قادر رنجبر نظرات یکشنبه 4 تیر 1396 ، 03:16 ب.ظ


رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت85


مرد نگاهی به ساشا انداخت که داشت مشروب میخورد

خواست مهره ای رو جا به جا کنه

فکر میکرد کسی حواسش بهش نیست

همین که خواست مهره رو جا به جا کنه زودتر از اون مهره رو جا به جا کردم

همیشه با ماه پری و ناز پری بازی میکردیم

مرد متعجب به دست من نگاه کرد

دستی زدم گفتم:کیش و مات

صدای قهقه ی زن و مرد ها بلند شد

ساشا گیج گفت:چی شد؟!

یکی از اون مرد ها گفت:برای اولین بار بردی پسر

و نگاه خریدارانه ای بهم انداخت گفت:

_کاش ما هم از این لیدیا داشتیم

نگاه غضب آلودی بهش انداختم

و رو به مرد گفتم:سر چی شرط بسته بودین؟!

_به تو ربطی نداره

_فکر کردی مثل بقیه وقتا میتونی ساشا رو تلکه کنی 
کور خوندی،چیزی که باختی رو بده بالا

عصبی دست کرد تو جیبش و بسته ی اسکناسارو رو میز پرت کرد

پولارو برداشتم

دست زیر بازوی ساشا که حالا خماره خمار بود انداختم

با نگاهم دنبال راننده کل سالن و نگاه کردم

کنار دره ورودی ایستاده بود

اشاره کردم تا بیاد

راننده تند اومد سمتمون و زیر بازوی ساشارو گرفت

خدمتکار پانجومو روی دوشم انداخت

از دنبال ساشا و راننده راه افتادم

که کسی محکم بازوم و کشید

کارش انقدر ناگهانی بود که پرت شدم تخت سینه اش

سرم و بلند کردم

نگاهم به قیافه ی پر از خشم شاهو افتاد....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت86


سوالی نگاهش کردم که یعنی چی میگی

پوزخندی زد

_چیه؟

_دختره ی هرزه دایه عزیزتر از مادر شدی برای برادر من

_کجا شو دیدی اون قراره شوهرم بشه
و من پا به پا باهاشم
دیگه نمیذارم تواین منجلاب فروبره
تو ام بهتره حواست به زندگی خودت باشه

و عصبی بازومو از توی دستش بیرون کشیدم

از ساختمون بیرون اومدم 

راننده در و برام باز کرد

کنار ساشا روی صندلی عقب نشستم

راننده ماشین و روشن کرد

یهو سر ساشا کج شد و روی شونم افتاد

انگار چیزی و زیر لب زمزمه کرد

نا مفهموم بود حرفهاش

دستم و دراز کردم و دستای مردونش و توی دستم گرفتم

راننده ماشین و توی باغ عمارت نگهداشت

اومد در سمت ساشا روباز کرد

و کمک کرد ساشا از ماشین پیادت بشه

از ماشین پیاده شدم

راننده ساشا رو ول کرد

که اگه نگرفته بودمش پخش زمین شده بوده

نفس زنان عصبی گفتم:

_این چه کاریه؟!
چرا نمیبریش؟!

_ببخشید خانوم ما اجازه نداریم
اگه آقا شاهو ببینن اخراجم  میکنن

باورش برام سخت بود یه برادر انقدر سنگ دل باشه

ساشا تلو خوران  ازم فاصله گرفت

خمارگفت:

_تو هم دست از سرم بردار برو پی کارت
خودم میدونم دارم چیکار میکنم

قدمی برداشت که خورد زمین

کنارش روی زمین نشستم

_کاریت ندارم فقط تا اتاقت میبرمت
باشه؟؟

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت87


چیزی نگفت

دستش و دور گردنم انداخت و دستم و دور کمر مردونش حلقه کردم

_خودتم کمک کن تا ببرمت اتاقت

از زمین بلندش کردم

و به سختی سمت ساختمان رفتیم

همین که وارد سالن شدم

با دیدن نازیلا لحظه ای تعجب کردم

یه لباس کوتاه دکلته تنش بود

و آرایش غلیظی کرده بود

پاش و روی پاش انداخته بود

پوزخندی زد و روش و ازم برگردوند

بی توجه بهش سمت پله های طبقه ی بالا رفتیم

ساشا روروی تخت گذاشتم که پرت شدم تخت سینش

سرم و بلند کردم و دستم و روی سینه ی مردونش گذاشتم

خمار چشماش و باز کرد

و خیره ی لب هام شد

گرمی بدنش و زیر بدنم احساس میکردم

قلبم شروع به تپیدن کرد

و گونه هام داغ شد

دستش اومد سمت صورتم و آروم زیر لبم دست کشید

یهو مثل اینکه جنون بهش دست بده زد تخت سینم

از تخت پرت شدم 

نفس زنان روی تخت نیم خیز شد

فریاد زد

_ بهت گفتم  بدم میاد از ترحم
دست از سرم بردار وگرنه میکشمت
از اتاقم برو بیرون،بروبرو

از جام بلند شدم

_باشه میرم آروم باش

و قدمی برداشتم

روی تخت ولو شد

میدونستم حالش خوب نیست

و کارهاش دست خودش نیست

از اتاق بیرون اومدم

اما با دیدن  شاهو و نازیلا لحظه ای سر جام ایستادم

شاهو نازیلا رو چسبوند به دیوار 

و لب هاشو وگذاشت روی لب های نازیلا

دستش رفت سمت بالا تنه ی نازیلا...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت88


خودم و کشیدم سمت دیوار تا نبینتم

چون باید از جلوشون رد میشدم

نمیخواستم ببینم اما چشم های نا فرمانم به حرف من نبودن

چشم هام چرخید و روی معاشقه ی نازیلا و شاهو ثابت موند

دست شاهو که روی بالا تنه ی نازیلا نشست صدای آه ناله اش بالا رفت

دستم روی گوشام گذاشتم

و قطره اشکی از چشم رو گونم چکید

دیگه تحمل اونجا موندن و دیدن معاشقه ی اون دو تا رو نداشتم

با پشت دست صورتم و پاک کردم

نفس کشیدم و بی تفاوت از کنارشون رد شدم

با پوزخند گفتم:اتاق خواب برای چنین مواقعیه،همه میدونن شما مردونگی داری دیگه لازم نیست ثابت کنی

و نموندم تا عکس العملشون و ببینم

پا تند کردم از پله ها پایین رفتم

وارد اتاقم شدم

و با همون لباسا خوابیدم

صبح با صدای وحشتناک کوبیدن چیزی به در اتاق بیدار شدم

هراسون رفتم سمت در وبازش کردم

با دیدن ساشا حرفی که میخواستم بزنم تو دهنم ماسید

درو محکم هل داد و اومد داخل

قدمی به عقب برداشتم

_کی به تو گفت دیشب سر میز قمار بیای ها؟؟
کی بهت این اجازه رو داده بود؟!

_من فقط میخواستم تو..

با نشستن دستش روی صورتم حرفم نا تموم موند

با تعجب و شوک بهش نگاه کردم

عصبی دستش و لای موهاش فرو برد

_یه بار بهت گفتم حد خودتو بدون
اما انگار تو حرف حالیت نمیشه...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت89


و پشت بهم از اتاق بیرون رفت

هاج و واج موندم

باورم نمیشد جواب محبتم سیلی باشه

بدون حرفی آماده از عمارت بیرون زدم و سوار ماشین شدم

راننده منتظرم بود

ساشا و شاهو انگار رفته بودن

وارد شرکت شدم

پشت میزم نشستم لحظه ای دلم برای مادر و بقیه تنگ شد

شماره ی خونه روگرفتم

بعد از چند بوق صدای آدینه پیچید توی گوشم

_بفرمایین

_سلام

لحظه ای صدایی به گوشم نرسید

بعد از چندلحظه صدای غمگین آدینه بلند شد

_ویدیا دخترم تویی؟!

_آره منم بچه ی نا خلف پدرم

_اینطور نگو مادر خوبی؟!

_خوب یابد میگذره آدینه دلتنگم

_الهی دورت بگردم ما هم دلتنگتیم

_آدینه مادرم کجاست دلم براش تنگ شده؟؟
پری ناز و ماه پری چی؟
دیگه منو دوست ندارن؟
منم دخترشونم..
پدر خوبه؟!

_چی بگم مادر
حال اون دو تا هم خوب نیست

_آدینه امروز میخوام بیام خونه
دیگه طاقت ندارم 
دارم از دلتنگی میمیرم

_قدمت سر چشم مادر 
بیا دورت بگردم

با خدافظی از آدینه تا بعد از ظهر دل تو دلم نبود

بدون اینکه به کسی اطلاع بدم از شرکت بیرون زدم

و یه راست خونمون رفتم

رو به روی در فلزی بزرگ خونمون ایستادم

یاد روزای خوبی که داشتم افتادم

بغض نشست توی گلوم

کاش هیچ وقت به خاطر شهرت شاهو و اون عمارت وعشقی که تبدیل به نفرت شد با شاهو ازدواج نمیکردم

اون عمارت با اون همه شکوه برام زندانه

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت90


با قدم های لرزوو رفتم سمت خونه 

با دلی نگران دست لرزونم رو روی زنگ گذاشتم

با باز شدن در آروم قدم گذاشتم توی حیاط کوچک با صفامون 

در سالن باز شد

نگاهم روی ناز پری ثابت موند

با دیدنم تند اومد طرفم و خودشو انداخت تو بغلم

همدیگرو محکم بغل کردیم

زدم زیر گریه

_خیلی بی معرفتی ناز پری نگفتین یه خواهریم داشتیم؟

_ببخش ویدیا بابا نذاشت بیایم
نه من نه مامان

_تو...

دستم و کشید 

با هم به سمت خونه رفتیم

_بابا کجاست؟ !

_نگران نباش بابا نیست

_مامان چی؟؟

_تو اتاقشه

آدینه با دیدنم اشک نشست توی چشم هاش و بغلم کرد

چقدر از این زن دانا ممنون بودم

هیچ سوال و جوابی نمیکرد

رفتم سمت اتاق مامان

نگاهی به ناز پری انداختم

_برو ویدیا،از دیدنت خوشحال میشه

آروم دستگیره رو پایین دادم

نگاهم به مادرم افتاد که روی تخت به پهلو دراز کشیده بود

_ناز پری برو بیرون

 چقدر دلم برای صداش تنگ شده بود

رفتم سمت تخت

_مامان منم

یهو مامان از جاش نیم خیز شد

با دیدنم شکه نگاهی بهم انداخت

_بگو که خواب نمیبینم

خودمو انداختم تو بغلش و دستامو دورش حلقه کردم

عطر تنشو بلعیدم

با بغض نالیدم

_خواب نیستی مامان
منم ویدیا...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت91


مامان سر و صورتم و بوسید

با دوتا دستاش صورتم و قاب گرفت

_کجا بودی مادر؟؟
نمیگی دق میکنم
نمیگی میمیرم

دستاشو بوسیدم

_من کجام شما کجایین
یه حالی از من نپرسیدین
نگفتین پیش خودتون یه دختری هم دارین
مامان من بد نیستم
من بد نبودم
نمیدونم چرا اینطوری شد
چرا بابا پشتم و خالی کرد؟؟
چرا شماها تنهام گذاشتین؟؟

_ما تنهات نذاشتیم
همیشه به یادتیم
اما کمر پدرت شکست
آبروش رفت

_مگه من چیکار کردم؟؟
منم دخترشم

_میدونم مادر میدونم..

یهو در اتاق باز شد

چرخیدم 

نگاهم به پدرم که تو چهارچوب در ایستاده بود افتاد

خوشحال از جام بلند شدم

رفتم سمتش

خواستم بغلش کنم که دستش رفت بالا و روی صورتم نشست

احساس کردم قلبم هزار تیکه شده

دستم و روی صورتم گذاشتم و اشکام روی گونه هام افتاد

لب زدم:بابا

_بهت گفته بودم تو خونه ی من جایی نداری
با اجازه کی اومدی؟؟
کی بهت گفت بیای؟؟
من دختری به اسم تو ندارم میفهمی؟!؟! ندارم
حالام از خونه ی من برو 

_مرد این رفتار چیه؟؟
ویدیا دخترمونه چرا نمیفهمی؟
چرا انقدر سنگ دل شدی؟

یهو بابام دستم وگرفت و کشون کشون از اتاق بردم بیرون

در سالن وباز کرد

پرتم کرد تو حیاط گفت:

_وقتی آبروی من و داشت میبرد فکر کرد پدری داره؟....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت92


صداش انگار  میلرزید

_بابا من دختر بدی نیستم
اشتباه میکنین 

_هه اشتباه؟!
راست میگی اشتباه کردم بهتون بها دادم
از خونم برو بیرون اگه میخوای ما در آرامش باشیم
اگه مارو دوست داری دیگه هرگز اینجا نیا میفهمی؟؟نیا

و پشت بهم سمت در وردی رفت 

مادر اومد سمتم که گفت:

_برای آخرین بار با دخترت خداحافظی کن..

و رفت داخل

مامان کنارم روی زمین نشست

و سرم و توی بغلش گرفت

زدم زیر گریه

میون هق هقم گفتم

_مامان چرا تنهام میذارین من دوست ندارم به اون عمارت برگردم

_چیکار کنم؟ منم نمیدخوام تو بری
پدرت روی دنده ی کج افتاده

اشکام و پاک کردم

از بغل مامان بیرون اومدم

_من باید برم مامان
خوشحال شدم دیدمتون
شاید دیگه هیچ وقت من و نبینین

و پشت به مامان به سمت در حیاط دویدم بی توجه به ویدیا ویدیا گفتن های مامان

از خونه زدم بیرون

با قلبی شکسته سوار ماشین شدم

و آدرس اون عمارت نفرین شده رو دادم

هوا تاریک شده بود

با ترس و لرز در بزرگ فلزی عمارت و زدم

همین که در باز شد باغبون با دیدنم زد رو دستش گفت:

_کجایی تو دختر جان هان؟؟
از زندگیت سیر شدی؟؟
آقا میکشتت

ترس افتاد تو جونم 

_چی شده مشتی؟!

_میخواستی چی بشه؟؟
کجایی تو همه توی عمارت جمع شدن 
آقا گفته فرار کردی

وارد باغ عمارت شدم

کیفم وسفت چسبیدم

و با قدم های لرزون رفتم سمت عمارت

زیر لب همش دعا دعا میکردم

و از اینکه چه اتفاقی قراره بیوفته لرز تو تنم میوفته

در سالن و باز کردم که....

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت93


با دیدن کل خانواده ترسیده قدمی به عقب برداشتم

آقا بزرگ عصاشو زد زمین گفت

_کجا بودی تا حالا

نمیدونستم چطور بگم کجا بودم

_مگه با تو نیست آقا بزرگ؟

نگاهی به قیافه ی برزخی شاهو انداختم

آروم لب زدم:دلم برای خانوادم تنگ شده بود

_تو غلط کردی رفتی
حقته تنبی بشی 

خواست بیاد سمتم که آقا بزرگ گفت:

_صبر کن شاهو
چرا به من اطلاع ندادی که رفتی؟

سرم و پایین انداختم

_ببخشید یهو شد
دیگه تکرار نمیشه

_تو غلط کردی تکرار کنی
چنان درسی بهت بدم تا یادت نره

خواست بیاد سمتم که آقا بزرگ گفت:

_دیگه تکرار نمیکنی
دفعه آخرت باشه


_آقا بزرگ بذار ادبش کنم

آقا بزرگ نگاهی به شاهو انداخت گفت:

_حق داره دیدن پدر و مادرش بره
ولی چون بدون اجازه رفته دیگه این اجازه رو نداره
و توام بهتره کاری بهش نداشته باشی

عصاشو گرفت سمتم

_برای فردا آماده باش

سوالی نگاهش کردم که ادامه داد 

_فردا قراره عاقد بیاد و تو و ساشا رو به عقد هم در بیاره

سرم و انداختم پایین گفتم:چشم

آروم با ترس قدمی داخل گذاشتم

هرکسی رفت سمت کار خودش

رفتم سمت اتاقم

آروم در اتاق و باز کردم

وارد اتاق شدم

خواستم در و ببندم که یکی محکم درو هول داد خورد به کمرم

با ترس به عقب برگشتم...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت94


با دیدن نازیلا یکی از ابروهام بالا رفت

عصبی غریدم

_ اون طویله ای که بودی در نداشت که سرتو میندازی پایین میای اتاق دیگران؟

دستشو برد بالا تا بزنه تو صورتم 

مچ دستشو گرفتم

_چیه دور برت داشته
فکر کردی کی هستی؟

عصبی دستشو از تو دستم کشید گفت:

_دور و بر شوهرم نباش

_هه من دور بر شوهر توام؟؟
کی گفته؟
آخه نکنه میترسی از اینکه از روی لج و لجبازی اومده گرفتت؟؟

سرم و بردم جلو

چشم هام و به چشم هاش دوختم

_ببین دختر جون آدم چیزی رو که بالا بیاره دوباره نمیخوره
شاید از نظر تو و بقیه من خراب بیام
و شاهو من و پس زده اما این و آویزه ی گوشت کن دندونی که درد میکنه رو میکنن میندازن دور
و چه خوب شد که شاهو زود از زندگیم رفت

دست به سینه شدم 

پوزخندی زدم

_اما اینکه شوهرت هنوزم شاید به من حسی داره دست من نیست
حالا هم از اتاقم برو بیرون

نفس های کش دار عصبی کشید

چرخید بره که برگشت گفت:

_یه کاری میکنم سگ روت تف نندازه
هنوز من و نشناختی دختره ی هر جایی

و از اتاق رفت بیرون

عصبی کیفم روی تخت پرت کردم

امروز به اندازه ی کافی ناراحتی و تنش داشتم

از فردا معلوم نبود چه در انتظارمه

چرا بابا قبولم نکرد؟

چطور دلش اومد؟

لامپ اتاق و خاموش کردم

و زیر پتو خزیدم

فردا روز پر کاری برام بود

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت95

هوا گرگ و میش بود که از خواب پریدم

 نگاهی به ساعت انداختم رفتم سمت حموم زیر دوش ایستادم .

از حموم بیرون اومدم بدنم و خشک کردم و کت و دامن عنابی رنگی پوشیدم موهامو جمع کردم

بعد از کمی به صورتم رسیدن از اتاق بیرون اومدم صدای کفشای پاشنه بلندم تمام فضا رو برداشت 

  همین که به سالن اصلی رسیدم نگاها چرخیدن روم

شاهو عصبی نگاهشو ازم گرفت

اما نگاه خیره ی ساشا رو هنوز حس میکردم

با قدم های محکم رفتم سمت میز و روی صندلی نشستم با ارامش شروع به خوردن صبحانه ام کردم

 اقا بزرگ از روی صندلیش بلند شد همین که آقا بزرگ رفت

 صدای پچ پچ بقیه بلند شد 

بی توجه بهشون صبحونه ام رو خوردم  کم کم بقیه هم از جاشون بلند شدن

 خواستم از جام بلند شم که شاهو 

گفت
_بشقابی که خوردی رو می بری اشپزخونه اینجا کسی نوکرت نیست

نمیخواستم  دوباره اتو دستش بدم

 بشقابم رو برداشم و رفتم سمت اشپزخونه و تو سینک گذاشم 

 از اشپزخونه بیرون اومدم که کسی دستم و کشید و محکم کوبیدم به دیوار

 پشتی اشپزخونه 

  که دید به سالن  نداشت

 ترسیده سرم و بلند کردم نگاهم به قیافه حق به جانب شاهو افتاد

 بهم چسبید و دستاشو روی دیوار کنارم سرم  گذاشت

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت96

_داری چیکار میکنی ؟

_هیچی دارم یادت میارم هر کاری بخوام میکنم یادت نرفته که من کی هستم

_نه یادم نرفته ، یه موجود سودجو 

یهو گلومو چسبید 

_داری زر زیادی میزنی 
یا نه دور برت داشته که داری شوهر میکنی
خیالاتی نشو اون الدنگی که من میشناسم برای تو شوهری نمیکنه 
بازم باید زیر خواب خودم بشی 
یادت که نرفته

_کور خوندی 

پوزخندی زد 

تا اومدم بفهمم درد بدی پیچید تو سینه ام و صدای اخم بلند شد 

_چیه دردت اومد ؟

کثافت سینه ام رو محکم گرفته بود و فشار میداد

_ولم کن 

فشار دستشو بیشتر کرد و کنار گوشم غرید:

_لازمه چند وقت یبار یادت بیارم واسه چی اینجائی حتی اگه زن اون بشی
انقدرم بزک دوزک نکن 

و باصدای قدم های تند ازم  دور شد

 دستم رو روی سینه ام گذاشتم و رفتم سمت سالن 

ساشا روی مبل نشسته بود

اما انگار کمی عصبی به نظر میرسید 

با اشاره اقا بزرگ کنار ساشا نشستم

 مردی میانسال وارد سالن شد کمی با اقابزرگ صحبت کرد و کتابشو باز کرد 

و شروع به خوندن خطبه عقد کرد 


دوباره خاطرات چند ماه پیش جلو چشمام اومدن 

تمام حقارت هایی که کشیدم تحقیرهای که دارم میشم

انقدر غرق خاطرات شدم که با خوردن چیزی به پهلوم به خودم اومدم 

سوالی به ساشا نگاه کردم

پوزخندی زد 

_اگه خاطراتتون تموم شده جواب بدید 

سرمو چرخوندم همه منتظر بودن

_ با اجازه یگانه خدا بله 

نه سوتی نه تبریکی 

ساشام بله داد 

و عاقد خداحافطی کرد و رفت...

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت97


ساشا از جاش بلند شد

خانوم بزرگ نگاهی بهش انداخت

_سرم درد میکنه میرم اتاقم استراحت کنم

شاهو دستی به لب پایینش کشید

پوزخندی زد

خانوم بزرگ نگاهی بهم انداخت

_وسایلاتو جمع کن برو اتاق ساشاا

یهو صدای خنده ی شاهو و بهرام بلند شد

شاهو با تمسخر گفت:

_آره مثل خواهر برادر زندگی کنین

فقط نگاهش کردم

رفتم سمت اتاقم

وسایلامو جمع کردم

دوتا چمدون بزرگ شدن

به زور برشون داشتم و از پله ها بالا رفتم

پشت در اتاق ساشا نفسی تازه کردم

در اتاق و باز کردم 

تا اومدم وارد اتاق بشم ساشا در و گرفت و گفت:

_برای چی در نزدی؟

بلاتکلیف وسط اتاق ایستادم


_کری؟
میگم چرا در نزدی؟
فکر نکن چون حالا زنم شدی هر کاری دلت بخواد میتونی بکنی

واقعا آدم عجیبی بود و شناختنش سخت

نگاهی بهش انداختم

_معذرت میخوام
حق با توست
اما من فکر کردم اتاق مشترک هست و لازم به در زدن نیست
اما اگه تو اینطور میخوای دیگه بدون در زدن نمیام

متعجب نگاهم کرد

رو ازم گرفت رفت سمت تخت

_سر و صدا نکن سرم درد میکنه

_باشه

در چمدون و آروم باز کردم

لباسامو توی کمد چیدم

کارم که تموم شد آروم رفتم سمت تخت

ساشا چشم هاش بسته بود

گوشه ی تخت دراز کشیدم

نگاهم رو به سقف دوختم

باید خیلی کارا تو زندگیم میکردم

اینطور بی برنامه نباید میموندم

اول از همه باید کاری کنم ساشا کم تر تو قمار خونه ها بره

بعد باید بدونم علت مریضیش چی هست؟!




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر