قادر رنجبر نظرات دوشنبه 10 مهر 1396 ، 09:27 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۲۱.۰۶.۱۷ ۱۳:۳۸]
#پارت_230

همین که چشم هام بسته می شد 
بدن بى جون عمو اشكان جلوى چشمهام مى اومد. 

چرا این كار و كردم؟ هنوز باورم نمى شد! اصلا اون مرد كجاست؟

ترس مثل خوره داشت مى خوردم. در اتاق باز شد و قدم هاى محكمى كه وارد اتاق شد. 

آروم سربلند كردم. سرگرد با اخمى میان ابروهاش صندلى رو عقب كشید و نشست. 

نگاه دردمندم و بهش دوختم كه گفت:

-تمام ماجرا رو تعریف كن. 

-از كجا شروع كنم؟

-اونجا چیكار میكردى و دلیل به قتل رسوندن اون مرد؟

-من فقط میخواستم خودمو نجات بدم. 

-مگه اون مرد پدر همسرت نبود؟ از چى میخواستى خودتو نجات بدى؟

حالم بد بود و ضعف داشتم. نمیدونستم باید از كجا شروع كنم؟! 

-اون مرد دائى همسرم بود و از بچگى همسرم و بزرگ كرده ...

و تمام ماجرا رو تعریف كردم. در آخر با پشت دست خونى اشك صورتم و پاك كردم. 

-من نمیخواستم بكشمشون. 

سرى تكون داد. 

-معلوم میشه. خانم یزدى، ببرینشون انفرادى. 

زن اومد سمتم. 

-همسرم چى شد؟ 

-اومدن. 

با این حرف سرگرد چیزى توى دلم تكون خورد. 

از روى صندلى بلند شدم. زن بازومو گرفت. 

از اتاق بیرون اومدیم كه نگاهم به غیاث افتاد. 

با دیدنم با دو گام بلند اومد سمتم. 

اومدم دهن باز كنم كه یه طرف صورتم سوخت و صورتم كج شد. 

سر بلند كردم و نگاهم به نگاه خشم آلود غیاث افتاد. چشم هام پر از اشك شد. 

سرى تكون دادم. آروم لب زدم:

-غیاث اشتباه میكنى. 

پوزخندى زد. سرگرد با صداى محكمى گفت:

-ببرش. 

همینطور كه همراه زن كشیده مى شدم فریاد زدم:

-من فقط از خودم دفاع كردم. تو رو خدا برو خونه اون دفتر و بخون.

رمان احساس اشتباهی, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۱۰]
#پارت_231

با پیچیده شدن ته سالن از دید غیاث محو شدم. 

بغض نشست توى گلوم. هنوز جاى دستش رو صورتم ذوق ذوق مى كرد. 

سرباز در فلزی اتاقكى رو باز كرد. 

-برو تو. 

پا توى اتاق كوچك و سیمانى گذاشتم كه در پشت سرم بسته شد. 

مثل آدم هایى كه فكر مى كنن خوابن و دارن خواب مى بینن به اطرافم نگاه كردم. 

لحظه اى از تنهائى و ساكتى اتاق وهم برم داشت. تازه داشتم مى فهمیدم چیكار كردم. 

زانوهام سست شد و با دو زانو روى زمین افتادم. 

باورم نمیشد من آدم كشته باشم. 

كاش به گذشته برگردم. روزاى شادى كه داشتم. 

حالم خوب نبود. نفسم داشت مى گرفت. با فكر به اینكه حتما حكمم اعدامه قلبم از ترس ایستاد. 

نفسم بالا نمى اومد. دستم و به گلوم فشردم تا راه تنفسم باز بشه، اما بدتر شد كه بهتر نشد. 

اشكم بى صدا مى ریخت. دهنم مثل دهن ماهى باز و بسته مى شد اما صدایى از گلوم خارج نمى شد. 

دست بردم به یقه ام و محكم كشیدم اما بى فایده بود. 

اتاق دور سرم مى چرخید. دستم به هیچ كجا بند نبود. 

مرگ و جلوى چشم هام مى دیدم. 

همه جا تار شد و نفسم گرفت. بى حال افتادم و دیگه چیزى نفهمیدم. 

با سوزش دستم آروم چشم باز كردم. نور چشم هام رو زد. دستم و روى چشمهام گذاشتم. 

دهنم باز شد تا حرفى بزنم اما احساس سوزش توى گلوم كردم. 

دستمو از روى چشم هام برداشتم. نگاهى به اتاق انداختم. 

نگاهم چرخید و روى سرم توی دستم ثابت موند. 

نگاهم به قطرات سرم بود كه پرستارى وارد اتاق شد. 

با دیدنم لبخندى زد گفت:

-حالت خوبه عزیزم؟ 

دهنم و باز كردم تا حرفى بزنم اما هیچ صدایى از گلوم خارج نشد.

رمان احساس اشتباهی, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۱۰]
#پارت_232

ترس برم داشت. دستمو سمت گلوم بردم. 

پرستار اومد سمتم. لبخندى زد و دستش و روى دستم گذاشت:

-آروم باش، تازه بعد از سه روز بهوش اومدى. 

چشم هام پر از اشك شد. تازه همه چى یادم اومد. چشم هامو بستم و اشكم روى گونه ام چكید. 

من یه قاتلم. قاتلى كه قصاص میشه. 

واى خدا، كاش مرده بودم. من كه داشتم مرگ و تجربه مى كردم چرا زنده ام گذاشتى خدا؟

بغض دوباره گلوم و گرفت و همون حس خفگى بهم دست داد. 

رو تخت نیم خیز شدم. 

پرستار نمیدونم توى صورتم چى دید كه هول شد و با دو از اتاق بیرون رفت. 

نفسم بالا نمى اومد و دوباره داشتم مرگ رو تجربه مى كردم. مردن یعنى انقدر سخته؟ 

كادر پزشكى وارد اتاق شدن. دستگاه تنفس رو روى صورتم گذاشتن و یكى نبضم رو گرفت. 

چشم هام چرخید و نگاهم روى سرگرد كه تو چهارچوب در ایستاده بود خیره شد. 

چیزى توى سرمم تزریق كردن. نفسم كم كم بالا اومد اما نگاه اشكیم هنوز خیره ى مردى بود كه توى چهارچوب در ایستاده بود و موهاى شقیقه اش جوگندمى شده بود. 

قدى نسبتاً بلند و چهره اى اخمو. چشم هامو بستم و نفسى كشیدم. 

صداى قدم هاى محكمى كه كنار تختم متوقف شد و صداى سرگرد كه گفت:

-چرا اینطورى میشه آقاى دكتر؟

-حالت شوك و عصب هست. انگار از چیزى مى ترسه. امیدوارم خوب بشه. 

توى دلم پوزخندى زدم. كاش بمیرم تا به زندان نرم. اشكم از گوشه ى چشمم سر خورد. 

صداى نرم و مهربان دكتر كنار گوشم بلند شد:

-حالت خوبه دخترم؟

چشم باز كردم. دخترم، واای مامان بابا یعنى فهمیدن چیكار كردم؟ 

سرى تكون دادم كه گفت:

-میتونى حرف بزنى؟

رمان احساس اشتباهی, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۱۰]
#پارت_233

دوباره دهن باز کردم اما هیچ صدایی از گلوم خارج نشد دستمو روی گلوم گذاشتم.

دکتر مچ دستم و گرفت، انگار ترس و از نگاهم خوند که با آرامش گفت:

_آروم باش، چیزی نیست فقط یه شوک وارد شده خوب میشی آروم باش.

چشمام پر از اشک شد.

یعنی دیگ نمی تونم حرف بزنم پس چطور از خودم دفاع کنم.

سرگرد گفت:

_یعنی چی آقای دکتر این که خوب بود!

دکتر سری تکون داد

_خوب می شه فقط یه شوک هست.

_کی می تونیم برش گردونیم؟

_چه عجله ای دارید فکر نکنم از این جا بتونه فرار کنه.

سرگرد سری تکون داد و همراه دکتر از اتاق بیرون رفتن، با رفتن دکتر و بقیه چشم به دیوار سفید روبه روم دوختم.

بغض توی گلوم سنگینی می کرد ترس تو تک تک سلول های بدنم نفوذ کرده دلم می خواست فریاد بزنم.

کاش کسی بود که سرمو روی شونه اش  میذاشتم از ته دل فریاد می زدم.

دستم و مشت کردم و از ته دل فریاد بی صدایی کشیدم.

با دارو هایی که بهم‌ تزریق کردن کم کم چشمام گرم شد.

نمی دونم چه مدتی بود که بیمارستان بودم، مثل آدمی شده ام که انگار از فضا برگشته و زمین براش ناشناخته هست.

پرستار سرم از توی دستم در آورد، مچ دستش و گرفتم.

لحظه ای ترس تو چشماش احساس کردم، آروم دستم و از مچ دستش جدا کردم و با علامت اشاره گفتم:

_یه ورق و خودکار بده

نفسش رو آسوده بیرون داد و خودکار و برگه سفیدی گرفت سمتم.

نگاهی به دستم که به بدنه ی فلزی تخت بسته شده بود انداختم

رمان احساس اشتباهی, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۱۰]
#پارت_234

پرستار سری تکون داد و گفت:

_صبر کن به سر باز بگم تا به سر گرد بگه بیاد.

چشمامو به معنی تشکر باز و بسته کردم؛ پرستار از اتاق بیرون رفت.

نفسم و بیرون دادم چقدر سخته که نتونی حرف بزنی.

سرباز وارد اتاق شد گفت:

_الان میان ‌می برنت زندان، اونجا هر چی خواستی می تونی بنویسی!

با آوردن اسم زندان دوباره رعشه ای به تنم افتاد. می ترسیدم از روزهایی که خودمم نمی دونستم چه اتفاقی قراره برام پیش بیاد.

زنی چادری وارد اتاق شد، نایلونی توی دستش بود. نایلون رو گذاشت روی تخت.

_لباس ها رو بپوش 

با دست هایی که لرزش داشت نایلون رو کشیدم جلو.

نگاهم به مانتو و شلوار ساده طوسی رنگی افتاد.

لباسا رو پوشیدم و مقنعه رو سرم کردم قلبم محکم و پر درد به سینه ام می زد.

همون خانم وارد اتاق شد و سرگرد هم پشت سرش وارد اتاق شد.

دستبند به دستم بست و بازوم گرفت. سر بلند کردم و با عجز به سرگرد نگاه کردم.

جلوتر از ما با قدم های محکم اتاق رو ترک کرد.

ترس امونم رو بریده بود، پاهام و روی زمین‌ کشیده  می شد. 

سرم و پایین انداختم تا چهره اطرافیانم رو نبینم از قضاوت آدم ها می ترسیدم.

می دونستم که یه بیمارستان معمولی نیاوردنم، همین که پام به حیاط بیمارستان رسید هوای تازه به صورتم خورد خون در بدنم جریان افتاد.

نفس عمیقی کشیدم می دونستم معلوم نیست آیا هوای تازه دوباره احساس می کنم یا نه!

با صدای جیغ زنی سرم چرخید و بیرون بیمارستان روی مامان و بابا ثابت موند.

رمان احساس اشتباهی, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۱۰]
#پارت_235

با دیدنشون فهمیدم چقدر دلتنگ بودم. چقدر دوسشون دارم. 

بابا، مامان و سفت گرفته بود اما بازم مامان به سر و صورتش میزد.

 دلم میخواست پر بكشم و برم پیششون. 

قدمى برداشتم كه بازوم كشیده شد و هولم داد سمت ماشین. 

به ناچار و با غم سوار ماشین شدم. زن چادرى كنارم نشست و سرگرد كنار سربازى كه رانندگى مى كرد. 

نگاهم رو از شیشه ى ماشین به بیرون دوختم. ماشین آروم از كنار مامان بابا گذشت. 

نگاهشون كردم، نگاهم كردن. اشكم روى گونه ام چكید. 

غیاث نبود. این حقم نبود ندونسته قصاص بشم. 

ماشین تو حیاط اداره ى پلیس ایستاد و با كمك زن پیاده شدم. 

نمیدونستم چى قراره بشه و چه اتفاقى قراره بیوفته؟

دلم فریاد میخواست تا صدایى از حنجره ام خارج بشه. 

وارد سالن اداره آگاهى شدیم. دو تا سرباز زن دو طرفم ایستاده بودن. 

با دیدن نیلوفر، مادر غیاث از ترس قدمى به عقب برداشتم. 

با دیدنمون عصبى اومد سمتم و تا به خودم بیام یه طرف صورتم سوخت. 

-دختره ى آشغال پاپتى كه معلوم نیست از كدوم قبرستونى اومدى، چطور تونستى با برادر بیگناه من این كار و كنى؟ 

اومدم لب باز كنم اما صدایى از گلوم خارج نشد. با چشم هاى اشكى نگاهش كردم. 

اومد دوباره سمتم حمله كنه كه دستى بازوشو گرفت گفت: 

-بسه!

با شنیدن صداى غیاث سر بلند كردم و نگاهم رو بهش دوختم. 

لحظه اى نگاهم كرد اما نگاهش رو از نگاهم گرفت. 

همراه سربازها كشیده شدم. سر چرخوندم. 

نیلوفر داشت گریه مى كرد. 

نگاهم به پرهام افتاد. این اینجا چیكار مى كرد؟ 

دید دارم نگاهش مى كنم سرى برام تكون داد اما بى تفاوت سرچرخوندم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۱۰]
#پارت_236

دیگه هیچ كس برام مهم نبود وقتى چیزى تا مرگم نمونده. 

سربازى در اتاقى رو باز كرد. نگاهى به میز و دو تا صندلى كه توى اتاق بود انداختم. 

با قدم هاى لرزان سمت صندلى رفتم و نشستم. 

بعد از چند دقیقه با صداى قدم هایى محكم و كشیده شدن صندلى سر بلند كردم اما با دیدن مردى كه روى صندلى نشست نمیدونستم چیكار كنم و چه عكس العملى نشون بدم. 

خونسرد نگاهم كرد. سرى تكون دادم و دستمو گرفتم سمتش. 

لبخندى دلنشین زد گفت: 

-سلام. 

بغضم و قورت دادم و نگاهش كردم. 

-نمیخواى حرف بزنى؟

دهنم و باز كردم. صدایى از ته گلوم خارج شد اما بى مفهوم. اشكم روى گونه ام چكید. 

دفتر و خودكارى رو سمتم گرفت. با همون صداى دلنشین گفت:

-همه ى اتفاقاتى كه برات افتاده رو بنویس. 

سرى به معنى باشه تكون دادم. شروع به نوشتن كردم. 

از زنگ زدن اشكان و رفتنم، همه رو نوشتم اما نمیدونم چرا ننوشتم غیاث پسرته!!

با دست هاى لرزان دفتر و سمت عمو مسیحا هل دادم. 

دفتر و گرفت و نگاهى بهش انداخت. 

دلم مى خواست حرف بزنم و چیزى بگم. دفتر و برداشت و بلند شد. 

سریع بلند شدم و با دستم شروع به صحبت كردم. 

-نمیدونم معنى حركاتم رو فهمید یا حرف نگاهم رو كه گفت:

-همه چى درست میشه. اشكان یه ساواكى فرارى بود اما بازم ...

نگاهش كردم كه گفت:

-تمام سعیم رو مى كنم تا نجاتت بدم. 

كورسوى امیدى توى دلم روشن شد. از اتاق بیرون رفت. 

باورم نمى شد عمو مسیحا پلیس باشه اما نمیدونم چرا با دیدنش كمى امید به دلم نشست. 

زن چادرى اومد سمتم و از اتاق بیرون آوردم. دوباره سمت همون اتاقك رفت و

رمان احساس اشتباهی, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۱۰]
#پارت_237

وارد اتاق شدم. در پشت سرم بسته شد. 

گوشه ى اتاق مچاله شدم. زانوهامو بغل گرفتم. چشم هامو بستم. 

چرا زندگیم اینطورى شد؟ باورش براى خودمم سخت بود. 

با یادآورى غیاث چیزى توى دلم تكون خورد. اعترافش سخته كه توى این شرایط دلم مى خواست كنارم بود. 

سرگردان بودم. چطور عمو مسیحا پلیس بوده و من نمیدونستم. 

از اینكه دختر كاتیام هیچ حسى ندارم. 

روى تنها موكت رنگ و رو رفته ى انفرادى دراز كشیدم. 

نگاهم رو به سقف دوختم. 

لحظه اى چهره ى غرق در خون عمو اشكان جلوى چشم هام ظاهر شد. نفسم رفت و ترس نشست توى وجودم. 

از جام بلند شدم. هر كارى كردم صدام درنیومد. 

فكر مى كردم هر لحظه داره توى اتاق راه میره. 

سریع سمت در رفتم و با دستام محكم به در زدم. 

سربازى عصبى در و باز كرد. 

-چه خبرته؟ 

با اشاره اتاق و نشون دادم. كلافه سرى تكون داد. 

-مزاحمت ایجاد نكن. فردا دادگاهى دارى و از اونجا به زندان منتقلت مى كنن. 

در و بست. پاهام سست شد و دست هام به لرزه افتاد. 

یعنى زندان میرم؟ 

اشكام جارى شد. كنار در دراز كشیدم. 

كم كم چشم هام گرم شد. كابوس دیدم تو تاریكى دارم مى دوئم و جسم پر خون عمو دنبالم مى كنه. 

نفس نفس میزدم و مى دویدم كه یهو جلوم ظاهر شد. 

جیغى كشیدم و سرجام نشستم. 

عرق روى پیشونیم رو پاك كردم. گلوم مى سوخت و درد مى كرد. 

هنوز غرق خوابى كه دیده بودم، بودم. 

نفسى كشیدم. لحظه اى یادم اومد تو خوابم. 

جیغ زدم. با ترس و استرس دهن باز كردم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۱۰]
#پارت_٢٣٨

شوكه بودم، یعنی من جیغ زدم؟

نمیدونستم بخندم یا گریه كنم. حالم دست خودم نبود. 

از جام بلند شدم اما با یادآورى اینكه چه حرف بزنم چه نزنم قصاصم میكنن، ناامید روى زمین نشستم. 

زانوهام و بغل كردم و چشم هام پر از اشك شد. 

از مرگ مى ترسیدم. از اینكه شاید دارم بزنن. 

صبح با صداى سرباز از جام بلند شدم. اومد سمتم و از اتاق بیرون بردم. 

پاهام و روى زمین مى كشیدم و صداى دمپایى پلاستیكى توى فضا پیچیده بود. 

دوباره همون اتاق همیشگى. وارد اتاق شدم. 

با دیدن عمو مسیحا كمى ته دلم گرم شد. انگار تمام حس هاى خوب دنیا تو چشم هاى این مرد انباشته شده بود. 

با اشاره اش روى صندلى نشستم و سرباز بیرون رفت. رو به روم نشست گفت:

-حالت خوبه؟ 

سر بلند كردم و با صداى ضعیفى نالیدم:

-نه. 

-خدا رو شكر از شوك دراومدى و میتونى حرف بزنى. 

-بود و نبود صدام چه فرقى میكنه وقتى آخر كارم قصاصه؟ 

-از كجا مطمئنى قصاصه؟؟

سر بلند كردم. 

-من آدم كشتم اما بخدا نمى خواستم بكشم. 

-باشه، آروم باش. میخوام دلیل كارتو بدونم. تو اونجا چیكار میكردی؟ چرا باید اشكان تو رو اونجا ببره؟ 
دلیل كارش چیه؟ اون رابطه ى خیلى خوبى با شیانا داشت. 

دستامو توى هم قلاب كردم. كمى به جلو خم شد و با صداى آرومى گفت:

-ساینا، دخترم همه چیزو بگو. 

سر بلند كردم. 

-شما راجب گذشته چقدر میدونین؟

لحظه اى خیره نگاهم كرد. 

-براى چى میخواى؟ 

-شما بگین. 

-خیلى چیزها كه شاید تو هیچ كدومو ندونى. 

نگاهش كردم. 

-منم خیلى چیزا میدونم كه شما نمیدونین. 

-ببین دخترم الان وقت سؤال جواب بیست سؤالى نیست. اون بیرون ...

رمان احساس اشتباهی, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۱۰]
#پارت_239

زنى به شدت ادعاى قصاصت رو داره و همسرت سكوت كرده. البته حق داره، اشكان پدرش بود. 

-كى گفته اشكان پدر غیاث بوده؟ 

اخمى كرد. 

-یعنى چی؟

-من میدونم نیلوفر همسر شما بوده. 

-ما یه زمانى به اشتباه سر راه هم قرار گرفتیم. الان هم وقت این حرفها نیست. فردا دادگاهى دارى، میفهمى؟ 
باید از خودت دفاع كنى. من میدونم اشكان یه ساواكى بوده و جرم زیاد كرده اما اون زنى كه بیرون هست به اندازه ى كافى ازت نفرت داره. 

-چیكار كنم؟

-هرچى میدونى و دلیل كارتو بگو. 

-من فقط از خودم دفاع كردم. شما اون مردى كه زخمى شده بود و پیدا نكردین؟

-هنوز نه متأسفانه. 

سرم و پایین انداختم. 

-وقت كمه ساینا. 

-میشه بگین كاتیا كجاست؟

-تو به كاتیا چیكار دارى؟

-هیچى، شاید اون بتونه كمك كنه. آخه شنیدم یه زمانى زندانى ساواك بوده. 

-كاتیا ایران نیست و دلم نمیخواد دوباره یاد و خاطره ى گذشته اذیتش كنه. 

پوزخند پر از دردى زدم گفتم:

-حتى نمیخواد دخترش و قبل از مرگش ببینه؟!

لحظه اى رنگ چهره ى عمو پرید و با صداى بمى گفت:

-دخترش؟

سرى با بغض تكون دادم. 

-مگه كاتیا وقتى تو زندان ساواك بود حامله نبود؟ مگه نگفتن بچه اش مرد؟ 

-تو اینا رو از كجا میدونى؟

-بهتون گفتم خیلى چیزا میدونم. 

عمو كلافه گفت:

-هرچى میدونى بگو منم بهت قول میدم همه كار برات بكنم. 

هق زدم:

-اون دختر منم. 

-چى؟

چنان فریاد زد كه لحظه اى ترسیدم. 

از جاش بلند شد و طول و عرض اتاق و راه رفت. گفت:

-باورم نمیشه این همه سال دختر كاتیا زنده باشه. 

یهو چرخید و دستاشو روى میز گذاشت گفت:

رمان احساس اشتباهی, [۰۱.۰۷.۱۷ ۱۰:۱۰]
#پارت_240

-از كجا بدونم دارى راست میگى؟

 -بابا ...یعنی 

سرى تكون دادم.

-وكیل برادرتون بعد از چهلم دفترى بهم داد. توى اون دفتر خیلى چیزها هست. 

-خوب الان اون دفتر كجاست؟

-اون شبى كه اشكان بهم زنگ زد داشتم اون دفتر و میخوندم. یادمه روى تختم گذاشتم. حتماً دست غیاثه. 

سرى تكون داد. 

-هماهنگ مى كنم و دفتر و ازش میگیرم، اما اگه دروغ بود ...

سرد نگاهش كردم. 

-من نیازى به دروغ ندارم. 

-باشه. 

سرباز و صدا زد. سرباز وارد اتاق شد. از جام بلند شدم كه گفت:

-دو روزى دادگاه و عقب میندازم تا همه چیز مشخص بشه. 

سرى به معنى باشه تكون دادم و همراه سرباز دوباره به انفرادى برگشتم. 

گوشه ى اتاق كز كردم. نگاهم رو به دیوار رو به روم دوختم اما دوباره از اینكه من آدم كشتم ترس برم داشت. 

اگه قصاص میشدم چى؟ چرا نمیتونستم هیچ كس و ببینم؟ 

كاش غیاث اون دفتر و خونده باشه تا بدونه مقصر نبودن مسیحا به عنوان پدر تو زندگیش بخاطر مادر و دائیش بوده. 

باورم نمى شد من دختر كاتیا باشم. زنى كه شیانا خان عاشقانه دوستش داشته اما این وسط زندگى من نابود شد. 

بغضم گرفت و اشكهام جارى شد. از اینهمه تحول تو زندگیم خسته شدم. 

انگار تمام خوشى هایى كه طى ۲۴ سال زندگیم داشتم حالا داشتم به بدترین نحو پس میدادم. 

لحظه اى دلم براى غیاث تنگ شد. یعنى من براش مهم نیستم و نبودم؟ 

سرم و توى دستهام گرفتم. حتماً مهم نیستم. 

من مرد دوران كودكى و جوانیش رو به قتل رسوندم. 

تیمسار براى هركس، بد بود براى اون پدر بود.




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر