قادر رنجبر نظرات شنبه 1 مهر 1396 ، 07:54 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۰۳.۰۶.۱۷ ۰۲:۰۴]
#پارت_ 170

سرم و پایین انداختم

_ باور کن راست میگم.

کلافه و ناراحت به پشتی تخت تکیه داد و گفت:

_اون آدم کیه که زودتر از من دلت رو برده؟ من لعنتی کجا بودم وقتی یکی دیگه داشته عاشقت می کرده.

سربلندکردم، ناراحت دستی لای موهاش پریشونش برد.


لحظه‌ای خیره نگاهم کرد گفت:

_من دوست دارم ساینا می فهمی؟

نمی تونستم حرفی بزنم می دونستم دهن بازکنم همه چی رو میگم.


فقط چشم هام پرازاشک شد،
و نگاهم خیره‌ی گل های تخت.

ازجاش بلندشد

_ بریم

بی میل ازجام بلندشدم.

هی دل دل می کردم تا حرفی بزنم اما نمی دونستم چی بگم ازکجا شروع کنم.
با اولین قطره‌ی بارون سربلندکردم،
بغض توی گلوم سنگین تر شد. 

حال پرهام حالم و بدتر می کرد

اما می دونستم ازدواج با پرهامی که هرچقدرم عاشقم باشه بی آبرویی به بارداره.

غیاث راست می گفت، هیچ مردی نمی خواد که زنی که قراره باهاش ازدواج کنه
یک عمر زندگی کنه جسم و روحش و کس دیگه‌ای تصاحب کرده باشه.

شدت بارش بارون  زیاد شد.

هر دو سوارماشین شدیم.

نگاهم رو به قطرات درشت بارون که به شیشه ‌ی جلوی ماشین با ضرب می نشست دوختم.

پرهام ماشین و روشن کرد.

سکوت ماشین برام آزار دهنده بود.

سکوت و شکستم.

:نمی خوای چیزی بگی؟

نیم نگاهی بهم انداخت گفت:

_ چی باید بگم، اینکه منطقی قبول کنم  تو مال من نیستی و برات آرزوی خوشبختی کنم؟

من از این کارا بلد نیستم، براتم آرزوی خوشبختی نمی کنم.

بغض نشست توی گلوم چشم از پرهام گرفتم و به شیشه‌ی بارون زده دوختم.

هنوزم درگیر تقدیری ام که برام رقم زده شده بود.

رمان احساس اشتباهی, [۰۵.۰۶.۱۷ ۰۴:۴۸]
#پارت_171

پرهام بی هیچ حرفی ماشین و کنار خونه نگه داشت.

اومدم چیزی بگم که دستشو بالا آورد گفت:
 
_بروساینا

بی میل درو باز کردم و پیاده شدم، پرهام ماشین و باسرعت ازکوچه بیرون برد.

بارون به شدت می بارید.

بغضم شکست و اشکام جاری شد.

باکلید توی دستم در و باز کردم.

لحظه‌ی آخر  نگاهم به تراس اتاق غیاث افتاد که پنجره اش باز بود.

باد پرده سفید حریر اتاقش و این ور اون ور می برد.

باقدم های نا متعادل و  بی جون به داخل ساختمان رفتم.

درسالن و باز کردم با صدای در آتیه سراسیمه اومد طرفم.

_اومدی مادر نگران شدم.

_چیزی شده آتی جون؟

_کجابودی مادر اینقد بهت زنگ زدیم.

_چرا چی شده؟

امروز دوباره حال آقا بد شد و بردنش بیمارستان.

حس کردم خونه دور سرم چرخید.

با دست های لرزون دست به کیفم کردم
و گوشیم و در آوردم چندین تماس بی پاسخ داشتم.
 
_کی بردنش بیمارستان؟

_چند ساعت پیش آقا غیاث برد بیمارستان.

_میرم بیمارستان.

_صبرکن بارون می باره زنگ بزنم آژانس.

_نه نمی خواد، خودم میرم و راه اومده رو برگشتم.

باقدم های بلند از در حیاط بیرون اومدم.

نگران حال بابا بودم.

دستم و بلند کردم و اولین ماشین که نگه داشت سوارشدم.

آدرس بیمارستان رو دادم.

تمام راه نگاهم و به خیابان های شلوغ و بارون زده دوختم.

اما هزاران فکر و نگرانی بود که توی ذهنم بالا پایین می شد.

ماشین کنار بیمارستان نگه داشت، ازماشین پیاده شدم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۵.۰۶.۱۷ ۰۴:۴۸]
#پارت_172


شدت بارش باران هر لحظه بیشتر میشد ، 

سربلند کردم با دیدن غیاث که داشت از در بیمارستان بیرون می اومد 

پا تند کردم سمتش . 

با دیدنم پوزخندی زد و 
گفت : _ چه عجب خانوم از عشقشون دل کندن . 

بی توجه به کنایه اش 

پریشون  گفتم :  حال بابا چطوره ؟

من صبح وقتی می رفتم حالش خوب بود ، 

اخه چی شد یهو ؟؟؟؟؟

_ بریم تو ماشین خیس شدی ..

و بازمو گرفت
 _ نه باید برم بالا . 

_ لازم نیست بری ، گفتم بریم تو ماشین صحبت میکنیم . 

به ناجار همراهش شدم ، 

در جلو رو باز کرد . 

نشستم چرخید و در سمت راننده رو باز کردو نشست . 

به در ماشین تکیه داد و نگاهش رو بهم دوخت . 

با زبون لب هام و خیس کردم که نگاهش اومد پایین و روی لب هام ثابت موند . 

صدام و صاف کردم . 

_ بگو حال بابام چطوره ؟

نگاهش رو از لب هام گرفت و به صورتم دوخت  _ کی شیرینی بله شمارو میخوریم ؟

عصبی غریرم _ میشه بگی حال بابام چطوره ؟جای این همه نیشو کنایه ! ! ! 

_ به نظرت کسی که شاید یک ماه دیگه بیشتر زنده نباشه ، حالش چطوره ؟

ناباورو شوکه به غیاث نگاه کردم . 

سری تکون دادم 
_ دروغ میگی ؟

پوزخندی زد 
_ چه دروغی ؟

چرخیدم تا دستگیره درو باز کنم که بازومو کشید . 

_ داری چیکار میکنی ؟

_ میخوام برم از خودشون بپرسم حال بابام چطوره ..! 

_ باشه با هم میریم . 

و از ماشین پیاده شد . 

از ماشین پیاده شدم . 

اما پاهام توان حرکت نداشت . 

قلبم از ترس و استرس محکم به سینه ام می کوبید . 

دهنم خشک شده بود . 

با کشیده شدن بازوم به خودم اومدم . 

همراه غیاث وارد بیمارستان شدیم . 

غیاث در اتاقی رو باز کرد و با دست اشاره کرد تا وارد اتاق بشم . 

.... پا توی اتاق گذاشتم . 

دکتر با دیدن ما سر از لبتابش بلند کرد

 گفت :  چیزی شده دوباره برگشتین ؟

رمان احساس اشتباهی, [۰۵.۰۶.۱۷ ۰۴:۴۸]
#پارت_173

_ ایشون دخترشون هست و اومدن تا از زبان خودتون حال پدرشون رو جویا بشن.

دکتر با دست اشاره کرد تا روی صندلی بشینم.

روی صندلی نشستم و خیره‌ به دکترشدم.

دکتر نگاهی بهم انداخت گفت:

_ببین دخترم من به همسرتون هم گفتم.
 
متعجب نگاهی به غیاث انداختم ودوباره به دکتر نگاه کردم.
 
_ببینید حال پدرشما اصلا خوب نیست
و ایشون خیلی که زنده بمونن متاسفانه
تا یک ماه،  بیماری پیشرفت کرده
و از دست ما کاری برنمیاد.


بغض توی گلوم سنگین شد.

همه‌اش چهره‌ی رنجور بابا جلوی چشمام بالا پایین می شد.

_به نظر بنده به محیط شاد و پر از آرامش برای ایشون مهیا کنید.

اجازه بدین این آخرای عمرشو اونطوری که دوست داره زندگی کنه.


 شما می تونید فردا ایشون رو به خونه ببرید.


باسکوت دکتر، غیاث بازومو گرفت و بلندم کرد.

بی میل از روی صندلی بلندشدم با صدای که ناشی از بغضه توی گلوم خشدار شده بود لب زدم:

_ آقای دکتر واقعا راهی نیست؟

دکتر با ناراحتی سری تکون داد چشم از دکتر گرفتم همراه غیاث از اتاق بیرون اومدیم.

دل توی دلم نبود و بغضم هرلحظه بزرگ بزرگتر می شد.


دلم برای بابا می سوخت از زندگیش هیچ لذتی نبرده بود همه‌اش حسرت.

 
با صدای غیاث سر بلند کردم.

_حالت خوبه ساینا؟

لبم از پوزخند تلخم کج شد.

_به نظرت می تونم خوب باشم در حالی که پدرم داره بامرگ دست و پنجه نرم می کنه؟!
اززندگیش هیچ لذتی نبرده تو می پرسی حالم خوبه.
 
_چرا آخر عمری خوشحالش نمی کنی؟
تا با آرامش چشم ببنده.


متعجب نگاهش کردم.

_ چیکار کنم؟

رمان احساس اشتباهی, [۰۵.۰۶.۱۷ ۰۴:۴۸]
#پارت_174

عمو دوست داره عروسی تورو ببینه پس تو می تونی با ازدواجت خوشحالش کنی

سری تکون دادم 
_ مگه به این آسونی هاس ؟

اره من میام خواستگاری و ازدواج می کنیم

_تو این وضعیت میشه شوخی نکنی

_ شوخی ندارم بازم میل خودته

به فکر فرو رفتم خدایا چرا انقدر دوراهی سر راهم قرار میدی؟

_ میشه بگی اتاق بابا کجاست ؟
به ته سالن اشاره کرد 
با هم ، هم قدم شدیم ، کنار اتاقی ایستاد 
دوباره ترس و دلهره افتاد تو جونم 

چطور وارد اتاق بشم که پدرم اونجا بستریه

وخودش هم میدونه تایک ماه بیشتر زنده نیست

چطور می تونم دلداریش بدم که خوب می شی
_ نمی خوای بری داخل؟

بی حواسی سری تکون دادم ودست لرزونم رو روی دستگیره در گذاشتم 

آروم بازکردم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد چشم های مشکی بی فروغ بابا بود

مثل کسی که منتظره
 لبخند تلخی زدم 

و وارد اتاق شدم باقدم های آروم و سنگین 
به تخت بابا نزدیک شدم

باصدای ضعیف و کم جونی گفت :
اومدی عزیز بابا 

خم شدم و گونه‌ی لاغر و رنجورشو بوسیدم

صداش تمام گوشمو پرکرد 

من و بابت همه‌ی اتفاقای بد زندگیت ببخش

چشم هام رو به چشم های بابا دوختم

و لبخندم رو حفظ کردم

_ این چه حرفیه بابا ،حتما قسمت این بوده

چشم ازم گرفت آروم 

گفت: گاهی ما آدم ها با کار هامون باعث نابودی زندگی خودمون و اطرافیامون میشیم

دستم رو دست بابا گذاشتم

لبخند پر از دردی زد گفت:کاش قبل ازمرگم تورو خوشبخت ببینم

چشم هامو بستم ، اشکام رو گونه هام چکید

_  عمو می خواستم چیزی بگم

سربلندکردم وچشم به غیاث دوختم

نگاه گذرایی بهم انداخت 

گفت:میدونم جاش نیست

اما من می خوام....

رمان احساس اشتباهی, [۰۵.۰۶.۱۷ ۰۴:۴۸]
#پارت_175

نگاهم رو به غیاث دوختم.

منتظربودم تا ببینم چی می خواد بگه
مکثی کرد گفت:

_من ساینارو می خوام.

 لحظه‌ای حس کردم چشمام از تعجب گرد شد با ناباوری چشم دوختم بهش جرات اینکه برگردم و  بابا رو ببینم نداشتم.

صدای خنده‌ی بابا بلند شد‌.


سرمو چرخوندم سمت بابا، ازخنده گوشه لبش چین افتاده بود.

دستم و نرم گرفت گفت:

_ غیاث داری شوخی می کنی؟

_نه عمو جدی ام منتظرم شما برگردی خونه.

چشم غره‌ای بهش رفتم.

چهره بابا کمی متفکرانه شد گفت:

_تصمیم با سایناس من کاره‌ای نیستم آرزوم فقط خوشبختی سایناس.

واقعا نمی دونستم چی باید بگم.
انقدر حرف غیاث جدی و یهویی بود 
که هنوز تو شوک بودم 

_پس من با بابا هماهنگ می کنم و به محض اومدنتون به خونه بیایم برا مقدمات خواستگاری

_نظر تو چیه بابا؟

_نمی دونم خیلی یهویی بود.

_پس من و دخترم فکرامون رو می کنیم بهت خبر میدیم عموجان.


غیاث لبخندی زد
 
چشم غره ی رفتم و تا شب کنار بابا موندیم

اما با اصرار خودش از بیمارستان بیرون اومدیم.

به محض اینکه پامو از بیمارستان بیرون گذاشتم روکردم به غیاث:

_اون حرفا چی بود به بابا زدی؟

_کدوم حرفا؟

_تازه می پرسی که کدوم حرفا همین خواستگاری اینا؟!

_فکرکنم حرف بدی نزده باشم
البته اگر خوشحالی پدرت برات مهم باشه.

نفسم رو کلافه بیرون دادم.

سوار ماشین شدم ذهنم درگیر بود.
نمی دونستم باید چیکارکنم چه تصمیمی بگیرم.

_میشه من و برسونی خونه‌ی خودمون؟

_اونجا برای چی؟

برگشتم و نگاهش کردم

_ فکر کنم یه عمر اونجا زندگی کردم.

بابا که بیمارستانِ فردا صبح میام، حرفی نزد

بعد از مسافتی ماشین و کنار آپارتمان خودمون نگه داشت.

_ممنون زحمت کشیدی 

خواستم پیاده شم که دستش گذاشت رو دستم.

لحظه‌ای حس کردم چیزی توی دلم تکون خورد.

رمان احساس اشتباهی, [۰۵.۰۶.۱۷ ۰۴:۴۸]
#پارت_177

وارد اتاقم شدم مانتو رو از تنم در آوردم و لباس راحتی پوشیدم.

اما با یادآوری پرهام ، امروز دوباره دلم گرفته گاهی عجیب از همه چی سیر میشه آدمی.


به عکس هلنا و خودم که پارسال پاییز گرفته بودیم نگاهی انداختم.


چقدر شاد و خوشحال بودیم.


لبخند تلخی زدم و از اتاق بیرون اومدم.


مامان با سینی چای از آشپزخونه بیرون اومد گفت‌:

_بیا بشین مادر کمی حرف بزنیم کنار مامان نشستم.


_پرهام دیدی؟


_امروز ناهار با هم بیرون بودیم.


_خوب


کمی از چاییم و خوردم دستم و دور فنجونم که بخار چایی ازش بلند می شد دوختم.

_هیچ نتیجه نگرفتیم


کمی مکث کردم و نگاهم  رو به مامان که داشت نگاهم می کرد دوختم.

_میدونی مامان خودم نمیدونم چی می خوام 

بغض نشست توی گلوم.


مامان ازجاش بلند شد اومد کنارم نشست آروم بغلم کرد.


_چیزی شده ساینا چرا بغض کردی دخترکم؟


باصدای لرزونی گفتم:

_میدونی مامان دلم گرفته بابا حالش خوب نیست و دکترا جوابش کردن.


مامان دستشو آروم رو بازوم کشید 


_میدونم دخترم اما مرگ حقه.


_اره مامان اما این مرد تو زندگیش خوشی نداشت و یک عمر تنها بوده این حقش نیست.


_آروم عزیزم، هرچی خدا بخواد همون میشه
پاش و دست و صورتت رو بشور الان بابات میاد.


ازجام بلند شدم آبی به دست صورتم زدم
کمی بعد بابا اومد با دیدن بابا پریدم بغلش وعطر تنشو از اعماق وجودم بوکشیدم.


تا دیر وقت با مامان بابا حرف زدیم
اما فکرم بیمارستان بود و حرف های غیاث تو سرم بود که  راه می رفتن با ذهنی خسته  وارد اتاق شدم.
 
روی صندلی روبروی آینه نشستم و نگاهم رو به دختر توی آینه دوختم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۵.۰۶.۱۷ ۰۴:۴۸]
#پارت_176

چرخیدم و سوالی نگاهش کردم.

_ساینا به حرفام خوب فکر کن.

دستم و از توی دستش بیرون کشیدم
و از ماشین پیاده شدم.

رفتم سمت در تا زنگ و بزنم که درساختمون باز شد.

قدمی عقب گذاشتم اما با دیدن پرهام و رهام کمی هول شدم.

زیر چشمی به ماشین غیاث نگاه کردم
با صدای پوزخند پرهام نگاهی بهش انداختم باکنایه گفت:

_فامیلتون قراره بیاد بالا؟

_چطور؟

دست به سینه شد چون هنوز نرفتن
گیج گفتم:

_آهان منو رسوند میره.

رهام گفت:

_حال پدرت خوبه؟

با یادآوری بابا دوباره غم نشست روی دلم 


_نه بیمارستانه


_ان شاالله خوب میشه، بالامیری؟

_بله. هلنا خوبه؟

_اونم خوبه.

_خونه دایی اومده بودین؟


_آره یه چیزی برا دایی آوردم.
دست دست کردم

_ بفرمایین بالا

_مزاحم نمیشیم.


نگاهی به پرهام انداختم 

_این چه حرفیه؟

بی توجه به حرفم گفت:

_بریم رهام، من کاردارم.

رهام نگاه مشکوکی به من بعد به پرهام انداخت.

_یه روز دیگه به دایی زن دایی سلام برسون.

_شمام به هلنا بگو بیاد سمتای ما

_حتما میگم شب بخیر.

_شب بخیر 

درو بستم و وارد حیاط شدم ودرو بستم
به پرهام حق می دادم ازم ناراحت باشه.

اما الان ناراحت بشه بهتره تادر آینده به عنوان یه زن خراب ازم متنفر بشه.

سوار آسانسورشدم و اپارتمانون  پیاده شدم.

زنگ درو زدم بعد ازچنددقیقه مامان درو بازکرد.

بادیدنم اول متعجب کرد،اما بعدش خوشحال گفت:

_ازاینورا؟!

گونه‌اش روبوسیدم.

_دلم براتون تنگ شده بود.

_بیا تو عزیزم.

_پدرت خوبه؟

_نه بیمارستانه.

مامان ناراحت شد گفت:

_مرد بیچاره

_بابا کجاست؟

_خونه‌ی یکی از دوستاش رفته بر می گرده.

_میرم لباس عوض کنم.

_برو عزیزم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۵.۰۶.۱۷ ۰۴:۴۸]
#پارت_178

من که همه‌ی زندگیم و از دست دادم

پس چرانباید بابارو شاد کنم

آهی کشیدم وگوشیمو ازتوی کیفم دراوردم 

روی شماره‌ی غیاث
مکثی کردم

 اما دل و زدم به دریا وپیامو براش تایپ کردم

من حرفی ندارم بقیه کارها باخودت گوشی و خاموش کردم 

روتخت درازکشیدم

میدونستم تصمیمم اشتباهه ولی بهترازاینه آبروی خانوادم بره

باذهنی درگیر و بی تاب خوابیدم

باصدای مامان چشم بازکردم 

پاشومادر ساعت9شده

سریع سرجام نشستم 
_ وای مامان کاش زودتر بیدارم میکردی باید برم بیمارستان

_ نگران نباش آقای شایسته دنبالت اومده
_ غیاث؟ 
_ اره مادر هرچی اسرار کردم بالا نیومد

آبی به دست صورتم زدم

ومانتو شلواری پوشیدم

انقدر عجله داشتم بدون هیچ آرایش ازاتاق بیرون اومدم

کفشامو پام کردم

_ مامان من رفتم 

_ صبرکن لقمه بگیرم

دوتا لقمه داد دستم
_  برو مادر مرخص کردین میایم خونه دیدنشون
گونه مامان رو بوسیدم وسوار آسانسور شدم

ازساختمون بیرون زدم

 غیاث توی ماشین منتظرم بود

 یاد پیامک دیشبم افتادم

درجلورو بازکردم نشستم سلامی زیرلب دادم
_ سلام
چرا زحمت کشیدی اومدی دنبالم ؟
نگاه زیرچشمی انداخت 
_ اگه گوشیو روشن می کردی مجبور نبودم این همه راه و بیام

رومو اونور کردم

_ کسی مجبورتون نکرده

_  بله کسی مجبورم نکرده  اما نمیدونم چرا آدما بی مسئولیت شدن  و گوشیو خاموش میکنن

حرفی نزدم یعنی حرفی نداشتم بزنم 
 گازی به لقمه‌ام توی دستم زدم
لقمه اولی‌ام رو خوردم

دومی رو شروع کردم بدون اینکه بهش تعارف کنم
یهو ماشین و گوشه‌ی خیابون پارک کرد

ترسیده به صندلی چسبیدم ولقمه نصفش دهنم بود و نصفش بیرون
خم‌شد روم فاصله ی بینمون قد همون لقمه ی توی دهنم بود 
متعجب نگاهی بهش انداختم که سرش و خم کرد....

رمان احساس اشتباهی, [۰۵.۰۶.۱۷ ۰۴:۴۸]
#پارت_179

هردو خیره ی هم بودیم.

 یهو سرش و خم كرد روی صورتم . 

لحظه ای نوك دماغ هامون بهم خورد 

 لقمه ای كه نصفش توی  تو دهنم بود رو گازی زد.
 
شوكه و متعجب نگاهی بهش انداختم. 

چشمكی زد و صاف سرجاش نشست. 
دستی به روسریم كشیدم و تكونی روی صندلیم خوردم. 

_  آدم تك خوری نمیكنه. 
-مال خودم بود. 
چرخید و خیره نگاهم کرد 

گفت : یعنی مامانت یكی از لقمه ها رو به من نداده بود؟ 
خنده ی ریزی كردم. 

جدی شد و گفت: دیشب پیامی كه دادی.. هنوز سر حرفت هستی؟

نگاهم رو به خیابون دوختم. 

-من كه همه چیزمو از دست دادم، حداقل اینطوری  بابا رو خوشحال می كنم. 

سری تكون داد. 
-خیلی كار خوبی میكنی. 

ماشین و كنار بیمارستان نگه داشت. 
هر دو سمت بیمارستان رفتیم. 

-تو برو اتاق عمو، من كارهای ترخیصش رو انجام میدم. 
رفتم سمت اتاق بابا. 
آروم در اتاق رو باز كردم.
 بابا بیدار بود.
 با دیدنم لبخندی زد و دستش و به سمتم دراز كرد. 
رفتم كنارش، خم شدم و گونه اش رو بوسیدم. 
-خوبین؟
-بهترم، تو خوبی عزیزه بابا ؟

-مگه میشه پیش باباییم باشم و بد باشم؟ 
دستمو فشاری داد. 
غیاث وارد اتاق شد. 

-حال عموی خودم چطوره؟

-خیلی اذیت شدی پسرم ؟ 

-این چه حرفیه عمو؟ تازه دارم نزدیك تر میشم. 

-بابا متعجب گفت: چه نزدیكی؟

غیاث خنده ای كرد. 

-میخوام دومادت بشم. 

لحظه ای چشم های بابا برقی زد و نگاهی به من انداخت. 
سرم و پایین انداختم.
 حرفی برای زدن نداشتم. 

غیاث لباسهای  بابا رو تنش كرد و بعد از ترخیص

 بابا رو سوار ماشین كردیم و به سمت خونه رفتیم. 

گوشی غیاث زنگ خورد 

-بله ما نزدیكیم ... باشه، خداحافظ. 

سوالی نگاهش كردم كه پیچید توی كوچه ی خودمون.
 با دیدن در باز خونه تعجب كردم
 اما همین كه غیاث ماشین و نگهداشت، قصاب گوسفند ی رو  زد زمین. 

عمه اومد سمت ماشین. 

از ماشین پیاده شدم و درو....




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر