قادر رنجبر نظرات سه شنبه 4 مهر 1396 ، 10:25 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۰۷.۰۶.۱۷ ۰۲:۴۷]
#پارت_190

 _نظرت چیه

_ بریم داخل مغازه؟

-بریم 

با هم وارد مغازه شدیم. 

_خیلى خوش اومدین. 

_ممنون، اون ست حلقه رو بیارید. 

_چشم الان آقا

مرد ست رو آورد نگاهى به حلقه ها انداختیم. 

غیاث حلقه ى زنونه رو برداشت و دست چپم رو تو دستش گرفت. نمی دونم چرا از تماس دستش حالم یه جوری شد! 

انگشتر رو تو انگشت دست چپم كرد و نگاهى بهش انداخت. 

_نظر خودت چیه؟ 

دستم و بالا آوردم و جلوى صورتم گرفتم، انگشتر به انگشت كشیده ام میومد و زیباترش كرده بود. 

نمی دونم چرا به جاى اینكه خوشحال بشم ناراحت شدم، یه چیز مثل بغض اومد روى قلبم و قلبم رو فشرد. 

نگاه غیاث هنوز خیره ى صورتم بود تا ببینه نظرم چیه. 

سرى تكون دادم. 

_همین خوبه، برمی دارم. 

غیاث رو به فروشنده كرد و گفت: 

_همین ست و برمی داریم. 

بعد از خرید حلقه ها از مغازه بیرون اومدیم. 


_برگردیم خونه؟

_برگردیم. 

با صداى زنگ گوشیم، غیاث ایستاد. دست تو كیفم كردم با دیدن شماره ى هلنا لبخندى زدم و دكمه ى اتصال و زدم. 


_سلام هلى خانوم. 

_درد و سلام ... كوفت و سلام ... الهى بمیرى

_چیه باز؟

_چیه؟ من الان باید بفهمم توى قوزمیت دارى عروس میشی؟ اونم با كی؟ با شایسته ى دخترباز؟!

سریع به غیاث نگاه كردم و صداى گوشى رو پایین آوردم. 

_الو، ساینى گور به گوری ... دارى صداى من و؟؟

_بله هستم. 

_چه با ادب شدی! دو روز نبودم آخر مختو زد؟ 

_وای هلی چه خبرته؟

خندید گفت:

_ اگه دوسش دارى بهت تبریک میگم. 

زیر لب زمزمه كردم دوست داشتن و پوزخندى روى لبم نشست.

رمان احساس اشتباهی, [۱۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۳۶]
#پارت_191

هلنا فحش هاشو داد در آخر گفت:

_ بهت تبریک ‌میگم

فقط تونستم بگم

‌_ ممنون

بعد از قطع كردن غیاث گفت:

_ هلنا بود؟ 

سرى تكون دادم حال دلم خوب نبود نگاهم رو به خیابون ها دوختم. عجیب دلم گرفته بود. 

چه تصمیم ها براى عروسیم گرفته بودم ولی چى شد! 

دو هفته ى كامل دنبال كارهاى مراسم بودیم از آتلیه و خرید لباس تا آماده كردن خونه ى بابا براى مراسم. 

بابا این روزها لبخند روى لبش بود و از این كه بابا خوشحاله خیلى خوشحال بودم. 

با صداى مامان كه گفت:

 غیاث كنار در منتظرمه تا ببرتم آرایشگاه 


 سریع وسایل لازم رو برداشتم و از پله ها پایین اومدم. 

گونه ى مامان و بوسیدم. 

_پس حواست به همه چى هست مامان جون؟

_آره عزیزم، برو خیالت راحت. 

سرى به بابا زدم و از خونه بیرون اومدم. 

غیاث با دیدنم گفت: 

_چقدر طولش دادی؟!

_ هنوز که دیر نشده، غر نزن. 

با سرعت به سمت آرایشگاه رفت كنار آرایشگاه ماشین و نگه داشت گفت: 


_ساعت چهار میام دنبالت بریم باغ براى عكاسى


_باشه 


و سریع از ماشین پیاده شدم و به سمت آرایشگاه رفتم. وارد سالن بزرگ آرایشگاه شدم. 

خودم خواسته بودم تا كسی همراهم نیاد. 

آرایشگر با دیدنم گفت: 

_زود باش بشین كه دیرم كردی


روى صندلى نشستم و آرایشگر كارشو شروع كرد. 

چشم هامو بستم و ذهنم پر كشید. یعنى چى میشه؟ زندگیم به باد میره یا همه چى خوب میشه؟ دیگه براى پشیمونى دیر بود. 

با صداى آرایشگر به خودم اومدم. 

_ماشاالله عجب عروسى شدی. مثل تو عروس ندیده بودم كارت تموم شد. میتونى لباست و بپوشی. 

بی میل از روی صندلى بلند شدم و سمت اتاق پرو رفتم تا لباس بپوشم.

رمان احساس اشتباهی, [۱۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۳۶]
#پارت_192

با کمک دستیار آرایشگر لباس سفید عروسی رو پوشیدم و نگاهم رو به دختر توی آینه با آرایش مات و لباس سفید عروس که بهم چشم دوخته بود انداختم.

بغض راه گلمو بست، نفس عمیقی کشیدم  تا اشکم روی گونه ام سرازیر نشه و زحمتای آرایشگر به هدر نره.

با صدای آرایشگر که گفت:

_آقای داماد اومد

شنلم رو پوشیدم و کلاهشو تا روی صورتم آوردم.

آروم و آهسته از اتاق بیرون اومدم نگاهم به یک جفت کفش مشکی ورنی افتاد و کم کم به کت و شلوار مشکی و خوش دوختش و دسته گل  رز قرمز و سفید.

غیاث اومد طرفم گل داد دستم و بازومو گرفت  با صدای آروم‌و بمی گفت:

_حاضری؟ بریم؟!

سری تکون دادم و بعد از خداحافظی از آرایشگر با کمک غیاث از پله های آرایشگاه پایین اومدم.

برام جای تعجب داشت عکاس و فیلمبردار کجاست؟

غیاث در جلو ماشین باز کرد، قبل این که بشینم نگاهی به ماشین که با بادکنک های رنگی تزئین شده بود انداختم.

و دامن بلند لباس رو کمی بالا گرفتم و روی صندلی نشستم.

غیاث درو بست و چرخید سوار شد.

آهنگ لایت و بی کلامی گذاشت هر دو سکوت کرده بودیم.

کمی استرس گرفته بودم مثل زنی که برای اولین بارهمسر و شریک زندگیش و میبینه.

ماشین کنار باغ بزرگ نگه داشت بوقی زد که در باغ باز شد.

عکاس و فیلم بردار شروع به کار کردن.

غیاث ماشین آروم وارد باغ بردفیلم بردار اومد نزدیکتر.

غیاث آروم از ماشین پیاده شد اومد سمت من و در ماشین باز کرد و دستشو سمت من دراز کرد.

آروم دستمو تو دستش گذاشتم.

صدای موزیک آرومی فضای باغ پر کرده بود

رمان احساس اشتباهی, [۱۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۳۶]
#پارت_193

آروم از ماشین پیاده شدم، غیاث خم شد و آروم پشت دستم رو بوسید.

از گرمی لب هاش روی پوست دستم لحظه ای چیزی توی قلبم تکون خورد.

فیلم بردار فیلم قطع کرد و گفت:

_شنل عروس خانم بردارید

با این که چهره ی غیاث رو نمی دیدم اما کمی استرس گرفتم.

غیاث گره شنلمو باز کرد و هر دو گوشه ی  شنلو گرفت و آروم از روی سرم برداشت.

سر بلند کردم نگاهمون بهم تلاقی کرد.

خیره ی نگاهم شد هر دو بدون کلمه ای حرف خیره ی هم بودیم.

با صدای خنده فیلم بردار نگاهم رو از غیاث گرفتم.

عکاس خندید و گفت:

_آقا دوماد نخوریش الان لازمش داریم بزار برای آخر شب.

غیاث فقط تک خنده ای کرد. فیلم بردار گفت:

_آروم باهم روی برگ ها شروع به قدم زدن کنید.

نگاهم به کلی برگ های رنگی افتاد.

_قدم زنان سمت اون تاب برید.

غیاث کنارم ایستاد و دستشو دور کمرم حلقه کرد.

هر دو هم قدم شدیم از نزدیکی زیادش قلبم تند می زد.

دلیل این همه تپش قلب نمیدونستم از چیه، قدم زنان سمت تاپ رفتیم.

روی تاب نشستم و غیاث پشت سرم ایستاد و هر دو دستشو دو طرف تاب گذاشت و آروم شروع به تاب دادن کرد.

صدای دلنواز موزیک و تابی که آروم حرکت می کرد باعث شد چشمامو ببندم و لبخندی روی لبم بشینه.

با گرمی بوسی که روی شونه ی برهنه ام نشست باعث شد چشمامو باز کنم.

سرم و چرخوندم که نگاهم به نگاه غیاث افتاد و بوسه ی ناگهانی که گوشه لبم ‌کاشت‌.

شوکه و متعجب نگاهش کردم.

صدای دست عکاس بلند شد گفت:

_عالی بود عالی

حالا بریم سمت اون برکه مصنوعی

از جام بلند شدم اما گرمی بوسه ی غیاث  روی لبم ذوق ذوق می کرد

رمان احساس اشتباهی, [۱۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۳۶]
#پارت_194

غیاث دستش و گذاشت روى بازوى لختم و كمک كرد تا از روى تاب بلند بشم. 

از این همه نزدیكى گرماى بدنم بالا رفته بود تا این‌حد نزدیک بودن رو نمى خواستم. 

به سمت بركه رفتیم  روى آب تعداد زیادى نیلوفر آبى بود و صندلى راكى كه كنار بركه گذاشته بودن
فیلمبردار گفت: 

_عروس خانم روى صندلى دراز بكش و دامنت رو تا بالاى رونت بالا بیار و یه پاتو جمع كن.
 
هر كارى كه گفته بود رو كردم غیاث با شاخه گلى اومد سمتم و بالاى سرم ایستاد. 

نمی دونستم می خواد چیكار كنه خم شد و آروم پیشونیمو بوسید و بدون اینكه لبمو ببوسه صورتش روى صورتم خم بود.

 نفس هاى تند و داغش به صورت و گردنم می خورد دستش و نرم روى بالا تنه ام كشید. 

حالم یه جورى بود و قلبم تند تند می زد. 

دعا می كردم هرچه زودتر كار فیلم بردار تموم بشه. 

بعد از چند تا عكس دست از سرمون برداشت. 

نفس راحتى كشیدم و همراه غیاث سوار ماشین شدیم. 

همراه فیلمبردار و عكاس سمت خونه رفتیم. 

ماشین وارد كوچه شد تمام كوچه رو چراغونى كرده بودن و صداى اركستر به گوش می رسید. 

غیاث ماشین و كنار در نگه داشت، بوى اسپند پیچید توى دماغم. 

غیاث در ماشین و باز كرد و با هم به سمت حیاط خونه كه سرتاسر میز و صندلى چیده بودن رفتیم. 

مامان و بابا و سامان و ساسان كنار در ایستاده بودن.

 مامان با دیدنم لبخندى زد و حلقه اشک رو توى چشم هاش دیدم. 

با دیدن ساسان و اون سر كم موش با ذوق نگاهش كردم كه بغلم كرد و بهم تبریک گفت. 

با عمو و نیلوفر، مادر غیاث هم احوالپرسى كردیم و سمت مهمون ها رفتیم. 

توى جمعیت نگاهم به پرهام افتاد...

رمان احساس اشتباهی, [۱۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۳۶]
#پارت_195

نمی دونستم از اینكه اومده خوشحال باشم یا ناراحت اما دیدنش توى مراسمم، رفتن به مراسم كسى كه حس بهش دارى سخت ترین كار دنیاست. دیدن عشقت در كنار یکی دیگه

با مهمون ها سلام احوالپرسى كردیم تا به میز پرهام رسیدیم. 
نمی دونستم چى بگم! با صداى پرهام سر بلند كردم لبخندى زد گفت: 

_تبریک میگم، خوشبخت بشید. 

فقط تونستم سرى تكون بدم بغض داشت خفه ام می كرد. 
اما من لیاقت پرهام و نداشتم. 

دخترى كه بدون اینكه بدونه كى و كجا  دخترانگیش رو از دست داد بخاطر اعتماد بیجا به دوستى كه هیچ شناختى ازش نداشت. 

همراه غیاث به جایگاه عروس و دوماد رفتیم روى صندلى نشستم و غیاث شنل و از رو شونه هام برداشت. 

هوا كمى سرد بود اما باغ به طرز زیبایى تزیین شده بود. 

مشعل هاى بلند آتیش و دسته هاى بادكنکاى رنگى كه با وزش باد روى هوا معلق بودن. 

هلنا و هیوا اومدن طرفمون از جام بلند شدم هیوا بغلم كرد و تبریک گفت. 

هلنا پشت چشمى نازک كرد و گفت: 

_بعضى ها چقدر خوشگل شدن

لبخندى زدم كه بغلم كرد گفت:

_ خیلى برات خوشحالم امیدوارم و آرزو دارم خوشبخت بشى. 

_مرسى عزیزم

نگاهى به چهره ی زیباى هلنا انداختم. هر دو خیره ى هم بودیم انگار اونم به چیزى كه من فكر می كردم فكر می كرد. 

گذشته ى خوبى كه با هم داشتیم لبخندش عمیق تر شد. 

رو به غیاث كرد گفت:

_ بالاخره این دختر عموى من و تور كردی؟ 

غیاث دستش و دورم حلقه كرد گفت: 

_دختر عموى منم هست و میگن عقد دختر عمو پسر عمو رو تو آسمونا بستن. 

هلنا چشم و ابرویی اومد و رفتن سر میز خودشون. 

روى صندلیم نشستم و نگاهم رو به جوون هاى در حال رقص دوختم.

رمان احساس اشتباهی, [۱۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۳۶]
#پارت_196

با اومدن عاقد شنلم رو روى سرم انداختم عاقد شروع به خوندن خطبه ى عقد كرد. 

هلنا و هیوا بالاى سرم قند میسابیدن. 
بعد از سه بار با صداى بلندى گفتم: 

_با اجازه ى پدرم و بزرگ ترها بله. 

صداى دست و سوت جوون ها بلند شد. آهى كشیدم و خودم رو سپردم دست تقدیر. 

بعد از پذیرایی و رقص و پایكوبی بابا اومد سمتمون. 
نگاهى به چهره ى خسته اش انداختم. 

بغلم كرد گفت:

_ به آرزوم رسیدم، خوشبخت بشى دخترم. 

رو به روى غیاث ایستاد گفت: 

_مثل جونت از دردونه ام مراقبت میكنی اشک تو چشماش نبینم. 

آه پر دردى كشید گفت:

_ بعد از مرگم خیلى هواش و داشته باش. 

-بابا

دستم و فشرد گفت: 

_كادوى ناقابلى براتون درنظر گرفتم سند این خونه هدیه ى من به تو دخترم. 

_اما بابایی...

_هیس، چیزى نگو. 

سرى تكون دادم. همه كادوهاشون رو دادن. 

مامان سرویس طلایى برام گرفته بود كم كم همه عازم رفتن شدن. 

با كمگ غیاث سوار ماشین شدم و بقیه با ماشیناشون به دنبال ماشین ما راه افتادن. 

غیاث با مهارت رانندگى می كرد. بعد از یه دور توى شهر ماشین و كنار آپارتمانش نگه داشت و همه از ماشینا پیاده شدن چون پاتختى نداشتیم. 
 
مامان زودتر اومده بود. همراه تعداد كمى مهمون به آخرین طبقه كه آپارتمان غیاث قرار داشت رفتیم. 

پرهام دیگه همراهمون نیومد و من دركش می كردم. 

خونه رو به زیبایى تزیین كرده بودن. 

هلنا رفت سمت سیستم و صداشو بالا برد دست رهام و گرفت رفتن وسط. 

هیوا و سامان هم با هم وسط رفتن. 
نگاهم به رقصشون بود كه غیاث دستم و گرفت گفت:

_ توى باغ كه نرقصیدیم، اینجا برقصیم؟

رمان احساس اشتباهی, [۱۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۳۶]
#پارت_197

دستم و توى دستش گذاشتم و با هم وسط رفتیم. 

یه دستشو دور كمرم حلقه كرد و با اون یكى دستش دستمو گرفت. 

فاصله ى كممون باعث شده بود تا هرم نفس هاش به صورتم بخوره. 

یه دور با هم رقصیدیم بعد از تموم شدن آهنگ مهمونا كم كم خداحافظى كردن. 

با رفتن همه ى مهمون ها كمى استرس گرفتم. 

مامان اومد سمتمون و محكم بغلم كرد. 
با صدایى كه به زور بغضشو كنترل كرده بود گفت: 

_خوشبخت بشى عروسک مامان خدا رو شكر تونستم از امانتم به خوبى مراقبت كنم. 

مامان و بوسیدم بابا هم بغلم كرد و با مهربونى پیشونیم و بوسید. 

سامان و ساسان هم اومدن طرفم. 

_بالاخره آبجى خوشگله ى ما هم ازدواج كرد. 

دستى به سر بی موى ساسان كشیدم. 

_نوبتى هم باشه نوبت ته تغاریمونه. 

خندید مامان و بابا و ساسان و سامان رفتن.

 كمى استرس گرفته بودم. 

نیلوفر اومد جلو و نگاهى به سر تا پام انداخت گفت: 

_غیاث كه براى من پسر خوبى نبود، امیدوارم براى تو همسر خوبى باشه و از در بیرون رفت. 

هاج و واج به رفتنش نگاه كردم عمو اومد سمتمون و تبریک گفت و به دنبال نیلوفر رفت. 

بابا لبخندى زد و دوباره تأكید كرد كه غیاث هواى من و داشته باشه. 

با رفتن بابا و عمو كه آخرین مهمون ها بودن غیاث در رو بست و گره ى كراواتش و شل كرد و كتش رو از تنش درآورد. 

سمت اتاق رفتم از توى كمد یه دست تاپ شلوارک زیر زانو برداشتم و در كمد و بستم. 

چرخیدم كه توى سینه ى غیاث رفتم. دستامو روى سینه اش گذاشتم و سر بلند كردم. 

دستاشو دو طرف صورتم روى كمد گذاشت. 

نفسام تند شده بودن و این همه نزدیكى آزارم می داد. 

با صداى مرتعشى گفتم:

_ میشه برى اونور؟ 

ابرویى بالا داد و بیشتر بهم چسبید. 

هول كردم و دستم و روى سینه اش فشار دادم تا بره اونور كه دستش نشست روى...

رمان احساس اشتباهی, [۱۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۳۶]
#پارت_198

روى شونه ى برهنه ام و آروم و نوازش گونه دستش و روى بازوم كشید. 

حالم یه جورى شد و ضربان قلبم بالا رفته بود. 

با صداى لرزونى گفتم: 

_قرار بود ...

 با نشستن لب هاى خیسش روى بازوم نفسم گرفت و چشمام ناگهان بسته شد. 

فشارى به بازوش آوردم تا از خودم دورش كنم. 

نرم بازومو بوسید و ازم فاصله گرفت. 

نگاهش و به چشم هام دوخت گفت:

_ هر فردى نیاز رو در كنار دوست داشتن داره، یه بار اشتباه كردم اما دیگه تكرارش نمی كنم و پشتش و بهم كرد. 

منظور حرفشو نفهمیدم. 

از در كمد فاصله گرفتم سمت حموم رفتم كه گفت:

_ اگه دوست دخترم رو آوردم حق اعتراض ندارى و از اتاق بیرون رفت. 

وارد حموم شدم نگاهم به دختر توى آینه افتاد. 

رفتم نزدیک و خیره خیره نگاه كردم. 

دستم و روى بوسه اش كشیدم خودم هم نمی دونستم چى می خوام. 

از نزدیكی و گرمى نفساش تپش قلب می گیرم اما نمی تونم فعلا قبول كنم رابطه اى نزدیك تر از این داشته باشیم. 

لباسام و عوض كردم و از حموم بیرون اومدم با تنى خسته سمت تخت رفتم. 

تو این فکر بودم که غیاث اینجا می خوابه؟

گوشه ى تخت دراز كشیدم و به ثانیه نكشید خوابم برد. 

با تابش نور آفتاب دستم و جلوى چشمام گرفتم. 

با نگاهى به پرده كه كنار بود و قامت غیاث كه با اون شلوارک كوتاه روبه روى پنجره ایستاده بود از جام بلند شدم. 

چرخید. با دیدن چشماى قرمزش لحظه اى شوكه شدم. 

سلامى گفتم كه گفت:

_ صبحانه آماده است و از اتاق بیرون رفت. 

از اتاق بیرون اومدم. آبى به دست و صورتم زدم سمت آشپزخونه رفتم. 

میز صبحانه چیده شده بود، روى صندلى نشستم. 

_چرا زحمت كشیدی؟

_دیدم خوابى اما دوست ندارم این خونه...

رمان احساس اشتباهی, [۱۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۳۶]
#پارت_199

بی روح باشه و چون یه ازدواج اجبارى داشتیم هر كسى هر كارى دلش خواست انجام میده. 

سرى تكون دادم. 

-موافقم، ما می تونیم مثل دو تا دوست خوب كنار هم باشیم. 

پوزخندى زد و چیزى نگفت صبحانه رو توى سكوت خوردیم. 

میز و جمع كردم و ظرف ها رو تو ظرفشویى چیدم و از آشپزخونه بیرون اومدم. 

غیاث جلوى تلویزیون نشسته بود. رفتم جلو و روى مبل نشستم. 

زیر چشم نگاهى بهم انداخت گفت:

_ ما كه ماه عسل نرفتیم چیكار كنیم؟ 

-معلومه، تو الان میرى سر كار. 

-من؟

-عمرا، دارم از خستگى میمیرم

 و خودشو روى مبل ولو كرد. 

خندیدم و تلویزیون رو روشن كردم. 

غرق فیلم بودم كه غیاث گفت:

_ نهار چی بخوریم؟

-نمیدونم

یهو كشیدتم سمت خودش گفت:

_ نمیدونم نشد حرف پاشو برو غذا درست كن

ابرویى بالا انداختم. 

_نه. 

_یعنى چى؟

_یعنى ما هر دو غذا می خوریم و هر دو باید بریم آشپزخونه. 

از جاش بلند شد سرى تكون داد. 

_هیچ كاریم كه بلد نیستى. 

از جام بلند شدم و خنده ى ریزى كردم گفتم:

_ كی گفته بلد نیستم؟

دستشو دور كمرم حلقه كرد و كشیدتم توى بغلش گفت: 

_همین الان

خواستم از بغلش بیام بیرون كه گفت: 

_انقدر تکون نخور. 

-چرا چپ و راست به من می چسبى؟ 

یهو دستاشو از كمرم برداشت گفت: 

_عادتمه، تو خیالات برت نداره 

و رفت سمت آشپزخونه. 

شونه اى بالا دادم همین الان كه حالش خوب بود! 

به دنبالش وارد آشپزخونه شدم گیج داشت دور خودش مى چرخید. 

_چى می خواى درست كنیم؟ 

چرخید. 

_منم دارم به همون فكر می كنم. در یخچال و باز كردم و بسته ى گوشت چرخ كرده رو برداشتم. 

_كباب می خورى؟

چشماش برقى زد گفت: 

_اوهوم. 

خنده ى ریزى كردم و مواد لازم و آماده كردم.




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر