قادر رنجبر نظرات یکشنبه 9 مهر 1396 ، 03:12 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۱۴.۰۶.۱۷ ۱۴:۵۳]
#پارت_220 


چشمام سیاهی رفت و محکم زمین خوردم. 

لحظا ی آخر فقط درد بود که احساس کردم و بعد سیاهی مطلق. 

با احساس درد توی سرم چشمامو باز کردم. 

گیج نگاهی به اتاق کوچیکی که توش بودم انداختم اومدم دستی به سرم بکشم که دیدم دستام به صندلی بسته شده. 

ترس همه ی وجودم رو گرفته بود برای چی باید من و اینجا بیارن؟

گیج بودم و سرم به شدت درد می کرد در اتاق باز شد و قامت عمو با اون پوزخند همیشگیش نمایان شد. 

به زور لب باز کردم:

_ اینجا چه خبره؟ 

عمو اشکان وارد اتاق شد گفت:

 _ یعنی باور کنم تو از هیچی خبر نداری؟!

متعجب نگاهش کردم:
 
_منظورتون چیه؟

قدم به قدم بهم نزدیک شد. 

_ نوچ نوچ مثل مادرت زیرکی! 

_ دارین از چی صحبت می کنید؟

کشیده ای زد، از درد صورتم یه وری شد و لحظه ای حس کردم هیچ صدایی نمی شنوم. 

شوکه شده بودم دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرم و بلند کرد؛ نگاهش رو بهم دوخت. 

از نگاهش ترسیدم سری تکون داد 

_ آخی درد داشت؟

محکم چونه ام رو ول کرد عصبی فریاد زد:

_ بگو توی اون دفتری که اون شیانای احمق بهت داد چی نوشته بود؟

_ بازم دارم میگم من هیچی از حرفاتون رو نمیفهمم. غیاث کجاست؟ اصلا چرا منو اینجا آوردین؟

دستی به چونه اش کشید 

_ غیاث، نمیدونم شاید الان پیش آیناز باشه. 

با این حرفش چیزی توی دلم شکست. 

خیره نگاهم کرد ، گفت: 

_ نگو که انقدر احمقی که نفهمیدی آیناز غیاثو دوست داره. 

اون احمق کوچولو خبر چین اون خونه برای من بود و ثانیه به ثانیه بهم گزارش می داد. 

سری تکون دادم 

_ شما کی هستین؟

خم شد توی صورتم و نفسش رو فوت کرد توی صورتم...

رمان احساس اشتباهی, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۱۶]
#پارت_221

_آخی نمی دونستی که شوهر جانت دوست دختر داره حتی با آیناز رابطه؟!

چشمام بستم و نمی خواستم باور کنم.

عصاشو روی سنگ کف اتاق کوبید گفت:

_حالا مثل یک بچه آدم بگو اون دفتر کجاست؟

_اون دفتر می خوای چیکار در حالی که همه چی توی این سر ضبط شده؟

با این که از هیچ چیز سر در نمی آوردم و نمی دونستم نقش این مرد توی اون دفتر چیه!

از پشت موهامو گرفت و سرم و کشید و گفت:

_مثل این که نمیدونی من قبلا یک ساواکی بودم.

زیر لب زمزمه کردم:

_ساواکی

پوزخندی زد و گفت:

_حیف شد که نتونستی خودتا به مادرت برسونی و از اون بپرسی تیمسار کیه!

_شما تیمسارین؟

قهقهه ای زد

_نگو که انقدر احمقی تا حالا نفهمیدی تمیسار اشکان یک ساواکی منم.

باورم نمیشد مردی که کاتیا ازش حرف میزد این بود یعنی تمام شکنجه هایی که شده زیر سر این ‌مرد بوده

_بهتره اونجوری نگاه نکنی به شیانا خان گفته بودم‌ که راجب گذشته بهت چیزی نگه اما اون حرف منو گوش نکرد.

وجدان درد گرفته بود که در حق تو ظلم کرده، اما اون با این‌کارش جون تو رو به خطر انداخت و حالا باید تو این سن جوانی زیر خروارها خاک بخوابی.

تکونی خوردم 

_اما من از هیچ‌چیزی خبر ندارم بزار برم حتی به غیاث هم نگفتم پدرش از وجودش بی خبره.

سری از روی تمسخر تکون داد

_نوچ... نوچ، آخی چه زن فداکاری، اما عزیزم تو باید به پدر عزیزت بپیوندی.

داغ دیدنتوبه سینه ی اون آرشاوین وطن فروش و زنش بزارم.

اون دخترِ احمق خیلی شجاع و زیرک بود.

اما تو انگار ذره ایی به اون نرفتی نه چهره و نه زیرکی، اما غصه نخور من برات یه مرگ آروم و بی درد سر...

رمان احساس اشتباهی, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۱۶]
#پارت_222

در نظر گرفتم. خنده ای کرد و گفت:

_خوبه 

و چرخی دورم زد....محکم بهم زدن.

یهو سرش آورد جلو و کنار گوشم  شروع به پچ پچ کرد:

_اما قبل از مرگت می خوام کاتیا و آرشاوین بدونن این همه سال تو زنده بودی اون مسیحا احمق چی فکر کرد که میتونه مادرتو فراری بده، اونم حتی گول خورد.

هوشنگ بچه داد به ما، منم دادم به شیانا.

شیانا یک عاشق احمق کور بود می خواست خودش تورو بزرگ کنه اما مجبورش کردم که تو رو به خانواده مریم بده.

اومد روبه روم و سرشا کج کرد:

_بهت نگفته بودم‌ مریم‌ کیه؟!

از حالتش ترسم گرفته بود، احتمالا تو حالت عادی نبود.

زیر لب زمزمه کرد:

_مریم یک دختر بیست ساله بود که مثلا اومده بود بر علیه ما بجنگه اما تو این راه زندگیشو از دست داد.

اون شبی که هم خوابم بود هیچ وقت یادم نمیره، اون دختر معرکه بود اما حیف باید میمرد.

عصبی غرید:

_خیلی دهن قرص لود تا لحظه مرگش اعتراف نکرد باید میمرد زنده موندنش فایده ای نداشت.

بدبخت خانوادش فکر کردن فرار کرده و تو نوه اونایی، آدمای احمق

و دستی تو هوا تکون داد و سمت در رفت همینطور که می رفت زبر لب زمزمه می کرد:

_آدمای احمق

با بسته شدن در هنوز تو شوک بودم.

اینجا چه خبره!

تیمسار همون مردی بود که کاتیا ازش نفرت داشت.

اما حالا چرا زنده بود؟! چطور هنوز تو ایران بود؟!

سرم درد می کرد، یعنی غیاث الان پیش آیناز هست؟

اگه کسی نفهمه که من اینجام، نکنه هیچ کس جامو پیدا نکنه.

واقعا این درد ترس داشت.

حالا می فهمم که چرا هیچ وقت نسبت به این‌مرد حس خوبی نداشتم

رمان احساس اشتباهی, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۱۶]
#پارت_223

ترسیده به اتاق زل زدم. یعنى قراره چیكار كنه؟ 
اصلا من از اینجا قراره زنده بیرون برم یا نه؟ 

پاهام بی حس شده بود و فكرم كار نمیكرد. 

كاش از خونه بیرون نمیومدم. نمیدونم چند ساعت همینطور نشسته به دیوار خیره بودم. 

فقط از درد پاها و دستهام میفهمیدم خیلى نشسته ام. 

در اتاق باز شد و مردى وارد اتاق شد. سینى توى دستش بود. اومد سمتم و دست و پاهام و باز كرد. 

سینى رو گذاشت روى زمین. 

-بخور كه غذاى آخرته. 

و از اتاق بیرون رفت. ماساژى به دستام دادم و سر خوردم روى زمین نشستم. 

نگاهى به غذا انداختم. هیچ میلى نداشتم. 

زانوهام و بغل كردم و سرم و روى زانوهام گذاشتم. 

با یادآورى اینكه دفتر روى تخت بود نورى به دلم نشست. 

خدا كنه غیاث بره خونه و دفتر و بخونه. اما میدونستم فقط دارم امید الكى به خودم میدم. 

سرم روى زانوهام بود كه در اتاق باز شد و همون مرد اومد طرفم. 

-پاشو، آقا گفته بریم. 

سر بلند كردم. 

-بریم؟

-پاشو ببینم. 

خم شد تا سینى غذا رو برداره. 

نگاهم به اسلحه ى توى جیب شلوارش افتاد. ترسیده از جام بلند شدم. 

میدونستم از این اتاق بیرون برم دیگه زنده نمى مونم. 

سمت صندلى رفتم و برش داشتم. همه ى اتفاقات تو یه لحظه افتاد. 

صندلى رو بالا بردم و كوبیدم روى سرش. فریادى زد و با صورت خورد زمین. 

تمام تنم از ترس میلرزید. دستش روى سرش بود. خم شدم و اسلحه رو برداشتم. 

دستام میلرزید و قلبم تند میزد. مرد بلند شد گفت:

-دختره ى عوضى، چیكار كردى؟ ها؟؟

اسلحه رو سمتش گرفتم. 

-نیا جلو و گرنه مى زنم. 

پوزخندى زد. 

-تو مى زنى؟

با صداى لرزونى گفتم:

-آره

رمان احساس اشتباهی, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۱۶]
#پارت_224

-آخه دختر جون تو رو چه به این كارا؟ 

اشك ریختم. 

-نیا جلو. 

خیز برداشت سمتم كه ماشه رو كشیدم و صداى شلیك پیچید تو فضاى خالى اتاق. 

شوكه به مرد كه روى زمین افتاده بود و به خودش مى پیچید نگاه كردم. 

پهلوشو گرفته بود. 

تمام تنم مى لرزید و صداى هق هقم فضاى تاریك و روشن اتاق و برداشته بود. 

در اتاق باز شد و تیمسار فریاد زد:

-صداى چى بود؟

اما با دیدن من نگاه متعجبى بهم انداخت و نگاهى به مردى كه روى زمین افتاده بود. 

-بده اسلحه رو. 

قدمى به عقب برداشتم و سر تكون دادم. 

-دختره ى حرومى بده اسلحه رو. 

-نمیدم. 

قدمى اومد جلو. فریاد زدم:

-نیا جلو، نیا ... نیا

-تو جرأت ندارى به من شلیك كنى. 

با صدایى كه ترس توش موج میزد فریاد زدم:

-میتونم، میتونم. بذار برم. به كسى نمیگم تو تیمسارى. تو رو خدا بذار برم. 

-بذارم برى؟ یه بار تو زندگیم اشتباه كردم و به اون مسیحاى احمق اعتماد كردم مادر تو فرارى داد. هرچند منم انتقامم رو ازش گرفتم و غیاث و بر علیهش شیر كردم. نچ نچ، اون از همه جا بیخبر نمیدونه پسرى داره. بده اسلحه رو. 

از فریادى كه زد ترسیدم و اسلحه تو دستم لرزید. با ترس محكم چسبیدم. 

-نمیدم، بذار برم. 

دستى به شقیقه اش كشید گفت:

تو هنوز تیمسار و نشناختى. من آدمیم كه با یه صحنه سازى وانمود كردم تو خونه ام كشته شدم و همه فكر كردن تیمسار مرده. اما من با یه اسم و فامیلى جعلى توى این مملكت دارم زندگى میكنم. 

حالا میفهمم نیومدنش تو جاهاى شلوغ دلیلش چیه...

رمان احساس اشتباهی, [۱۵.۰۶.۱۷ ۱۳:۱۶]
#پارت_225

-پس بهتره مثل یه دختر خوب اون اسلحه رو بدى. 

سرى تكون دادم. 

-بذار برم. 

از جلوى در كنار رفت. 

-باشه، بیا برو. 

میدونستم اعتماد به این مرد اشتباهه. 

قدم لرزونى برداشتم كه پام كشیده شد. 

نگاهى به مرد انداختم. تیمسار اومد سمتم. 

فریادى كشیدم و ماشه رو كشیدم. 

چشم هامو بستم و هرچى تیر داشت خالى كردم. 

هر لحظه منتظر مرگم بودم اما چیزى نشد. 

چشمهام و باز كردم. با دیدن تیمسار كه غرق خون روى زمین افتاده بود اسلحه رو پرت كردم روى زمین. 

دستمو روى دهنم گذاشتم و قدمى به عقب برداشتم. 

باورم نمیشد تیمسارو كشته باشم. 

رفتم سمتش و كنارش روى زمین زانو زدم. خون از سینه اش بیرون زده بود. 

با دستاى لرزون دستم و روى نبضش گذاشتم اما نمیزد. 

تمام دستام خونى شده بودن. فریاد زدم و دستامو كشیدم روى صورتم. از جام بلند شدم. 

-من نكشتم، من نكشتم. 

با صداى ناله ى مرد هراسون نگاهش كردم. باید میرفتم. باید از اینجا میرفتم. 

افتان و خیزان از خونه زدم بیرون. 

هوا گرگ و میش بود. حالم دست خودم نبود. فقط فریاد میزدم من نكشتم. 

اما صحنه ى مرگ تیمسار از جلوى چشم هام اونور نمیرفت. 

از لابلاى درخت هاى بلند رد شدم و به در حیاط رسیدم. 

لحظه اى به عقب برگشتم. نگاهم به مرد افتاد كه روى پله ها بود. 

در و باز كردم و از اون خونه ى منحوس نفرین شده اومدم بیرون. 

نگاه گیجى به اطرافم انداختم اما اكثر خونه ها حالت خرابه داشت. 

نمیدونستم كجا باید برم. فقط مثل دیوونه ها مى دویدم.

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۶.۱۷ ۱۳:۳۸]
#پارت_226

دستامو به صورتم کشیدم. جسد غرق خون عمو اشكان جلوى چشم هام بود. 

-من كشتمش، میدونم. 

فریاد زددم:

-من كشتمش

با خوردن نور چراغ ماشین و صداى ترمز توى دو قدمیم محكم خوردم زمین. 

بدنم درد گرفت. خودمو روى زمین كشیدم كه در ماشین باز شد و قدمهائى كه ماشین و دور زد. 

با توقف دو جفت كفش كنار پام دستامو روى صورتم گذاشتم و هق زدم. 

-نمیخواستم بكشم. تو رو خدا كاریم نداشته باش. 

اما دستى بازومو گرفت. با ترس دستامو از روى صورتم برداشتم و نگاهم به مردى تو تاریك روشن هوا افتاد. 

لحظه اى خیره نگاهم كرد. گفت:

-پاشو. 

-آقا من ... من فقط از خودم دفاع كردم. 

-پاشو بریم. 

با استرس از روى زمین بلند شدم. مرد در جلوى ماشین و باز كرد. 

-بشین. 

توى صداش چنان اقتدارى بود كه ترسم رو بیشتر میكرد. 

بدنم میلرزید و حالم خوب نبود. 

مرد گوشیش و درآورد و تماس گرفت. گفت:

-منطقه ى ... یه گشت بفرستین. 

هاج و واج به مرد نگاه كردم. وقتى تماس و قطع كرد با لكنت گفتم:

-شما پلیسین؟

سرى تكون داد. محكم روى پیشونیم زدم. 

با هق هق گفتم:

-آقا من نمیخواستم بكشم به خدا. 

-هیس، معلوم میشه. 

نگاهم پر از اشك شد. 

اگه غیاث بفهمه من عمو اشكان و كشتم ... حتى تصورشم برام سخت بود. 

بعد از نیم ساعت دو تا ماشین پلیس اومدن. مرد چیزى بهشون گفت و سوار ماشین شد. 

-آدرس بده. 

-چه آدرسى؟ 

-جایى كه اون فرد  و به قتل رسوندى.

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۶.۱۷ ۱۳:۳۸]
#پارت_227

-نمیدونم. 

مرد نگاه بدى بهم انداخت. 

-ببین دختر جون، تا همه چیز و از اینى كه هست بدتر نكردى آدرس بده. 

-به خدا چیزى نمیدونم. فقط من این و ...

كوچه ى بزرگ و پر از درخت رو نشون دادم. 

-من فقط از این كوچه اومدم. 

ماشین و سمت كوچه كج كرد و داخل كوچه شد. قلبم محكم میزد و حالم خوب نبود. 

با دلهره به اطرافم نگاه میكردم. با دیدن اون ویلاى مخروبه ى كذائى، دستمو روى داشبورد گذاشتم. 

-اینجاست، اینجا

-باشه، آروم باش. 

ماشین و نگهداشت و پیاده شد. اما من جرأت پیاده شدن نداشتم. 

اومد سمت در ماشین و بازش كرد. 

-پیاده شو. 

از اینهمه تنهائى و غریبى خودم بغضم گرفت. با پاى لرزون از ماشین پیاده شدم. 

پلیس ها سمت در رفتن و آماده باش در و باز كردن. 

مرد خواست بره سمت خونه كه بازوشو گرفتم. نگاه اخم آلودى بهم انداخت. 

-خواهش میكنم یه زنگ بزن. 

-به كى؟

-به همسرم. تو رو خدا. 

گوشیش و از جیبش درآورد. 

-شماره؟

شماره ى غیاث و گفتم و مرد بدون اینكه گوشى و بهم بده منتظر پاسخ غیاث موند. 

-در دسترس نیست. 

عصبى گوشه ى لبم و گاز گرفتم. مرد وارد حیاط ویلا شد. 

صداى یكى از سربازها بلند شد. 

-جناب سرگرد یه جسد اینجاست. 

با این حرف سرباز قالب تهى كردم و آروم لب زدم:

-پس راننده كجاست؟ نكنه بخواد انتقام بگیره!

كمى خودمو به مردى كه سرگرد خطاب كرده بودن نزدیك كردم. 

نیم نگاهى بهم انداخت.

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۶.۱۷ ۱۳:۳۸]
#پارت_227

سرم رو پایین انداختم

سرگرد گفت: همراه من بیا

باترس و قدم هایی که به زور وزنم رو تحمل میکرد از دنبال سرگرد  پله های کوتاهی رو که  به اون عمارت  مخروبه متصل می شد  بالا رفتم

قلبم تند و سنگین  میزد دلم می خواست فرار کنم
سالن بزرگ عمارت و   تمامش رو  تار عنکبوت بسته بود لامپی نارنجی رنگ  روشن بود

سالن و رد شدیم و به سمت اتاقی رفتیم که داخلش زندانی بودم

سرباز در اتاق رو باز کرد
با دیدن جنازه تیمسار که غرق در خون بود و چشم های بازش حالم بد شد 

فریادی  زدم
دستامو روی صورتم گذاشتم و با زانو به زمین خوردم حالم بد بود اما کسی رو نداشتم که دلداریم بده و زیر بازومو بگیره

میون تمام هق هق هام با صدای ضعیف نالیدم من فقط از خودم دفاع کردم
من قاتل نیستمممممممم

باصدای پر جذبه سرگرد که گفت همین ی مرد بود؟
 مکثی کردم و دست هام و از روی صورتم برداشتم .
 ترس توی دلم نشست
سری تکون دادم و گفتم

نه نه یکی دیگه هم بود پهلوش تیر خورده بود

سرگرد ابرویی بالا انداخت و گفت :
چطور یه دختر میتونه
یه مرد رو بکشه و دیگری رو مجروح کنه
باید سوابقتو دربیارم


نگاهم رو زود از جسد تیمسار گرفتم و گفتم:
من هیچ سابقه ای ندارم

_ معلوم میشه

رو کرد به  تیم پزشک قانونی و گفت کارو رو انجام بدید  و بعد جسد رو به سرد خونه منتقل کنید

از روی زمین سرد بلند شدم و با نا امیدی به دنبال سرگرد  راه افتادم که سربازی جلومو گرفت و گفت دستاتو  بیار بالا 

دستام رو بالا اوردم و بهم دستبند زد برخورد فلز سرد دست بند با مچ دست هام ترس و نا امیدی نشست تکی دلم.
 با دیدن خون های خشک شده به دستم با انزجار بهش نگاه کردم و چشم بستم....

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۶.۱۷ ۱۳:۳۸]
#پارت_228

همین که دستبندبا اون بند فلزیش به دستم بسته شد بغضم شکشت و اشکم روی گونه ام چکید 
دنیا روی سرم اوار شد .

سرم رو پایین انداختم و از دنبال سرگرد راه افتادم
سرباز در ماشین رو باز کرد

سوار شدم و نگاهم رو به سیاهی شب دوختم

ماشین با سرعت حرکت کرد دلم شور می زد
یعنی چی قرار بشه؟ 
حتی از اینکه زندان  هم برم هراس داشتم

ماشین کنار کلانتری ایستاد  
با سر در گمی نگاهی به اطرافم انداختم
زنی چادری اومد سمت ماشین و در ماشین رو باز کرد

گفت :  پیاده شو
بازومو گرفت و گشیدم پایین  سرگرد جلوتر وارد کلانتری شد  
همرا با زن به سمت کلانتری رفتیم 

توی راه رو کلانتری ایستادم و با ترس رو کردم به سرگرد 

گفتم :  میشه به همسرم زنگ بزنید؟ 

برگشت و نگاهم کرد نمیدونم چی تو نگاهم دید که سری تکون 

مردی اومد نزدیک و 
گفت : سلام جناب سرگرد
سلام اطلاعات چی شد؟

مرد نیم نگاهی بهم انداخت  سری تکون داد و گفت : هیچ سو سابقه ای نداره

سرگرد دستی به موهاش کشید و گفت : خوبه

همینطور که منظر پاسخ غیاث بود 
پرسید فامیلی همسرتون 
شایسته
_ سلام اقای شایسته 

(از اینکه بلاخره غیاث جواب دادخوشحال شدم) _ تشریف بیارید کلانتری

چیزی نیست همسرتون اینجاست تشریف بیارید توضیح میدم و قطع کرد

رو کرد به زن چادری و گفت 
خانم رو ببر اتاق بازجویی
_ بله قربان
بازومو کشید همراه زن کشیده شدم 

 از اینکه غیا ث می اومد خوشحال بودم هم از اینکه عکس العملش چیه میترسیدم

زن وارد اتاق شد و اشاره کرد تا روی صندلی بشینم 
روی صندلی نشستم  و دستای پرخونم رو روی میز گذاشتم

سرم رو روی دست هام گذاشتم اما با بستن چشم هام......




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر