قادر رنجبر نظرات جمعه 4 آبان 1397 ، 08:56 ب.ظ

رمان



نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: 
_ خشن نشو،خودم تا آخر شب نمیام با خیال راحت درستو بخون ببینم چیکار می کنی. 
خون خونمو می خورد،گفتم: 
_می خوام برم خونه ی خودم… 
_خوب منم دارم می برمت خونه ی خودت،مگه تو خانوم خونه ی من نیستی؟ 
چپ چپ نگاهش کردم،ماشین و جلوی آپارتمانش پارک کرد و گفت 
_فرار نکنی که آمارتو دارم!  
چپ چپ نگاهش کردم،خواستم پیاده بشم که مچ دستم و گرفت و گفت
_ خانم بداخلاق نمی خوای عشقتو یه بوس ناقابل بکنی بعد بری؟ 
مچ دستمو کشیدم و گفتم
_ نه نمی خوام شب هر چقدر دیر تر بیای بیشتر ممنونت میشم. 
پیاده شدم و درو محکم به هم کوبیدم،همچنان لبخندش روی لبش بود.چشم غره ای مهمونش کردم و به سمت آپارتمان رفتم… 
* * * * * *
با صدای زنگ پی در پی کلافه بلند شدم،یکی نیست بهش بگه تو که کلید داری مریضی زنگ می زنی؟
با حرص در و باز کردم اما کسی پشت در نبود،متعجب نگاهی به اطراف انداختم و خواستم درو ببندم که نگاهم به پاکتی افتاد. 
برش داشتم،درو بستم و نگاهی به پاکت انداختم… هیچ اسمی نداشت.

خواستم باز نکنم اما نتونستم و بازش کردم…اول نگاهم به یه کاغذ افتاد که نوشته بود:فکر نکن تو و اون استاد تهرانی عزیز هر غلطی بکنید از چشم همه به دوره…به زودی گند همه ی کاراتونو رو می کنم. 

کاغذ رو پس زدم و با دیدن عکس رو به روم نفسم برید
عکس یزدان بود که دستاش به زنجیر وصل شده بود و صورتش غرق در خون بود. 
ورق زدم،توی عکس بعدی استاد تهرانی هم بود که داشت با دو مرد قوی هیکل حرف میزد… 
عکس بعدی باز هم از یزدان غرق در خون بود.  
با ترس عکس ها رو انداختم،خدایا مهرداد چنین آدمی بود؟؟؟


کنار دیوار سر خوردم،درست که یزدان آدم خوبی نبود اما این همه شکنجه حقش بود؟ 
اون منو کتک زد اما الان آش و لاش و غرق در خون بود،یعنی مهرداد هم به همون اندازه خطرناکه… 

من با چه آدمی زندگی می کردم؟یه آدم بی رحم؟ 
از جا پریدم و به اتاق رفتم،مانتو و شالم رو پوشیدم و تمام وسایلم رو توی کیفم ریختم و از خونه ی مهرداد بیرون زدم. 
واقعا نمی دونستم کجا باید برم…دفعه قبل به خونه ی آرمان رفتم اما معلوم نبود اون هنوز ایرانه یا نه… 
تاکسی گرفتم و ناچارا آدرس خونه ی خودم رو دادم…کل راه فقط به اون عکس ها فکر کردم و قیافه ی مهربون مهرداد… 
به خونه که رسیدم هم زمان موبایلم هم زنگ خورد… 
رد تماس دادم و خواستم گوشی و خاموش کنم که پیامکی از مهرداد روی گوشیم اومد.بازش کردم،نوشته بود: 
_ جواب بده ترانه،بهت توضیح میدم.

خودم بهش زنگ زدم،با اولین بوق جواب داد: 
_کجا رفتی؟ 
صدام از ترس می لرزید،گفتم
_اون شب بهت گفتم کاری با یزدان کردی یا نه،تو چشمام نگاه کردی و بهم دروغ گفتی… 
تند گفت
_ خوب بذار توضیح بدم
عصبی داد زدم: 
_چیو توضیح بدی؟مهرداد تو چه فرقی با بابات داری؟این کارا رو اونم می کرد…تو هم داری جا پای اون می ذاری،خیلی راحت دروغ گفتی… 

صدای عربده ش باعث شد گوشی و از گوشم فاصله بدم: 
_ آره اصلا من عوضیم…قسم خوردم اون بی شرف و بکشم…چون سختمه یادم بیاد چجوری با لب های کثیفش داشت تو رو می بوسید حالا راحت شدی ؟ اگه من قاتلم بشم به خاطر توئه ترانه اما انقدر خری که نمی فهمی… 

با عصبانیت گفتم 
_منت سرم می ذاری؟من حالم از آدمایی که به بقیه آسیب می زنن بهم میخوره چون بابای خودمم همین طوری مرد . 

کلافه نفسش رو فوت کرد و گفت 
_کجایی؟ 
به دروغ گفتم
_خونه ی یکی از دوستامم،علی الحساب نمی خوام حرفی باهات بزنم مهرداد قطع می کنم. 

صداش رو شنیدم که گفت قطع نکن اما تماس و قطع کردم و موبایلم و خاموش کردم.

نگران یزدان بودم،نکنه مرده باشه؟اگه خانوادش بفهمن چی؟ 
کنار دیوار سر خوردم،خیلی بده یه روز بفهمی عزیز ترینت به دست کسی کشته شده. ..

یه حسی می گفت همش زیر سر استاد تهرانیه وگرنه مهرداد هر چی که بود آدمی نبود که مافیا بازی در بیاره. 
ولی من باید جلوشونو می گرفتم،نباید اجازه میدادم یزدان بمیره


از جا پریدم و از خونه بیرون زدم،اگه پلیس خبر میدادم مهرداد توی دردسر میوفتاد،اگه خبر نمی دادم ممکن بود یزدان بمیره… 

سردرگم بودم که یاد استاد تهرانی افتادم… با عجله تاکسی گرفتم… فقط خدا خدا می کردم که هنوز توی دانشگاه باشه… 

به محض اینکه تاکسی نگه داشت حساب کردم و پیاده شدم،خواستم به سمت ساختمون برم که چشمم به استاد افتاد که داشت سوار ماشینش می شد 
به سمتش دویدم و قبل از اینکه راه بیوفته خودمو جلوی ماشینش انداختم. 

با اخم نگاهم کرد و پیاده شد…با لحن خشکی پرسید 
_چی شده؟ 
نفس بریده گفتم
_یزدان کجاست؟ 
با لحن خشکی گفت 
_متوجه نشدم؟ 
عصبانی صدام بالا رفت 
_خیلیم خوب فهمیدی چی گفتم،گفتم یزدان کجاست؟ می دونم دزدیدینش خودم دیدم صورتش غرق خون بود،من نمی خوام اون بمیره استاد لطفا بهم بگید کجاست… 

انگار براش روضه خوندم،هیچ واکنشی نشون نداد،به سمت ماشینش رفت و گفت 
_ ممنون میشم از جلوی ماشین برید کنار. 
سوار شد،هاج و واج نگاهش کردم. 
یعنی حاضر نبود بهم کمکی بکنه؟معلومه که نه ترانه ی احمق… طرف که نمیاد دو دستی آدرس یزدان و بهت بده… 
از جلوی ماشینش کنار رفتم و اونم پاشو روی گاز فشار داد و رفت… 

درمونده به رفتنش نگاه کردم… خدایا یزدان نباید بمیره…
تصمیم گرفتم برم سراغ مهرداد،حداقل اون مثل استاد تهرانی بی رحم نبود. 
دوباره تاکسی گرفتم و خودم و به آپارتمان مهرداد رسوندم،سوار آسانسور شدم و وقتی پیاده شدم دیدم مهرداد هم همزمان از خونه ش بیرون اومد ..
با دیدن من اخمی کرد و گفت
_اومدی حرفای سنگینتو بارم کنی؟ 
نفسمو فوت کردم و گفتم
_اومدم حرف بزنیم… 
سری تکون داد و به داخل اشاره کرد… وارد شدم و روی مبل نشستم،کنارم نشست و گفت
_خوب؟
با نگرانی گفتم
_یزدان کجاست مهرداد؟ 
اخماش در هم رفت و گفت
_نگرانشی ؟ 
_نباید باشم؟ پای جون یه آدم در میونه. 
کلافه نفسش رو فوت کرد و گفت
_ من نخواستم یزدان و بکشم،وقتی هم این حالتو دیدم گفتم بندازنش جلوی بیمارستان ولی تو چرا رفتی سراغ آرمین ؟


تند نگاهش کردم و گفتم
_ اون یه آدم عوضیه که داره تو رو مثل خودش می کنه… 
عصبی شد و غرید
_حرف دهنتو بفهم ترانه. 
_دروغه؟نمی خوام دیگه با استاد تهرانی رابطه ای داشته باشی. 
حرصی گفت 
_یعنی من مثل یه نوجوان چهارده ساله با هر کی بخوام بگردم رو تو باید تایید کنی آره؟من سی سالمه ترانه. 

_ اون عکسا کاملا نشون از یه باند خلافکار بزرگ بود،تو که همچین تشکیلاتی نداری. 
_از کجا می دونی آرمین داره؟ 
حرصی گفتم
_از اونجایی که عکسش بود… 
_ هه…اون عکسی که من دیدم آرمین بود و دو تا مرد انقدر بقیه رو گناهکار نکن.اونی که یزدان و آش و لاش کرده منم پشیمونم نیستم بره خداروشکر کنه نکشتمش.اینم بشه درس عبرتی واسه بقیه…وضع همینه ترانه،هر کی نگاه چپ بهت بکنه رو به حال خودش نمی ذارم .

_آخه اینجوری؟ 
جواب داد 
_دقیقا همین جوری…مشکلی داری ؟ 
فقط تیز نگاهش کردم،از جاش بلند شدو گفت 
_دیدی اگه منم نباشم تو درس نمی خونی پس بلند شد بیا یه خورده ماساژم بده که اعصابم داغونه… 

پوزخندی زدمو گفتم
_هنوز نبخشیدمت…پرو نشو. 
با خونسردی توی اتاقش رفت و گفت
_آخر ترمه،بخوام نمره هاتو جمع ببندم مجبوری واحدتو حذف کنی پس با دلم راه بیا که تلافی نکنم.. 

توی اتاقش رفت .
کلافه نفسم رو فوت کردم و گفتم
_خیلی بیشعوری. 
اونقدر عصبانی بودم که حتی به نمره هم فکر نکردم… از جا بلند شدم و به سمت در رفتم،خواستم برم بیرون که صداش اومد 
_مگه من اجازه دادم بری؟
برگشتم و با اخم گفتم
_کسی ازت اجازه نخواست،می تونی بندازی ولی با مدرک ثابت می کنم که چقدر بهم تقلب رسوندی اون وقت یر به یر می شیم… حالا خداحافظ… 

نموندم جوابی ازش بشنوم و درو محکم بهم کوبیدم… 
پرو فکر کرده بود من هر کاری بخواد باید انجام بدم


از دادگاه بیرون اومدم و نفس راحتی کشیدم… یک هفته ی سختی رو پشت سر گذاشته بودم،به خاطر جریان یزدان با مهرداد سرسنگین بودم و خونش نمی رفتم. 

بالاخره امروز روزی بود که از یزدان جدا شدم…خودش نیومد و به جاش وکیلش با وکالت تام توی دادگاه حاضر شد و بالاخره این کابوس وحشتناک تموم شد .

حس می کردم دنیا یه جور دیگه قشنگ شده… 
سوار تاکسی شدم و آدرس دانشگاه رو دادم،مهرداد خبر نداشت امروز دادگاه دارم باهام سرسنگین بود و نمی دونستم اگه بهش بگم چه واکنشی نشون میده. 

به خاطر دادگاه از کلاس اولم افتاده بودم اما می تونستم به کلاس دومم برسم… 
تاکسی که جلوی دانشگاه نگه داشت پیاده شدم… وارد ساختمون که شدم نگاهم به مهرداد افتاد که داشت به سمت کلاس میرفت… 
پا تند کردم،چشمش به من افتاد… برای چند لحظه به صورت شادم نگاه کرد و بعد سر تکون داد .
مثل خودش سرم و تکون دادم و وارد کلاس شدم… 
برعکس همیشه ردیف اول نشستم مهرداد که وارد شد مثل همیشه بدون حرف اضافه شروع به تدریس کرد… 
جزوه م رو بیرون آوردم و روی یه صفحه ی سفید با ژر قرمزم نوشتم 
_ از یزدان جدا شدم. 
جزوه رو یه کم بالا گرفتم… طوری که انگار دارم می خونمش… 
برای یه لحظه سرش رو برگردوند و نگاهش رو به نوشته ی روی کاغذ دوخت… 
رشته ی کلام از دستش در رفت و مات و مبهوت به من نگاه کرد… 
سرمو انداختم پایین و سرفه ی مصلحتی کردم که به خودش اومد… 
دست و پاشو گم کرده بود و معلوم بود به کل یادش رفته چه درسی میداده… 
ریز خندیدم 
یه کاغذ دیگه برداشتم و نوشتم :
_ می خوام باهات ازدواج کنم. 

دوباره کاغذ رو طوری که کسی نفهمه صاف گرفتم… با اینکه نگاهشو ازم می دزدید اما نتونست مقاومت کنه و چشمش به نوشته افتاد .


نفسش حبس شد و دوباره رشته ی کلام از دستش در رفت… همه به طرز مشکوکی به من و مهرداد نگاه می کردن . 
کتش رو در آورد و گره ی کروباتش رو شل کرد و روشو ازم برگردوند و به سختی رشته ی کلامش رو در دست گرفت هر چند کاملا معلوم بود حواسش پرته… 
به سختی جلوی خندمو گرفتم… 
پا روی پا انداختم و به مهرداد خیره شدم،دلم می خواست تلافی تمام سردی هاش رو در بیارم… 
پا روی پا انداختم و با نگاهی خاص بهش زل زدم… هر چقدر تلاش می کرد نگاهش رو ازم بدزده اما باز چشماش روم زوم می شد و دستپاچه میشد… 

آخر هم ده دقیقه زودتر درس رو تموم کرد… 
از اینکه این طوری روی استاد مغرور دانشگاه تاثیر می ذاشتم ذوق مرگ بودم ..

همه ی بچه ها با پچ پچ به من و مهرداد و نگاه می کردن و یکی یکی بیرون می رفتن. 
دیگه برام مهم نبود اگه کسی هم بفهمه که بین من و مهرداد چیزی هست . 

یه عده انگار قصد رفتن نداشتن،از جام بلند شدم… همون طوری که وسایلم و جمع می کردم نگاهم به پیامک مهرداد افتاد . 
نوشته بود: 
_ برو توی آخرین کلاس،این ساعت خالیه. 
لبخندی روی لبم اومد… تند تند وسایلمو جمع کردم و به سمت آخر راهرو رفتم… 
همون طوری که مهرداد گفته بود کلاس خالی بود،چند دقیقه ای منتظر موندم تا اینکه در باز شد و مهرداد اومد.  

نگاهی به من که روی صندلی نشسته بودم انداخت و با اخم گفت
_این چه کاری بود سر کلاس ترانه؟ 
چشمکی زدم و گفتم
_حواست پرت شد آره؟ 
_معلومه که پرت میشه،به اندازه کافی دلم تنگت بود با اون دلبریات به زور جلوی خودم و گرفتم وسط کلاس خودم و لو ندم… 

خندیدم و گفتم
_لو دادی دیگه… یه جوری یقه تو باز کردی همه فهمیدن گرمت شده . 

دستشو روی میز گذاشت و به سمتم خم شد،نگاهش رو به لب هام دوخت و گفت 
_تو همیشه گرمم می کنی،حالا بگو ببینم اون حرفایی که نوشتی واقعیت بود؟ یا اونم جزئی از دلبریاته؟ 

سرم و به علامت منفی تکون دادم و گفتم
_نه به خدا مهرداد امروز از یزدان جدا شدم… 
چشماش برق زد و گفت 
_واقعا ؟





ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. یلدا جمعه 2 آذر 1397 05:41 ب.ظ
    میگم اقای رنجبر پارت های بعدی رو کجا میتونیم پیدا کنیم.
    • قادر رنجبر
      فعلا جای نمیتونید پیدا کنید اگه پیدا کنم اینجا میزارم
  2. F.F سه شنبه 29 آبان 1397 07:19 ب.ظ
    لطفا زود تر بزارین اقای رنجبر
  3. F.F سه شنبه 29 آبان 1397 07:18 ب.ظ
    پارت بزارین دیگه ای بابا
    دارم دق میکنم
  4. دوشنبه 28 آبان 1397 10:04 ق.ظ
    من یک جا دیدم این رمان رو کامل 6 هزار تومان می فروخت!
  5. s دوشنبه 28 آبان 1397 09:52 ق.ظ
    سلام اقای رنجبر چند پارت داره این رمان؟
    • قادر رنجبر
      نمیدونم
  6. N جمعه 25 آبان 1397 11:09 ب.ظ
    بقیشو کی میزارید پس؟
    • قادر رنجبر
      این رمانو نویسنده به مبلغ 16 هزارتومن به فروش گذاشته
  7. N جمعه 25 آبان 1397 11:08 ب.ظ
    بقیشو کی میزارید پس؟؟؟
  8. هیوا شهبازدخت سه شنبه 22 آبان 1397 07:09 ب.ظ
    سلام اگه میشه از نویسنده بپرسین كی میخواد رمانشو تموم كنه دیده مردم از رمانش خوششون اومده داره ناز میكنه
    • قادر رنجبر
      برا فروش گذاشته اونم 16 هزار تومن
  9. یلدا چهارشنبه 16 آبان 1397 03:21 ب.ظ
    اوفففف
  10. شنبه 12 آبان 1397 11:02 ب.ظ
    سلام اقای رنجبر استاد مغرور من چن پارته
  11. شنبه 12 آبان 1397 10:43 ب.ظ
    یعنی یکی الان بخره میتونه تا آخر داستانو بخونه
    • قادر رنجبر
      من که خریداری نکردم نمیدونم همه پارتا هست یانه
  12. شنبه 12 آبان 1397 09:06 ب.ظ
    سلام اقای رنجبر استاد مغرور من چن پارته
    • قادر رنجبر
      نمیدونم وسط رمان دیگه ادامه نداد و برا فروش گذاشت
      سعی میکنم فایلشو پیدا کنم بزارم
  13. یلدا شنبه 12 آبان 1397 05:35 ب.ظ
    میشه لینکشو بزارید ممنون میشم
  14. شنبه 12 آبان 1397 12:44 ق.ظ
    خیلی رمان قشنگیه البته فکر کنم با عروس استاد هم یکم قاطی شده
  15. جمعه 11 آبان 1397 08:39 ب.ظ
    چراااا
  16. یلدا پنجشنبه 10 آبان 1397 06:18 ب.ظ
    راس میگع دیگع اقای رنجبر
  17. یلدا پنجشنبه 10 آبان 1397 06:10 ب.ظ
    این نویسنده ی شما نمیخواد رمانو تایپ کنه استاد؟؟
    • قادر رنجبر
      متاسفانه رمان و برا فروش گذاشته به قیمت 16 هزارتومن سعی میکنم پارت هاشو پیدا کنم و بزارم
  18. mkw پنجشنبه 10 آبان 1397 02:19 ب.ظ
    سلام استادشما گفتید یک هفته محض اطلاع میگم ولی یه هفته بیشتر شدا بخدا اگه نویسندتون روزی سه خط هم می نوشت تاالن تموم شده بود
    • قادر رنجبر
      متاسفانه رمان و برا فروش گذاشته به قیمت 16 هزارتومن سعی میکنم پارت هاشو پیدا کنم و بزارم
  19. سه شنبه 8 آبان 1397 04:14 ب.ظ
    معلوم نیس کی میخواد تموم کنع اخرشم غمگین تموم میکنع حتما
  20. دوشنبه 7 آبان 1397 03:44 ب.ظ
    سلام آقای رنجبر رمان پناهم باش هم رمان آنلاینه
    رمان قشنگیه اگه ممکنه اون رو هم توی سایت قرار بدید
    • قادر رنجبر
      چشم حتما
  21. mkw یکشنبه 6 آبان 1397 04:08 ب.ظ
    مردیم از انتظار
  22. mkw یکشنبه 6 آبان 1397 04:07 ب.ظ
    استاد دقیقا این نویسندتون رمان رو کی تموم میکنن؟
    • قادر رنجبر
      معلوم نیست
  23. شنبه 5 آبان 1397 09:56 ب.ظ
    خوب به نویسنده تون بگین زود بذارن
  24. یلدا شنبه 5 آبان 1397 08:40 ب.ظ
    من
  25. یلدا شنبه 5 آبان 1397 08:40 ب.ظ
    مت اگع این نویسنده ی شمارو میدیم جوری خفش میکردنم کع نفهمه چی ب چیع
  26. یلدا شنبه 5 آبان 1397 07:22 ب.ظ
    ولی خواهش میکنم اگه میشع یکم زودتر بزارید باشعً
    • قادر رنجبر
      دست من نیست که هر وقت نویسنده بزاره منم میزارم
  27. یلدا شنبه 5 آبان 1397 07:03 ب.ظ
    پارت بعدی کی میزارین اقای رنجبر
    • قادر رنجبر
      هر وقت بیاد

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر