قادر رنجبر نظرات جمعه 2 تیر 1396 ، 01:39 ب.ظ


رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۵]
#پارت60


خم شد

_میخواستی چه غلطی بکنی؟ها؟؟؟

و فشار پاشو بیشتر کرد

دستمو روی پاش گذاشتم

خواستم  پاشو دور تر کنم که بدتر فشار داد

_دختره ی احمق هر جایی تو حتی لیاقت زیر خوابی منم نداری 

پاشو برداشت لگدی به پهلوم زد

_گمشو از اتاقم بیرون

از جام بلند شدم

خواستم برم سمت در که زد تخت سینم

خوردم به دیوار

دستشو روی گلوم گذاشت

سرش رو روی صورتم خم کرد

از بین دندون های کلید شده گفت:

_فقط کافیه از این موضوع به کسی حرفی بزنی
اون وقت سگ تر از الانم میشم تو که نمیخوای هر روز و هر لحظه آرزوی مرگ کنی؟

نگاهم و به چشم هاش دوختم
لب زدم:

_خیلی پستی

سرش و به گوشم چسبوند

_خوبه فهمیدی پس حواست و جمع کن
حالام از اتاقم گمشو بیرون

ازم فاصله گرفت

با غروری خورد شده و پاهایی که تحمل وزنمو نداشتن رفتم سمت در اتاق

آروم درو باز کردم و مثل یه سایه از طبقه بالا رفتم پایین

وارد اتاقم شدم

دلم میخواست فریاد بزنم

هرچی دم دستم بودو بشکنم

اما میدونستم این کارم فقط باعث میشه تا دیگران از ضعف و ناتوانی من خوشحال بشن

نگاهی تو آیینه به خودم انداختم 

خشم و نفرت از چشم هام میبارید...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸]
#پارت_61


با صدای ارکستر مجبور شدم  از اتاق

 بیرون برم نگاهی توی آینه به خودم

 انداختم

 موهای بلندم روی شونه هام باز گذاشته

 بودم تا جای موهایی که چند ماه پیش

 کنده شده بود و حالا تازه در اومده بود دیده نشه

آرایش ملایمی داشتم اما نگاهم خالی ا

ز هر احساسی بود . ادکلن و روی خودم

 خالی کردم و نفس عمیقی کشیدم 

استرس داشتم اما باید بیرون می‌رفتم

از اتاق بیرون اومدم. اتاق من تو راه

 روی سالن پایین بود خیلی به سالن

 اصلی دید نداشت 

 با قدم های آروم سمت سالن رفتم

 هنوز شاهو و نازیلا نیومده بودن با دیدنم

 چند نفری که در حال حرف زدن بودن

 دست از حرف زدن برداشتن و

 نگاهشونو بهم دوختن یکی شون گفت :

_ این همون دختری نیست سر شاهو کلاه گذاشت و دخترانگی نداره؟

سرم پایین انداختم که صدای اون یکی اومد 

_آره چقدرم رو داره که توی این مراسم اومده چرا ننداختنش بیرون

نفسم و پر از درد بیرون دادم رفتم سمت خانم بزرگ و آقا بزرگ که صدر مجلس نشسته بودن

شهلا و نیلا در حال رقص بودن 

 خم شدم تا دست آقا بزرگ ببوسم که

 دستش و پس کشید و نگاهش رو ازم گرفت

نگاه پر دردی به خانم بزرگ انداختم 

 چشماش روی هم گذاشت به معنی سکوت...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸]
پارت 62


نگاهی به اطراف انداختم 

نگاه خیلیا روم سنگینی می‌کرد و کاری کرده نمی تونستم


گوشه رو انتخاب کردم و رفتم نشستم.  ساشا توی جمعیت نبود . 

نگاهم به زن و مردای که وسط در حال رقص بودن انداختم.

یه روزی منم همچین شبی داشتم چقدر خوشحال بودم ... اما آخرش چی شد ... هیچ 
با شنیدن اسم خودم از میز کناریم.
 گوش هامو تیز کردم.

شنیدی می‌گن زن سابق شاهو رو قراره ساشا بگیره.

آره توام شنیدی خدا شانس بده.

پوزخندی زدم پس جز خانواده اش دیگه کسی نمی دونست که ساشا توانی برقرار کردن رابطه رو نداره.

 سری تکون دادم برای من چه فرقی می‌کنه.

نگاهم خیره ای در سالن شد.

صدای سوت و کل بلند شد قلبم شروع به تند تپیدن کرد. 

شاهو دست تو دست نازیلا با لبخند وارد سالن شدن.

 لحظه ای بغض نشست توی گلوم.

به جرم کار نکرده مجازات شدم.

با همه سلام و احوالپرسی کردن و هر چی به سمتی که من نشسته بودم نزدیک تر می‌شدن استرسم بیشتر می‌شد. 

تا اینکه به میزی که من تنها نشسته بودم رسیدن.

نازیلا پشت چشمی نازک کرد و شاهو نگاهی به سر تا پام انداخت . 

از کنارم با غرور رد شدن 

 صدای پیچ پیچ بقیه توی گوشم زنگ می‌زد.

چندمین بار بود غرورم می شکست....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸]
#پارت63

نه میتونستم سر بلند بکنم و نه میتونستم این مراسم لعنتی و ترک کنم

با صدای بلند ارکستر سر جام نشستم و لیوانی که روی میز بود یه سره سر کشیدم 

تا کمی خنک بشم

خیلی سخته تنها فقط روی میز باشی و باهات مثل یه جزامی رفتار کنن

موهامو کنار زدم که نگاهم به نگاه خیره ای ساشا افتاد

مثل همیشه کنار بار ایستاده بود

نگاهی به تیپش انداختم 

برازنده بود

 نگاهم از نگاهش گرفتم و به میز رو به رو خیره شدم

با صدای ارکستر سر بلند کردم که عروس و داماد و به یه رقص دونفره دعوت می‌کرد

 شاهو دست نازیلا رو گرفت و باهم وسط سالن رفتن

 چراغا خاموش شدن 

و نورای رنگی روشن و صدای خواننده پیچید توی سالن

 شاهو دستش و دور کمر نازیلا حلقه کرد

نازیلا پشتش به من بود و من تو دید شاهو بودم

 نگاهش و بهم دوخت 

 خیره نگاهش کردم

 اون قدر که سوزش اشک رو توی چشم هام حس کردم

و نگاهم رو از نگاهش گرفتم 

 ساشا جام بزرگ مشروب توی دستش بود و چند تا دکمه ای بالای یقه اش رو باز گذاشته بود 

 کاش زیاده روی نکنه 

جشن به نصفه رسیده بود که با اشاره آقا بزرگ دو تا خدمتکار زیر بازوی ساشا رو گرفتن و  بردنش سمت طبقه ی بالا
 نگرانش شدم 

نگاهی به اطراف انداختم و از جام بلند شدم

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸]
#پارت64


وقتی دیدم کسی متوجه نیست رفتم سمت پله ها و پا تند کردم رفتم سمت اتاقش

نفسی تازه کردم

در اتاق و باز کردم

نگاهم به ساشا افتاد

پاهاش از تخت آویزون بود

رفتم طرفش خم شدم روی صورتش

چشم هاش باز بودن

با دیدنم با صدای خماری گفت:

_بهت گفته بودم از رنگ چشم هات خوشم میاد؟؟

_چرا اینقدر میخوری که از خود بی خود بشی؟؟

پوزخندی زد

_بذار کمکت کنم

_معدم درد میکنه

نیم خیز شد

_جایی میخوای بری؟!

با دستش سرویس بهداشتی رو نشون داد

خم شدم تا کمکش کنم

دستشو دور گردنم انداخت

با زحمت سمت سرویس بهداشتی بردمش

در سرویس بهداشتی و باز کردم

دستش و به دیوار گرفت

کنار وان زانو زد

نمیدونستم چیکار کنم

یهو هر چی خورده بود و بالا آورد

و بی حال سرش و به وان تکیه داد

تکونی به خودم دادن رفتم سمت آب بازش کردم

وقتی حموم تمیز شد کنارش زانو زدم

دکمه های پیراهن سفیدشو دونه دونه باز کردم

از تنش در آوردم

هنوز بی حال بود

یهو آب سرد و روی سرش گرفتم

تکونی خورد

نالید : 

_سردمه

از جام بلند شدم

حوله ی کوچکی و آوردم

و بالا تنه اش و آروم خشک کردم

شلوارش هنوز پاش بود و خیس شده بود

دوباره کمکش کردم و آوردمش سمت تخت 

باید شلوارش رو هم در میاوردم

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸]
#پارت65


روی تخت خوابوندمش

نگاهی به هیکل تنومندش انداختم

پتویی روش انداختم

دستامو از زیر پتو سمت کمربندش بردم و با لمس کردن  بالاخره بازش کردم

قلبم تمد تند میزد

هم خجالت میکشیدم و هم باید شلوار و از پاش در میاوردم

زیپ شلوارش و باز کردم چشمامو بستم

با اینکه پتو روش بود اما بازم خجالت میکشیدم

شلوارش و به زحمت کشیدم

کمی ناله کرد

اما انگار چیزی نمی فهمید

شلوارش و انداختم تو سبد توی حموم

و نفسی از سر آسودگی کشیدم

روی پیشونیم که  عرق بود

دستی کشیدم

رفتم سمتش

پتو و روش مرتب کردم

موهاش نم دار روی پیشونیش ریخته بود

با سر انگشتام موهای روی پیشونیش و عقب دادم

پلک های بلندش روی هم افتاده بودن

و چهرش و معصوم تر نشون میداد

نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم

از نیمه گذشته بود

قلبم دوباره با استرس شروع به زدن کرد

رفتم سمت در اتاق و آروم در اتاق و باز کردم

اما با دیدن عده ای که داشتن شاهو و نازیلا رو به طبقه ی بالا می آوردن دستم روی دستگیره ی در خشک شد

خواستم درو ببندم و توی اتاق بمونم

اما یه حسی مانع میشد

درو کمی بستم تا ببینن منم بالا هستم

صدای شادی و خندشون هر لحظه نزدیک تر میشد

تا اینکه شاهو و نازیلا از کنار در اتاق رد شدن

خانوم بزرگ و بقیه از دنبالشون 

صدای خانوم بزرگ اومد که خیلی جدی گفت:

_بیرون منتظریم

دلهره به دلم انداخت

منم چنین شبی داشتم

اما تا زندم برام یه شب پر از نفرت و کابوسه

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸]
#پارت66



دستامو مشت کردم آروم سرخوردم به دیوار تکیه دادم.

در هنوز نیمه باز بود. زانو هام و بغل

 کردم 

 گوشام خود به خود تیز شد 

 هر لحظه منتظر اتفاقی بودم اشک تو چشم هام حلقه زد 

تو خاطراتم غرق شدم با صدای هلهله و

 کل زن ها به خودم اومدم از در نیمه باز

 بیرون و نگاه کردم 

  زن ها با شادی چیزی رو توی دستشون جا به جا کردن 

 صدای خانوم بزرگ که به شاهو تبریک گفت توی گوشم زنگ زد

با چه شوقی پا توی این خونه گذاشته بودم

حالا دیگه نازیلا خانوم خونه شده بود.

سرم و روی زمین گذاشتم و مثل یه

 کودک سرما زده توی خودم جمع شدم

کم کم چشم هام گرم شد 

لحظه ای احساس کردم از روی زمین

 کنده شدم و تویه جای گرم فرورفتم 

 انقدر خمار خواب بودم که دوباره چشم

 هام گرم شدن

 دوباره به خواب رفتم  

احساس کردم چیزی زیر گوشم می‌زنه

 آروم چشم هام و باز کردم که نور کمی

 به چشم هام خورد 

 چشم هام و دوباره بستم و سرم

 خواستم جا به جا کنم 

 اما با احساس ضربان و گرمی چیزی که زیر سرم بود

 چشم هام از هم باز شدن 

این بار با دقت به چیزی که سرم و روش گذاشته بودم انداختم

یه سینه لخت مردونه! ترسیده سر بلند کردم نگاهم به دو گوی سبز افتاد 

 گیج نگاهی به ساشا انداختم با صدای خشداری گفتم

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸]
#پارت67


_اینجا کجاست؟

گوشه لبش بالا رفت با دستش اشاره ای به بالا تنه اش کرد و گفت :

_ اینجا بالا تنه منه اما تو اینجا چیکار می‌کنی؟ باید از تو بپرسم.

چشم هام و یکم تنگ کردم و با یادآوری

 دیشب ناراحت خواستم فاصله بگیرم که

 کمرمو چسبید 

 سوالی نگاهش کردم که گفت : 

_نگفتی اینجا چیکار می‌کنی.

 معذب خواستم فاصله بگیرم 

_من نمیدونم چرا رو تخت شما هستم اما اینکه چرا تو اتاق شما هستم اینکه شما دیشب دوباره زیاده روی کرده بودین و من مجبور شدم بیارمتون اتاقتون

نگاه دقیقی بهم انداخت اخمی کرد گفت  :  

_کی من و لخت کرده بود؟

 با خجالت سرم و پایین انداختم 

_لباساتون خیس بودن مجبور شدم در بیارم.

یهو نیم خیز شد که پرت شدم روی تخت خیمه زد روم عصبی گفت :

_ حق نداری به کارای من دخالت کنی.

 انگشتشو جلوی صورتم گرفت 

_دفعه آخرت باشه تو کارای من فضولی می‌کنی و لباسای منو در میاری.

چشم هام توی صورتش در گردش بود 

_من منظوری نداشتم فقط خواستم کمک کرده باشم.

پوزخندی زد

_  هه تو گفتی منم باور کردم دفع بعد ببینم توی کارای من دخالت کردی من می‌دونم و تو حالاهم از اتاق من برو بیرون.

شوک زده از رفتارش آروم از تخت پایین اومدم.

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸]
#پارت68


دلشوره داشتم دلم نمیخواست از این اتاق بیرون برم

با قدم های سست که وزنم رو به زور میکشید دستم و به دستگیره در گرفتم

بدون اینکه برگردم درو آروم باز کردم

از اتاق بیرون اومدم

نگاهی به اطرافم انداختم

کسی نبود

با خیال راحت پا تند کردم رفتم سمت اتاق خودم

همین که پامو تو اتاق گذاشتم نفسم و آسوده بیرون دادم

رو به روی آیینه ایستادم

نگاهی به خودم توی آیینه انداختم

هزاران فکر اومد تو سرم 

با صدای در به خودم اومدم

_بیا تو

خدمتکاری اومد داخل

_آقا گفتن همه سر میز صبحانه باید حاضر باشن

_باشه برو

رفت

لباسامو از تنم در آوردم

همونطور برهنه با یه لباس زیر و موهای باز رفتم سمت کمد 

سرم و توی کمد فرو کردم

نگاهی به لباس هام انداختم

باید یه لباس شیک و مناسب پیدا میکردم

نباید میذاشتم فکر کنن یه آدم ضعیفم

احساس کردم در باز و بسته شد

تند سرم رو از توی کمد در آوردم

اما کسی نبود

شونه ای بالا انداختم

پیراهن کوتاهه لیموئی رنگی برداشتم پوشیدم

آماده از اتاق بیرون اومدم

دل تو دلم نبود

رفتم سمت سالن پذیرایی

آقابزرگ و خانوم بزرگ کنار هم روی صندلی نشسته بودن

نیلا و شهلا با همسراشون کنار هم نشسته بودن

ساشا و شاهو و نازیلا هنوز نیومده بودن

چون یه روز تعطیل بود همه کنار هم بودن...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸]
#پارت69

سلامی زیر لب گفتم و رفتم روی صندلی نشستم

سرم و بلند کردم تا چیزی بردارم که نگاهم به پله ها خیره موند

شاهو دست تو دست نازیلا از پله ها پایین اومدن

نازیلا یه لباس کوتاه زرشکی تنش بود و دستشو دور بازوی شاهو حلقه کرده بود

آروم از پله ها پایین اومدن

احساس کردم چیزی تو دلم تکون خورد

غم نشست روی قلبم

سرم و انداختم پایین تا چشم تو چشم باهاشون نشم

دستام کمی لرزید و قلبم تند میزد

نیلا با خنده از جاش بلند شد گفت:

_به به عروس دوماد میموندین تو اتاقتون صبحانه رو اونجا براتون میاوردیم

صدای نازک و پر عشوه ی نازیلا تمام گوشم و پر کرد

_نه خواهر جون من به شاهو اسرار کردم صبحانه رو دور هم بخوریم

پوزخندی زدم

شاهو و نازیلا از شانس گندم رو به روی من نشستن

خدمه در حال پذیرایی بود

اشتهام کور شده 

احساس خفگی میکردم

اما باید تا تموم شدن صبحانه سر میز میموندم

با صدای قدم هایی سر بلند کردم که لحظه ای نگاهم به نگاه خیره ی شاهو افتاد

چشم ازش گرفتم

و به ساشا که داشت می اومد سمت میز دوختم

صبح بخیری گفت و مثل همیشه خم شد دست آقابزرگ و خانوم بزرگ و بوسید

صندلی کنار من و کشید نشست گفت:

_برام چایی بریز

کمی از جام بلند شدم

و از قوری کنارمون یه فنجان چایی ریختم

کنار ساشا گذاشتم

زیر چشمی نگاهی به شاهو انداختم

که دستاشو مشت کرد

نازیلا گفت:شاهو عزیزم برام لقمه میگیری؟!

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۰۳:۲۸]
#پارت70


سرم و بلند کردم

نازیلا پشت چشمی نازک کرد

طوری که من بشنوم گفت:

_شاهو هنوز زیر دلم درد میکنه

خندید

_بس که  دیشب وحشی شده بودی

شاهو لقمه ای رو گرفت طرفش

_بخور عزیزم کجاشو دیدی

نگاهمو ازشون گرفتم و تا آخر صبحانه دیگه سرم و بلند نکردم

بهزاد گفت:

_نظرتون راجب رفتن به چالوس چیه؟!

شاهو گفت:ما داریم میریم ماه عسل بقیه رو نمیدونم

ساشا هم گفت:منم با دوستام قرار دارم

پس فقط من و بهزاد میمونیم

آروم از سالن بیرون اومدم

نگاهی به درخت ها که تک توک سبز بودن انداختم

رفتم سمت آلاچیق روی صندلی چوبی نشستم

دلم برای خانواده ام تنگ شده 

کاش میتونستم حتی اگه شده از دور میدیدمشون 

دستی به صورتم کشیدم

تا بعد از ظهر از اتاقم بیرون نیومدم

بهزاد و بهرام که رفته بودن چالوس

شاهو و نازیلا هم برای یه هفته ماه عسل رفتن

ساشا هم مثل همیشه پیش دوستایی که فقط مستش میکردن و تا می تونستن ازش می چاپیدن  

یه هفته از رفتن شاهو و نازیلا میگذشت

همه چی امن و امان بود

با ساشا میرفتم شرکت برمیگشتم

پشت میزم نشسته بودم که ساشا پیغام فرستاد برم اتاقش

از جام بلند شدم

رفتم سمت اتاق ساشا 

دو ضربه به در زدم و با صدای بفرماییدش وارد اتاق شدم...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۴]
#پارت71



درو باز کردم

_با من امری داشتین؟!

با دست اشاره کرد تا داخل برم

رفتم جلو  رو به روش ایستادم..

خودکارو توی دستش  چرخوند گفت:

_فردا شب تو خونه ی یکی از شرکت دار ها جشنی هست 
و قراره قرار داد مهمی ببنیدیم 
تو هم باید همراه من بیای

به  طراح لباس گفتم برات لباس آماده کنه

سری تکون دادم

_بله

_میتونی بری

از اتاق بیرون اومدم

کمی فکرم درگیر فردا شب شد

عصر همراه ساشا به عمارت برگشتیم

همین که وارد سالن شدیم صدای خنده ی نازیلا و شاهو مثل خنجر رو قلبم کشیده شد

همه دور هم نشسته بودن 

و چمدون بزرگی کنار پای نازیلا روی زمین بود

نازیلا با دیدن من پوزخندی زد

_سلامی

خطاب به خانوم بزرگ کردم

خواستم برم اتاقم که دستم کشیده شد

متعجب به عقب برگشتم

نگاهم به صورت خشمگین شاهو افتاد

ابرویی بالا انداختم

فشاری به دستم آورد

همه سکوت کرده بودن

_اولین بار و آخرین بارته وقتی وارد این عمارت میشی بدون سلام به من و زنم سرتو مثل چی میندازی پایین میری
اینجا اون طویله ای که زندگی میکردی نیست
فهمیدی؟!

لب زدم:اگه نخوام بفهمم؟!

فشار دستشو بیشتر کرد طوری که فقط خودم بشنوم گفت:

_نکنه دلت برای زیر خوابگی تنگ شده
هوس کردی

_خیلی پستی

پوزخندی زد

دستمو ول کرد

پا تند کردم وارد اتاقم شدم

درو بستم و به در تکیه دادم

نفسم و پر درد بیرون دادم

مردک احمق نبود راحت بودم..

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۴]
#پارت72


لباسام و عوض کردم

موهای بلندم و بستم

بعد از یک ساعت از اتاق بیرون اومدم

ساشا و شاهو نبودن

نازیلا و اون دوتا کنار هم نشسته بودن حرف میزدن

نگاهی به اطراف انداختم

خانوم بزرگ نبود

رفتم سمت آشپزخونه 

خدمه سینی کوچکی دستش بود

متعجب نگاهش کردم

_برای کی میبری؟!

_خانوم بزرگ کمی کسالت دارن

_تا چند دقیقه پیش که خوب بودن

_بله اما زمان داروهاشونه

_بده من میبرم و بهش سر میزنم

از خدا خواسته سینی و دستم داد

سینی به دست به سمت اتاقی که زیر پله های مارپیچ بالا بود رفتم

آروم دوتا تق به در زدم

با صدای خانوم بزرگ در و آروم باز کردم

اتاق بزرگ و مجللی بود

خانوم بزرگ روی تخت دراز کشیده بود

وارد اتاق شدم

لبخندی زدم رفتم جلو

خودشو کمی بالا کشید گفت:

_بیا رو تخت بشین

رفتم لبه ی تخت نشستم

سینی و روی پام گذاشتم

_شنیدم کمی کسالت دارین

_دیگه عمری ازم گذشته
اینطور مریض شدن طبیعیه

_این چه حرفیه انشاالله صد و بیست ساله بشین

به قاب عکس رو به روش خیره شد

سرم و کمی چرخوندم

نگاهم به عکس زن و مرد جوانی افتاد

مرد بی شباهت به ساشا نبود

با صداش نگاهی بهش انداختم که هنوز خیره ی عکس بود

_رامیار عاشق شبنم بود...
وقتی ساشا به دنیا اومد خوشی هامون چند برابر شد

رامیار چون تک فرزند بود دوست داشت بچه زیاد داشته باشه و همین کارم کرد





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر