قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 29 شهریور 1396 ، 08:25 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۳۰.۰۵.۱۷ ۱۴:۵۱]
#پارت_140

هلنا چشم هاشو تنگ کرد و

 گفت:تو من و دست انداختی ؟ 

شونه ای بالا انداختم 

_ من،نه بابا....

هلنا حمله کرد طرفم 

که پشت پرهام قایم شدم 

_ پرهام خدا بگم چیکارت نکنه  این دختره وحشی رو انداختی به جون من!!!

-هلنا حالا کاریش نداشته باش

-یه درصد فکر کن حال این افریطه رو نگیرم!

دهن کجی کردم

دراتاق باز شد و سامان و هیوا اومدن 

صاف سرجام نشستم .

میدونستم جواب هیوا مثبته اما مثل بقیه چشم به دهنشون دوختم 

که پرهام گفت:بخوریم؟؟ 

هیوا لبخندی زد 
جیغی از خوشحالی زدم و کل کشیدم 

 پرهام گوشاشو گرفت 

_ ناقصم کردی دختر 

هلنا ظرف شیرینی رو برداشت و یه دور به همه تعارف کرد..

بابا لبخندی زد و گفت:مبارکه و خوشبخت بشین

 نگاهی به من انداخت :فقط گل دختر خودم میمونه

پرهام خندید و گفت :دایی ساینا رو باید ترشی بندازیم.!!

حرفی نزدم اما غم نشست تو دلم بابا که نمیدونست سر دخترش چی اومده!!

عزیز جون گفت :انشاا...نوبت ساینا هم میشه ..

لبخندی زدم تا به صحبتاشون خاتمه بدم 
بابا بحثو کشید به تاریخ و شیربها و مهریه 

مهریه رو تعیین کردن و قرار شد یه عقد کوچیک بگیرن و مراسم عروسی توی تالار باشه

تا اخرشب خونه عمو موندیم و از هر دری صحبت کردیم

 اما دل توی دلم نبود دلم میخواست هر چی زودتر بریم خونه 

و یه دل سیر گریه کنم

 اما خومو نگه داشتم و تظاهر به خوشحالی کردم و لبخند زدم

بابا بلند شد و گف:دیگه دیر وقته  بهتره رفع زحمت کنیم و بریم‌

رمان احساس اشتباهی, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۰]
#پارت_141

از جام بلند شدم و عازم رفتن بودم که پرهام گفت:

_بهت زنگ می زنم  یه شب دعوتت می کنم بیای تا دوست دختر جدیدمو ببینی.

_اِ وا خدا مرگم، خونه خالی؟ نه نه من عمرا بیام.

بازومو گرفت فشاری داد:

_دیونه خونه خالی کجا بود دوست دخترمم هست میشه انقد پیش خودت خیال بافی نکنی؟

قیافه متفکرانه ای به خودم گرفتم.

_حالا فکرامو می کنم بهت خبر میدم.

نیش خندی زد

_خدا جون میبینی مردمو چه زود پرو شدن.

ابرویی براش بالا انداختم

_همینی که هست می خوای بخواه نمی خوای نخواه.

بعد از خداحافظی با بقیه به آپارتمان خودمون برگشتیم.

رو تختم دراز کشیدم و چشم به تاریکی اتاق دوختم.

کاش می دونستم که این بلا رو کی سرم آورد و چرا زندگیم اینطوری شد.

چشم هامو بستم و کم کم  به خواب رفتم.

صبح با زنگ آلارام‌گوشیم بیدار شدم.

نگاهی به ساعت انداختم هفت صبح رو نشون می داد.

سریع از جام بلند شدم.

از اتاق بیرون اومدم.

همه جا توی سکوت مطلق فرو رفته بود.

آبی به دست و صورتم زدم.

به اتاق برگشتم و لباسمو پوشیدم کیف و بقیه وسایلامو جمع کردم.

از اتاق بیرون اومدم که مامان از سرویس بهداشتی بیرون اومد.

_داری میری؟

_آره مامان جون باید برم بیمارستان تازه دیر هم شده.

_صبر کن یه چیزی بخور ضعف میکنی

_ مامان دیر میشه.

_بدون صبحانه نمی ذارم که بری، پس مثل یک دختر خوب برو آشپزخونه.

می دونستم که حرف فقط حرف خودشه.

روی صندلی نشستم مامان خیلی سریع میز صبحانه رو چید.

شروع به خوردن کردم صبحانه ام تموم شد

_حالا اجازه رخصت میدی؟

مامان خندید گفت:

_از دست تو دختر 

گونه ی مامان بوسیدم

رمان احساس اشتباهی, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۰]
#پارت_142


از اپارتمان بیرون اومدم.

سوار آسانسور شدم  و تند حیاط ساختمون رد کردم.

سر خیابون ماشین گرفتم و مستقیم به بیمارستان رفتم.

خواستم وارد بیمارستان بشم که نگهبان گفت:

_کجا؟

_ببخشید همراه آقای بختیاری هستم.

نگهبان سکوت کرد وارد بیمارستان شدم.

به سمت اتاق بابا رفتم با دیدن غیاث که روی صندلی انتظار تشسته  بود به سمتش رفتم.

با دیدنم از جاش بلند شد.

نگاهی بهش انداختم.

چشماش قرمز بود مثل کسی که شب بدی رو  پشت سر گذاشته باشه.

_سلام

_سلام، چه زود اومدی؟

_بابا خوبه؟

دستی لای موهای بهم ریخته اش کشید گفت:

_دیشب کمی حالش بد شد اما الان بهتره.

_برم ببینمش.

چرخیدم تا وارد اتاق بشم که مچ دستمو گرفت.

نگاهی بهش انداختم.

مچ دستمو ول کرد گفت:

_دم دمای صبح بهش آرامبخش تزریق کردن بزار بخوابه.

کنارش روی صندلی نشستم.

_حتما دیشب خیلی خسته شدین بهتره که برین خونه کمی استراحت کنین.

نگاهی به ساعت روی مچ دست چپش انداخت گفت:

_پس من میرم کمی استراحت کنم میام

_ممنون لازم نیست.

نگاه جدی بهم انداخت.

_قرار نیست که برام تعیین تکلیف کنی میام.

کیفش و برداشت و رفت.
شونه ایی بالا انداختم مردک روانی محبتم بهش نیومده 

بابا چند روز بیمارستان موند و با رضایت خودش مرخصش کردیم.

آوردیمش خونه عمه و آیناز هم اومد خونه ما تا عمه بیشتر به بابا برسه.

رمان احساس اشتباهی, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۰]
#پارت_143

توی سالن کنار عمه نشسته بودم که زنگ رو زدن.
 
از جام بلند شدم، عمو و غیاث بود.

چه عجب عمو بلاخره بعد از چند روز دیدن بابا اومده.

در سالن و باز کردم و منتظر ایستادم تا بیان.

با دیدن عمو سلامی کردم که زیر لب جوابم رو داد.

_بابات کجاست؟

_توی اتاقش 

سری تکون داد که عمه اومد سمتشون گفت:

_سلام تیمسار خوش اومدین چه عجب.

با اوردن اسم تیمسار جرقه ای تو سرم زده شد.

و حرفای اون زن که دلش می خواست خودش تیمسار و بکشه.

لحظه ای عرق سردی وسط کمرم حس کردم یعنی این مرد همون نه نه نمی تونه باشه 

سری تکون دادم.

تیمسار با عمه به سمت  اتاق بابا رفتن.

کلافه به سمت آشپرخونه رفتم.

سینی چایی برداشتم به سمت اتاق بابا رفتم‌.

غیاث توی سالن بود.

صدای عمو اومد 

_شرمنده که نیومدم بیمارستان تو دلیل نیومدنم رو میدونی.

بابا با صدای ضعیفی گفت:

_اشکال نداره 

وارد اتاق شدم و سینی چایی رو روی میز گذاشتم خواستم از اتاق بیام بیرون که عمه گفت:

_شنیدم  قراره نیلوفر برگرده.

_دختره ی  لجباز میگم نیا اما گوش نمیده.

از اتاق بیرون اومدم اما ذهنم درگیر بود این وسط یه چیزی اشتباه بود.

سری تکون دادم که با صدای غیاث به خودم اومدم.

_چیزی شده که سر تکون میدی؟

سر بلند کردم 

_نه هیچی 

شونه ای بالا انداخت گفت:

_آتیه یه چایی برای من بیار

در سالن با صدا باز شد.

آیناز با ذوق وارد سالن شد گفت:

وای غیاث توام اینجایی...

رمان احساس اشتباهی, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۰]
#پارت_144

روی مبل نشستم و پوف کلافه ای کشیدم

باز این دختر عمه خل من اومد و به غیاث چسبید.

خم شد گونه ای غیاث و بوسید و کنارش نشست.

گوشیم زنگ خورد.

نگاهی به شماره انداختم، شماره پرهام بود.

_سلام آقا پرهام 

با آوردن اسم پرهام حس کردم گوشای غیاث تیز شد نگاهشو بهم دوخت.

_ساینا امشب میای خونه ام؟ 

_خونه ی تو

_آره دیگه نانا هم میاد.

_نانا؟! این چه موجودیه 

_دوست دختر منه دیگه یادت رفت به همین زودی

پامو رو پام انداختم.

_آها چه اسمی داره

ریز خندیدم.

_هوو میای دیگه؟

_نه فکر نکنم 

_اه ساینا بیا منتظرم هشت اینجا باش اوکی

بدون این که اجازه بده چیزی بگم قطع کرد.

نگاهی به صفحه گوشیم انداختم.

غیاث با کنایه گفت:

_جایی تشریف می برید؟

سوالی نگاهش کردم

_باید از شما اجازه بگیرم؟

دست به سینه شد 

_نه ولی فکر کنم خونه ی پسر مجرد رفتن اونم تنها زیاد خوشایند نیست.

پوزخندی زدم 

_هه شما نمی خواد چیزی به من یاد بدین پس رفتن من مشکلی نداره.

عمو و غیاث بعد از کمی صحبت رفتن، نگاه غیاث کمی عصبی و خصمانه بود.

بی توجه بعد از خداحافظی وارد اتاق بابا شدم.

بابا با دیدنم لبخندی زد.

_بابا جون می تونم برم خونه ی پسر عمه ام؟ دور همی داره.

توی دلم گفتم

+خدایا ببخش بخاطر این دروغم

_آره بابا برو

بوسه ای روی گونه اش زدم و از اتاق بیرون اومدم.

مستقیم وارد اتاقم شدم.

رمان احساس اشتباهی, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۰]
#پارت_145 


بلوز سفید یقه دیپلمات همراه با شلوار لی آبی پوشیدم . 

و پالتوی پاییزه ام رو از روش ..!

آرایش ملایمی کردم . 

وسایلای لازمم رو برداشتم . 

از اتاق خودم به تاکسی تلفنی زنگ زدم ، 

عمه و آیناز تو سالن نشسته بودن . 

عمه با دیدنم گفت : _ جایی میری ؟؟؟

_ بله خونه ی پسر عمم . 

_ آها . 

_ برو عزیزم . 

لبخندی زدم وارد اتاق بابا شدم و خداحافظی کردم . 

از خونه بیرون اومدم . 

ماشین کنار در منتظرم بود . 

رعدو برقی زد . 

سرم و بلند کردم . 

نگاهی به آسمون انداختم که نگاهم روی تراس عمو ثابت موند . 

غیاث روی تراس ایستاده بود و به کوچه نگاه می کرد . 

وا اینم خل شد . 

سوار ماشین شدم . 

و آدرس خونه ی پرهام و دادم . 

برای اولین بار بود می رفتم . 

سر راه شیرینی گرفتم . 

ماشین کنار ساختمون کوچکی ایستاد . 

از ماشین پیاده شدم . 

زنگ طبقه ی  3 رو زدم . 

در با صدای تیکی باز شد . 

وارد حیاط کوچیکی شدم . 

از پله ها بالا رفتم . 

نفسی کنار در چوبی قهوه ای رنگی تازه کردم . 

زنگ آپارتمان رو زدم . 

بعد از چند دقیقه در باز شد . 

پرهام با شلوارک زیر زانو و تیشرت  آستین حلقه ای  درو باز کرد . 

با دیدنم لبخندی زد گفت : _ به به ساینا خانم ..! 

کفشام و در آوردم و شیرینی رو طرفش گرفتم که دختری ریزه میزه و لاغری از 

آشپزخونه بیرون اومد . 

با دیدنم لبخندی زد گفت : _ سلام ، پریام ...! 

لبخندی زدم و دستمو سمتش دراز کردم . 

_ سانیام دختر دایی پرهام .....

رمان احساس اشتباهی, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۰]
#پارت_146

لبخندی زد و دستمو فشرد

_خوشحالم  

_همچنین

نگاهی به خونه ی پرهام انداختم، یه آپارتمان شیک و نقلی با چیدمان مدرن.

ابرویی بالا انداختم.

_آفرین چه آپارتمان شیکی


_لباستو می تونی تو اتاق عوض کنی.


رفتم سمت اتاق در هر دو اتاق باز بود سرکی به اتاق اولی کشیدم یه اتاق بزرگ با یک تخت دو نفره.

سری تکون دادم پس اینجا اتاق خوابشه.

سمت اتاق دومی رفتم.

یه اتاق با یه تخت یک نفره؛ وارد اتاق شدم.

پالتوم رو در اوردم شالمو تا کردم دستی لای موهام بردم و از اتاق بیرون اومدم.

صدای خندشون از توی آشپزخونه می اومد.

سمت آشپزخونه رفتم که دیدم پرهام دستش و  دور کمر پریا حلقه کرده و سرش داره  به صورت پریا نزدیک میشه.

تک سرفه ای کردم.

سرش و بلند کرد گفت:

_نمی تونی یک کم دیر بیای

ابرویی بالا انداختم 

_اگه دوست داری می تونم برگردم.

از پریا فاصله گرفت 

_نه بیا بیا

باهم به سالن برگشتیم.

دلم می خواست بدونم پریا چطور شب خونه ی یه پسر غریبه می مونه.

پامو رو پام انداختم.

_خوب پریا جون خانواده  خوبن؟

پریا نگاهی به پرهام و بعد به من انداخت و گفت:

_ممنون 

سری تکون دادم.

از جاش بلند شد.

_من برم یه چیزی بیارم که با هم بخوریم.

با رفتن پریا رو به پرهام کردم.

_این شب اینجا می مونه؟

_اوهوم

_درد اوهوم بلایی سرش نیاریا

_بلا سرش قبلا اومده.

اخمامو تو هم کردم 

_یعنی چی نکنه تو...

اومد روی مبل کنارم نشست و دستش و  پشتم رد کرد روی مبل گذاشت.

_هر کی می دید فکر می کرد پرهام بغلم کرده در حالیکه چشم به دهن پرهام دوختم...

رمان احساس اشتباهی, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۰]
#پارت_147


هردو خیره ی هم شدیم . 

کمی ازش فاصله گرفتم . 

_ خوب بگو منتظرم . 

_ چی بگم ؟؟؟

_ این که این دختر چرا باید شب اینجا بمونه ؟؟؟

_ خودش خواسته با من باشه ..!

_ یعنی چی پرهام این دختره ...

پوزخندی زد گفت _  کی گفته پریا دختره ؟؟؟؟

قبل من با کسی بوده و حالا دیگه دختر نیست 

 البته برای من مهم نیست . چون نمیخوام باهاش ازدواج کنم .

فقط از تنهایی در بیام ، 

_ یعنی زن برای تو ارزشش در حد هم خوابگیه ؟؟؟؟

عصبی دستم و کشید . 

پرت شدم توی بغلش . 

سرمو بلند کردم . 

با صدای که به زور کنترل کرده باشه گفت : _ نه هر زنی ...! 

پوزخندی زدم _ هه ..! 

_ سانیا عشق با هواس فرق میکنه . 

بعضی ها برای رفع تنهایی هستن و خودشون میخوان که باشن . 

سری تکون دادم .

_ اگه عاشقت شد چی ؟؟؟

خندید و خیلی ناگهانی گونه ام رو بوسید گفت : _ نمیشه ، 

از اول با هم صحبت کردیم نگران نباش . 

پشت چشمی نازک کردم 

_ من نگران تو نیستم . 

نگران اون دخترم  اگه عاشقت شد چی ؟؟؟

اخمی کرد و از جاش بلند شد

_ تو نمیخواد نگران دیگران باسی ، 

و به سمت آشپزخونه رفت . 

متعجب شونه ای بالا انداختم ، 

و به میز رو به روم خیره شدم ، 

با صدای پریا به خودم اومدم . 

_ عزیزم میز شام اماده است .

از جام بلند شدم . 

لبخندی زدم . 

با هم به سمت اشپزخونه رفتیم ، 

پرهام روی صندلی نشسته بود ، 

پریا کنار پرهام نشست ، 

روی صندلی نشستیم که پرهام گونه ی پریارو بوسید ، 

الان منتظر بودم پریا خجالت بکشه . 

اما پریا خیلی ریلکس چرخید و گوشه ی لب پرهام و بوسید ، 

سرفه ای کردم . 

با خنده گفتم : _ می خواین برین اتاق .....

رمان احساس اشتباهی, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۰]
#پارت_148 


پرهام از پریا فاصله گرفت و گفت : _ نه وقت زیاده ، غذاتو بخور ...! 

چشم غره ای بهش رفتم ، و شاممون رو توی سکوت خوردیم . 

بعد از شام به سالن برگشتیم . 

که پرهام گفت : _ مسابقه رقص بزاریم . 

_وای نه پرهام شکمم پر ؟؟

دستمو کشید _ پاشو دختره ی تنبل . 

سیستم و روشن کرد ، 

ولوم صداشو بالا برد . 

خودش دست پریارو گرفت . 

رفتن وسط نگاهم رو به خل بازیای پرهام دوختم . 

دست پریارو ول کرد . 

اومد سمتم و دستم و گرفت و کشید . 

_ ول کن پرهام ...! 

ابرویی بالا انداخت 

_نمیشه . 


چند وقت دیگه جشن برادرته ها ...! 

_ چه ربطی داره اونجا بلدم تکی برقصم . 

ازم فاصله گرفت و آهنگو عوض کرد . 

_ پس منتظرم هنر نمایی کنی ..! 

_ عجب گیری کردما .

_ زود باش ...! 

با ریتم آهنگ شروع به رقص کردم . 

پریا هم اومد وسط و هردو باهم رقصیدیم . 

الحق عالی می رقصید ، 

خسته روی مبل ولو شدم . 

پرهام دست زد گفت : _ کارتون عالی بود . 

نگاهی به ساعت انداختم ، 

ساعت 12 شب رو نشون میداد . 

_ وای یه زنگ بزن آژانس دیر وقته برم .

_ کجا بری شب بمون ؟! 

از جام بلند شدم _ نه باید برم . 

رفتم سمت اتاق و پالتومو برداشم . 

گوشیم زنگ خورد . 

نگاهی به شماره انداختم . 

غیاث بود . 


نگران بابا شدم و تند دکمه اتصالو زدم . 

_ الو ... 

_ پایین منتظرم ، اگه خوشیتون تموم شده بیاین . 

اصلا نذاشت چیزی بگم و قطع کرد ، 

نگاهی به گوشی انداختم . 

از اتاق بیرون اومدم . 

_ نمیخواد زنگ بزنی ، غیاث اومده دنبالم . 

پرهام اخمی کرد .....

رمان احساس اشتباهی, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۲:۰۰]
#پارت_149


_ لازم نکرده کی گفته اون بیاد دنبالت؟

متعجب نگاهی به پرهام انداختم گفتم:

 _ حتما بابا ازش خواسته، من برم خیلی خوش گذشت . 

_ خودم می رسونمت.

_ اه پرهام بچه شدی؟

اومده دیگه؛ تو پیش پریا باش و چشمکی زدم. 

گونه پریا رو بوسیدم.

پرهام هنوز با اخم داشت نگاهم می کرد.

رو سر انگشتای پام ایستادم، 

نرم گونه اش رو بوسیدم. کنار گوشش لب زدم :

 _ خوش بگذره. اخم نکن، اخم بهت نمیاد.

بازوم و گرفت با صدای مرتعشی گفت:

_ شب خوش. 

و ولم کردم.

لبخند اجباری زدم و کفشام و پام کردم. 

در آپارتمان و باز کردم که پرهام گفت :

 _ تا جلوی در باهات میام.

شونه ای بالا انداختم 

_ بفرما.

باهم سوار آسانسور شدیم،

به اتاقک آسانسور تکیه دادم. 

و نگاهم به پرهام دوختم که هنوز بین ابروهاش اخم نشسته بود. 

لبامو جمع کردم

 _ پرهامی قهر نباش دیگه، ببین اومدم خونه ات.

نگاهی بهم انداخت گفت :

 _ نکن اون طوری میخورمت.

_ اه مگه لولو خور خوره ای؟

پووفی کشید و از در آسانسور بیرون رفت،

به دنبالش رفتم. 

حیاط ساختمون و رد کردیم. 

همین که در حیاط و باز کردیم غیاث رو دیدیم که به ماشینش تکیه داده بود. 

با دیدن ما از ماشینش فاصله گرفت و رفت سوار شد. 

پرهام عصبی گفت : 

_ مردک نفهم ، فکر کرده کیه برای من قیافه می گیره؟

هم تعجب کرده بودم از این حرف پرهام و هم خنده ام گرفته بود.

چه حرصی می خورد پرهام قیافه اش دیدن داشت.

چرخیدم گفتم : 

_ شب خوبی بود، خداحافظ.

خم شدو گونه ام رو بوسید : 

_ شب به خیر.

خندیدم  و دستی روی گونه ام کشیدم و رفتم سمت ماشین.




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر