قادر رنجبر نظرات دوشنبه 5 تیر 1396 ، 01:41 ب.ظ


رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت98


از اتاق بیرون اومدم

خانم بزرگ روی صندلی کنار شومینه نشسته بود

رفتم سمتش 

با دیدنم عینک مطالعه اش رو از چشم هاش برداشت

نگاهی بهم انداخت

با دستش به صندلی رو به روش اشاره کرد

نشستم روی صندلی 

_تو الان زن ساشا هستی
شاید بداخلاقی و بد عنقی کنه 
ازت میخوام صبوری کنی
بهش کمک کن خودشو پیدا کنه
از این باتلاق بیرون بیاد

_تمام سعیم و میکنم

_خوبه

تا شب دیگه بالا تو اتاقم نرفتم

بعد از شام قبل از اینکه ساشا بالا بیاد رفتم اتاقمون

نمیدونستم چطور برخورد کنم

گاهی ازش میترسیدم و گاهی دلم براش میسوخت

لباس خوابم و پوشیدم

موهای بلندم و باز گذاشتم

یهو در اتاق باز شد

ساشا وارد اتاق شد

نگاهی بهم انداخت

رفتم سمت تخت

پیراهنش و در آورد

دوباره نگاهم به خالکوبی روی بازوش افتاد

سرم و چرخوندم که با صداش راست سر جام ایستادم

_رو تخت من نمیخوابی فهمیدی؟

_پس کجا بخوابم؟

_من نمیدونم کجا میخوای بخوابی اما رو تخت من نمیخوابی

کلافه نگاهی به اتاق انداختم

از توی کمد پتویی برداشتم و رو ی کاناپه گوشه ی اتاق دراز کشیدم

ساشا برق و خاموش کرد و رفت سمت تختش

کلافه تو جام جابه جا شدم

نا امید چشم هام و بستم 

تا کی این وضعیت ادامه داره؟
اصلا معلوم نیست چی در انتظارمه

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت99


یک هفته از ازدواجم با ساشا میگذره 
هنوز روی کاناپه میخوابم.

تو این یک هفته ساشا جایی نرفته بود.


توی سالن دور هم نشسته بودیم که

 آقا بزرگ گفت :
فردا شب اقای عزتی جشنی داره و همه رو دعوت کرده حضور ما تو این جشن لازمه و برای اعتبار  شرکت هم خوبه پس حواستون رو جمع کنید . 

نگاهشو به ساشا دوخت و گفت :حداقل یه شب زیاده روی نکن و ابروی من و نگهدار.

_ اگه فکر میکنید حضور من مایه آبرو ریزی هست نیام .

اقا بزرگ عصاشو کوبید زمین کسی حق اعتراض کردن و نداره تو باید بیای 
بایدم حواستو جمع کنی تا مایه تمسخر دیگران نشیم.

ساشا از جاش بلند شد  و رفت بالا
بعد از چند دقیقه خواستم برم بالا که پشیمون شدم.

رفتم سمت اشپزخونه با دیدن شاهو سرجام ایستادم.

پودری رو ریخت توی لیوان بزرگ شربت و همش زد . 

یعنی چی بود اون پودر؟

وارد اشپزخونه شدم با دیدنم اخمی کرد و گفت:
از کی اومدی ؟

_چطور ؟ 

پرسیدن از کی اومدی ؟

_همین الان نکنه باید اجازه میگرفتم ؟

اون که وظیفه ات هست .

و لیوان و برداشت و رفت .

بعد از چند دقیقه از اشپزخونه بیرون اومدم 

رفتم بالا در اتاق ساشا باز بود و شاهو داشت اون شربت و به خورد ساشا میداد .

این وسط یه چیزی جور در نمیومد 
شاهو از اتاق بیرون اومد 

_پوزخندی زدم 

_مهربون شدی !

زیادی داری حرف میزنی سرت به کار خودت باشه و تنه ای بهم زد و رفت 

وارد اتاق شدم 

_اون چی بود خوردی؟

شربته ،هر وقت حالم بده شاهو برام میاره 

متفکر سری تکون دادم .

رمان ویدیا, [۱۲.۰۵.۱۷ ۲۱:۵۵]
#پارت100

ساعتی نشد که ساشا آماده شد 

جای میخوای بری؟

نگاهی بهم انداخت بهت گفته بودم تو کارای من دخالت نکن

ازاتاق بیرون رفت نگاهی به ساعت انداختم

ساعت 10شب رو نشون میداد از اتاق بیرون اومدم.

رفتم سمت اتاق مطالعه که بیشتر وقت ها برای مطالعه میرفتم 

نگاهی به قفس های بزرگ و پر کتاب انداختم 

رفتم ته کتاب خانه که دیدی نداشت و هر کی وارد اتاق میشد فکر میکرد کسی تو اتاق نیست . 

کتابی برداشم که صدای شاهو و بهرام اومد .

چرخیدم و از لای قفسه کتاب ها نگاهی بهشون انداختم . 

_شاهو داری چیکار میکنی ؟

_ هیچی دارم از مالم محافظت میکنم 

_به چه قیمتی 

به هر قیمتی بشه این کارخونه مال منه میفهمی 

_به قیمت دیوانه کردن ساشا ؟

اره مگه تو حقتو نمیخوای ؟

اگه ساشا دست از این کاراش برداره اقا بزرگ این وصیتنامه رو رو میکنه و هیچی دست ما رو نمیگیره .

منظور شاهو چیه داره چی کار میکنه؟ 
دلم برای تنهایی ساشا سوخت یه برادر چقدر میتونه سنگ دل باشه

خداخدا میکردم زودتر از اتاق بیرون برن

بهرام گفت:زودتر کارو تموم کن . 

_تو نگران نباش حواستو جمع کن کسی بویی از ماجرا نبره 

نه خیالت راحت.

و هردو با هم از اتاق بیرون رفتن کتاب و با ذهن مشغول سرجاش گذاشتم از اتاق مطالعه بیرون اومدم

  رفتم سمت اتاق مشترکم با ساشا و روی تخت دراز کشیدم 

حالا تا اومدن ساشا وقت زیاده ...

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۰۷]
#پارت101

نگاهم و به تیک تاک ساعت دوختم

اما ذهنم هی  تو حرفای شاهو و بهرام میچرخید .

اینجا یه چیزی با هم جور نیست 

ذهنم به هیچ جایی نرسید آروم آروم چشمامو بستم .

با احساس گرمی چیزی چشمامو باز کردم

با دیدن ساشا اونقدر نزدیک به خودم لحظه ای شوکه شدم 

دستش اومد سمت صورتم اروم و نوازش گونه دستی به صورتم کشید 

گرمی دستش حالم و یه جوری کرد .

دستش اروم اومد زیر لبم و چونه ام .

هرم نفس های گرمش  با فاصله گرمی رو صورتم میخورد 

فقط نگاش کردم

دستشو روی بازوی لختم کشید و اروم اروم اومد پایین

چشماش قرمز بودن و از بوی دهنش میشد فهمید که مسته

 اومد روی تخت و روم خیمه زد 

بدنامون مماس هم بود 

قلبم تند تند میزد و قفسه سینه ام از هیجان بالا پایین میشد 

گرمی تنشو حس میکردم سرش روی صورتم خم شد

لباش با فاصله کمی از لبام قرار گرفته بود و نفس نفس میزد

سرش پایین اومد .

 اروم چشمام و بستم که صدای عصبیش بلند شد   . 

لعنتی لعنتی چشمهامو باز کردم 

عصبی از جاش بلند شد و شیشه عطر و کوبید تو آئینه 

آئینه با صدای بدی شکست.

ترسیده از جام بلند شدم رفتم سمتش 

ساشا حالت خوبه ؟؟

_لعنتی ساکت شو

وبا پشت دست زد روی میز و هر چی رو میز بود پخش زمین شد.

رفتم سمتش که دستشو بگیرم که زد تخت سینه ام و پرت شدم روی زمین 

دراتاق یهو باز شد

شاهو اومد داخل اتاق....

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۰۸]
#پارت102


لباس خواب کوتاهم بالا رفته

 بود
 نگاه شاهو بهم افتاد.

لباسم و کشیدم پایین و با درد از جام بلند شدم .

چی شده ساشا حالت بده؟ 

برای چی اومدی توی اتاقم ها؟

برای چی نمیگی زن من شاید لخت باشه ؟ 
باورم نمیشد 

ساشا از اومدن شاهو توی اتاق انقدر عصبی شده باشه 

کمی توی دلم از این حرفش گرم شد 

شاهو اما بی خیال اومد نزدیک . 

اروم باش میخوای برات دوباره شربت بیارم؟ حالتو خوب میکنه

با اوردن اسم شربت توی سرم زنگ خطری زده شد 

شاهو دستشو روی شونه ساشا گذاشت اروم باش الان میرم میارم 

ساشا چیزی نگفت 

شاهو از اتاق بیرون رفت

ساشا پیراهنشو در آورد و با بالاتنه ی لخت روی تخت نشست 

خم شدم و خرده شیشه هارو جمع کردم 

از جام بلند شدم که شاهو وارد اتاق شد

تند رفتم سمتش بده من میدم بهش .

نمیخواد خودم میدم  

دستمو دراز کردم شما برین استراحت کنید خودم به همسرم میدم 

نگاهی بهم انداخت لب زد خفه شو

اما دست بردار نبودم 

بشقابو کشیدم سمت خودم و شاهو کشید سمت خودش   لیوان بزرگ شربت چپ شد

وتمام شربت روی سرامیکا ریخت

شاهو غرید:دختره ی نفهم ببین چیکار کردی.

از اینکه به خواستم رسیدم و شربت روی زمین ریخت  خوشحال شدم 

وای ریخت من مقصر نبودم شما بد گرفتین 

الان میرم یکی دیگه میارم 

_نمیخواد خودم میرم میارم 

یهو ساشا گفت نمیخورم 

شاهو برو توی اتاقت

توام بهتره بری سرجات ...ِ

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۰۹]
#پارت103

_ حسابتو میرسم صبر کن

شاهو اینو گفت از اتاق بیرون رفت . 

ساشا سرشو گرفته بود  .

 آروم رفتم طرفش با ترس کنارش روی تخت نشستم . 

- از دست من کاری بر میاد ؟؟

+ اره دست از سرم بردار ...! 

- اگه انقدر از من نفرت داری ، چرا قبول کردی زنت بشم ؟؟ 

یهو سرشو بلند کرد و نگاهش و به نگاهم دوخت 

گفت :بد کردم نذاشتم آواره بشی ؟؟؟؟

نگاهش رو  ازم گرفت اروم گفت : زن و شوهر ؟! 

مردی که نتونه با زنش باشه چطور زن و شوهر میشه ؟؟ 

از این حرفش یهو دلم گرفت . دستمو روی شونه ی برهنش گذاشتم . 

+ دست به من نزن می فهمی ؟؟؟؟؟؟

دستمو برداشتم . 

- باشه باشه آروم باش . میخوای سرتو ماساژ بدم ؟؟؟ حالت بهتر میشه ها....! 

+ تو حرف حالیته ؟؟؟؟ میگم به من نزدیک نشو ، 

بد تو میخوای سرمو ماساژ بدی ؟! 

نفسمو کلافه بیرون دادم . از جام بلند شدم ، قدمی برداشتم که مچ دستمو گرفت و کشید . 
چون کارش ناگهانی بود ، پرت شدم روی سینه اش . 

دستم روی سینه اش گذاشتم و کمی ازش فاصله گرفتم . 

دستشو دور کمرم حلقه کردو به پهلو روی تخت دراز کشید . 

متعجب و شوکه از کارش همونطور موندم . 

پاشو انداخت روی پاهامو وسط پاهاش حلقه کرد . 

با صدای مرتعشی کنار گوشم گفت : - فقط بخواب . خستم ! 

حرفی نزدم و خودمو بیشتر توی بغل گرمش جا کردم . 

هیچ وقت از کاراش سر در نیاوردم نه به رفتار چند دقیقه پیشش و نه به رفتار الانش...

گرمای بالا تنه ی برهنه اش که به بازوهای لختم میخورد ، یه حس و حال عجیبی داشتم . 

این مرد با تمام رفتار هایی که داشت ، 

گاهی عجیب دوست داشتنی میشه . 

چشمامو بستم . 

سرشو لا به لای موهام و روی گردنم گذاشت ............

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۱۱]
#پارت104

لباس شیکی انتخاب کردم تا برای شب بپوشم . 

آرایشی انجام دادم ، لباس هامو پوشیدم . 

درگیر زیپ پشت لباسم شدم . هرکاری میکردم ، لعنتی بسته نمیشد . 

در اتاق باز شد . 

برگشتم عقب که شاشا وارد اتاق شد . 

نگاهی بهم انداخت . 

- میشه زیپ لباسم و درست کنی ؟؟؟ 

با قدم های محکم اومد سمتم ، زیپ لباسمو کشید . 

+ کارت اگه تموم شده بریم . 

کلاهمو سرم گذاشتم و پانچومو از روی لباسم انداختم . 

- آماده ام ! 

همراه ساشا از خونه بیرون اومدیم . 

راننده منتظرمون بود . با دیدن ما در ماشین رو باز کرد 

اول من و بعد ساشا سوار شد .

راننده حرکت کرد . 

دو دل بودم به ساشا بگم یا نه ؟؟؟ 

دلم و  زدم به دریا و دستمو روی دستش گذاشتم . 

برگشت سوالی نگام کرد . 

کمی بهش نزدیک شدم ، تعجبش بیشتر شد . 

- میتونم یه خواهشی ازت بکنم ؟؟

یکی از ابروهاشو بالا داد 

+ چه خواهشی ؟؟؟؟؟ 

سرم و انداختم پایین 

- میشه امشب مشروبات الکلی نخوری ؟؟؟

+ یکی از ابروهاشو بالا داد 

برای چی نباید بخورم نکنه تو ام از اینکه ابروت بره و بگن چه شوهری داری میترسی ؟

سرمو بلند کردم 

- نه من برای خودت میگم دوست ندارم کسی باهات بد برخورد کنه . 

+ تو لازم نکرده دلت برای من بسوزه سرت به کار خودت باشه . 

میدونستم چنین برخوردی میکنه اما باید خودم مواظبش می بودم . 

تا رسیدن به مهمونی استرس داشتم . 

ماشین کنار در فلزی بزرگی نگهداشت . 

راننده درو باز کرد ، همراه ساشا از ماشین پیاده شدیم . 

بازوش و گرفت سمتم . 

دستمو دور بازوش حلقه کردم و باهم سمت در رفتیم .........

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۱۲]
#پارت_105

چند تا خدمتکار کنار هم ایستاده بودن . 

با دیدن ما سری خم کردن . 

__خوش اومدین آقا ساشا . 

ساشا سری تکون دادو با هم وارد حیاط شدیم . 

از جاده ی سنگ فرش حیاط رد شدیم تا به در چوبی سالن رسیدیم . 

دوباره چند تا خدمتکار کنار هم ایستاده بودن . 

پانچومو در آوردم و دست یکی از خدمتکارا دادم . 

دستم و دوباره دور بازوی ساشا حلقه کردم . 

با هم وارد سالن بزرگی شدیم . 

با نگاهم همه رو از نظر رد کردم . 

نگاهم به شاهو و نازیلا افتاد که کنار چند تا زن و مرد ایستاده بودن . 

با اشاره آقا بزرگ ، ساشا به سمت جایی که آقا بزرگ و چند مرد دیگه ایستاده بودن ، رفتیم . 
با دیدنمون از جاشون بلند شدن . 

پیرمرد میانسالی دستشو سمتم دراز کرد . 

__ تو باید همسر ساشا جان باشی ؟؟!

دستم و توی دستش گذاشتم ، 

- بله از آشنایی شما خوشبختم . 

لبخندی زد .

با همسر آقای عزتی هم احوال پرسی کردم . 

ساشا کنار آقا بزرگ ایستاده بود و آقا بزرگ داشت چیزی بهش میگفت با نگاهش جایی رو

 اشاره کرد .
زیر چشمی جایی که اقا بزرگ اشاره کرده بود و نگاه کردم . 

فقط تونستم نیم رخ چند تا مردو ببینم . 

آقای عزتی راجب کارو همکاری با یه شو بزرگ لباس هندی صحبت کرد . 

شاهو دست تو دست نازیلا اومدن طرفمون . 

آقای عزتی با دیدن شاهو گفت :__من به قدرت و تدبیر شما ایمان دارم . 

شاهو دوتا انگشتشو بند گوشه ای کتش کرد گفت : تمام این تجربیات رو ما مدیون شما و

 آقا بزرگ هستیم....

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۱۲]
#پارت_106 

عزتی از این تعریف شاهو گل از گلش شکفت . 

با تعارف عزتی روی مبل ها نشستیم . 

با فاصله ای کمی کنار ساشا نشستم . 

مشغول صحبت بودیم که مرد قد بلند ، چشم ابرومشکی و پوستش برنزه اومد طرفمون . 

همه با دیدنش از جاشون بلند شدن . 

مرد با لهجه ی هندی ، فارسی گفت :_  سلام به همه ! 

عزتی پیش دستی کردو

گفت :__آقای بارما کاپور از دوستان بسیار عزیز ما که از هند 

اومدن . 

مرد لبخندی زد ، عزتی اشاره ای به آقا بزرگ کرد . 

__ ایشون آقای زرین بزرگ هست و بزرگترین شرکت  توی تهران مال ایشون و نوه هاش

 هست و این دوتا گل پسر ، نوه های ایشون ، شاهو و ساشا . 

مرد به آقا بزرگ و شاهو و ساشا دست داد . 

نگاهی به ما انداخت و لحظه ای نگاهش روی من سنگین شد ...!

از نگاهش خوشم نیومد . 

گارسونی سمتمون اومد . با دیدن لیوان های پایه بلند ،

 دوباره استرس افتاد تو دلم . 

 اگه ساشا زیاده روی می کرد چی ؟! 

همه یه لیوان برداشتن .

مرد هندی با لهجه ی جالبی شروع به صحبت کرد . 

از اینکه قراره با اینا همکاری کنه خشنود بود . 

برای اولین بار دیدم ساشا دقیقا به حرفای مرد گوش میکنه و گاهی باهاش صحبت میکنه و 

سوالاتی میپرسه . 

شاهو پاش و روی پاش انداخت . 

کمی عصبی به نظر می رسید ؟!!

خواننده که زن جوانی بود شروع به خوندن کرد . 

چند تا زن و مرد رفتن وسط ، 

زن با مهارت میرقصید . 

محوه رقص زن بودم که سنگینی نگاهی رو حس کردم . 

سرم چرخید .....

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۱۲]
#پارت_107

نگاهم به نگاه بارما کاپور افتاد ، 

لبخندی زد و نگاهشو گرفت . 

ساشا از جاش بلند شد ، تند از جام بلند شدم . 

نگاهی بهم انداخت و سرشو آورد جلو طوری که کسی نفهمه 

گفت :+ چیه دنبال من 

راه افتادی ؟؟؟

لبخندی زدم - دوست دارم همراه همسرم باشم ، اینجا احساس غریبی میکنم ....! 

ساشا نگاه دقیق بهم انداخت ، حرفی نزد . 

دستمم دور بازوش حلقه کردم . 

ساشا دست دراز کردو لیوانی از توی سینی یکی از خدمه ها برداشت . 

نگاهش کردم ، یه سره بالا رفت . 

- بریم برقصیم ؟؟؟؟ 

سری تکون داد . 

با هم وسط سالن رفتیم . دستشو دور کمرم حلقه کرد . دستمو روی شونه اش گذاشتم و

 سرمو روی سینه اش تکیه دادم . 

گرمی تنشو دوست داشتم . شاید عاشقش نباشم ، 

ولی یه جور عجیب دوسش دارم ...! 

اون یکی دستمو بند انگشتای دستش کرد . 

آروم باهم شروع به رقص کردیم . آرامش عجیبی داشتم . 

آهنگ که تموم شد ، لبم و روی سینه اش گذاشتم و عمیق ، بوسیدم . 

احساس کردم لحظه ای تنش لرزید . 

با صدای عجیبی 

گفت :+ بشینیم ؟؟

- بشینیم عزیزم ! 

باید به ساشا نزدیک میشدم .

پیش بقیه برگشتیم ، بارماکاپور از جاش بلند شد رو به ساشا

 گفت : __ چند دقیقه میتونم

 وقتتو بگیرم ؟؟؟

+ البته ! 

ساشا همراه بارما رفتن ، با نگاهم دنبالشون کردم ، گوشه ای کنار هم ایستادن . 

سرم چرخید که با قیافه ی عصبی و غضب آلود شاهو مواجه شدم . 

اما آقا بزرگ لبخندی به لب داشت . 

خوشحال از این که ساشا امشب مست نکرده سر جام نشستم . 

تا آخر مجلس اتفاق خاصی نیوفتاد و شب به خونه برگشتیم . 

وارد اتاقمون شدیم .......

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۱۲]
#پارت_108

لباسامو در آوردم ، لباس خواب کوتاهی پوشیدم . 

نگاهی به ساشا انداختم که رفت سمت تخت ، 

رفتم طرفش 

- میتونم رو تخت بخوابم ؟؟؟؟ 

ساشا چرخید و دست به سینه شد .

+ برای چی باید رو تخت بخوابی ؟؟؟؟

قیافه ام رو مظلوم کردم 

- خوب رو کاناپه کمردرد میشم ، قول میدم آروم بخوابم ، 

حالا بخوابم ؟؟؟؟

چهره اش باز شد مثل کسی که خنده اش رو کنترل کنه . 

رفت سمت تخت .

+ باشه بخواب . 

خوشحال رفتم سمت تخت و گوشه ای تخت دراز کشیدم . 

کم کم چشمام گرم شد که حس کردم دست ساشا دورم حلقه شد و توی بغل مردونه اش

 فرو رفتم ! 

لبخندی روی لبم نشست .......

یک هفته از شب مهمونی می گذشت . 

این مدت هواسم به کارای شاهو و  بهرام بود .

میدونستم یه چیزی تو سرشون میگذره . 

ساشا حالش بهتر بودو کمتر مست به خونه برمیگشت . 

بعد از ظهر کارم توی شرکت تموم شد ، وسایلامو جمع کردم رفتم اتاق ساشا .

- کارت تموم نشده ؟؟؟؟ 

سرشو بلند کرد . 

+ تو با راننده برو من شب دیر میام . 

- جایی میری ؟؟؟

+ تو کار من دخالت نکن ....! حالام میتونی بری . 

دوباره رو دنده چپ افتاده بود . 

از شرکت زدم بیرون ، همراه راننده به خونه برگشتم . 

راننده دوباره برگشت .  

موقع شام از اتاق بیرون اومدم . 

همه اومده بودن ، جز ساشا ! 

آقا بزرگ گفت :__ ساشا هنوز برنگشته ؟! 

بهرام پوزخندی زد :_این مدت نرفته بود به کاراش برسه ،  انگار دلش برای تو قمار باختن تنگ

 شده که دوباره رفته . 

دلشوره گرفتم ، موقع شام اصلا نفهمیدم چی خوردم . 

دل تو دلم نبود . 

از عمارت زدم بیرون ، 

رفتم سمت راننده .................

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۱۲]
#پارت_109

نگاهی به اطرافم انداختم . 

- سلام

راننده متعجب نگاهی بهم انداخت . 

+ سلام خانم . 

- ساشا رو کجا بردی ؟؟؟؟

+ برای چی ؟؟؟

- می خوام منم ببری ! 

+ اما خانم اقا بفهمن دعوا میکنن

- همین که گفتم زود باش . 

+ چشم . 

 در عقب و باز کردم  نشستم . 

راننده ماشین و از عمارت خارج کرد ، 

+ آقا بفهمن دعوا میکنن . 

- کاریت نباشه میگم من مقصرم . 

راننده دیگه حرفی نزد . 

بعد از نیم ساعت کنار خونه ای نگهداشت .

نگاهی به اطراف انداختم . 

اطراف خونه زمین خاکی بود .

کمی ترس نشست توی دلم ، اما باید می رفتم و مردی که اسمش به عنوان همسر توی

 شناسنامه ام درج بود کمک می کردم . 

با دستهام محکم به در زدم . 

تو تاریک روشن فضا ، 

مردی درشت هیکل ، در رو باز کرد . 

+ با کسی کار داری ؟؟؟؟

- با آقای ساشا زرین . 

+ چیکارشی ؟؟؟


- وسی و کیلشم برو کنار . 

مرد قدمی عقب برداشت با راننده وارد حیاط مخروبه ی خونه شدیم . 

قدم هامو محکم و بلند برداشتم و به در کهنه ای رسیدم . 

راننده درو باز کرد . بوی تند عرق و مشروب زد زیر دلم و حالت تهوع بهم دست داد . 

با دیدن صحنه های روبه روم حالم بدتر شد . 

دست کمی از فاحشه خانه نداشت . 

زنا با لباسای زننده دور مرد ها میچرخیدن و زنی با لوندی می رقصید . 

با چشم دنبال ساشا توی جمعیت گشتم ، اما انگار نه انگار اصلا نبود . 

دور تا دور سالن تخت های چوبی گذاشته بودن و مردای سیبیل کلفت ، چهارزانو نشسته

 بودن . 

بوی تریاک خورد به دماغم  . 

استرس افتاد تو جونم ....!

 پس ساشا کجاست ؟؟؟

با نگاه سرگردان اطرافمو نگاه کردم ، 

تا اینکه با دیدنش از ترس قدمی به عقب برداشتم ......

رمان ویدیا, [۱۴.۰۵.۱۷ ۰۲:۱۲]
#پارت_110 

ساشا شیشه ی بزرگ شراب توی دستش بودو بالا تنه اش لخت . 

زنی روی پاش نشسته بودو با عشوه داشت به بالا تنه اش دست می کشید . 

حالم یه جوری شد ....! 

مردی رو به روش نشسته بودو مثل همیشه بسات قمار به پا بود . 

با قدم های محکم رفتم سمتشون . 

انقدر عصبی بودم که کارام دست خودم نباشه . 

زدم زیر میز قمار ، با صدای بدی خورد زمین . 

مرد مست اومد سمتم . 

+ زنیکه داری چیکار میکنی ؟؟

و خواست بهم دست بزنه که زدم زیر دستش . 

- جمع کن این بساطتو . 

زن از روی پای ساشا بلند شد   . 

__ تو کی هسی ؟؟

- تو یکی خف شو . 

به راننده اشاره کردم . راننده اومد سمت ساشا . 

ساشا سرشو بلند کرد ، انقدر خورده بود که چشماش قرمز بود و مثل کسی که توی خواب

 باشه . 

دستش اومد سمت صورتم . 

+ دوباره خواب میبینم ؟؟؟

بغض توی گلوم نشسته بود . 

زیر بازوشو گرفتم 

- ساشا چرا با خودت این کارو میکنی ؟؟؟ 

نوه ی زرین بزرگ باید همچین جایی باشه ؟؟؟ 

پوزخندی زد . مرد هاج و واج مونده بود . 

- دفعه آخرت باشه که نوه ی زرین بزرگو تو همچین جاهایی می کشی ؟! 

منتظر نموندم تا جوابشو بشنوم 

با کمک راننده ساشا رو سوار ماشین کردیم . 

کنارش روی صندلی عقب نشستم . 

نگاهم و به تاریکی شب دوختم ، 

زاننده پیاده شد . در عمارتو باز کردو ماشین و داخل برد ، 

با کمک راننده ساشارو تا جلوی در عمارت بردیم . 

دوباره خودم زیر بغلشو گرفتم . 

در عمارتو باز کردم ، همه ی چراغ های سالن خاموش بود ، و فقط نور  کمی سالن و روشن 

کرده بود . 

شاهو روی مبل رو به روی در نشسته بود ........




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر