قادر رنجبر نظرات شنبه 3 تیر 1396 ، 03:36 ب.ظ


رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۴]
#پارت72


لباسام و عوض کردم

موهای بلندم و بستم

بعد از یک ساعت از اتاق بیرون اومدم

ساشا و شاهو نبودن

نازیلا و اون دوتا کنار هم نشسته بودن حرف میزدن

نگاهی به اطراف انداختم

خانوم بزرگ نبود

رفتم سمت آشپزخونه 

خدمه سینی کوچکی دستش بود

متعجب نگاهش کردم

_برای کی میبری؟!

_خانوم بزرگ کمی کسالت دارن

_تا چند دقیقه پیش که خوب بودن

_بله اما زمان داروهاشونه

_بده من میبرم و بهش سر میزنم

از خدا خواسته سینی و دستم داد

سینی به دست به سمت اتاقی که زیر پله های مارپیچ بالا بود رفتم

آروم دوتا تق به در زدم

با صدای خانوم بزرگ در و آروم باز کردم

اتاق بزرگ و مجللی بود

خانوم بزرگ روی تخت دراز کشیده بود

وارد اتاق شدم

لبخندی زدم رفتم جلو

خودشو کمی بالا کشید گفت:

_بیا رو تخت بشین

رفتم لبه ی تخت نشستم

سینی و روی پام گذاشتم

_شنیدم کمی کسالت دارین

_دیگه عمری ازم گذشته
اینطور مریض شدن طبیعیه

_این چه حرفیه انشاالله صد و بیست ساله بشین

به قاب عکس رو به روش خیره شد

سرم و کمی چرخوندم

نگاهم به عکس زن و مرد جوانی افتاد

مرد بی شباهت به ساشا نبود

با صداش نگاهی بهش انداختم که هنوز خیره ی عکس بود

_رامیار عاشق شبنم بود...
وقتی ساشا به دنیا اومد خوشی هامون چند برابر شد

رامیار چون تک فرزند بود دوست داشت بچه زیاد داشته باشه و همین کارم کرد

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۴]
#پارت73


لبخند پر از دردی زد ادامه داد

_شبنم سالی یه بچه برای رامیار میاورد و هر سال یه پسر تپل مپل 

خوشی هامون زیاد بود

یه خانواده ی خوشبخت که هیچ دردی نداشتیم

یه روز صبح که رامیار مثل همیشه با شبنم سر کار میرفتن بعد از ربوسیدن بچه ها سوار ماشین شدن

بی خبر از همه جا تو خونه مشغول بازی با نوه هام بودم

که خبر آوردن پسر و عروست ماشین شون ترمز بریده و هر دو در جا تموم کردن

دنیا دور سرم چرخید

کمر آقابزرگ شکست

اون مو قعه ها ساشا فقط ۱۵ سال داشت

مرگ پدر و مادرش براش گرون تموم شد

تمام اون روز هایی که همه زجه میزدیم اشک می ریختم اون یه گوشه می نشست و ساعت ها به رو به روش خیره میشد

بعد از رفتن رامیار و شبنم من موندم و بچه ها

۵بچه ی بی پدر و مادر بزرگ کردنشون خیلی سخته

الان نزدیک به ۲۰ سال میگذره

همه سر و سامون گرفتن

اما ساشا هنوزم مثل ۱۵ سالگیشه

حالام داره خودشو با قمار و مشروب خفه میکنه

دستم و روی دستش گذاشتم

_نگران نباشید
حتما از پس خودش و کاراش بر میاد
بچه نیست

سری تکون داد

دارو هاش و بهش دادم

بلند شدم تا از اتاق بیرون بیام که گفت:

_مراقب ساشا باش بچه ام خیلی تنهاست
و با این مشکلی که داره(منظورش و فهمیدم)کمتر با دیگران بخصوص جنس مخالف خو میگیره

اما من بزرگش کردم میدونم چقدر تنهاست و به یه همدم نیاز داره
ازت میخوام تنهاش نذاری

_سعیم و میکنم..
با اجازه...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۵]
#پارت74


از اتاق بیرون اومدم

نفسم که از صحبت های خانم بزرگ سنگین شده بود و دادم بیرون

صدای خنده ی اون سه تا کل عمارت و برداشته بود

نازیلا انگار داشت چیزی رو تعریف میکرد

با دیدن من صداشو بلند تر کرد

_وای شاهو نذاشت آب تو دلم تکون بخوره
کلی خوش گذشت
همشم رابطه میخواست

پوزخندی زدم

بیا یه باره بگو باهات چیکار کرد دیگه...

بعد از شام داشتم میرفتم سمت اتاقم که ساشا از دنبالم اومد

متعجب نگاهش کردم

گفت:فردا بعد از شرکت میریم
اگه چیزی لازم داری بردار

_اما من باید آماده بشم
اون لباسم ندیدم

_همه چیز آمادست نگران اوناش نباش

چیزی نگفتم

هر دو خیره ی هم بودیم 

نمیدونم دنبال چی تو چشمام بود

فقط زمزمشو شنیدم

_چشمات من و یاده یه نفر میندازه

_چی؟!

انگار از هپروت بیرون اومده باشه دستی به گردنش کشید

_هیچی

و پشت بهم رفت سمت پله های طبقه ی بالا

شونه ای بالا انداختم 

وارد اتاقم شدم

بعد از اینکه در و قفل کردم رفتم حموم

دوشی گرفتم

وسایل مورد نیازم رو برداشتم

و تو کیف دستی کوچیکی گذاشتم رو تختم

دراز کشیدم

اما دوباره فکر و خیال اومد تو سرم 
دلم برای دیدن خانوادم پر میکشید

باید یه روز میرفتم نزدیک خونمون

و از دورم که شده میدیدمشون

شاید دلم آروم میشد

با  ذهنی خسته به خواب رفتم

صبح مثل همیشه بیدار شدم

صبحانه ای خوردم

لقمه ای برای ساشا برداشتم 

دلم براش میسوزه....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۵]
#پارت75


از آشپزخونه بیرون اومدم

که سینه به سینه ی کسی شدم

سرم و بلند کردم 

با دیدن شاهو یه قدم به عقب برداشتم

پوزخندی زد

دستشو بالای سرم روی در ورودی آشپزخونه گذاشت

سرم و بلند کردم

خیره تو چشم هام شد گفت:

_خوشم میاد از صاحبت خوب حساب میبری
خوشم میاد..
همینطوری باش..

پوزخندی زدم

_خیالات برت نداره آقا من تا چند روز دیگه میشم زن آقا داداشت..
شاید به نظر تو مردونگی نداشته باشه اما مرده...

دستش اومد سمت صورتم

_آخه دلت و الکی خوش نکن

دستش و کشید روی گونم

_شاید تورو هم تو قمار باخت
تو براش مثل کالا میمونی
نه حس مردونگی داره عاشقت بشه و مطمئنم نه دوست داره
پس بهش تکیه نکن...

آقای این عمارت منم پس آقای توام هستم...

تو که دلت برای اون دو شب تنگ نشده...

_از آدم بی وجدانی مثل تو همه چی بر میاد...تو...

هنوز حرفم تموم نشده بود که با کشیده ای که زد صورتم یه وری شد

از درد و سوزش لحظه ای چشم هامو بستم

دستم و  روی گونم که میسوخت و داغ شده بود گذاشتم

با نفرت نگاهی بهش انداختم

و از زیر دستش رد شدم

پشت بهش سمت در سالن رفتم..

دستمو گوشه ی لبم کشیدم کمی خونی شده بود

بغضم و قورت دادم

راننده در و برام باز کرد

عقب ماشین کنار ساشا نشستم

ساشا با جدیت و صدای سردی گفت:

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۵]
#پارت76



_اگه دل تنگیاتون تموم شده بریم 

متعجب برگشتم طرفش

_منظور

_حرکت کن 

ماشین و روشن کرد

سرم و انداختم پایین

پوزخندی به فکری که ساشا راجبم میکرد زدم

دستی به گونم کشیدم

نگاهی به لقمه ی توی دستم انداختم

انداختمش ته کیفم

و نگاهم رو به پنجره دوختم 

تا شرکت حرفی بینمون رد و بدل نشد

راننده در و باز کرد

پیاده شدم

رفتم سمت شرکت که بازوم کشیده شد

نگاهی به دستی که بازوم و چسبیده بود انداختم

سرم و بلند کردم

نگاهم به صورت عصبی ساشا افتاد

_چیزی شده؟!

_فکر نمیکنی نباید سرتو بندازی پایین و بری

امروز اینا یه چیزشون شده 

با ساشا هم قدم شدم و با هم وارد شرکت شدیم 

ساشا رفت سمت اتاق خودش

پشت میزم نشستم و شروع به کار کردم

مشغول کارام بودم با ایستادن سایه ای کنار میزم و سنگینی نگاهش سرم و بلند کردم

با دیدن شاهو نگاهی بهش انداختم

با دستش ضربه ای روی میز زد

صدامو صاف کردم

_امری داشتین؟!

پوزخندی زد

_هه امر که زیاد دارم
برام چایی بیار

_اما فکر کنم آبدارچی داره این شرکت

خم شد روی میز

چسبیدم به پشتی صندلیم

_کور نیستم
میخوام تو بیاری
تو برای من آبدارچی فهمیدی؟!
تا پنج دقیقه دیگه چای توی اتاقم روی میزم باشه

چرخید رفت سمت اتاقش

خودکار و پرت کردم روی میز

لعنتی....

از جام بلند شدم

رفتم سمت آشپزخونه ی شرکت

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۵]
#پارت77

 
توی فنجون چائی ریختم روی سینی کوچیکی گذاشتم رفتم سمت اتاق شاهو 

دو ضربه به در زدم و منتظر جواب نموندم و در باز کردم ... 

نگاه عصبی بهم انداخت

_ مگه من اجازه دادم  وارد اتاق بشی که سرتو انداختی پایین میای تو ؟؟؟

می ری بیرون دوباره در می‌زنی تا اجازه ندادم وارد اتاق نمی شی

_اما ....

اما اگر نشنوم زود باش.

دندون قروچه ای کردم 

در باز کردم و از اتاق بیرون رفتم.

 دوباره به در زدم .

 اما جوابی نداد ،

 عصبی گوشه لبمو گاز گرفتم 

دوباره در زدم بعد از چند دقیقه صدای نحسش بلند شد 

 در باز کردم 

 بی حرف چائی روی میزش گذاشتم .

 خواستم بیام بیرون که گفت : چائی سرد شده ببر عوضش کن.

_ می‌خواستین اینقدر من و معطل نکنین حالا هم خودتون...

هنوز حرفم تموم نشده بود زد زیر سینی 

با ضرب پخش زمین شد صدای بدی ایجاد کرد از ترس لحظه ای چشم هامو بستم ...  


_این فنجون خورد شده رو میبینی دفع بعد یه کلمه روی حرف من حرف بزنی مثل این فنجون تیکه تیکه ات می‌کنم..

حالا هم کاری که گفتم رو انجام میدی

 اول اینجا رو جمع می‌کنی بعد یه چائی داغ  تازه میاری 

میدونستم از این مردک هرکاری برمیاد .

 بی هیچ حرفی رفتم آشپزخونه جارو رو آوردم 
فنجون شکسته رو جمع کردم و با سینی بردم آشپزخونه 

یه چائی دیگه ریختم رفتم سمت اتاقش ..

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۵]
#پارت78


چند ضربه به در زدم 

با صداش وارد اتاق شدم 

سینی رو روی میز گذاشتم

از اتاق خارج شدم و رفتم سمت میزم
روی صندلیم  نشستم 

حتی برای ناهار هم نرفتم 

بعد از ظهر بود که ساشا اومد 

_همراه من بیا 
 وسایلاتم بردار

میزو مرتب کردم و وسایلامو جمع کردم

همراه ساشا از اون قسمتی که برای کار بود بیرون اومدیم 

به یه سالن بزرگی رفتیم 

اولین بارم اونجا می اومدم

دختر جوونی اومد طرفم و نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت :

— همون خانمه ست آقا ؟

ساشا سری تکون داد 

_اره زود آماده ش کن باید بریم 

_ چشم الان
 همراه من بیا

همراه همون دختر به سمت اتاقی رفتیم

نگاهی به اتاق پر از لباس انداختم

رفت سمت لباسا و یک لباس قرمز بلند که یقه قایقی داشت و پاینش تا بالای رونم یه چاک بزرگ داشت برداشت اومد طرفم 

— بگیر بپوش ببینم چطوره

لباس رو از دستش گرفتم و به قسمی که برای پرو لباس بود رفتم 

 و لباس رو پوشیدم

لباس فیت تنم بود و هیکلم رو به خوبی نمایان میکرد 

با هر راه رفتنم پاهای سفیدم بیشتر جلوه نمایی میکرد 

از اتاق بیرون اومدم 

چرخی دورم زد

_بشین روی اون صندلی

رفتم رو روی صندلی نشستم 

شروع به بابلیس کشیدن موهام کرد

موهام رو یه وری روی شونه ام انداخت

آرایش ماتی کرد و دوباره خیره ام شد

سری تکون داد :

_عالی شدی برم آقا رو صدا کنم تا نظر بده 

دختره که از اتاق بیرون رفت ،

 نگاهی توی آیینه به خودم انداختم.

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۵]
#پارت79


با دیدن ساشا توی چهارچوب در هول شدم

قدمی داخل اتاق گذاشت

چرخی دورم زد

نگاهی به سرتا پام انداخت

سری تکون داد 

_عالیه همون چیزی که میخوام شده

دختره خندید 

_من و دست کم گرفتی عزیزم..
من کارم عالیه

پانجوی مخملی روی دوشم انداخت

کلاهی کج روی سرم گذاشت

کیف دستی قرمزی دستم گرفتم

همراه ساشا از ساختمان بیرون اومدیم

هوا تاریک شده بود

راننده در و باز کرد

با هم عقب ماشین نشستیم

کمی استرس داشتم

چون جایی که میرفتیم نمیدونستم کجاست

بعد از تقریبا نیم ساعت ماشین جلو عمارت ایستاد

راننده بوقی زد..

در های عمارت باز شد

همه جا چراغونی بود

و ماشین ها پشت سر هم پارک کرده بودن

راننده تند در و باز کرد

ساشا پیاده شد و دستشو طرفم دراز کرد

دستم و توی دست ساشا گذاشتم

همراه هم به سمت ساختمان رفتیم

خدمه ای تعظیم کرد و در سالن و باز کرد

با باز شدن در سالن بوی ادکلن های رنگارنگ و مشروب پیچید توی دماغم

صدای خواننده ی زنی همه ی فضا رو برداشته بود

خدمتکار پانجو از روی دوشم برداشت

با تعجب نگاهی به زن و مرد های رو به روم انداختم

زنی با لباس کاملا لخت عربی؛ روی سکو  در حال رقص بود

و مردها جام به دست خیره اش....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۵]
#پارت80

مثل کاوار میموند

ترسیده بازوی ساشا رو چسبیدم

آروم لب زدم:اینجا چه خبره؟!

ساشا از گوشه ی چشمش نگاهی بهم انداخت

پوزخندی زد

_بهتره خیلی حرف نزنی و همراه من بیای

_با ساشا هم قدم شدم

همینطور که میرفتیم قسمت بالای سالن زیر چشمی نگاهی به اطراف مینداختم

ساشا رو به روی چند تا مرد و زن ایستاد..

دستشو دراز کرد و با هم دست دادن

مرد ها نگاه خریدانه ای بهم انداختن

یکیشون که از همه جوون تر بود گفت:

_این بانوی زیبا و معرفی نمیکنی ساشا؟؟

ساشا دستشو گذاشت روی کمرم گفت:

_ویدیا،منشی شخصی جدیدم

مرد ابرویی بالا انداخت

_خوب لیدی تور کردی

ساشا فقط سری تکون داد

حالم یه جوری بود

از محیط و فضای خونه خوشم نیومد

یکی از زن ها لبخندی زد و با دستش اشاره ای به مبل ها کرد

همراه ساشا روی مبل نشستیم

نگاهی به زنی که با طنازی خاصی میرقصید انداختم

مردی از جاش بلند شد و اسکناسی روی سر زن ریخت

زن با عشوه دور مرد چرخید

مردی سینی به دست طرفمون اومد

و جام های بلند شراب و به همه تعارف کرد

جلوی ساشا خم شد و سینی و گرفت طرفمون

ساشا لیوانی برداشت

نگاهی به من انداخت

خیلی جدی گفت:بردار

متعجب نگاهش کردم

_نشنیدی گفتم بردار
دلم نمیخواد فکر کنن با یه امل اومدم مهمونی

دست دراز کردم و جام آلبالویی رنگ و برداشتم

بدون اینکه به لبم نزدیک کنم روی میز کناریم گذاشتم.....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت81



ساشا لیوانشو یه سر بالا کشید

حس میکردم نگاه کسی روی ماست

اما هرچی زیر چشمی به اطرافم نگاه انداختم اون شخص و پیدا نکردم

با دیدن شاهو که از در اومد تو لحظه ای نگاهمون بهم گره خورد

اول کمی متعجب شد

اما انگار به خودش اومده باشه نگاهش و ازم گرفت

و با قدم های محکم و بلند اومد سمتی که ما نشسته بودیم

بقیه با دیدنش از جاشون بلند شدن

و با هم دست دادن

مجبور من و ساشا هم از جامون بلند شدیم

شاهو پوزخندی زد

و دستشو طرفم دراز کرد

با نفرت دستم و توی دستش گذاشتم

فشار محکمی به دستم آورد که آخ آرومی گفتم

انگار براش لذت داشت که فشارش و بیشتر کرد

دستم و از توی دستش کشیدم بیرون

جامی برداشت و لیوانشو به لیوان ساشا زد و یه سره بالا کشیدن

با اومدن شاهو بحث کار وسط کشیده شد

چیز زیادی از حرفاشون سر در نیاوردم

شاهو دقیقا با فاصله ی کمی کنار من نشسته بود

آروم گفتم:همسر عزیزتون و نیاوردین؟!

یکی از ابروهاش و بالا داد گفت:

_هه اینجور جاها فقط برای زنای خرابه نمیدونستی بدون
توام که این کاره ای

دندون قروچه ای کردم اما لبخندی زدم

ادامه دادم

_اینم برای خودش شغلیه و کار هرکسی نیست

رومو ازش گرفتم

و تا آخر صحبت ها که بین شرکت دارها رد و بدل شد با شاهو هم کلام نشدم

ساشا بعد از تموم شدن جلسه شیشه ی بزرگ مشروب و برداشت

تکونی داد و درش با فشار باز شد....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت82


با باز شدن در شیشه کف بود که پخش شد

صدای جیغ و دست بلند شد

و خواننده شروع به خوندن آهنگ شاد کرد

همه دو نفره رفتن برای رقص

ساشا دکمه ی بالای پیراهنش و باز کرد

و شیشه مشروب و سر کشید

و روی مبل ولو شد

واقعا نمیدونستم چرا من همچین جایی اومدم

پام و روی پام انداختم و نگاهم و به زن و مردایی که در حال رقص بودن دوختم

با نشستن دست گرمی روی پای لختم لحظه ای تکونی خوردم

و چرخیدم سمت شاهو

با دیدن دستش روی پام عصبی خواستم پام و جا به جا کنم

که فشاری روی پام آورد

_دستت و بردار

_نخوام بردارم چی؟!

پامو تکونی دادم

اما انقدر محکم فشار داد که دردم اومد

_زور نزن تا من نخوام این دست از روی این پا برداشته نمیشه

_لعنتی دست از سرم بردار

خودشو کشید کنارم 

کنار گوشم لب زد:دلم میخواد یه بار دیگه زیرم باشی..

چرخیدم که دماغمون بهم خورد

_کورخوندی چنین اجازه ای و بهت نمیدم

هر دو خیره ی هم بودیم

_چیه زنت خوب بلد نیست راضی نگهت داره 

و دستم و با عشوه سمت گردنش بردم

انگار شوکه ی کارم باشه دستش از روی پام شل شد

از فرصت استفاده کردم 

تند از جام بلند شدم

پوزخندی زدم

_زود وا میدی آقا شاهو

نمیدونستم این همه زبون و از کجا آوردم

با چشم و ابرو دنبال ساشا گشتم همین دو دقیقه پیش روی مبل بود سرم و چرخوندم 

و با دیدنش کنار میز قمار  رفتم سمتش

پشت میز بزرگی  کنار چند مرد و زن که از رفتارشون معلوم بود چه کاره هستن نشسته بود.....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت83


ساشا هنوز شیشه ی مشروب توی دستش بود

دختری آویزونش شده بود و هی دره گوشش وزوز میکرد

میدونستم باز میخوان یه کاری کنن تا ساشا ببازه

با قدم های محکم رفتم جلو و دقیقا کنار ساشا ایستادم

با دیدن من یکی از اون مردا گفت:تو کی هستی؟!

_لازم نمیدونم معرفی کنم
قمارتو بزن

مرد پوزخندی زد

نگاهی به دختری که آویزون ساشا بود انداختم

و خیلی جدی گفتم:ازش فاصله بگیر

_به تو ربطی نداره

پوزخندی زدم

و با دستم تخت سینه ی دختره زدم که تکونی خورد

_بهتره تورتو جای دیگه پهن کنی

خم شدم و برای اولین بار گونه ی ساشا رو بوسیدم

سرش چرخید

و نگاهمون خیره ی هم شد

همیشه تو چشماش نم اشک داشت

با صدای خماری گفت:دفعه آخرت باشه من و میبوسی

لحظه ای متعجب شدم

اما دوباره خودم و به دست آوردم

لبخندی زدم و آروم لب زدم

_من هرکاری دلم بخواد میکنم

دستم و زیر بازوش زدم

پاشو بریم فکر کنم به اندازه ی کافی خوش گذروندی

دستشو از توی دستم بیرون آورد

_تازه سر شبه من باید اینارو ببرم و با دستش میز قمار نشون داد

_تو اگه بخوای ببری نباید انقدر  بخوری تا عقل تو از دست بدی 
و اینا ازت سوءاستفاده کنن

_بهت گفتم حد خودت رو بدون و به کارای من کاری نداشته باش

هولم داد

که به کسی خوردم

اومدم فاصله بگیرم که دستش و دور شکمم حلقه کرد....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت84


ترسیدم

صدای شاهو از بغل گوشم بلند شد

_چیه پست زد؟!

بهت گفته بودم دور و بر ساشا نباش اون بدردت نمیخوره
یه روزی روی همین میز قمار تو رو هم میبازه
تا وقتی مشروب نمیخوره روش میشه حساب کرد اما وای از روزی که مشروب بخوره
خدا رو هم بنده نیست

دستم و روی دستای گرم و مردونش گذاشتم

و خواستم ازش فاصله بگیرم

سرش و لای موهام برد و با صدای مرتعشی گفت:

_کمتر وول بخور بذار خوش باشیم

نگاهی به ساشای خمار که کمتر از چند دقیقه ی دیگه توی قمار می باخت انداختم

بغضم و قورت دادم

با صدایی که سعی داشتم نلرزه گفتم:

_دستتو بکش
کمتر از یه هفته ی دیگه من میشم زن برادرت

_برام مهم نیست
برادری که نتونه با زنش رابطه برقرار کنه پس زنی نداره

تکونی خوردم

_تو اگه برادر بودی که نمیذاشتی برادرت خودشو اینطور غرق قمار و شراب کنه

_هرکی مختاره تو زندگیش هرجوری زندگی کنه

ساشا هم حتما دوست داره اینطور زندگی کنه...

با پاشنه پا محکم رو پاش زدم

آخی گفت و ولم کرد

_دفعه آخرت باشه به من دست درازی میکنی

_دختره ی وحشی چیه چند نفر و دیدی دم در آوردی
تو باز با من تنها میشی ببینم اون موقع هم میتونی زبون درازی کنی یا نه

رو پاشنه پا چرخید و پشت بهم رفت

نفسم و کلافه بیرون دادم

رفتم سمت ساشا و پشت سرش ایستادم

دستم روی شونش گذاشتم

نگاهم و به میز قمار دوختم....




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر