیم شروع میشه قصد نداری ولم کنی ؟ 

_همین جوریشم دل کندن از تو سخت بود ، بعد از دیشب که غیر ممکن شده . 

_میشه هی دیشب و به یادم نیاری؟ 

با شیطنت گفت : 
_نه نمیشه ، اتفاقا تند تند باید یادآوری بشه. 

با حرص پسش زدم و گفتم : 
_به همین خیال باش، اتفاق دیشب دیگه تکرار نمیشه .

یه تای ابروش بالا پرید : 
_حتی اگه زنم بشی ؟ 

چشمام گرد شد . داشت ازم خواستگاری می کرد ؟ 
هیجان خودمو کنترل کردم و گفتم : 
_یـ.. یعنی چی ؟ 

ابرویی بالا انداخت:  
_اونو به وقتش می فهمی .

سکوت کردم. من باید تا قبل از ازدواج بابای مهرداد رو می دیدم و می کشتمش نباید با ازدواج مهرداد رو پاسوز خودم می کردم . 
اگه ازم خواستگاری کرد اولین کاری که می کنم از خانواده اش می پرسم .

مهرداد: چرا رفتی تو فکر ؟ 

مصنوعی خندیدم و گفتم : 
_هیچی همین طوری من باید برم مهرداد کلاسم دیر میشه ، بعدم خیلی خطرناکه این همه وقت اینجاییم .

صورتشو جلو آورد و گفت : 
_اول بوس کن ، بعد میرم.  

ناچارا روی پا بلند شدم و خواستم گونه اشو ببوسم که صورتش و چرخوند و لب هام روی لب هاش قرار گرفت .


با گریه به کتاب های روبه روم نگاه کردم ، این روزا انقدر حواسم پرت مهرداد بود که از تمام درس ها افت کردم. 

فردا هم سخت ترین امتحان عمرمو داشتم و یه کلمه هم بلد نبودم.  
کتابو ورق زدم اما هر چی بیشتر می خوندم کمتر می فهمیدم . 
حتی یادم نمیومد استاد اینا رو کی درس داده. 
با درموندگی تلفنمو برداشتم و به مهرداد زنگ زدم ، بعد از سه بوق جواب داد: 
_جانم عشقم؟ 

هول کردم، اولین بار بود این طوری جوابمو می داد . یادم رفت چی می خواستم بگم . با تته پته گفتم : 
_اوممم… سلام… منم ! 

صدای خنده اش میاد : 
_می دونم تویی عزیزم ، مگه میشه شماره ی تو رو نشناسم. 

نیشم تا بناگوش باز شد و خودمو لوس کردم : 
_یه کم بیشتر حرف عاشقانه بزن استاد. 

_چی دوست داری بشنوی شاگرد ؟ 

_نمی دونم هر چی… 

دوباره خندید : 
_بیام رو در رو بهت بگم ؟  
خواستم بگم آره که یاد امتحانم افتادم برای همین با استرس داد زدم : 
_نه نیا… اصلا حرف نزن من فردا امتحان دارم اما بلد نیستم . کمک می خوام . 

انگار حوصله اش سر رفته بود که الان داشت لذت می برد : 
_باشه پس من الان تصویری زنگ می زنم ، تو هم سوالاتو بگو تا جواب بدم باشه ؟ 

چشمم به آینه افتاد و آب دهنمو قورت دادم . اگه منو با این وضع تو گوشی می دید دیگه سراغمم نمی گرفت .

با تته پته گفتم : 
_اوووممم نه ، همین طوری صوتی بگو .

یهو یه صدایی کنار گوشم گفت : 
_اما دیدن این موهای به هم ریخته یه لذت دیگه داره . 

چشمامو بستم و جیغ بنفشی کشیدم که دستی جلوی دهنم و گرفت . 
با چشمای گشاد شده برگشتم و به مهرداد نگاه کردم . خندید و دستشو از جلوی دهنم برداشت:  
_تو چطور اینجایی؟ 

کنارم نشست و گفت : 
_وقتی زنگ زدی من پشت در بودم ، خواستم هیجانش زیاد شه برای همین از رو در پریدم پایین .

پقی زدم زیر خنده ، استاد دانشگاه با اون غرور و جذبه از دیوار من رفته بالا. 

با لبخند به من نگاه کرد ، یهو یاد سر و وضع و لباسام افتادم.


با جیغ و داد رفتم زیر پتو طوری که فقط چشمام از زیر پتو بیرون بود. 
با دیدن حالم مهرداد قهقهه ای زد و با خنده گفت: 
_من که دیدمت. 

با ناله گفتم: 
_هر چی دیدی فراموش کن !
خنده اش شدید تر شد :
_نمیشه اتفاقا تا آخر عمر یادمه. 

جیغم به هوا رفت: 
_مهـــرداد .

خم شد و پتو رو کنار زد. لب برچیدم و گفتم: 
_آبروم رفت!

موهامو از صورتم کنار زد و با لذت گفت: 
_کی از شوهرش خجالت می کشه ؟ 

با این حرفش مثل لبو سرخ شدم . متعجب نگاهش کردم که گفت: 
_وقتی کلید می ندازم میرم توی خونه دلم می خواد تو رو ببینم ترانه. 

نیشم تا بناگوش باز شد :
_تو که شبو صبح منو میبینی استاد . 

گونمو نوازش کرد و گفت : 
_به زودی همه چی عوض میشه .

یه تای ابروم بالاپرید : 
_منظورت چیه؟ 

با شیطنت گفت : 
_سوپرایزه .

مثل ترقه پریدم بالا : 
_چه سوپرایزی؟ لطفا بگو! 

جفت ابروهاشو با بدجنسی بالا داد : 
_سوپرایزی که عقل از سرت می پرونه. 

جیغ خفه ای کشیدم . همین الانشم عقل از سرم پریده .

خودمو لوس کردم ، دستم و دور گردنش حلقه کردم و خودم بهش چسبوندم : 
_یه راهنمایی بکن !

مهرداد: اون طوری دیگه سوپرایز نمیشه .
_خوب یه کوچولو !
باز هم ابرو بالا انداخت . با حرص پسش زدم و گفتم: 
_اصلا نخواستم راهنمایی کنی ، قهرم !

با لذت خندید و بغلم کرد ، اینقدر محکم که نتونم تکون بخورم. 
مشکوک گفتم:
_راستشو بگو ، میخوای این واحد منو بندازی ؟ اگه بندازی به همه میگم عاشق منی .

مهرداد: خوب مگه عیبی داره همه بفهمن عاشق توعم؟ 

متفکر گفتم: 
_آره ، اومدیم و دو روز دیگه یه دانشجو داشتی که از من خوشگل تر بود عاشق اون شدی منو ول کردی اون وقت همه مسخره ام می کنن .

دستشو زیر چونم زد و بهم نگاه کرد. متفکر گفت: 
_راست میگی ، ممکنه! 

با حرص مشتی به سینه اش کوبیدم که خندید و به عادت همیشگیش هلم داد روی تخت و خیمه زد روم… اعتراض کردم :
_اصلا سعی نکن به من دست بزنی ، حالا حالا ها نمی بخشمت.


با پشت دست موهایی که توی صورتم بود و کنار زد و بی توجه به حرفم گفت: 
_شاگرد کوچولو ، مگه نمی دونی استادت دیوونه ات شده؟ 

توی دلم کیلو کیلو قند آب شد اما به روی خودم نیاوردم.  دلم میخواست منتمو بکشه ، با اخم سر برگردوندم و گفتم: 
_شاگرد کوچولو قهر کرده. 

فهمید دردم چیه ، یه تای ابروش بالا پرید و گفت: 
_می خوای ناز کنی ؟ 

جوابشو ندادم. سری تکون داد و از روم بلند شد :
_متاسفم خانم زند ولی من غرور دادم ، نمی تونم منت بکشم. 

چشمام گرد شد ، این بشر چقدر پرووو بود ؟

با حرص گفتم: 
_باشه استاد آریافر از الان تا زمانی منتمو نکشیدی باهات قهرم . 

خنده اش گرفت ، اما با جدیت گفت: 
_باشه ، تو به قهر کردن ادامه بده ولی اگه یه دانشجوی خوشگل و لوند به چشمم خورد بهت قول نمیدم که عاشقش نشم .

مثل ترقه پریدم و بالش زیر سرم و محکم توی سرش زدم. این بار اون با حرص نگاهم کرد.  انگشت اشاره امو تهدید وار جلوش تکون دادم و گفتم: 
_اگه ببینم چشمت زوم روی دانشجویی غیر از من شده نگاه نمی کنم استادمی جفت چشماتو از کاسه در میارم.  اونم جلوی همه .

این بار نتونست خنده اشو کنترل کنه. خندید و گفت: 
_عمرا !
خصمانه گفتم: 
_اگه میخوای امتحان کن .
_من غلط بکنم ، اگه هم خواستم نگاه کنم زیر زیرکی نگاه می کنم تو نفهمی. 

از سرم دود بلند میشد ، با حرص جیغی زدم دوباره روی تخت دراز کشیدم :
_مهرداد برو از خونم .

مهرداد_مگه ازم سوال درسی نداشتی ؟ 

با حرص به بالش کوبیدم، اما یاد استاد ضیایی افتادم که استاد همین درسمون بود و یکی از خوشتیپ ترین استاد ها بود . تنها ایرادش این بود که با همه ی دانشجو ها می پرید .
با بدجنسی گفتم: 
_تو برو، من زنگ می زنم به استاد ضیایی به سه سوت میاد اینجا .

صدایی از مهرداد نشنیدم ، سرمو به طرفش برگردوندم که دیدم با چهره ی کبود شده و دست مشت شده به من خیره مونده.


به روی خودم نیاوردم اما بدجور از این غیرتی شدنش خوشم میومد.  
از لای دندون هاش غرید : 
_منظورت چیه ؟ 
با بدجنسی گفتم : 
_نمی دونم ، خیلی استاد خوشتیپیه ، با منم خوب برخورد می کنه . تازه گفت هر وقت شب اگ به کمکش نیاز داشتم بهش زنگ بزنم .

انگار توی آتیش انداختمش ، با چهره ی کبود از جا بلند شد : 
_من با دستای خودم اونو خاکش می کنم .

راست راستی داشت می رفت که فوری گفتم : 
_صبر کن .

برگشت و با خشم نگاهم کرد. موهای آمازونی مو خاروندم و گفتم : 
_دروغ گفتم .

ناباور نگاهم کرد ، خودمو زدم به خنگی و گفتم : 
_تلافی حرفت بود ، تا تو باشی اسم یه دانشجوی دیگه رو نیاری .

کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت : 
_من با تو چی کار کنم دختر؟ کم مونده بود منو قاتل کنی .

پشت چشمی نازک کردم : 
_استاد قبول کن از عشق من داری می میری . 

کنارم روی تخت نشست و زمزمه کرد : 
_تو هم سواستفاده کن ! 

_وقتی بلد نیستی با عشقت چه طور رفتار کنی پس حقته ، نازمو که نمی کشی هیچ ، یه دوستت دارم خشک و خالی هم نمی گی. 

لبخندی زد و به تلافی گفت: 
_تو چی ؟ یه بوس خشک و خالی به استادت نمیدی ، اونقدر هم حرصش میدی که یه روزه از دستت پیر بشه .

نیشم تا بناگوش باز شد : 
_دوست دارم وقتی حرص می خوری .

دستشو رو گونم کشید و گفت : 
_منم خجالت کشیدنتو دوست دارم. وقتی بهت نزدیک میشم و تو قرمز میشی رو دوست دارم . 

خنده ام شدید تر شد ، نگاهش به سمت لب هام رفت. با این نگاه خمارش و خیره اش ناخودآگاه سرخ شدم که از چشمش دور نموند. 
با لذت سرشو پایین آورد لب هاش فاصله ی کمی با لب هام داشت که چشمم به دفتر کتابام افتاد ، با استرس سرمو عقب کشیدم . 
چشمهای خمار مهرداد بهم دوخته شد. 
نگاهش تب خواستن رو فریاد میزد، بعد از اون شب سخت بود بخوام خودمو کنترل کنم اما نمی خواستم دوباره تسلیم بشم برای همین ازش فاصله گرفتم 
_من فردا امتحان دارم مهرداد .

ناچارا عقب کشید انگار فهمید دردم چیه اما به روی خودش نیاورد و گفت:  
_کجا رو مشکل داری ؟ 
از خدا خواسته گفتم : 
_همشووو… 
جدی شد و مداد رو برداشت و شروع کرد به توضیح دادن .

با اعصابی داغون از کلاس زدم بیرون . با اینکه مهرداد دیشب کلی باهام کار کرد اما امتحانم و بدجوری خراب کرده بودم .

با لب و لوچه ی آویزون به سمت دفتر اساتید رفتم ، می دونستم مهرداد الان کلاس نداره و توی دفتر تنهاست. 

توی دلم حرف هایی که باید بهش می گفتم آماده کردم ، در اتاق رو باز کردم که صدای ظریفی مانع شد تا داخل برم :
_یعنی چی که بندازش؟ داریم راجع به یه بچه حرف می زنیم. 

ابروهام بالا پرید یعنی کی بود که داشت راجع به بچه حرف می زد؟ 
خواستم در رو ببندم که صدای مردونه ی آشنایی دنیا رو روی سرم خراب کرد : 
_من تو حال خودم نبودم ، تو پیله کردی ، الانم نمیتونم مطمئن باشم بچه ی تو شکمت مال منه .

دنیا رو سرم خراب شد . این مهرداد بود ؟ 

_چی داری میگی ؟ من به زور باهات رابطه داشتم؟ درست حالت خوب نبود اعصابت خراب بود اما با من آروم شدی ، من آرومت کردم. حالا که حامله ام نمی تونی بزنی زیر همه چی. 

دستمو به دیوار گرفتم تا نیوفتم . این مینا استاد جوون و دلبری ک یه مدت با مهرداد می پرید و من فکر نمی کردم رابطه اشون تا این حد جدی باشه. 

مهرداد: من نمی تونم زندگیمو به خاطر اون بچه به هم بزنم ، بندازش. 

با حالی خراب داشتم گوش میکردم که یه نفر محکم به کتفم زد ، فری بود که با صدای بلندی گفت:  
_چرا خشکت زده اینجا .

با شنیدن صدای فری حرف مهرداد نصفه موند و بعد در اتاق به شدت باز شد و مهرداد با ناباوری به چشمای اشکی من خیره موند .

دلخور نگاهش کردم و عقب عقب رفتم.


رنگ از روش پرید ، قدمی به سمتم اومد و گفت : 
_ترانه من… 

چشمام سیاهی رفت… فری با تعجب به ما نگاه می کرد ، مینا هم که خبر نداشت استاد مغرور دانشگاه با دانشجوی سال اولی رابطه ی عاشقانه دارن گیج با چشمای ملتهبش به ما نگاه می کرد. 

نمی تونستم بیشتر از این اونجا بمونم . 
به سمت در خروجی دویدم ، صدای ترانه گفتن و دویدن مهرداد پشت سرمو می شنیدم ، اکثرا کلاس داشتن اما تک و توکی که داشتن راه می رفتن با دیدن ما با تعجب نگاهمون کردن. 

از دانشگاه بیرون زدم ، نمی دونستم کجا باید برم. 
به خاطر مکثی که کردم مهرداد بهم رسید و بازومو کشید. 
وادارم کرد برگردم و نگاهش کنم. 
همون طوری که تقلا می کردم بازومو در بیارم بدون اینکه نگاهش کنم با دلخوری گفتم : 
_ول کن مهرداد . 

محکم تر بازومو چنگ زد : 
_ولت نمی کنم میشنوی؟ هر چی که بشه ولت نمی کنم. 

اصلا توان نداشتم سر پا وایستم . با اینکه از همون اول از خودم قول گرفتم حسی به مهرداد نداشته باشم و فقط به بابام فکر کنم اما الان با فکر اینکه یه دختر دیگه از مهرداد حامله است دلم می خواست بمیرم. 
دلخور نگاهش کردم و گفتم: 
_الان نمی خوام چیزی بشنوم ، ولی اینو بدون امروز آخرین روزیه که با این فاصله ی کم نزدیک به من ایستادی . وقتی به من انگ هرزه بودن رو می چسبودی خیلی راحت یه دختر رو به تختت راه دادی . یه دختر که الان از تو حامله است .

با کلافگی گفت: 
_این طوری به من نگاه نکن ، من اون شب… 

پریدم وسط حرفش و بی رمق گفتم: 
_نمی خوام از معاشقتون بشنوم و توجیه بیخود گوش کنم که اون دختر چطور حامله شده ، فقط می خوام دور بشم از اینجا . لطفا ولم کن .

با غم نگاهم کرد و حلقه ی دستش شل شد ، هنوز دو قدم نرفته بودم که محکم از پشت بغلم کرد و کنار گوشم زمزمه وار گفت :
_چطور بذارم بری ؟ هوم؟ هنوز نفهمیدی چقدر دوستت دارم؟ 

از مهرداد بعید بود بخواد جلوی در دانشگاه اینطوری حریصانه منو بغل کنه اما این بغل هم دیگه آرومم نمی کرد . 
با تمام توانم از آغوشش بیرون اومدم و به سمت خیابون دویدم اما صدای بوق ممتدد و صدای فریاد مهرداد باعث شد از ترس وایستم و ثانیه ای نگذشت که برخورد سنگین ماشین و بعد هم تاریکی مطلق ..

به سختی لای پلکم و باز کردم ، مثل کسی که سالها خوابیده کسل و بی رمق بودم .
خواستم سرمو بچرخونم که درد عمیقی توی سرم پیچید .
آخی گفتم و نگاهم و به اطراف دوختم .. روی صورتم ماکس اکسیژن بود و کلی دستگاه دورمو احاطه کرده بود .
چشمامو بستم و سعی کردم به یاد بیارم .
کم کم یادم اومد ، داشتم از خیابون رد می شدم که تصادف کردم .

با یادآوری مهرداد اشکم سرازیر شد ، کاش به هوش نمیومدم . من که کسی و نداشتم که منتظرم باشه . 
فقط یه بابا داشتم که اون هم به لطف پدر شارلاتان مهرداد مرده بود . 
مهرداد هم حتی نتونست بهم وفادار بمونه و یه دختر دیگه رو حامله کرده بود تا به ذهنم میومد از انتقامم بگذرم بدتر میشد. 
این بار دو تا آتیش روی دلم افتاده بود از طرفی عاشق مهرداد بودم و از طرفی ازش متنفر شده بودم .
اما می دونستم ،نباید خون پدرمو فدای مرد خائنی مثل مهرداد می کردم. 
این بار دیگه نمی ذارم قلبم جلوش ببازه ، این بار یه ترانه ی جدید میشم .
پرستاری وارد شد و با دیدن من لبخند زد: 
_بالاخره به هوش اومدی ؟ 
با صدای گرفته ای گفتم: 
_سرم خیلی درد می کنه. 
+به خاطر تصادف شدیدی که داشتی الان دکتر و صدا می زنم . اما قبلش باید معاینه بشی. 
با اخم گفتم: 
_چه معاینه ای ؟ 
+باید از وضعیت سلامتی و حافظه ات مطمئن بشیم . 
ساکت شدم ، پرستار رفت و دکتر و صدا زد . دکتر بعد از کلی معاینه ی بیخود پرسید : 
_ببینم اسمت یادت میاد ؟ 
سر تکون دادم: 
_ترانه .
لبخند زد :
_می دونی چند سالته ؟ 
بیست سالم بود اما ناخوداگاه زمزمه کردم: 
_هفده .
متعجب شد ، متعجب ترش کردم: 
_بابام کجاست ؟ من خیلی درد دارم ، بهش بگید بیاد .
با نگرانی نگاهم کرد و گفت: 
_اول یه مسکن بهت میزنم تا دردت آروم بشه و بخوابی بعد درباره ی باقی چیزها حرف می زنیم .

سر تکون دادم ، هر چه قدر که حرف بزنی بی فایده است دکتر ، این ترانه دیگه ترانه ی قدیم نیست. 
بذار یه کمم من بازی کنم .
به سرمم مسکن تزریق کرد و من هم علارغم نقشه های توی ذهنم کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد. 

بار بعدی که بیدار شدم توی اتاق سفید رنگ بودم این بار تا نگاهمو چرخوندم چشم تو چشم مهرداد شدم .


از نقشه ای که کشیده بودم یادم رفت با دیدنش همه چیز یادم رفت . 
چقدر شکسته شده بود… چقدر داغون شده بود ! 
یعنی به خاطر من ؟ 
چشمم به زخم کنار سرش خورد نتونستم جلوی خودمو بگیرم و نگران پرسیدم : 
_خوبی ؟  

انقدر حواسش پرت بود که متوجه ی به هوش اومدنم نشد گذرا نگاه کرد و یه دفعه به خودش اومد . 
مثل برق از جا بلند شد و با نفس نفس به من نگاه کرد . 

با صدای گرفته ای گفتم : 
_سرت چی شده ! 
دیوانه وار به سمتم خم شد و پشت هم چشمامو بوسید.  
پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و خش دار گفت : 
_منو کشتی ! با این بی هوشی چند روزه ات منو کشتی ترانه . داغون شدم.  اندازه ی تمام دنیا داغون شدم. دیگه حق نداری چشماتو ببندی شنیدی ؟ حق نداری .

با دلخوری گفتم : 
_کاش می مردم… 

عصبانی لب هاشو روی لب هام گذاشت. نفسم بند اومد . 
بعد از یه بوسه ی عمیق لب هاشو جدا کرد و خشن گفت : 
_هیش ! با اینطوری حرف زدن بیشتر آتیشم نزن تو همین چند روز به اندازه ی کافی داغون شدم . تو نباشی منم نیستم شنیدی ترانه ؟ 

_برای همین بهم خیانت کردی ؟ 

صورتشو ازم فاصله داد : 
_بهش فکر نکن . فقط خوب شو بعد حرف می زنیم . 
با جدیت گفتم : 
_حرفی نمونده.  دیگه نمی خوام ببینمت… 

ساکت موند با این لحن سردم حتی یک کلمه هم نتونست بگه . 
ناباور نگاهم کرد تا خواست لب از لب باز کنه در اتاق باز شد و یزدان داخل اومد .


حرف مهرداد توی دهنش ماسید و اخماش به طرز فجیحی در هم رفت. 
یزدان بی توجه به مهرداد با چشمای ملتهب قدمی بهم نزدیک شد و با صدای گرفته ای گفت: 
_خیلی ترسیدم. الان که به هوش اومدی دیگه چیزی از زندگی نمی خوام. 

مهرداد با اخم بهش تشر زد :
_این جا چی کار می کنی ؟ گمشو بیرون .

با لحن بدی گفتم: 
_اونی که باید بره تویی ، چون فقط حضور تو عذابم میده. 

خشن غرید :
_حق نداری برای مجازات من به این لاشخور رو بدی . 

_تو هم حق نداری برای من تایین تکلیف کنی ، برو به بچه ات برس .

ابروی یزدان بالا پرید انگار از این دعوا رضایت داشت.
برعکس مهرداد از عصبانیت انگار کم مونده بود سکته کنه.  با خشم غرید: 
_ترانه حق نداری بدون اینکه گوش کردی قضاوت کنی .

رو کرد به یزدان و با لحن بدی گفت: 
_برو بیرون ، نمیخوام بین صحبت های منو نامزدم باشی. 

یزدان انگار از موضعش کوتاه اومده بود . سری تکون داد و رو به من گفت: 
_حتی اگه به من علاقه نداشته باشی فراموش نکن جایگاهت پیش من چیه! از اینکه خوب شدی خیلی خوشحالم ، خیلی !

با لبخند سری تکون دادم مهرداد از عصبانیت پوست لبشو می جوید. .

یزدان عقب گرد کرد و از اتاق بیرون رفت . 

مهرداد با عصبانیت مشتی به دیوار کوبید و با صدای نسبتا بلندی داد زد :
_خدا لعنتت کنه . 
بی تفاوت نگاهمو ازش گرفتم به سمتم برگشت و با لحن متفاوتی گفت: 
_ترانه ، من اون شب حالم خراب بود ، اصلا نفهمیدم. تو رو جای اون گذاشتم مست بودم چهره ی تو رو جای اون دیدم. 

با نفرت گفتم: 
_اگه جامون برعکس می شد چی کار می کردی ؟ تو صرفا به خاطر یه توطئه چندین و چند بار به من گفتی هرزه. چند بار به ناحق غرورمو شکستی .اگه من از یه مرد دیگه حامله… 

میون حرفم عربده کشید: 
_خفه شو…. 

ساکت شدم ، اما بعد گفتم: 
_من تا آخر نمی بخشمت مهرداد بی خودی با اینجا موندنت عذابم نده بین ما همه چی تموم شد .





ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. ترنم چهارشنبه 21 آذر 1397 09:07 ب.ظ
    یه ادم اینقدر بیشعور؟ این رمان من بدون اجازه من رمان پولیمو گذاشتی روی وبلاگ مسخره ت شعورت کار نمیکنه حق نشر نویسنده رو رعایت کنی؟ اونقدر دزد و مال خورایی مثل تو پیدا میشه که ما امیشه باید بدیم کتاب چاپ کنیم و بی خانواده های مثل تو رو ب دادگاه برسونیم چند روز دبگه میام ببینم رمانم اینجا خودت و سایت فیلتر میکنم بی فرهنگ دزد. میدم سایتت ارشاد ببنده دزد اثر ادبی کشوندمت اگاهی جریم نقدی دادی رفتم زندون ادب میشه وای به حالت رمانم چند روز دیگه اینجا ببینم میدونم بی خانواده مثل تو زیادن من همه تون درست کردم قبل اینمه مثل سایت عاشفانه فیلتر کنم و بیای پیوم التماس خودت با زبون ادمی زاد ک شک دارم بفهمی پاکش میکنی وگرنه خوب میشناسیم کافی لینک سایت اسگولتو بذارم تو چنل300کام و گزارش برات رد کنم خودت وبلاک داری میفهمی سازماندهی چ بلایی سرت میاره. دزد بی خانواده اه اه اه. نویسنده رمان استاد مغرور من و عروس استاد ترنم هستم

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر