قادر رنجبر نظرات شنبه 10 آذر 1397 ، 05:16 ب.ظ





-من و ببخش ... ببخش ...

بلند شدم. هوا کاملاً تاریک شده بود. دلم فریاد از ته دل می خواست، فریادی که شاید کمی از این درد و کم کنه. 

از ته دل فریاد زدم. 

-خدایا کجائی ... خسته ام، خسته از تمام این قوی بودن ها، خداااااا 

چراغ قوه ای روی صورتم افتاد و صدای مردی اومد. 

-دختر جان، این وقت تو قبرستون چکار می کنی؟ پاشو بابا جان، برو خونه، پاشو. 

از روی زمین بلند شدم. 

-بابا جان دنیا اونقدرها هم بد نیست، سخت نگیر. خوبیش به همینه که در حال گذره  یه روز خوب یه روز بد اما میگذره، مثل عمر ما آدم ها که قدرشو نمیدونیم. 

پشت بهم کرد. 

-برو خونه ات دخترم. 

از قبرستون بیرون اومدم. در سالن رو باز کردم. 

با دیدن امیریل ، امیرعلی، مونا، نهال و پارسا تعجب کردم اما با سیلی که به صورتم خورد احساس کردم برق از سرم پرید. 

صدای خشمگین مونا توی گوشم نشست. 

-دختره ی احمق تا این موقع شب کدوم قبرستونی بودی؟ به فکر ما نیستی به فکر اون طفل معصوم باش که با گریه خوابید. 

-نمی خواستم نگرانتون کنم ... رفته بودم بهشت زهرا ...

امیرعلی: پس این صورت مثل روحت حاصل گریه هاته؟ کی میخوای بفهمی که احمدرضا رفته؟ سنگ احساس نداره دیانه، قدر آدم های زنده ی اطرافت رو بدون نه زمانی که اونا رو هم به دلیلی از دست بدی!


پارسا از کنارم رد شد و صدای بهم خوردن در سالن خبر از رفتنش داد. 

دیگه جونی برام نمونده بود. روی اولین مبل نشستم. 

یک ماهی از اون شب میگذره. حالم کمی بهتر شده و بیشتر با بهارک وقت میگذرونم. 

خودخواهیه وقتی خنده ی پارسا رو با نهال می بینم و حسادت تمام وجودم رو میگیره اما به احمدرضا قول دادم تا این حس و از قلبم بیرون کنم. 

روزها می اومدن و میرفتن. مونا اومد تو اتاق. 

-یه خبر برات دارم. 

-چی؟ 

مثل همیشه روی میز نشست. 

-دقت کردی این نهال چقدر با پارسا صمیمی شده؟! 

ته دلم خالی شد. 

-به ما چه؟ 

-نه دیگه، نشد! به ما همه چی! من یه حدسائی میزدم اما امروز حدسم به یقین تبدیل شد. 

قلبم ضربان گرفته بود. 

-چطوری؟ 

-حالا تو چرا رنگت پریده؟ حالت خوبه؟ 

-آره خوبه. بگو دیگه. 

-امیرعلی گفت فکر کنم قراره با هم ازدواج کنن. 

-اما غزاله که چند ماه بیشتر نمیشه ...

-میدونم غزاله چند ماهه فوت کرده اما اینا که نمی خوان الان مراسم بگیرن ... فقط در حد یه نامزدی بین دوستا که ما هم دعوتیم.


-باید بریم لباس بخریم خوشتیپ کنیم. 

باورم نمی شد. دیگه صحبت های مونا رو نمی شنیدم. 

تنها چیزی که جلوی چشمهام می اومد دستهای قفل شده ی پارسا و نهال بود. 

با تکون دست مونا نگاهش کردم. 

-دیانه، تو خوبی؟ حتماً از خوشحالیه زیاده چون هر کی ندونه من و تو میدونیم پارسا چقدر پسر خوبیه و تو اون شرایط سخت زندگیت بدون هیچ چشم داشتی کنارت بود. کمتر مردی اینطوری پیدا میشه! البته خوشا به حال نهال، یه شوهر خوشتیپ خوشگل و از همه مهمتر مرد نصیبش شد. 

دلم می خواست بگم “مونا بسه، بس کن. من خودم میدونم پارسا چطور مردیه” اما انگار مونا کمر بسته بود تا من و نابود کنه. 

با تن صدایی که سعی داشتم کنترلش کنم گفتم:

-مونا میشه بری؟ 

-آره، خودمم کار دارم اما باید بریم خرید. 

بی توجه به حال بدم از اتاق بیرون رفت. با رفتنش خودداریم رو کنار گذاشتم و قطره اشک سمجی روی گونه ام چکید. 

به خودم که نمی تونستم دروغ بگم؛ من عاشق پارسا بودم. 

نفهمیدم کی و کجا اما من لعنتی عاشقشم ... عاشق مرد بودناش ... عاشق کوه بودناش. 

نه می تونستم داشته باشمش نه می تونستم فراموشش کنم. 

-من و ببخش احمدرضا که قلبم به روی مرد دیگه ای باز شد. من و ببخش!

از رستوران بیرون زدم.


دلم تنهائی می خواست. با ریموت در و باز کردم. تا در خواست بسته بشه امیریل وارد حیاط شد. 

-مزاحم که نیستم ... میدونم نیستم!

سمت ساختمون راه افتاد. به ناچار در و باز کردم. وارد خونه شد. 

-چی شد اومدی اینور؟ 

روی مبل نشست. 

-بالاخره خواهر من داره عروس میشه. 

لبخند تلخی زدم. 

-مبارکه!

-میدونی با کی؟ 

-بله. 

-عه، یعنی من نفر دومم؟

-بله. 

-نظرت چیه؟ 

-نظر من؟ 

-آره خوب، تو از همه بیشتر پارسا رو می شناسی و ازش شناخت داری هرچند معلومه چقدر پسر آقا و فهمیده ایه. 

-خودت گفتی، نیازی نیست من بگم. نهالم انتخابش کرده. 

-آره اون که خیلی خوشحاله. 

آروم زمزمه کردم. 

-بایدم خوشحال باشه. 

-چیزی گفتی؟ 

-نه، من خسته ام. 

-یعنی برم؟ 

شونه ای بالا دادم. 

-راستی یادت نره آخر هفته حتماً بیای. 

-من شاید ...

-اصلاً حرفشم نزن! نکنه میخوای همه فکر کنن تو داری حسودی می کنی؟ هرچند من که میدونم تو هیچ حسی به پارسا نداری، مگه نه؟ 

-آره. 

-خیالم راحت شد. 

-خودم میام دنبالت اما یه چیزی، آدم ها خیلی منتظر جواب احساسات ما نمی مونن. گاهی خسته میشن و میرن؛ به این میگن دیر کردن و با هیچ چیزی جبران نمیشه. خداحافظ.


با رفتن امیریل نگاهم رو به جای خالیش دوختم. یعنی این چند سال پارسا منتظر احساسات من بود؟ 

یاد حرف آخر غزاله افتادم. 

“پارسا فقط از روی دلسوزی با من ازدواج کرد، اون عاشق کس دیگه ای بود و هست. ازت میخوام کمکش کنی تا به عشقش برسه. “

نگاهم رو به سقف دوختم. از اشک ریختن خسته شده بودم. یاد خاطراتی که با پارسا داشتم لحظه ای ولم نمی کرد. 

انگار خاطره هام قصد جونم رو کرده بودن.

 “لعنتی های مزاحم دست از سرم بردارین” 

هرچی روی میز بود پرت کردم روی سرامیک ها. 

“دست از سرم بردارید ... آره، من یه آدم ترسو هستم که از قلبم، از احساساتم فرار کردم. ولم کنید” 

روی زمین زانو زدم. خدایا من نمیتونم پارسا رو با کس دیگه ای ببینم. 

حداقل حالا که فهمیدم حسم بهش چیه. خدایا خودت کمک کن. 

به اجبار مونا باهاش برای خرید رفتیم. هیچ تمایلی به خرید نداشتم اما مگه از دست مونا میشد در رفت؟ 

-وای مونا بسه، چقدر تعریف کردی! 

-باشه. ببین اون لباس گیپور کرم خیلی بهت میاد تازه آستین هم داره. 

-مونا خل شدی؟ ول کن، مگه نامزدیه؟ یه جشن کوچیکه!

-رو حرف من حرف نزن، بدو. 

و بی توجه به نارضایتی من کار خودش رو کرد. تمام لباسهام رو به سلیقه ی خودش خرید.


بی قرار زیر دست آرایشگر تکون میخوردم. مونا این روزها حالم رو درک نمی کرد و به زور منم با خودش آورده بود آرایشگاه. 

نمیدونست دلم تنهائی میخواد. کارم تموم شد. نگاهی تو آینه انداختم. مونا با ذوق گفت:

-واای چه خوشگل شدی! بدو که امیرعلی منتظره. 

-لازم بود همه ی این کارا؟ 

-حرف نزن که به تو باشه خودتو تا ابد تو اون خونه حبس می کنی. 

سوار ماشین شدیم. نگاهم رو به تاریکی شب دوختم. 

-خدایا من امشب چطوری کنار یکی دیگه ببینمش؟ بهم صبر بده خدا. 

-داری چی برای خودت زیر لب میگی؟ 

-هیچی. 

حتی نمی دونستم مراسمشون کجاست. ماشین و تو پارکینگ اختصاصی هتل پارسا پارک کردیم. 

با آسانسور به طبقه ی vip رفتیم. تو اتاق پرو لباسم رو عوض کردم. شالم رو روی موهام انداختم. 

وارد سالن شدیم. قلبم چنان به سینه ام می کوبید که هر آن می خواست از سینه ام بیرون بزنه. 

هلیا اومد سمتمون. با هم دست دادیم. امیرعلی سری تکون داد. 

-به به پرنسس چه زیبا شدن! 

-همین تعدادیم؟

هلیا: نه، چند تا از دوستان هستن که تو راهن. 

-آها. 

در سالن باز شد و پارسا همراه نهال وارد شدن. با دیدن دستهاشون که توی دست هم بود ...



لحظه ای تعادلم رو از دست دادم و چیزی تا افتادنم نمونده بود که دستی بازوم رو چسبید. نگاهی به هلیا انداختم. 

چشمهام پر از اشک شد. من نمیتونستم این جمع رو تحمل کنم. 

بذار بهم بگن حسود اما نمی تونم ذره ذره با دیدنشون شکنجه بشم. 

با اومدنشون سمتم چرخیدم تا از سالن بیرون برم اما صدای پارسا باعث شد سر جام بمونم. 

ته دلم خالی شد. 

“لعنتی، صدام نکن ... نیا این سمت تا رسوام نکردی!” اما انگار دست بردار نبود. 

-دیانه! 

چرخیدم و لبم رو محکم به دندون گرفتم تا بغضم نشکنه. با فاصله ی کمی رو به روم ایستاد. 

عطر مردونه اش مشامم رو پر کرد و تلاطم قلبم رو بیشتر. 

نگاهم رو پایین انداختم. سالن تو سکوت بدی فرو رفته بود. 

-نگاهم کن!

آروم سرم رو بالا آوردم. میدونستم الان چشمهام پر از اشک میشه. 

-تا کی میخوای ازم فرار کنی؟ 

ناخواسته قدمی عقب گذاشتم. این داشت چی می گفت؟ 

-باهام ازدواج کن! 

باورم نمی شد ... داشت اذیتم می کرد. اون امروز قرار بود با نهال ازدواج کنه! قدم دیگه ای برداشتم. 

-چـ ... چرا داری اذیتم می کنی؟ 

پوزخندی زد. 

-چرا هیچ وقت منو نمی بینی؟ نگاه کن؛ منم، پارسا! همونی که تو نگاه اول به دلش نشستی. من دوستت دارم!

نگاه سرگردونم رو به بقیه دوختم. اینجا چه خبر بود؟!!




برچسب ها جلد دوم دیانه ,


ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. دوشنبه 19 آذر 1397 03:14 ب.ظ
    وای رمان که تموم شده پس چرا انقدر دیر پارت میزارید
    • قادر رنجبر
      گذاشته شد
  2. یکشنبه 18 آذر 1397 11:39 ق.ظ
    واقعا برای نویسنده متاسفم باید بره اول سواد نوشتن و اصول رابطه با خواننده های رمانشو یاد بگیره بعد شروع به نویسندگی کنه
  3. یکشنبه 18 آذر 1397 11:38 ق.ظ
    واقعا برای نویسنده متاسفم باید بره اول سواد نوشتن و اصول رابطه با خواننده های رمانشو یاد بگیره بعد شروع به نویسندگی کنه
  4. شنبه 17 آذر 1397 01:35 ب.ظ
    پس کی میذارید پارت لعنتی رو
    مسخره شو درآوردین واقعا
  5. چهارشنبه 14 آذر 1397 12:05 ب.ظ
    آقای رنجبر رمان که بالای یک هفته ست که تموم شده حالا دیگه چرا ادامه رمان رو نمیزارید ؟؟؟؟؟؟؟؟
    خدا روشکر نه دست نویسنده شکسته نه مریضن و نه نزدیکانشون فوت کردن
    دیگه بهونه چیه؟؟؟؟؟؟
    نکنه فریده بانو گفتن ادامشو نزارید تا رمان تا جایی که میشه فروش بره ؟؟؟؟
    واقعا متاسفم
  6. سه شنبه 13 آذر 1397 08:34 ق.ظ
    این خانم مثلا نویسنده رسما داره کلاهبرداری میکنه و گرو کشی میکنه الان که بعد از این همه مدت نوشتن داستان تموم شده دیگه توو کانال تلگرامشم پارت نمیزاره که هر کی میخواد مجبور بشه بابتش پول بده و بخره
    البته به دوستان توهین نمیکنم ولی حماقت محض که کسی بخواد بابت این رمان پول بده
  7. سه شنبه 13 آذر 1397 08:31 ق.ظ
    واقعا نمیدونم آقای رنجبر این همه انتقاد و به گوش نویسنده میرسونن یا نه ولی ایراد از خود مدیریت کانال هم هست که اجازه میده این به اصطلاح نویسنده ها هم با کیفیت افتضاح داستانشون و هم با کمیت داستانشون رسما گند بزنن به این سایت
  8. یکشنبه 11 آذر 1397 10:45 ق.ظ
    اره منم این قدر استرس داشتم که نکنه خدای من دیانه به پارسا نرسه وبه سوپری شاطری سر کوچه ای برسه ولی الان خوب شد این قدر خوب که من الان دو روزه دارم شاباش پخش میکنم وای خدا کاش فصل 3 هم بیاد دیگه نوبتی هم باشه نوبت امیر یله بعد آگه گفتید نوبت کیه بله ههههههه نوبت امیر حافظ گل گلاب
  9. شنبه 10 آذر 1397 10:10 ب.ظ
    وای چه سورپرایزییییییییی. آخرش رفت سر حرفی که از اول باید میزد ولی خیییییلییییییی کش دادش
    آخیش نفسم بالا آمد آخر . اگه باز یه ماجرای دیگه ای شروع نشه برا فصل سوم
  10. شنبه 10 آذر 1397 07:56 ب.ظ
    اااااااااااااووووووووووووووووععععععععع

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر