قادر رنجبر نظرات دوشنبه 3 مهر 1396 ، 08:25 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۰۵.۰۶.۱۷ ۰۴:۴۸]
#پارت _180


تا خواستم در سمت بابا رو باز كنم، عمه پیش دستی كرد و در ماشین رو باز كرد. 

مردی تقریبا همسن و سال بابا اومد سمت ماشین و كمك كرد تا بابا از ماشین پیاده بشه. 
حدس زدم همسر عمه باشه و برادر كاتیا. 

بابا با دیدنش گفت: به، شاهین خان افتخار دادی مرد، از این ورا! نكنه فهمیدی دارم میمیرم دلت سوخت. 

مرد اخمی كرد. 

-شیانا هر كی ندونه تو میدونی چقدر كار سرم ریخته. 

بابا سری تكون داد. 

غیاث اومد كنارم رو كرد به بابا و شاهین گفت: بریم داخل، عمو نباید زیاد وایسته. 

مرد دستشو زیر بازوی بابا انداخت و كمكش كرد. نگاهم به عمه افتاد كه با دستمال توی دستش اشك چشمش رو گرفت.

آهی كشیدم و از كنار قصاب كه داشت پوست گوسفند بدبخت رو میكند رد شدم. 

وارد حیاط شدیم. 

غیاث همراه شاهین بابا رو سمت اتاقش بردن. 

آتیه جون با چشم های اشكی اسپند دود كرد. 

بابا تو جاش دراز كشید. تازه نگاه مرد به من افتاد. نگاهی دقیقی به سرتاپام كرد و گفت:

-تو حتما دختر شیانا هستی! 

لبخندی زدم. - بله. 

-خوشبختم دخترم. 

-منم همینطور. 

غیاث پتوی بابا رو مرتب كرد. 

-باباجون میرم لباسم رو عوض كنم. 

-برو دختر بابا. 

از اتاق بیرون اومدم. 

عمه با سینی سمت اتاق بابا رفت.
 أروم از پله ها بالا رفتم. وارد اتاقم شدم. به در تكیه دادم. نگاهم تو كل اتاق چرخید. 

خسته از درگیری ذهنی، لباسهام و از تنم درآوردم و تونیك بنفشی پوشیدم. 

دستی به موهام كشیدم. از اتاق بیرون اومدم. سمت پله ها رفتم اما با صدای شوهرعمه سرجام ایستادم. 

-تو مطمئنی دكترها جوابش كردن؟

-بله متاسفانه. 

-بیچاره شیانا یه روز خوش تو زندگیش ندید.

رمان احساس اشتباهی, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۲:۴۶]
#پارت_181

با این حرف شوهر عمه لحظه ای قلبم از درد فشرده شد. 

بیچاره پدرم. 

از پله ها پایین اومدم، عمه روی مبل نشسته بود و به میز رو به روش خیره بود.

رفتم سمت اتاق بابا كه غیاث گفت: 

_آرام بخش زدم خوابیده. 

سری تكون دادم و سمت عمه رفتم. با فاصله ی كمی كنارش نشستم سربلند كرد و چشم های اشكیش و دوخت بهم. 

چشم از عمه گرفتم، دركش میی كردم حال خودم بهتر از عمه نبود. 

با صدای شوهر عمه از رو مبل بلند شدم. كنار عمه نشست و با مهربونی گفت: 

_گلناز عزیزم، با گریه تو چیزی  رو درست میشه؟ 

عمه با صدای لرزونی گفت:

_ برادرم داره جلوی چشم هام پرپر میشه اما من هیچ كاری نمی تونم براش بكنم. 
این همه سال فقط با عشق به كاتیا زندگی كرد. 

دوباره كاتیا! چرا همه جا اسم این زن بود؟
 
شوهر عمه، عمه رو كشید تو بغلش. 

عشق رو می شد تو تك تك رفتارهاش دید و این برای كسی كه چندین سال از زندگی مشتركشون می گذره واقعا عالی بود. 

با صدای غیاث كه از فاصله ی كمی به گوشم رسید سرم و چرخوندم و سؤالی نگاهش كردم. 

-اگه دید زدنت تموم شد همراه من بیا تو حیاط، كارت دارم. 

همراه غیاث از سالن بیرون اومدیم. هوای خونه خفه كننده بود. نفس عمیقی كشیدم. 

غیاث روبروم ایستاد. 

-فردا شب همراه بابا میایم برای خواستگاری. كارها هرچی زودتر پیش بره بهتره. 

شونه ای بالا دادم. 

-برای من فرقی نمی كنه فقط می خوام بابا رو خوشحال ببینم. 

غیاث خیره نگاهم كرد و گفت: 

_منم خوشحالی عمو برام مهمه وگرنه كی دوست داره از دنیای مجردیش دست بكشه؟ 
البته ازدواج ما مثل همه ی زوج ها نیست. 

سری تكون دادم. 

-اگه كاری نداری برم؟

-فردا شب می بینمت و چرخید سمت در حیاط و رفت. 

نگاهی به قد بلند و لباسهای اسپورتش انداختم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۲:۴۶]
#پارت_182

چرخیدم و وارد خونه شدم، عمه هنوز توی سالن نشسته بود. سمت آشپزخونه رفتم. 

آتیه جون و یه خانم دیگه داشتن نهار آماده می كردن. گوسفند و بعد از خورد كردنش داده بودن بهزیستی. 

آتیه جون با دیدنم گفت: 

_چیزی می خوای دخترم؟

-نه، كمك نمی خواین؟ 

-نه مادر. 

از آشپزخونه بیرون اومدم اما دلشوره داشتم. 

نمی دونستم تصمیمی كه گرفتم درسته یا نه. 

با سردرگمی از پله ها بالا رفتم و تا ظهر از اتاقم بیرون نیومدم. بعد از نهار وارد اتاق بابا شدم. 

_بابا حرف بزنیم؟

_بیا دخترم. 

رفتم و كنارش روی تخت نشستم. 

_چیزی شده؟

_نه، اما غیاث فردا شب با عمو برای... مكثی كردم. 

بابا لبخندی زد   

-خیلی خوبه عزیزم،  برات خوشحالم. 

از جام بلند شدم كه دستمو گرفت. 

-ساینا، بابا جان، تو كه به خاطر من نمی خوای این كار و كنی؟

سرم و پایین انداختم. 

-نه بابا جون. من... 

مكثی كردم. 

_من غیاث و دوست دارم. 

_خدا رو شكر. 

از اتاق بیرون اومدم حالم خوب نبود. 

هیچ چیز اونجوری كه من می خواستم پیش نمی رفت. 

توی آلاچیق نشستم و نگاهم رو به خونه ی عمو كه دید كاملی به خونه ی  ما داشت دوختم. 

نمی دونستم تصمیمی كه گرفتم اصلا درست هست یا نه چطور به بابا و مامان بگم؟

چشمامو بستم گیج بودم. باید می دیدم سرنوشت برام چی می خواد. 

گوشیم و برداشتم و شماره ی مامان و گرفتم. 

بعد از چند بوق صدای مهربونش پیچید توی گوشی. 

_سلام مامان. 

_سلام عزیزم، خوبی؟ چیزی شده؟ 

-نه، یعنی نمیدونم.
 
صدای مامان نگران شد. 

-نگران نباش مامان، می خواستم بگم فردا شب خواستگار دارم. 

صدای مامان كمی گرفت. 

-الان میگی مادر؟

-ببخشید مامان جون، یهویی شد. 

-حالا این پسر خوشبخت كیه؟

-غیاث

-پسر دوست پدرت؟

رمان احساس اشتباهی, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۲:۴۷]
#پارت_183

_بله، گفتم فرداشب بیاین. 

_باشه مادر، به پدرت میگم. 

_مامان؟

_جونم؟

_می دونید خیلی دوستتون دارم؟

صدای مامان بغض آلود شد. 

_ما هم دوستت داریم دخترم، ان شاالله خوشبخت بشی. 

_مرسی. منتظرما. 

_باشه دخترم. 

_خداحافظ. 

بعد از خداحافظی از مامان از جام بلند شدم وارد خونه شدم.


عمه با دیدنم گفت: 


_شیانا گفت قراره برات خواستگار بیاد. 

_بله. 

_مباركه عزیزم. 

_حالا بیاین تا...

با صدای نازک آیناز سرم چرخید. 

_برای كی قراره خواستگار بیاد؟ 

_برای ساینا. 

_واقعا؟ حالا كی هست؟

-عمه مكثی كرد گفت: 

_غیاث

لحظه ای رنگ چهره ی آیناز عوض شد. گفت: 

_دروغ می گید.

لحظه ای از حالت چهره اش ترسیدم.


 اومدم حرفی بزنم كه دستش و بالا آورد و با بغض سرش و تكون داد گفت: 

_هیس، نمی خوام چیزی بشنوم. 

عمه رفت سمتش تا بغلش كنه كه جیغی زد به من دست نزن مامان و صدای هق هقش بلند شد. 

دلم برای اولین بار براش سوخت. 
دركش میكردم اینكه عشقت یك طرفه باشه چقدر درد داره. 


اما غیاث عاشق منم نبود و ما چاره ای جز خوشحال  كردن بابا نداشتیم. 

سمت پله ها رفتم اما صدای هق هق آیناز هنوز به گوش می رسید...

شب كمی خوابیدم.اماچه خوابی فقط آشفتگی برام داشت.
 صبح زود بیدار شدم و كمی به آتیه جون كه از چشم هاش ذوق و خوشحالی می بارید كمک كردم. 

آیناز رو ندیدم بابا خوشحال بود. 

عصر حموم رفتم و تونیک مشكی با آستین های بلند پفی که  زرشكی پوشیدم. موهامو باز و بسته بالای سرم جمع كردم. آرایشی كردم. 

با صدای زنگ در از اتاق بیرون اومدم. می دونستم مامان بابا هستن. 

از پله ها پایین اومدم كه در سالن باز شد. اول بابا بعد مامان و پشت سرشون سامان وارد سالن شدن. 

خوشحال سمتشون رفتم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۲:۴۷]
#پارت_184

مامان آغوشش رو باز كرد، محكم بغلش كردم و عطر تنشو بلعیدم. 

با صدای بابا از بغل مامان بیرون اومدم. 

نگاه مهربون و خیره اى بهم انداخت و گفت:

_ یعنى دختر كوچولوى من هم داره ازدواج مى كنه؟ 

سرم و پایین انداختم. روى موهامو بوسید لب زد 

_خوشبخت بشى. 

سامان با خنده ادامه داد:

_ خدایا شكرت ترشیده ى ما هم داره سر و سامون می گیره. 

چشم غره اى رفتم که خندید و چشمكى زد. 

پشت چشمى نازک كردم. 

_عشقتون چطوره؟


_مگه میشه با من باشه و براش بد بگذره؟ 

_واو، خدا شانس بده. 

با صداى عمه كنار سامان ایستادم. 

_خیلى خوش اومدین، بفرمایین. 

مامان با عمه سلام احوالپرسى كرد. 

شوهر عمه كمک بابا كرد و از اتاق، توى سالن آورد. 

آتیه جون چاى آورد. كمى استرس گرفته بودم. 

بابا رو به عمه كرد گفت: 

_آیناز كجاست؟

عمه لبخندى زد اما معلوم بود لبخندش استرس داره. 

گفت: 

_راستش مسیحا اومده، رفته پیش دختر مسیحا. 

با آوردن اسم مسیحا بابا كمى رنگ به رنگ شد. 

گفت: 

_چند ساله ندیدمش. 

كمى به مغزم فشار آوردم. مسیحا پدر واقعى غیاث بود. یعنى الان ایرانه؟

با صدای زنگ آیفون رشته ى افكارم پاره شد. 

آتیه جون در و باز كرد. دوباره دودل شدم. 

همه از جامون بلند شدیم.

 در سالن باز شد و عمو همراه نیلوفر، مادر غیاث، و در آخر غیاث وارد سالن شدن. 

غیاث كت و شلوار خوش دوختى تن كرده بود و دسته گل بزرگی توی دستش بود. 

نیلوفر نگاهى بهم انداخت. معلوم بود راضى نیست. 

عمو لبخندى زد اما لبخندش انقدر غیر واقعى بود كه جاى دلگرمى به آدم استرس القا میكرد. 

غیاث گل های توى دستش و گرفت سمتم. گل ها رو از دستش گرفتم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۲:۴۷]
#پارت_185

همه روى مبل ها نشستیم. 

عمو حال بابا رو پرسید. عمه و نیلوفر كنار هم نشسته بودن و آروم صحبت می كردن. 

كمى نگران بودم و دلم مى خواست هرچى زودتر تموم بشه. 

عمو گفت: 

_امشب اینجاییم تا اگه قسمت باشه  وصلت كنیم و با این وصلت پیوند خونی بین خودمون محکم تر کنیم.

دیروز غیاث گفت ساینا جان رو مى خواد. ما هم كه خوشبختى غیاث برامون مهمه و كى بهتر از دختر تو؟

بابا با صدای ضعیفى گفت: 

_برای من خوشبختى ساینا مهمه و از اینكه انتخابش غیاث باشه خیلى خوشحالم. نظر شما چیه آقاى نستو؟

بابا نگاهی بهم انداخت گفت: 

_هرچی ساینا بگه. 

نیلوفر سكوت كرده بود. 

عمه گفت: 

_غیاث و ساینا جون برن صحبت كنن اگر به تفاهم رسیدن مابقى حرف ها رو بزنیم. 

_خیلى خوبه، ساینا دخترم با غیاث برید صحبت كنید. 

از جام بلند شدم و همراه غیاث به سمت حیاط رفتیم روی صندلى نشستم. غیاث رو به روم نشست گفت: 

_حرفى چیزى هست بگو

_همه چى تو سرم هست اما انگار هیچى نیست. 

نگاه خیره اى بهم انداخت گفت: 

_باید طى همین چند هفته مراسم رو بگیریم. 

_یعنى توى این چند هفته میشه همه ى كارها رو انجام داد؟ 

_آره، فردا براى آزمایش میریم. آشنا دارم كارمون و زود راه میندازه. بعدم تالار و رزرو مى كنیم. 

_تالار نه، می خوام توى همین باغ مراسمو بگیریم. 

_اینجا؟

_آره. هم بزرگه هم مى خوام از این حالت ماتم زدگى دربیاد

_باشه  من حرفى ندارم، خونه هم كه خونه ى من هست. 

از جام بلند شدم. 

_پس دیگه مشكلی نداریم. 

غیاث هم بلند شد. 

_نه، بریم تو. 

_بریم. 

همراه غیاث سمت ساختمون رفتیم در سالن و باز كرد و كنار ایستاد.

 وارد سالن شدم غیاث هم پشت سرم وارد شد. 

با دیدن ما سكوت كردن. 

غیاث لبخندی زد و گفت: 

_از دید من  ساینا هیچ مشکلی نیست

بابا گفت:

بسلامتی مبارک باشه نیلوفر جان شیرینی تعارف کن که این شیرینی خوردن داره.

رمان احساس اشتباهی, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۲:۴۷]
#پارت_186

چهره ى مامان بابا باز شد. 
میدونستم از اینكه دخترشون داره ازدواج مى كنه چقدر خوشحال هستن اما نیلوفر اصلا خوشحال به نظر نمى رسید. 

كنار بقیه نشستیم. 

بابا گفت: حالا راجب مراسم صحبت كنیم. 

غیاث كمى صداش و صاف كرد گفت: ما تصمیم گرفتیم طى همین چند هفته مراسم رو بگیریم و ساینا خواسته مراسم توى همین باغ برگزار بشه. 

نیلوفر پوزخندى زد گفت: خودتون بریدین، دوختین. دیگه لازم نیست ما كارى كنیم. 

مامان گفت: تصمیم خیلى خوبى گرفتید. 

بقیه هم رضایتشون رو اعلام كردن و بعد از خوردن شام راهى شدن. 

غیاث موقع رفتن گفت: فردا صبح میام دنبالت تا براى كارها بریم. 

-باشه. 

مامان اینا هم رفتن. كنار بابا نشستم. 

لبخندى زد گفت: یعنى دارى عروس میشى؟ خیلى خوشحالم. 

یه حس ناشناخته از لحظه اى كه جواب بله داده بودم داشتم. یه حس گنگ. 

بابا داروهاشو خورد و خوابید. 
سمت اتاق خودم رفتم.
 با دیدن گوشیم كه داشت روشن خاموش مى شد رفتم سمتش اما با دیدن شماره ى پرهام هول كردم. 

یعنى چیكار داشت؟ با دست هاى لرزون گوشى رو برداشتم اما حرفى نزدم. 

صداى خشدارش پیچید توى گوشی. 

-ساینا بگو دروغه. بگو اونى كه دلت رو برده اون دكتر قلابى نیست. بگو مامان الكى گفته! یه حرفی بزن لعنتى. 

با صدایى كه به زور از حنجره ام خارج مى شد گفتم: درسته. 

صداش شكست و مثل كسى كه بخواد بغضش رو پنهون كنه 
گفت: اون چى داشت كه من نداشتم؟ ساینا من عاشقتم، چطورى فراموشت كنم؟
 چطورى ببینم شب ها سر رو بازوى كسى جز من میذاری لعنتی؟ 
تو رویاهام تو مال منى، میفهمی؟ مال من. 

-پرهام

اما با صداى بوق گوشی ...

رمان احساس اشتباهی, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۲:۴۷]
#پارت_188

-تو از این كارا نمى كردی. حالا چطور شده تله فرق كرده؟

غیاث اخمى كرد گفت: لطف كن كارها رو زود راه بنداز. 

میلاد زد سرشونه ى غیاث گفت: جوش نزن رفیق، چشم و با راهنمائى میلاد وارد اتاقى شدیم. 

پرستارى اومد سمتم گفت آستینت و بزن بالا

سربلند كردم. 

-بقیه بیرون

-نه، جام خوبه. 

پرستار خندید گفت: غیاث بهت نمیخوره انقدر زن دوست باشی. 

و با كنایه ادامه داد بی خبرم كه نامزد میكنی!

نفسم رو دادم بیرون. از لحظه ى ورودمون همه از اینكه غیاث قراره ازدواج كنه تعجب كرده بودن. 

اینا هم فهمیده بودن غیاث دخترباز قهاریه. 

پرستار اومد سمتم. 
غیاث كنار صندلیم ایستاد. 
سرانگشتاش روى شونه ام بود. حتى از روى لباس هم گرمى دستش و حس میكردم. 

كارم تموم شد. آستینم رو پائین دادم. 

غیاث هم كارشو انجام داد و با هم از آزمایشگاه بیرون اومدیم. 

سوار ماشین شدیم. 

-نظرت چیه صبحونه بخوریم بعد بریم حلقه ببینیم؟

-خوبه، بریم. 

-با خوردن جیگر كه مشكلى ندارى؟ 

-نه، میخورم. 

سرى تكون داد و بعد از چند دقیقه ماشین و كنار جیگركى نگهداشت. 

هر دو پیاده شدیم. خلوت و تمیز بود. میزى رو انتخاب كردیم و روبروى هم نشستیم. 

غیاث خم شد روى میز گفت: نمى دونم تا كى قراره با هم زندگى كنیم اما ازت میخوام این مدت رو براى هم تلخ نكنیم و از در كنار هم بودن لذت ببریم. 

مكثى كرد، تو چشم هام خیره شد گفت: یكى از لذت هاى من داشتن رابطه است و نیاز هر آدمى. 

سرم و پائین انداختم. به اینجاش فكر نكرده بودم. 

اصلا به داشتن رابطه با غیاث فكر نكرده بودم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۲:۴۷]
#پارت_187

آهى كشیدم و روى تخت نشستم. 
سرم و توى دست هام گرفتم. خدایا چیكار كنم؟ تو میدونى من انتخاب دیگه اى نمى تونستم انجام بدم. 

كلافه و سردرگم تمام شب رو بیدار بودم. ترس از آینده ى نامعلوم. 
صداى بغض دار پرهام همه اش توى گوشم زنگ میخورد. 

صبح با كسلى از جام بلند شدم. نگاهى به ساعت انداختم. چیزى به اومدن غیاث نمونده بود. 

وارد حموم شدم و زیر دوش ایستادم. 

شب بدى رو پشت سر گذاشته بودم. حوله ام رو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم. 

رو به روى آینه نشستم و شروع به آرایش كردم. 

كارم كه تموم شد یك مانتوى پائیزى پوشیدم. 

با صداى زنگ گوشیم كیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. 

كسى توى سالن نبود. در اتاق بابا رو باز كردم. بابا خواب بود. 

حیاط و رد كردم. در و باز كردم. 

غیاث تو ماشینش نشسته بود. رفتم سمت ماشین. در جلو رو باز كردم و نشستم. سلامى زیرلب دادم. 

-سلام. صبح بخیر. بریم؟

-بریم. 

توى سكوت به آهنگی كه از پخش ماشین پخش میشد گوش دادم. 

ماشین و كنار آزمایشگاه بزرگی نگهداشت. 

هر دو با هم پیاده شدیم. سمت آزمایشگاه رفتیم. 

شماره كسى رو گرفت. 

گفت: سلام میلاد كجائى؟ ما اومدیم. باشه، خداحافظ. 

بعد از قطع كردن دستش و پشت كمرم گذاشت 

گفت: دوستم مسئول اینجاست و كارمون رو زود انجام میده. 

-خیلى خوبه. 

وارد سالن آزمایشگاه شدیم. مردى تو سن هاى غیاث اومد سمتمون. 

با لبخند گفت: سلام جناب شایسته. بالاخره دُم به تله دادین؟ 

غیاث خندید گفت: تله ى خوبى بود آخه و دستشو دور كمرم حلقه كرد. 

چیزى توى دلم تكون خورد. دلم مى خواست بگم دستتو بردار. 

دوستش ابرویى بالا داد از تعجب گفت:

رمان احساس اشتباهی, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۲:۴۷]
#پارت_189

غیاث خنده ى مردونه اى كرد كه باعث شد سر بلند كنم و با تعجب نگاهى بهش انداختم. 

جدى شد گفت: اگر تو دوست ندارى ما رابطه داشته باشیم من مشكلى ندارم. 

اومدم نفس راحتى بكشم كه دستش و گرفت سمتم 

گفت: اما نمیتونم رابطه نداشته باشم. پس تو مشكلى ندارى من با كس دیگه اى باشم؟ 

بدون اینكه به عاقبت حرفم فكر كنم گفتم: نه، تازه من راحت ترم. 

لحظه اى رنگ چهره اش عوض شد. چیزى نگفت فقط سرى تكون داد. 

از اینكه دیگه دغدغه ى داشتن رابطه رو ندارم خیالم راحت شد. 
جیگرها رو خوردیم و با هم به سمت ماشین رفتیم. در جلو رو باز كرد. نمیدونم چرا این كارش به دلم نشست. 

نگاهى به فاصله ى قدیمون انداختم. دقیقا زیر چونه اش بود قدم. 

سرى تكون دادم. چرا داشتم به این چیزها فكر میكردم؟ 

نشستم و بوى عطرش كه هنوز توى ماشین بود پیچید توى دماغم. سوار شد. 

مغازه ها باز شده بودن. رو به روى پاساژ طلا نگهداشت.
 
-اینجا طلاهاش عالیه و اكثرا دوست دخترهام میپسندن.
 
بند كیفم و تو مشتم فشار دادم و لبخندى زدم. 

-باید دید چی داره و از ماشین پیاده شدم. 

وارد پاساژ شدیم. نگاهى به ویترین هاى پر زرق و برق مغازه ها انداختم. 

نگاهم به حلقه هاى ساده اما زیبائى افتاد. 
بازوى غیاث و گرفتم. 

گفتم: پیدا كردم. 

نگاهى به چشمهام و بعد به دست حلقه شده ام انداخت. 

آروم دستم و از دور بازوش باز كردم. 

لبش از پوزخندى كج شد گفت: مریضى واگیردارى ندارم و دستش و پشتم گذاشت و كمى به جلو هولم داد. 

به سمت ویترین مغازه رفتیم. حلقه ها رو نشونش دادم ...




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر