قادر رنجبر نظرات سه شنبه 24 مهر 1397 ، 06:52 ب.ظ



با ترس سرمو بلند کردم و با دیدن یزدان رنگ از رخم پرید .

تلفن رو پرت کرد و از موهام گرفت و بلندم کرد.عصبی توی صورتم غرید: 

_داشتی چه گهی می خوردی؟ 

چیزی نگفتم که بیش تر موهام رو کشید و عربده زد :

_چه غلطی می کردی هان ؟

از ترس لال شده بودم،پرتم کرد و به سمت موبایلم رفت.کوبیدش به زمین و زیر پا لهش کرد .

با عصبانیت گفت

_بدبختت می کنم ترانه حالا دیگه منو دور می زنی؟

دوباره به سمتم هجوم آورد و موهامو کشید.سیلی محکمی به گوشم زد که چشمام تار شد .

نذاشت بیوفتم و با حرص گفت 

_زنگ زدی به اون آره ؟ فکر کردی میاد نجاتت میده؟ احمق جون تو زن منی زن من تا من طلاقت ندم کسی نمی تونه هیـچ کاری واست بکنه.اما دیگه تموم شد. 
نه تلفن در کار هست نه مهرداد… توی این خونه تا آخر عمرت زندانی می مونی . 

بی توجه به درد موهام داد زدم: 

_نه،مهرداد میاد و نجاتم میده تو هم هیچ غلطی نمی تونی بکنی یزدان. شنیدی؟من زندانی تو نمی مونم همین امشب از شرت راحت میشم. 

عمیق نگاهم کرد و کم کم زد زیر خنده. چنان قهقهه می زد که آدم ازش می ترسید. 

با تعجب نگاهش می کردم که پرتم کرد روی زمین و لگد محکمی به شکمم زد. 

درد بدی توی کل وجودم پیچید و از ته دل داد زدم. 

خدایا بچم.داد و بیداد می کرد اما من نمی شنیدم فقط به فکر بچم بودم. 

با حس جاری شدن خون از پاهام با درد گفتم
_یزدان التماست می کنم نذار بچم بمیره. 

پوزخندی زد :
_هم خودت هم بچه توی این اتاق انقدر بمونید تا ببینی تهش این منم که باید التماسم کنی.برای اون مهرداد ناچیزی هم ارزش نداری. 

بعد از زدن حرفش از اتاق بیرون رفت و بی توجه به التماس هام در رو قفل کرد .

دستمو روی شکمم گذاشتم،حس می کردم برای بچم اتفاقی افتاده،با گریه چشمامو بستم.به خاطر درد زیاد کتک هایی که خوردم و از همه بدتر درد شکمم نتونستم تحمل کنم،چشمام و بستم و بین ناله هام نفهمیدم کی توی دنیای بیهوشی فرو رفتم .
**
با صدای دعوا به سختی لای پلکم رو باز کردم،مهرداد و یک مردی با لباس فرم پلیس بالای سرم بودن. 
حتی حضور مهرداد هم برام مهم نبود،فقط می خواستم بدونم بچم چی شد اما صدای ضعیفم بین داد و بیداد مهرداد گم شد 
_گفتم که تا به هوش نیاد هیچ جا نمیام،می خوای می تونی دستم و به همین تخت دستبند بزنی اما من نمیام.تا وقتی خوب نشه یه میلی متر هم از این اتاق فاصله نمی گیرم. 

مامور پلیس با کلافگی گفت
_این طوری نمیشه آقای محترم ما هم ماموریم باید با ما بیاید کلانتری. 
مهرداد با عصبانیت سرش رو چرخوند و با دیدن من نگاهش روم قفل شد . 
به سمتم اومد و نگران گفت :
_خوبی؟ 
نگاهم روی مامور پلیس مونده بود،گیج شده بودم و نمی دونستم چه خبره!  
مهرداد رد نگاهم رو دنبال کرد و رو به اون مرد گفت 
_چند لحظه بیرون تشریف داشته باشید،میام الان. 
مرد ناچارا سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت . نگاهم رو به مهرداد دوختم و با صدای ضعیفی گفتم
_بچه م؟ 
ساکت شد،ترس برم داشت. خواستم بلند بشم که دستشو روی شونه هام گذاشت و اجازه نداد.
_بلند نشو ترانه.بچه خوبه. 
نمی دونم چرا توی چشمام نگاه نمی کرد.با گریه گفتم
_دروغ میگی بچم و از دست دادم مگه نه؟ 
نگاهم کرد و گفت
_نه.گفتم که!  
با این که نگاهش این رو نمی گفت اما حرفش رو باور کردم. تازه متوجه ی سر و وضعش شدم،از آخرین باری که دیده بودمش تا الان خیلی عوض شده بود،موهاش رو کم کرده بود و ریش در آورده بود. 
یاد یزدان افتادم و گفتم
_چه طوری منو نجات دادی؟ یزدان کجاست ؟ 
دستم و گرفت و گفت
_به این چیزا فکر نکن باشه؟ 
_اون داشت منو می کشت چطور فکر نکنم؟ 
با دست دیگش موهام رو از صورتم کنار زد و زمزمه کرد :
_تموم شد،دیگه بهش فکر نکن،چون دیگه دستش بهت نمی رسه.


متعجب گفتم
_منظورت چیه مهرداد ؟ چرا درست حرف نمی زنی؟من چرا اینجام؟ یزدان کجاست ؟ 
کلافه نفسشو فوت کرد و گفت
_تو اول خوب شو،بعد حرف می زنیم .
عصبی از جام بلند شدم و سوزن سرم رو از دستم کشیدم. مهرداد با نگرانی گفت
_چی کار می کنی ترانه؟ 
به سختی از تخت پایین اومدم و همون طور که به سمت در می رفتم گفتم
_حالا که تو نمی گی خودم می فهمم. 
پرید جلومو روبه روم ایستاد.نگاهم به چشمای قرمز و تب دارش افتاد. 
ناخودآگاه زمزمه کردم
_این چه حالیه مهرداد ؟؟
لب هاش تکون خوردن،جوابی نداد و به جاش بغلم کرد.متعجب از کارش خشکم زده بود.
کم کم داشتم می ترسیدم ،یه اتفاقی افتاده بود که به من نمی گفت .
ازش فاصله گرفتم و نگران گفتم
_خواهش می کنم بگو چی شده!  
به چشمام زل زد قبل از اینکه چیزی بگه در اتاق باز شد و پرستاری داخل اومد.با دیدن من متعجب گفت
_چرا ایستادی عزیزم؟باید استراحت کنی. هنوز دو ساعتم از سقط بچه ت نمی گذره. 

نفسم بند اومد ناباور به پرستار نگاه کردم،مهرداد با نگرانی بازومو گرفت و گفت 
_ترانه،خواهش می کنم آروم باش.به خدا اشکات داغون ترم می کنن

انگار صداش رو نمی شنیدم .. روی زانو خم شدم و صورتم پر از اشک شد . نالیدم :
_بچم .
دستاش دورم پیچیده شد و صداش کنار گوشم زمزمه کرد
_گریه نکن ترانه،اون بی شرف جزای کارش رو می کشه فقط گریه نکن . 
از بغلش بیرون اومدم. یقه ش رو گرفتم و با گریه گفتم
_همش تقصیر توعه مهرداد همه چی تقصیر توعه،اگه نمی رفتی اگه ولم نمی کردی بچه ی من الان زنده بود… ولی الان مرده،تنها امیدم بود من دیگه خیلی تنها شدم،خیلی بی کس شدم . 

اشک تو چشماش جمع شده بود با خشونت در آغوشم کشید و گفت 
_دیگه ولت نمی کنم ترانه قسم می خورم هر چی بشه دستتو ول نمی کنم 
بی رمق تر از اون بودم که پسش بزنم اما با گریه گفتم
_هیچ وقت نمی بخشمت مهرداد هیچ وقت . 
حلقه ی دستش دورم تنگ تر شد و کنار گوشم گفت 
_منم هیچ وقت ولت نمی کنم. 
دیگه حس می کردم نفسم بالا نمیاد،انگار پرستار حالم رو فهمید که به مهرداد گفت
_آقای محترم اجازه بدید مریضمون استراحت کنن.
مهرداد به ناچار ولم کرد،پرستار کمکم کرد روی تخت دراز بکشم،با ملافه چشمام رو پوشوندم. دلم خوش بود یه بچه دارم که تنهاییم رو پر می کنه اما اونم از دستم رفت . اونو هم از دست دادم . 
نمی دونم پرستار چی بهم تزریق کرد که بین غم و غصه تقریبا بی هوش شدم. 

چشمام رو به سختی باز کردم،هوا تاریک شده بود و توی اتاق فقط خودم بودم. 
گنگ نگاهم رو به اطراف گردوندم،با یادآوری بچم اشک دوباره به چشمم هجوم آورد.طاقت خوابیدن نداشتم،بلند شدمو و سرم رو از دستم کشیدم .به سمت لباسام که آویزون بود رفتم و به سختی عوضشون کردم . 
کلاه پالتوم رو توی سرم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم،خبری از مهرداد نبود ،فقط یه پلیس جلوی در اتاقم بود که از شانس خوبم داشت با تلفنش ور می رفت . 
کلاه رو بیشتر روی سرم کشیدم و از بیمارستان بیرون زدم .
هوا بدجوری سرد بود،لرزم گرفت اما بی اهمیت رفتم… از همه چی خسته شده بودم،از این زندگی از خودم حتی از مهرداد . 
انقدر رفتم که گذرم رو به یه خیابون شلوغ دیدم .. نگاهم به ماشین هایی افتاد که با سرعت میان و میرن .
قدمی به جلو برداشتم ،این زندگی تا الان فقط ساز مخالف با من زده بود. همون بهتر که تموم میشد .
یک قدم دیگه برداشتم ،من حتی لایق مادر شدن هم نبودم،نه مهرداد با اون همه عاشقی منو خواست نه یزدان با اون همه ادعا .
یک قدم دیگه برداشتم،حالا درست وسط خیابون بودم،ماشینی به سرعت به سمتم میومد.بدون اینکه تکون بخورم همون جا ایستادم و به صدای بوق ممتدش گوش کردم . 
چشمامو بستم و هر لحظه آماده ی مردن بودم که صدای ترمز وحشتناکی اومد .
ماشین درست توی یک قدمیم نگه داشت . مردی با عصبانیت پیاده شد و داد زد :
_می خوای خودتو بکشی برو یه جای دیگه بکش می خواستی ما رو بدبخت کنی؟وسط خیابون ایستادی اگه می زدم بهت بدبخت می شدم.مریضی؟ از تیمارستان فرار کردی؟
از صدای داد و فریادش همه دورمون جمع شدن،یه زن بازوم رو کشید و بقیه هم سعی کردن اون مرد رو آروم کنن 
کنار پیاده رو که رفتیم زن با مهربونی گفت
_خوبی؟ 
بدون اینکه جواب بدم بازوم رو از دستش کشیدم و به راهم ادامه دادم . حتی مرگ هم منو نمی خواست . بی پناه تر از همه جا رفتم توی پارک بزرگ اونجا و روی صندلی نشستم،هیچ جایی برای رفتن نداشتم.انگار به سیم آخر زده بودم،چشمام رو بستم و روی نیمکت دراز کشیدم.  فقط دعا کردم که از شدت سرما بمیرم. 
***
با حس نوازش دستی چشمام رو باز کردم،با دیدن مهرداد لبخند محوی روی لبم نشست. 


با حس نوازش دستی چشمام رو باز کردم،با دیدن مهرداد لبخند محوی روی لبم نشست. 
با دیدن چشمای بازم زمزمه کرد: 
_صبحت بخیر خانمم. 
یه لحظه حس کردم دارم رویا می بینم. چشمام رو مالیدم،دستش رو روی گونه م گذاشت و گفت
_می دونی دیشب چقدر منو ترسوندی؟ 
تازه یاد دیشب افتادم. نگاهم رو به اطراف انداختم و با دیدن خونه ی مهرداد مثل برق نشستم. 
رو به روم نشست و بازوهام و گرفت.  
نگاهم و ازش دزدیدم و گفتم
_ولم کن مهرداد من که بهت گفتم… 
هنوز جمله م تموم نشده بود لب هاش با قدرت روی لب هام نشست . نفسم حبس شد… بعد از مدت ها طعم آشنای لب هاش رو می چشیدم و این برای دل تنگم زیادی بود . 
حریصانه لب هاش رو روی لب هام حرکت می داد ..می خواستم جلوش رو بگیرم اما توانش رو نداشتم .
دستش رو از زیر لباسم روی شکمم کشید و به بالا حرکت داد.لباش رو از روی لبام برداشت و سرش رو توی گردنم فرو برد . 
نالیدم :
_معلومه داری چی کار می کنی؟ 
خش دار جواب داد :
_فقط دنبال آرامشمم. 
نفس عمیقی کشید و ادامه داد 
_من انقدر دلم تنگته که نمی دونم باید چی کار کنم تا دلتنگیم از بین بره . 
پوست گردنم رو بین لب هاش گرفت و فشار داد .
صدام در اومد
_نکن مهرداد،حالیت نیست من ازدواج کردم؟
با صدای خفه ای گفت 
_اون عوضی مرد.  
ناباور گفتم 
_چی؟؟؟
سرش رو بلند کرد و چشمای تب دارش رو به چشمام دوخت و زمزمه کرد 
_فکر کسی که دست رو تو بلند کنه و بخواد بچه م رو ازم بگیره رو می بخشم؟ 
توی شوک رفتم ،با تته پته گفتم
_کشتیش؟


کلافه نفسش رو بیرون داد و گفت
_اگه بمیره… 
گیج گفتم
_منظورت چیه؟ چرا درست حرف نمی زنی مهرداد؟ نه از ازدواجت می گی نه از رفتن یهوییت نه از برگشتنت،حتی نمی گی چطوری پیدام کردی،چطوری نجاتم دادی؟ 

بی توجه به سوالم دوباره سرش رو توی گردنم فرو برد و زمزمه کرد
_ترانه من انقدر دلم تنگته که نمی خوام به هیچی فکر کنم. 

برعکس همیشه دلم این نزدیکی و نمی خواست ،تن گرمش روی تنم بود اما راضی نبودم . 
پسش زدم و گفتم
_نکن. 
بی اعتنا به حرفم سرش رو بین موهام برد.  کلافه دستم رو روی سینه ش گذاشتم و گفتم
_نکن مهرداد… 
خودش رو کنارم روی تخت پرت کرد و گفت
_باشه .
بلند شدم،خواستم به سمت در اتاق برم که پرید جلوم و گفت 
_کجا؟ 
با عصبانیت گفتم
_برو کنار مهرداد،این سری میرم یه جایی که دستت تا ابد بهم نرسه. 
دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت 
_واقعا فکر می کنی یه بار دیگه ولت می کنم؟ 
مثل خودش جواب دادم
_واقعا فکر می کنی یه بار دیگه بهت اعتماد می کنم؟تو ازدواج کردی مهرداد،منم ازدواج کردم.بچمون از بین رفت می فهمی؟ 
تو چشماش زل زدم و گفتم
_دیگه دوستت ندارم.  
حبس شدن نفسش رو خیلی خوب متوجه شدم. ناباور نگام کرد و گفت 
_دروغ میگی،وقتی اون حروم زاده اذیتت کرد به من زنگ زدی . 
_زنگ زدم چون یه چیز مشترکی بینمون بود،اون بچه… اونم دیگه نیست حالیته؟ 
دستش رو دور کمرم سفت تر کرد و گفت
_من ولت نمی کنم ترانه. 
خیره نگاهش کردم،لبخند محوی زد و گفت 
_دلم برای بغل کردن دانشجوی کوچولوم تنگ شده بود. 
دلخور گفتم
_چرا از دانشگاه رفتی؟ 
لبخندش از بین رفت،سرم رو روی سینه ش گذاشت و گفت 
_برای محافظت از تو مجبور شدم برم.

زمزمه کردم: 
_یعنی چی؟ 
اشاره ای به تخت کرد و گفت 
_بشین توضیح بدم. 
مردد نگاهش کردم و ناچارا سر تکون دادم و نشستم .
کنارم نشست و شروع کرد:
_وقتی فهمیدم بهم دروغ گفتی واقعا از خودم متنفر شدم که بهت اعتماد کردم،خواستم برای همیشه از زندگیم پاکت کنم،برای همین سراغ تو نگرفتم اما بابام مصمم بود تو رو بکشه چون تو حرفاشو شنیده بودی،از اون گذشته قصد جونش رو کردی. فکر می کردم از ایران میره اما نرفت.یک هفته بعد از اون شب آدم هاشو فرستاد جلوی خونت تا بکشنت،خواست خدا بود که فهمیدم و به موقع خودم و رسوندم و سگاشو از جلوی خونت جمع کردم،رفتم یقه ی بابام رو گرفتم،تهدیدش کردم اما حرفش همون بود. می دونی بیشتر هدفش از کشتن تو این بود که من دوباره سمتت نیام. این قانون بابام بود که باید یا پولدار تر از خودت بپری. وقتی بهش گفتم با ترانه کاری نداشته باش اسلحه رو دستم داد و گفت،یا باید بکشیش یا از زندگیت بندازیش بیرون،بهش گفتم من دیگه با ترانه کار ندارم اما راضی نشد و گفت باید ازدواج کنی. 

پوزخندی زدم: 
_تو هم قبول کردی؟ 
_نه،قبول نکردم اما شبش برام یه فیلم فرستاد،چهار طرف خونت چهار نفر آدم مسلح بودن،یکیشون از روی پشت بوم داشت فیلم می گرفت. تو توی حیاط بودی و لنز اسلحه درست روی سرت! بابام آدمی نبود که حرفش دو تا بشه،آسون ترین کار براش آدم کشتن بود… وقتی لنز اون اسلحه رو روی تو دیدم… 

سکوت کرد،از یادآوری اون روزا چهره ش قرمز شده بود .
ادامه داد: 
_من اون روز دیوونه شدم ترانه،داشت سر جون تو برام شمارش معکوس می کرد،ناچار شدم به قبول کردن. 

سکوت کردم،حرفاش بدجوری رنگ و بوی صداقت داشت،ادامه داد :
_الناز معشوقه ی بابام بود،برای پوشوندن گند کاریاش خواستن وانمود کنن زن منه تا با من بتونه از کشور خارج بشه،من به پلیس همه چیزو گفتم اما باید باهاشون می رفتم تا شک نکنن.خودم می دونستم کسی که درگیر کثافت کاریای بابام بشه باید هر لحظه منتظر مرگ باشه،منم مطمئن نبودم سفرم برگشتی داشته باشه برای همین تو رو امیدوار نکردم و رفتم.رفتم ولی همه چیزو به نامت زدم تا اگه برنگشتم کمبود نداشته باشی،اما روز دوم بهم خبر رسید داری ازدواج می کنی. 

رگ های گردنش بیرون زده بود و چهره ش رفته رفته کبود میشد .. با فکی قفل شده گفت
_وقتی من داشتم می جنگیدم تا برگردم و با تو باشم تو ازدواج کردی.با شنیدن این خبر داغون شدم .

داشتم نگاهش می کردم که در کمال تعجب اشکی از گوشه ی چشمش چکید،سریع پاکش کرد و گفت
_فکر این که اون کثافت با دستاش لمست می کنه منو کشت،دیگه برام مهم نبود بمیرم.خودم رو زیر تیر گلوله انداختم اما بهم نخورد.دقیقا وقتی داشتیم قاچاقی از کشور می رفتیم پلیس ها سر رسیدن… 


پرسیدم: 
_بابات چی شد ؟ 
سرش رو بین دستاش گرفت و گفت 
_وقتی داشت فرار می کرد مرد،الناز هم دستگیر شد . 
ناباور نگاهش کردم،پس بالاخره اون لاشخور به سزای کارش رسید . 
هر دو مون سکوت کرده بودیم تا اینکه پرسیدم :
_چطوری پیدام کردی؟ 
_آدرس خونه ی یزدان و از دانشگاه گرفتم . 
_الان کجاست؟ 
عمیق نگاهم کرد و گفت 
_تو کما .
ناباور دستمو جلوی دهنم گذاشتم که گفت
_وقتی تو رو توی اون حال دیدم دیوونه شدم،انگار چشمم چیزیو نمیدید،اون قدر زدمش که نفهمیدم کی پرت شد سرش خورد به سنگ بازم دست برنداشتم فقط وقتی به خودم اومدم که آمبولانس رسیده بود و یه جسم آش و لاش هم زیر دستم بود. 

از تعجب حتی نمی تونستم پلک بزنم… 
_اگه بمیره؟ 
لبخند تلخی زد :
_میرم زندان
ترس برم داشت،تند تند سرمو تکون دادم و گفتم
_نه… نه… نه… نباید بری زندان مهرداد تو نمی تونی بری زندان . 

لبخندش پر رنگ تر شد،دستشو دورم حلقه کرد و گفت 
_چطور توقع داری نخورمت وقتی انقدر مظلومی. 
این بار بدون هیچ مانعی بغلش کردم و با دلتنگی خودمو بهش چسبوندم،کنار گوشم زمزمه کرد
_خیلی دوستت دارم.
لبخند روی لبم نشست و گفتم
_منم دوستت دارم . 
_کی بود ده دقیقه پیش گفت دیگه دوستت ندارم ؟ 
با مظلومیت گفتم
_خوب اون موقع دوستت نداشتم الان دارم،اگه اذیتم کنی دیگه دوستت ندارم.  

حلقه ی دستش دورم محکم شد و خش دار گفت 
_دلبریت زیادی شده. 
دستشو زیر چونه م گذاشت و سرمو بالا گرفت و زمزمه کرد 
_یه ناخنک بهت بزنم خانم کوچولو؟ 
با لبخند رضایتم رو اعلام کردم و بعد از مدت ها من موندم و مهرداد عاشق 


صحنه های این قسمت به خاطر ماه محرم حذف شد ❌❌❌

پسش زدم،نفس بریده نگاهم کرد. بلند شدم،خودش رو روی تخت پرت کرد و خش دار گفت
_ضد حال زدی. 
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_خیلی نفهمی. 
با خماری خندید… بالش رو روی تنش کوبیدم و با حرص گفتم
_منم وادار می کنی گناه کنم…از اون گذشته من یه بچه سقط کردم حالیته مهرداد؟ 

دستم رو کشید و گفت 
_باشه،فقط بخواب.هوم ؟ 

نذاشتم یه بار دیگه پیشروی کنه،بلند شدم و گفتم
_می خوام برم خونم.باید برم حموم
_اینجا خونته. 

معنادار نگاهش کردم و گفتم
_خونه ای که یه زن دیگه توش بوده؟ 

زده بود به بی خیالی که هر چی می گفتم می خندید. بین خنده هاش گفت
_حسود خانم من آدرس این جا رو هم به الناز ندادم.زن؟چه زنی وقتی دستشم نگرفتم. 

ته دلم مالش رفت اما به روی خودم نیاوردم،گفتم
_برام یه تاکسی خبر کن .

بازم خندید: 
_نمیشه.برو همین جا حموم،لباساتم مثل سابق تو کمده،فقط با یکی دوتاش من شبا خوابیدم. 

لبخند محوی زدم و گفتم
_نمیشه… 
کلافه بلند شد و گفت :
_مجبورم کردی به زور متوسل بشم. 
به سمتم اومد و قبل از اینکه بفهمم چیکار می خواد بکنه کولم کرد و به سمت حموم رفت. 
    
با جیغ گفتم
_چی کار می کنی دیوونه؟ 
داخل حموم گذاشتتم و درو قفل کرد و بی توجه به سر و صداهام گفت
_کارت تموم شد بگو درو باز کنم . 
با عصبانیت به در کوبیدم و زیر لب گفتم 
_خودخواه





ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. علی چهارشنبه 30 آبان 1397 01:56 ب.ظ
    این مسخره بازیا چیه صحنه های این قسمت بخاطر ماه محرم حذف شده، ای نجاست بگیره خودتون اون ماه محرمتونو...
  2. علی چهارشنبه 30 آبان 1397 01:56 ب.ظ
    این مسخره بازیا چیه صحنه های این قسمت بخاطر ماه محرم حذف شده، ای نجاست بگیره خودتون اون ماه محرمتونو...
  3. علی چهارشنبه 30 آبان 1397 01:56 ب.ظ
    این مسخره بازیا چیه صحنه های این قسمت بخاطر ماه محرم حذف شده، ای نجاست بگیره خودتون اون ماه محرمتونو...

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر