قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 5 مهر 1396 ، 10:28 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۱۱.۰۶.۱۷ ۰۲:۳۶]
#پارت_200

غیاث روى صندلى آشپزخونه نشست و به كارهام چشم دوخت. تابه رو گذاشتم و روغن ریختم. 
 
ابرویى براى غیاث بالا دادم گفتم: تا من اینا رو آماده میكنم توام آشپزخونه رو جمع كن. 

-من؟

-مگه قرار نیست دوستانه زندگى كنیم؟ پس مثل یه دوست پاشو كارهاتو بكن. 

غیاث از جاش بلند شد. زیرچشمى نكاهى بهش انداختم و شروع به كباب كردن گوشت  ها كردم. 

آخرین كباب و انداختم و زیر گاز و خاموش كردم. 

چرخیدم كه چشمم به میز چیده شده افتاد. ابرویى بالا دادم. 

-چه میزى!

غیاث نشست گفت: بیار بخوریم. بوش كه عالیه. 

دیس كباب و وسط میز گذاشتم و خودمم نشستم. 

غیاث یه دونه برداشت و كمى ازش خورد گفت: نه، آشپزى بلدى!

-پس چی؟ فكر كردى تو این سن نباید بلد باشم؟ 

سر بلند كرد و فقط نگاهى بهم انداخت. دوباره مشغول خوردن شد. 

بعد از خوردن نهار میز و جمع كردیم و به سالن برگشتیم. 

غیاث روى مبل سه نفره نشست گفت: بیا سرى جدید فیلم عاشقانه اومده ببینیم. 

رفتم روى مبل كنارش نشستم. تى وى رو روشن كرد و فیلم شروع شد. 

وسطاى فیلم بود كه احساس كردم خوابم میاد. خمیازه اى كشیدم. 

غیاث نگاهى بهم انداخت گفت: خوابت میاد؟ 

سرى تكون دادم: اوهوم. میرم بخوابم. 

اومدم بلند شم كه كشیدم گفت: همینجا بخواب. كجا؟ 

زد رو پاش گفت: سرتو اینجا بذار. 

از خدا خواسته سرم و روى پاهاش گذاشتم و پاهامو تو شكمم جمع كردم. چشم هامو بستم. 

دست غیاث رفت لا به لاى موهام. دستش و آروم لاى موهام میكشید. 

از این كارش غرق لذت شدم و چشم هام گرم شد. 

لحظه اى حس كردم دستش و نرم زیر لاله ى گوشم كشید.

رمان احساس اشتباهی, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۴]
#پارت_201

تکونی خوردم و خوابم برد نم یدونم ساعت چند بود که چشمامو باز کردم.

سرم و بلند کردم. 

غیاث نشسته خوابش برده بود و سرش روی پشتی مبل بود. 

ناخواسته لبخندی روی لبم نشست از رو مبل بلند شدم و سمت اتاق رفتم. 

شماره خونه رو گرفتم بعد از چند بوق صدای مامان پیچید توی گوشی.

_سلام کجایی تلفنت رو جواب نمیدی؟

_سلام مامان جون. خونه خواب بودم. شما و بابا خوبین؟

_ما هم خوبیم

کمی با مامان صحبت کردم و بعد از خداحافظی شماره خونه بابا رو گرفتم. 

_سلام آتیه جون.

_سلام مادر خوبی؟ آقا خوبه؟

_خوبیم شما خوبین؟ بابا چطوره؟

_همه خوبیم خیالت راحت مادر.

_گوشی رو به بابا میدین؟

_صبر کن عزیزم

بعد از چند لحظه صدای بابا پیچید توی گوشی:

_سلام بابایی خوبم

_سلام دخترکم

صداش چقدر رنجور و ضعیف بود. بازم با یادآوری اینکه بابا چند صباحی بیشتر زنده نیست دلم گرفت. 

کمی با بابا صحبت کردم گوشی رو روی میز آرایش گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم.

چای گذاشتم و دم کردم حوصله ام دیگه داشت سر می رفت. 

آروم سمت مبلی که غیاث خوابیده بود رفتم. 

گردن درد نمی گیره اینطوری خوابیده؟ 

ریموت و برداشتم و تلویزیون رو روشن کردم

آهنگی از حامد همایون گذاشتم و صدا رو بالا بردم.

 یهو غیاث ترسیده سرجاش نشست و با گیجی نگاهی به اطراف انداخت. 

خندیدم که باعث شد سرشو سمت من بچرخونه با دیدنم انگار همه چی دستش اومد داد زد:

_ نمیگی سکته می کنم بی شوهر میشی؟

_ نه نمیشم، حوصله ام سر رفته چقدر می خوابی؟ 

از جاش بلند شد.

رمان احساس اشتباهی, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۴]
#پارت_202

و دستی به موهاش کشید.

 پشت کردم بهش که یهو دستاش دور کمرم حلقه شد. 

لحظه ای از این همه نزدیکی نفس کشیدن یادم رفت. 

ضربان قلبم تند و بی هیچ ریتم خاصی می زد. 

با صدای لرزونی که حتی خودمم از شندین صدام لحظه ای متعجب شدم گفتم: 

_برو اونور

سرش و روی شونه ی لختم گذاشت گفت:

_ تا تو باشی مردم آزاری نکنی، حالا هم باید جریمه بشی.

دستم و روی دست حلقه شده اش گذاشتم گفتم: 

_من بیدارت نکردم فقط می خواستم موسیقی گوش کنم. 

-اه

-اصلا خودم تنهایی چایی می خورم  به توام نمیدم. من و باش که چایی تازه دم آماده کردم. 

غیاث با صدای بمی خندید گفت:

_ شانس آوردی هوس چایی کردم. 

_خوب خدا رو شکر پس ول کن.

با صدایی که شاید فکر کرد نمی شنوم گفت:

_ هوس یه چیزه دیگه ام کردم.

خودمو به نشنیدن زدم و سمت آشپزخونه رفتم. مگه می شد با مردی اونم محرمت تنها باشی دل خیلی چیزا نخواد؟

بغض کردم خدایا چرا مثل تمام دخترا عروس نشدم؟ 

غصه و افسوس خوردن هیچ فایده ای نداشت. 
با سینی چایی به سالن برگشتم. 
نگاهی به سالن انداختم اما غیاث نبود. سر چرخوندم که از اتاق بیرون اومد. 

با دیدنم گوشیشو گذاشت توی جیب شلوار ورزشیش. 

نمیدونم چرا یه حس بدی پیدا کردم از اینکه نکنه زنی ...

نباید از این فکرها می کردم. اون مرد بود و پر از نیاز از اولم گفت برای چی داره با من ازدواج می کنه.

به زور لبخندی زدم گفتم:

_ چایی

لبخندی زد و اومد تا آخر شب تو سالن بودیم. 

غیاث به پدرش زنگ زد. 

نمیدونستم امشب و چطور قراره سر کنیم  یعنی هر دو توی یه اتاق می خوابیدیم؟ 

حتی فکرشم...

رمان احساس اشتباهی, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۴]
#پارت_203

ساعت  دوازده شب و نشون می داد و ما هر دو رو به روی تلویزیون نشسته بودیم.

می خواستم اول غیاث بره اما انگار اونم قصد خوابیدن نداشت.

از جام بلند صدم که نگاهی بهم انداخت و گفتم:

_من میرم که بخوابم

سریع بلند شد و شونه ای بالا انداختم.

_پس من میرم اتاق خودمون تو هم برو اتاق مهمان.

دست به سینه شد و گفت:

_دیگه چی؟!

_همین

_نخیر، تخت به اون بزرگی نخریدم که برم‌ تو اتاق مهمان بخوابم.

یهو خم شد رو صورتم گفت:

_بعدش تا خودم نخوام با کسی رابطه برقرار نمی کنم پس بهتره به این موضوع فکر نکنی و اگرم دلت بخواد فقط یک زنگ ‌زدنه.

و تنه ای بهم زد و رفت سمت اتاق.

هاج و  واج سر جام موندم منکه حرفی بدی نزده بودم.

به دنبالش راه افتادم و وارد اتاق شدم.

تیشرتشا در آورد پرت کرد روی کاناپه و بعد توی اتاق رفت و سمت تخت و گوشه تخت دراز کشید.

رفتم سر کمد و بلوز و شلوار راحتی برداشتم لحظه ای نگاهم به لباس خواب های رنگارنگم افتاد.

اما نگاهمو ازشون‌ گرفتم و به سمت حموم رفتم.

تو حموم لباسمو عوض کردم و اون سمت تخت دراز کشیدم.

آباژور خاموش کردم و سرمو روی بالشت گذاشتم که بوی عطرش پیچید تو دماغم.

کلافه شدم و کوسن تخت گذاشتم روی سرم گذاشتم تا دیگه بوی عطرشو استشمام نکنم.

با بدبختی خوابم برد، چند روزی از ازدواجمون می گذشت و توی این چند روز با هم سر کار می رفتیم و بر می گشتیم.

امروز از همه روزها زودتر اومدیم چون خونه ی بابای غیاث دعوت بودیم.

از صلح کمی دلشوره داشتم دلشوره گرفتم و با حوله روی عسلی کنار میز آرایش نشستم و شردع به سشوار موهام ‌کردم.

از جام بلند شدم و لوسیون بدنمو برداشتم و روی تخت نشستم کمی روی دستم ریختم...

رمان احساس اشتباهی, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۴]
#پارت_204

و شروع به ماساژ کردم که در اتاق باز شد، سریع حوله رو روی باله تنه ام گرفتم.

غیاث تو چهارچوب در ایستاد و نگاهی به سر تا پام انداخت.

هول شدم

_میشه بری بیرون!

کلافه دستی به موهاش کشید و بیرون رفت.

نفس راحت کشیدم و از جام بلند شدم.

تاپ سفید که بالای نافم بود پوشیدم و شلوار لی آبی خوش رنگم رو پام کردم.

کت مشکی تا زیر باسن بود و فقط با یه دکمه کوچک لبه های کتم بهم وصل می کرد پوشیدم.

ادکلنمو برداشتم و روی خودم خالی کردم آرایشمو کامل بود.

لحظه ای به ... نافم انداختم که برق میزد.

صندل های پاشنه بلندی پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم.

با صدای کفشهام غیاث سر بلند کرد و با دیدنم ابرویی بالا داد و کت تک مخمل پاییزیش رو پوشید.

سوئیچ برداشت و گفت:

_بریم؟!

لبخندی زدم 

_بریم

با هم از آپارتمان بیرون اومدیم سوار آسانسور شدیم، طبقه هم کف زد که طبقه چهارم آسانسور ایستاد.

مرد جوانی سوار آسانسور شد با دیدن غیاث گفت:

_سلام جناب شایسته

غیاث بی میل دستشو دور کمرم حلقه کرد گفت:

_سلام آقای محبی

مرد نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:

_معرفی نمی کنید؟!

_همسرم ساینا و ایشون هم آقای محبی وکیل پایه یک دادگستری

لبخندی زدم:

_خوشبختم آقای محبی

سرش و کمی خم کرد

_بنده هم بانو

آسانسور ایستاد و پیاده شدیم غیاث سمت ماشین رفت و در باز کرد.

سوار شدم و زیر لب گفت:

_مردک به تو چه که این کیه؟

خنده ام ‌گرفته بود گفتم:

_لابد فکر کرده منم یکی از دوست دختراتم.

یهو غیاث چرخید.

رمان احساس اشتباهی, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۴]
#پارت_205


و خم شد روم.

_داری چیکار می کنی؟

_می خوام بهت نشون بدم من شوهرتم نه دوست پسرت

دستم و آوردم بالا و نرم روی گردنش کشیدم که طوری که هرم نفس هام به صورتش بخوره گفتم:

_مگه من گفتم تو دوست پسرمی؟!

چشمکی زدم و سرمو بردم جلو و نزدیک گوشش گفتم:

_ما دو تا دوست تو یه خونه هستیم 

و به صندلی ام تکیه دادم غیاث نفس زنان نگاهم کرد که چیزی تو نگاهش آزارم می داد.

کلافه ازم فاصله گرفت و ماشین روشن کرد لحظه ی آخر نگاهم به آقای محبی افتاد که خیره ی ماشین ما بود.

غیاث آهنگی گذاشت نگاهی به سیاهی شب دوختم.

با نشستن دست گرم غیاث روی رون پام نفسم رفت و چیزی روب دام تکون خورد.

می خواستم بهش بگم دستتو بردار اما اینطوری میفهمید که دارم بهش خیلی سخت می گیرم.

ماشین کنار خونه عمو نگه داشت و با ریموتی که همراش بود در و باز کرد.

ماشین گوشه ی حیاط پارک کرد وگفت:

_بهتره نقشتو خوب عاشقانه بازی کنیاگر نمی خوای شوهرتو از دست بدی!

و مجبورم کرد دستم و دور بازوش حلقه کنم

_الان چطوری تو رو می خوام از دست بدم؟!

زیر چشمی نگاهی بهم انداخت گفت:

_میبینی.

ابرویی از تعجب بالا دادم و وارد سالن شدیم، با ورودمون به سالن با تعداد زیادی مهمون رو به رو شدم.

عمه و آیناز با دیدنمون از جاشون بلند شدن، نیلوفر جون با غرور خاصی اومد طرفمون و غیاث در آغوشش گرفت و گفت:

_سلام عزیزم 

غیاث خیلی سرد گفت:

_سلام

نیلوفر جون با دیدنم لبخندی زد که مثل همیشه مصنوعی بود گفت:

_خوش اومدی

و خیلی سرد بغلم کرد، عمه با گرمی گونه ام رو بوسید و مجدد تبریک گفت

رمان احساس اشتباهی, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۴]
#پارت_206

آیناز پوزخندى زد گفت:

_خوش میگذره؟

غیاث دستشو دور كمرم حلقه كرد گفت:

_عالی بهتر از این نمیشه

آیناز پوزخندى زد و رفت. شوكه از این برخوردش نگاهى به غیاث انداختم. 

لبخندى زد گفت:

_مهم نیست. 

واقعا مهم نبود، به سمت مهمون ها رفتیم و سلام احوالپرسى كردیم. 

كنار بابا رفتم. این چند روزه انگار ضعیف تر شده بود. 

روى مبلى دو نفره نشستیم. 

آیناز و یه دختره دیگه رو به روى ما نشسته بودن و نگاهشون به ما بود. 

نمی دونم چرا از نگاه خیره شون بدم اومد و كمى نزدیک تر به غیاث نشستم. 

نگاهى بهم انداخت، لبخندى زدم. دستشو دور كمرم حلقه كرد. آیناز اخمى كرد. 

بعد از ساعتى همه دور میز شام جمع شدیم. آیناز زودتر از سر میز بلند شد. 

چند دقیقه بعد گوشى غیاث زنگ خورد. ببخشیدى گفت بلند شد. 

چند دقیقه صبر كردم اما نیومد. 

از سر میز بلند شدم تا برم حیاط كمى هوا بخورم. 

احساس می كردم هواى داخل گرفته است. 

از در سالن بیرون اومدم. هواى تازه اومد به صورتم خورد. 

نفسى تازه كردم با صدایى گوشامو تیز كردم. 

نگاهى به اطرافم انداختم. نگاهم به آلاچیق افتاد، آروم رفتم اون سمت. 

هرچى نزدیكتر مى شدم صدا و تصویر واضح تر میشد.
 
-غیاث، من دوست دارم. اون دخترى كه معلوم نیست از كجا اومده چى داره كه من ندارم؟ 

با شنیدن صداى آیناز پشت درخت ایستادم. 

دستشو آروم روى سینه ى غیاث كشید. 

مات مونده بودم. نمیدونستم چى بگم یا چیكار كنم! 

اولین دكمه ى پیراهنشو باز كرد گفت:

-دلم گرمى تنتو می خواد غیاث و سرش خم شد. 

احساس كردم قلبم سنگین شد و چیزى توى دلم تكون خورد. 

همه اش منتظر بودم غیاث پسش بزنه.

رمان احساس اشتباهی, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۴]
#پارت_207

اما غیاث ایستاده بود. 

آیناز رو پنجه ى پاهاش بلند شد و لباشو روى لباى غیاث گذاشت. 

بغض تو گلوم سنگین شد و پشت كردم بهشون. توى تاریكى زیر سایه ى درخت نشستم. 

دستامو مشت كردم، لب زدم: 

_آروم باش لعنتى، تو كه حسى به غیاث ندارى. اون مختاره هر جورى دوست داره زندگى كنه. 

اما صحنه ى لباى آیناز روى لب هاى غیاث از جلوى چشم هام اونور نمی رفت. 

این كه دستشو روى سینه ى مردونه ى غیاث گذاشته و لمسش كرده. 

عصبى سرى تكون دادم و از جام بلند شدم. 

با گام هاى نا استوار و پر از درد سمت در سالن رفتم. 

كنار در سالن ایستادم و نفسى تازه كردم تا كسى متوجه حالم نشه. 

می خواستم برم داخل كه صداى غیاث باعث شد مكثى كنم و آروم چشمامو یه دور ببندم و باز كنم، چرخیدم. 

با دیدن غیاث و آیناز ابرویى بالا دادم. 

غیاث نگاه خیره اى بهم انداخت با سوظن گفت:

_كى اومدى؟

دست به سینه شدم. 

_چطور؟

هول گفت:
 
_همینطورى.
 
پوزخند پر از دردى زدم گفتم:
 
_تازه اومدم.
 
آیناز تنه اى بهم زد و داخل رفت. غیاث اومد سمتم و توى دو قدمیم ایستاد. 

با دیدن جاى رژ آیناز زیر گردنش قلبم فشرده شد. 

كمى رو پنجه ى پا بلند شدم و دستم و نرم روى گردنش كشیدم. 

دست رژیمو بالا آوردم و جلوى صورتش گرفتم، پوزخندى زدم. 

_لااقل جاى رژش و پاک می كردی!
 
با دیدن رژ دستى لاى موهاش برد گفت:

_دختره ى احمق. 

_چرا احمق؟ دوست داره، میفهمى؟

یهو كمرم و چسبید با صداى عصبى گفت: 

_اگه دوسم داره پس فكر نكنم براى تو فرقى كنه باهاش بخوابم؟! 

و ابرویى بالا داد. 

_به من ربطى نداره برو بخواب. 

و محكم دستشو كشیدم از...

رمان احساس اشتباهی, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۴]
#پارت_208

توى بغلش بیرون اومدم، وارد سالن شدم. 

نگاه آیناز هنوز خیره ى در بود. 

كلافه نفسم و بیرون دادم. دلم نمی خواست زندگى اى كه مثلا شروع كرده بودم بخاطر یه نفر دیگه خراب بشه. 

صبر كردم تا غیاث هم وارد سالن شد. 

با اینكه تو دلم غوغا بود اما دستم و دور بازوى غیاث حلقه كردم. 

متعجب نگاهى بهم انداخت، آروم زیر لب گفتم: 

_بهتره نقش یه همسر عاشق و بازى كنیم. اینو كه می تونیم؟

حرفى نزد و كشیدتم توى بغلش و لحظه اى محكم به خودش فشردم. 

چشم غره اى بهش رفتم كه كمى خم شد و خیلى سریع گوشه ى لبم و بوسید. 

با این كارش و گرمى لبش نفس تو سینه ام حبس شد و گونه هام گل انداخت، اما هرچى بود شیرین بود. 

خودمم نمی دونستم این همه خود درگیرى از كجا میاد، چرا حال و هوام حال و هواى بهاره؟ گاهى بارونى گاهى صاف!

سر بلند كردم اما با نگاه پر از نفرت و خشمگین آیناز رو به رو شدم. 

خوشحال از این كه تونستم این دختره ى لوس و سرجاش بنشونم كمى آروم شدم. 

بالاخره مهمون ها كم كم رفتن. غیاث بلند شد گفت:

_ما هم بریم. 

بابا بلند شد گفت: 

_امشب بیاین خونه ى من بخوابید. 

نگاهى به غیاث انداختم، غیاث سرى تكون داد گفت: 

-براى من فرقى نمی كنه. 

همراه بابا و عمه به خونه ى خودمون رفتیم، اما از اینكه عمه و آیناز هم شب بمونن كمى ناراحت بودم. 

اما خدا رو شكر عمه خداحافظى كرد و آیناز بى میل سوار ماشین شد. 

وارد خونه شدیم. 

باد سردى می وزید. باعث شد بازوهامو بغل كنم. 

غیاث كمک بابا كرد و وارد سالن شدیم. 

آتیه جون نبود و غیاث بابا رو به اتاقش برد، وارد اتاق بابا شدم...

رمان احساس اشتباهی, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۴]
#پارت_٢٠٩

كنار تخت بابا ایستادم. 

دستشو دراز كرد و دستم و توى دستش گرفت. 

با صداى ضعیفى گفت: 

-دخترم بدون دوست دارم. اگه كارى كردم از دوست داشتنم بوده. 

خم شدم و بوسه اى روى دستش زدم. 

سرانگشتاش كمى سرد بود كه باعث شد نگرانش بشم. 

نگاهى به غیاث انداختم. 

-چرا دستاش سرده؟ 

-آروم باش. چیزى نیست. 

اما من نگران بودم و دلم شور میزد. 

-بهتره بیاى بیرون بذارى بابا استراحت كنه. 

سرى تكون دادم و همراه غیاث از اتاق بیرون اومدم. سمت پله هاى طبقه ى بالا رفتم. 

غیاث هم همراهم اومد. در اتاق و باز كردم و سؤالى نگاهش كردم كه گفت: 

-فكر نكن بخوام اتاق دیگه اى بخوابم و دستشو گذاشت روى سینه ام و كمى هولم داد وارد اتاق شد. 

پررو تر از این آدم نبود. 

كتم رو درآوردم و دستى به موهام بردم. 

جلوى آینه ایستاده بودم كه نگاهم به نگاه خیره ى غیاث افتاد. 

حالم یه جورى شد. خودم نمیدونستم چه مرگمه. 

رفتم سمت تخت. 

غیاث پیراهنشو درآورد گفت:

-من با این شلوار خوابم نمیبره. 

نگاهى به شلوار جذب تنش انداختم. گفتم:

-خوب الان من چیكار كنم؟ میخواى یكى از ساپورتامو بدم بپوشى؟

پوزخندى زد. گفت:

-نه زحمتت میشه. خودم شورت دارم و كمربندشو باز كرد. 

سریع دستامو جلوى چشم هام گرفتم گفتم:

-درنیاریا!!

صدایى نیومد. 

هنوز دستام جلوى صورتم بود. یهو هر دو مچ دستم كشیده شد. چشم هامو روى هم فشار دادم. 

با گازى كه از گونه ام گرفت با درد چشم هامو باز كردم. 

-دیوونه چرا گاز گرفتی؟ 

خنده ى دندون نمایى كرد و كنارم روى تخت دراز كشید گفت:

-چه مزه اى داشت!




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر