قادر رنجبر نظرات جمعه 7 مهر 1396 ، 09:17 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۱۳.۰۶.۱۷ ۰۵:۰۴]
#پارت_٢١٠

-اووم، یه طعم ملس داره. 

دستى روى گونه ام كشیدم و به پهلو شدم.

 پشت به غیاث دراز كشیدم. 

تخت چون نه دو نفره بود و نه یه نفره، هر دو جا میشدیم. اما كمى بهم چسبیده. 

یهو دستش نشست روى شكم لختم. 

نفسم حبس شد و احساس كردم خون هجوم آورد به گونه هام. 

سرش و وسط گردن و سرم گذاشت. هرم نفس هاش به لاله ى گوشم میخورد. 

با صداى لرزونى گفتم:

-میشه برى كنار؟

-چه اشكالى داره دوستم و بغل كنم؟

لعنتى توى دلم گفتم كه دستش و نرم دور نافم و پیرسینگش كشید. 

با صداى بمى گفت:

با این پیرسینگ ناف خیلى جذابی. 

ممنونمى زیرلبم گفتم كه پاشو انداخت روى پاهام و وسط هر دو پاش قفل كرد. 

متعجب گفتم: دارى چیكار میكنى؟ 

-كار خاصى نمیكنم. 

-امشب یه چیزیت شده ها!!

اما غیاث فشار دستشو دورم بیشتر كرد و گفت:

-بخواب بغلى. 

چشمهام چهار تا شد. نفسم رو كلافه بیرون دادم. 

-آخه چطورى بخوابم؟ مگه میشه تو آغوش مردت و محرم خودت باشى و خوابت ببره؟ 

از فكرهایى كه زد به سرم گوشه ى لبم و گاز گرفتم و چشم هامو محكم روى هم فشار دادم. 

با هزار كلنجار كم كم خوابم برد. 

با صداى جیغى سریع چشم باز كردم و ترسیده سرجام نشستم. 

غیاث هم تكونى خورد گفت: 

-صداى چى بود؟ 

از تخت پایین اومدم و با صدایى كه مى لرزید گفتم:

-صداى جیغ بود. 

و كتم رو روى نیم تنه ام پوشیدم. 

غیاث هم بلند شد و شلوار و پیراهنش و پوشید. 

هر دو از اتاق بیرون اومدیم. دلم شور میزد و پاهام سنگین شده بود. 

دلم گواه بدى میداد.

رمان احساس اشتباهی, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۳]
#پارت_211

با قدم هاى لرزون از پله ها پایین اومدم. آتیه با دیدنم زد تو صورتش گفت: 

-دیدى خانوم جان، دیدى بدبخت شدیم؟ دیدى آقا مظلومانه رفت؟ 

سرم گیج رفت. نرده ها رو چسبیدم تا نیوفتم. 

غیاث از كنارم رد شد و سمت اتاق بابا رفت اما توانایى تكون خوردن نداشتم. 

باورم نمیشد بابا مرده باشه. نه نه بابا زنده است. 

از جام بلند شدم و افتان و خیزان سمت اتاق بابا رفتم. 

تا خواستم وارد اتاق بشم غیاث بازومو گرفت گفت:

-كجا؟ 

سر بلند كردم و با چشم هاى اشكى بهش چشم دوختم. 

-چى كجا؟ دارم میرم بابامو ببینم. 

-اما سانیا، عمو ...

داد زدم: عمو چى، ها؟ عمو چى؟ 

-أروم باش. باید زنگ بزنم آمبولانس بیاد. 

بازوى غیاث و چنگ زدم و فریادم بلند شد بابا و اشكام گونه هامو خیس كرد. 

غیاث سرمو به سینه اش چسبوند. 

-گریه كن تا آروم شى. 

لباسش و توى مشتم گرفتم و هق زدم. حالم دست خودم نبود. هر وقت یاد بابا و تنهائیش می افتادم حالم بدتر میشد. 

غیاث زنگ زد آمبولانس اومد و ساعتى نكشید كه عمه و آیناز سر رسیدن حال عمه از من بدتر بود. 

دو مرد همراه برانكارد وارد خونه شدن. با دیدنشون ترس و دلهره چنگ زد به دلم. 

غیاث اومد كنارم و دستشو دورم حلقه كرد. 

بعد از چند دقیقه بابا رو كه روى برانكارد آروم خوابیده بود و پارچه ى سفیدى روش كشیده بودن از اتاق بیرون آوردن. 

با دیدنش فریاد دلخراشى زدم و خواستم برم سمت برانكارد كه غیاث كمرم و سفت چسبید. 

عمه جیغ میزد و اسم بابا رو صدا میكرد. 

میون گریه هامون آمبولانس بابا رو به سردخونه منتقل كرد. 

غیاث رفته بود گوشه ى سالن كز كرده بودم.

رمان احساس اشتباهی, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۳]
#پارت_212

هنوز لباساى دیشبى تنم بود. كم كم خونه شلوغ شد.  

غیاث وارد سالن شد. سرتاسر مشكى پوشیده بود. 

نایلونى توى دستش بود. اومد سمتم و دست انداخت زیر بازوم. آروم گفت:

ساینا، باید لباساتو عوض كنى. 

سر بلند كردم و با عجز نگاهش كردم. بلندم كرد و سمت یكى از اتاق هاى طبقه ى پایین برد. 

-برات لباس مشكى آوردم. 

اما من بی توجه به دیوار رو به روم زل زده بودم. 

-ساینا

حرفى نزدم كه گفت: 

-خودم باید لباساتو عوض كنم. الان مهمونا میرسن. 

با دستاى لرزون دكمه ى كتم رو باز كردم 

با كمك غیاث تونیك مشكى با شال و شلوار مشكى رو پوشیدم. 

از اتاق بیرون اومدم. مامان غیاث هم اومده بود. 

در سالن باز شد و مامان همراه عمه، زن عمو و بقیه وارد سالن شدن. 

با دیدن مامان بغضم تركید و اشك هام گونه هامو خیس كرد. 

مامان آغوش باز كرد. سر تو بغل مامان گذاشتم و با صداى بلند زدم زیر گریه. 

شب رو مامان كنارم موند. غیاث و بقیه دنبال كارهاى مراسم بودن. 

نگاهم و به در اتاق بابا دوختم و یاد مهربونى این مدتش افتادم. دلم از الان براش تنگ شده. 

تمام شب فقط كابوس دیدم و در حد یك ساعت خوابیدم. 

صبح همراه مامان و غیاث سمت بهشت زهرا رفتیم. 

از ماشین پیاده شدم. نگاهم به انبوهى زن و مرد افتاد. 

پاهام سست شدن و قلبم از بغض و درد شروع به تپیدن كرد. دستى زیر بازومو گرفت. 

سر بلند كردم و نگاهى به غیاث كه با اخم به رو به روش خیره بود نگاه كردم. 

رد نگاهش رو گرفتم به ...

رمان احساس اشتباهی, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۳]
#پارت_213

مردى با قدى نسبتا بلند و موهاى جوگندمى كه با فاصله از بقیه ایستاده بود افتاد. 

بی توجه بهش نگاهم رو ازش گرفتم. 

با آوردن بابا دوباره حالم بد شد و بغض نشست توى گلوم. دلم میخواست بغلش كنم. 

دست غیاث و پس زدم و سمت تابوت دویدم. تا اومدم خودمو روش بندازم كسى كشیدم عقب.
 
-ولم كن بذار بابامو ببینم. بذار مرد اینهمه سال درد و رنج و تنهائى رو ببینم. 

-آروم باش ساینا

-لعنتى نمیتونم. 

و هق زدم. میون زجه هاى ما خاك رو روى جسم بی جون بابا ریختن. با هر خاكى كه ریخته میشد قلبم فشرده تر میشد. 

كم كم خاك تمام قبر رو گرفت و اثرى از جسم بی جون بابا نموند. 

روى زمین كنار خاكش زانو زدم. مشتى از خاك برداشتم و روى سرم ریختم. 

عمه خودشو انداخته بود روى قبر و فریاد میزد. 

از بس جیغ زده بودم و فریاد كشیده بودم صدام گرفته بود. 

كم كم مهمونا رفتن سمت سالنى كه براى پذیرایى آماده كرده بودیم. 

مامان زیر بازوم و گرفت. نگاهى به اطراف انداختم و نگاهم روى همون مرد غریبه كه هنوز سر جاش ایستاده بود افتاد. 

قدمى برداشت و اومد نزدیك. از روى زمین بلند شدم. 

نگاهم به دو گوى قهوه اى افتاد. ته نگاهش یه آرامش خاصى داشت. 

هر دو خیره ى هم بودیم كه گفت: 

-تسلیت میگم. نمیدونستم شیانا چنین دخترى داره. 

اشك دوباره توى چشم هام حلقه زد. با صداى گرفته اى گفتم:

شما باباى منو میشناسید؟ 

لبخند تلخى زد و با صداى ضعیفى گفت: 

-شیانا برادرم بود. 

و آهى كشید. 

-تسلیت میگم دخترم. 

سرى تكون دادم. با دیدن غیاث كه داشت با اخم سمتمون میومد تعجب كردم. رو كرد بهم. 

-بریم عزیزم. 

مرد نگاهى به غیاث انداخت گفت:

-همسرته دخترم؟

-بله، میتونم اسمتون رو بدونم؟

-اسمم مسیحا

رمان احساس اشتباهی, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۳]
#پارت_214

با تعجب نگاهی به عمو مسیحا و نگاهی به غیاث انداختم ...

یعنی این مرد پدر واقعی غیاثه.!!

اما! چطور پسرش رو نشناخت ...؟

یعنی نمی دونه غیاث پسرش خودشه...!

سردرگم بودم که غیاث بازوم رو گرفت و بی توجه به حرف عمو دستم و کشید و گفت:

_عزیزم بریم...؟!

اما من هنوز نگاهم به اون  دو گوی مهربون بود ؛ چرا معماهای زندگیم حل نمی شه؟ !

سوار ماشین شدم اما نگاهم به عمو بود که کنار قبر نشست.

سرم رو به شیشه تکیه دادم و قطره اشکی لاز چشم هام چکید ...

باورم نمی شد بابا رو  به خاک سپردیم و حالا و برمی گردیم بدون بابا.

بعد از مراسمی توی  توسالن بزرگ  و صرف  غذا  مهمونا رفتن ؛

از اینکه عمو اشکان تو هیچ کدوم از مراسم ها نبود بازم برام یک معما بود ...

هیچ وقت ندیده بودم تو مراسم های شلوغ حضور داشته باشه جز مراسم عروسیمون...

سه وهفت بابا هم تموم شد و همه رفتن سر خونه زندگی خودشون .

بعد از یک هفته به خونه ی خودمون اومدیم ...

خسته وارد حموم شدم، نگاهم به دختر رنگ پریده و رنجور تو آیینه افتاد .

سری تکون دادم و زیر دوش ایستادم ..
آب ولرم کمی آرومم کرد.

لباسام رو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم ؛سمت سالن رفتم اما با صدای غیاث سرجام ایستادم.

_بهت گفتم دست از سرم بردار...بهش بگو ...آره بگو.

متعجب به در اتاق تکیه دادم ؛ منظور غیاث چی بود ...؟چی رو به کی بگه؟

از این همه سردرگمی کلافه و ناراحت بودم اما هیچ کاری نمی تونستم.

سمت اشمزخونه  رفتم ؛دست و دلم به هیچ کاری نمی ره و دلم فقط گریه می خواد .

رمان احساس اشتباهی, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۳]
#پارت_215



چهل روز از فوت بابا میگذره . 

صبح وکیل زنگ زد تا برای باز کردن وصیت نامه خونه ی بابا بریم . 

غیاث
سوییچ و برداشت و همراه هم از خونه خارج شدیم . 

بعد از مسافتی ماشین و کنار خونه بابا نگهداشت . 

با دیدن خونه یاد مدتی که با بابا زندگی میکردم افتادم و 

بغضی نشست توی گلوم . 

از ماشین پیاده شدیم و همراه کلیدی که داشتم درو باز کردم .

از حیاط رد شدیم ودرسالن و باز کردیم . 

عمه اینا زودتر از ما  اومده بودن . 

سمت عمه رفتم و روبوسی کردیم . 

آتیه جون با دیدنم دوباره اشک ریخت . 

درکش میکردم ، یک عمر بیشتر برای بابا کار کردن و اینجا 

مثل خونه ی خودشون بود . 

با اومدن وکیل همه روی مبل ها نشستیم . 

آقای جبری با اون قد خمیده و محاسن سفید و کیف چرم مشکی سلامی گفت .

و روی مبل نشست . 

عینکشو زد و گفت :_ همه هستن ؟؟؟؟

همه گفت : _ بله . 

کیفش رو باز کردو پوشه ای رو از توش در آورد و بازش کرد . 

همه رو یه دور از نظر گذروند و برگه ای رو باز کرد . 

_ "  بسم الله الرحمن الرحیم " 

وقتی این وصیت رو میخونید  من مدتیست که از کنار شما رفته ام ، 

امیدوارم در نبودم دلتنگی نکنید . 

همه به وصیت بابا گوش می کردیم . 

اشک چشم هامو تار کرده بود .

و با هر کلمه ای که اقای جبری می خوند ، 

بغضم سنگین تر می شد . 

بالاخره وصیت نامه تموم و آقای جبری

 گفت :_ همین طور که خودتون میدونید 

این خونه از ساینا هست و 

خونه  ی قیطریه از خواهرشون گلناز و بقیه اموال وقف خیره کردن . 

از اینکه بابا همه اموالشو به خیره داده بود خوشحال بودم . 

اقای جبری گفت : _ اما یه دفتر دادن تا بدم به ساینا و اینکه ... 

نگاهی به تک تکمون کرد گفت : _ شیانا قبل از مرگش گفت....

رمان احساس اشتباهی, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۳]
#پارت_216

بهت بگم دخترم دفتر تا آخر بخون و بعد قضاوت کن.

از جام بلند شدم و دفتر و برداشتم.

منظور بابا از قضاوت چی بود؟
 مگه تو اون دفتر چیه؟!

دستی به جلد دفتر کشیدم، آقای جبری رفت دلم می خواست هر چه زودتر برم خونه و اون دفتر بخونم.

بعد از رفتن وکیل از همه خداحافظی کردیم و همراه غیاث از خونه بیرون اومدیم.

هر دو سکوت کرده بودیم.

دستی روی جلد دفتر  کشیدم ذهنم درگیر این بود که بابا توی این دفتر چی نوشته بود!

دلم گواه خوبی نمی داد با توقف ماشین از فکر و خیال بیرون اومدم.

نگاهی به غیاث انداختم که گفت:

_من جایی کار دارم تو برو بالا

_باشه

از ماشین پیاده شدم  غیاث رفت 

 به سما آپارتمان رفتم، با تنی رنجور و ذهنی خسته سوار آسانسور شدم.

جلوی واحد خودمون پیاده شدم با کارت الکتریکی که همراهم بود در و باز کردم.

به سمت اتاقم رفتم سریع لباسمو در آوردم و روی تخت نشستم.

نگاهی به دفتر روبروم انداختم.

هیجان و استرس دست به دست هم داده بودن، صفحه اول دفتر باز کردم.

شعر زیبایی با خط نستعلیق نوشته بود:

《تو رفتی رد پایت در دل ماند

شکوه خنده هایت در دلم ماند

دلم را با سفر خوش کرده بودم

غروب ماجرایت در دلم ماند》

آهی کشیدم و قطره اشکن روی رفتر چکید.

چهل روز از مرگ بابا می گذره اما هنوز باورم‌ نمیشه بابا رفته باشه اون مرد مقتدر و آروم با اون نگاه مشکی و نافذ.

دفتر و ورق زدم و...

رمان احساس اشتباهی, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۳]
#پارت_217

_سلام ساینای عزیزم نمیدونم بعد از خوندن این دفتر هنوزم دوستم داری یا نه!

اما مدتی که من و به عنوان پدرت قبول کردی و خونه ام اومدی بهترین روزهای عمرم بود.

تو می تونستی دختر واقعی خودم باشی و از زنی که یک عمر برای داشتنش سوختم و کاری نتونستم...

دفتر بستم گیج شده بودم منظور بابا چی بود؟ یعنی چی؟ اگر من دختر بابا نیستم ؟ پس خدایا کی این معما تموم میشه!

دوباره دفتر باز کردم و...

_ساینای مهربونم اینو بدون تو برای من دخترم بودی، دختر عشقم.

می دونم در حقت ظلم شد و تمام این سال ها رو بدون این که بدونی خانواده واقعیت کیه و کجاست زندگی کردی.

از مهر پدری و مادری محروم شدی.

با دیدنت و مهربونیات از این که کاش زودتر تو رو پیش خودم می آوردم حسرت خوردم‌‌.

اما می ترسیدم تو رو هم ازم بگیرن. تمام مدتی که پیش خانواده ای که فکر می کردی خانوادت هست مثل سایه دنبالت  بودم و از دور بزرگ شدنت رو تماشا می کردم.

من و ببخش عزیزم و از طرف من از غیاث هم حلالیت بطلب.

میدونم از این همه حرفی که زدم هیچی نفهمیدی و بدتر گیج شدی.

الان که دارم این دفتر می نویسم یاد اون روزها افتادم.

حالم خوب نیست اما دلم می خواد از طرف من از مادرت و پدرت حلالیت بطلبی و بخوای مسیحا هم منو ببخشه.

ساینا مهربونم تو نه دختر من و نه دختر خانواده ی نستو هستی تو دختر کاتیا و آرشاوین هستی.

میدونم در حقت ظلم کردیم اما ببخش عزیزم.

به غیاث هم بگو مسیحا از این که پسری به اسم غیاث داره هیچ اطلاعی نداره.

ساینا دخترم پیش کاتیا برو اون تمام گذشته رو برات تعریف می کنه.

فقط بهش بگو مردی که این همه سال کابوسش همراهشه زنده هست...

رمان احساس اشتباهی, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۳]
#پارت_218

مات و شوکه به دفتر روبه روم خیره بودم.

احساس کردم هوا کمه و نفس کشیدن سخت شده، دستمو گذاشتم روی گلوم  نفسم درنمی اومد. 

باورم نمی شد نه شیانا پدرم بوده و نه بابا محمد بابام بوده، سری تکون دادم و فریاد زدم خدا خسته شدم چقدر باید بکشم چقدر...

خدا کجایی؟!

مثل یک دیوانه اشک می ریختم.

 دستم رو روی دهنم گذاشتم حالا چیکار کنم؟! خدا یه راهی جلو پام بزار.

خیلی سخته بدونی فردی که به عنوان پدر جلو اومده پدرت نبوده و خانواده ایی که باهاشون زندگی می کردی  خانواده ت نبودند.

دیگه خسته شدم ازنتونستن، از بی خبری.

ازجام بلند شدم و با پشت دست صورت اشکیم رو پاک کردم باید از عمه می پرسیدم کاتیا و خانواده اش کجان؟!

سمت تلفن رفتم  شماره خونه عمه را گرفتم بعد از دو بوق صدای عمه تو گوشی پیچید:

_سلام عمه

_سلام عزیزم خوبی؟

نفسی کشیدم تا بغضم رو مهار کنم

_خوبم عمه

_شیانا  توی اون دفتر...

نذاشتم ادامه بده گفتم:

_چیز خاصی نبود عمه میتونم شماره عمو مسیحا رو داشته باشم؟

_شماره اون براچی؟

_همینطوری ایرادی داره؟

_نه عزیزم یاداشت کن

_چند لحظه

دفتر یاداشت و برداشتم و شماره عمو رو یاداشت کردم

_ممنون عمه، سلام برسونین خداحافظ

بعد از قطع کردن تماس نگاهی به شماره عمو مسیحا کردم، سری تکون دادم.

به شماره پدرشوهرم فردی که این همه سال از وجودش پسرش خبر نداره نگاهی انداختم.

فردا حتما باهاش تماس می گیرم.

روی مبل نشستم که تلفن زنگ خورد...

رمان احساس اشتباهی, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۳]
#پارت_219

سمت تلفن رفتم گوشی رو برداشتم

_بله؟
صدای عمو اشکان پیچید توی گوشی

_سلام ساینا

_سلام عمو

_راننده رو فرستادم دنبالت

_برای چی عمو؟

_غیاث هم قرار بیاد

زیر لب باشه ای گفتم وگوشی رو قطع کردم.

یعنی چی شده چه اتفاقی افتاده که یهو مارو خواسته اونم این موقع شب که اونجا باشیم.

لباسامو پوشیدم و بی توجه به دفتر باز شده روی تخت کیفم رو برداشتم.

لحظه آخر همونطور که کفشام رو پام می کردم شماره غیاث رو گرفتم.

در دسترس نبود.

سوار آسانسور شدم و از لابی ساختمون رد شدم و حیاط رو پشت سر گذاشتم.

درو باز کردم ماشین مشکی رنگی کنار در پارک شده بود.

به سمت ماشین رفتم که پنجره ها پایین اومد.

صدای راننده بلند شد:

_بفرماید خانم

درعقب رو باز کردم و نشستم نمیدونم چرا دلم کمی شور میزد.

هوا تاریک شده بود و پنجره های دودی ماشین باعث شده بود که نفهمم از کدوم  سمت داره میره.

نگاهی به ساعت انداختم  نیم ساعت میشد که تو ماشین بودیم.

_کی می رسیم راه که اونقدر دور نبود؟

راننده نگاهی از توی آینه بهم انداخت وگفت:

_می رسیم خانم چیزی نمونده

 و بوقی زد ماشین با سرعت وارد باغی شد.

اما اونجا که خونه عمو نبود

_آقا اینجا کجاست

راننده با پوزخندی گفت :

_آقا گفتن سوپرایز دارن براتون

با شوک و تعجب از ماشین  پیاده شدم
نگاهی به ساختمونی که حالت خونه های قدیمی داشت انداختم.

تا چشم کار می کرد درخت بود و درخت.

درهای ساختمون باز شدوقامت عمو نمایان شد.

با اینکه حس خوبی نسبت به این فرد نداشتم اما...

ته دلم کمی آروم شد و قدمی به سمت ساختمون برداشتم.

اما با خوردن چیز محکمی پشت سرم...




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر