قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 12 مهر 1396 ، 09:32 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۰۷.۱۷ ۰۷:۳۳]
#پارت_241

سرم و روى زانوهام گذاشتم. نمیدونستم اصلا قراره چى بشه اما دیگه هیچى برام مهم نبود وقتى براى هیچ كسى مهم نبودم. 

شب مثل سال برام گذشت. 

صبح با باز شدن در انفرادى از جام بلند شدم. زن چادرى اومد سمتم گفت:

-سرهنگ كارت داره. 

همراهش شدم. دوباره وارد همون اتاق تكرارى شدم. 

عمو مسیحا با دیدنم اخمى كرد گفت: 

-حق دارى براى نجات خودت دروغ بگى اما این دروغ مواظب باش اوضاعت رو بدتر نكنه!

متعجب و شوكه نگاهش كردم. 

-چیزى شده؟

پوزخندى زد. 

-گفتى دفتر تو اتاقت بوده اما همسرت گفت هیچ دفترى ندیده. 

-یعنى چى؟ امكان نداره. من خودم دفترم رو همونجا گذاشتم. باور كنید من دروغ نمیگم. 

سرى تكون داد. 

-امروز دادگاهى دارى و به زندان انتقال پیدا میكنى. 

با این حرفش ترس نشست توى دلم و دست و پام شل شد. امكان نداشت. پس اون دفتر چى شده؟؟

-باور كنید من دروغ نگفتم. 

بی توجه به حالم سرباز و صدا زد. زن وارد اتاق شد. 

-آماده اش كنید براى دادگاه. 

زن بازومو گرفت گفت:

-چشم قربان. 

با قدمهایى كه وزنم رو به سختى تحمل مى كرد همراه زن شدم. 

چادری رو روى سرم انداخت و به سمت خروجى سالن آگاهى رفت. 

سربازى كنار ماشین پلیس ایستاده بود. با دیدن ما در ماشین و باز كرد. 

نگاهى به آسمون ابرى انداختم و قطره اشكى از گوشه ى چشمم چكید. 

سوار ماشین شدم. چرا هیچ كسى رو نداشتم تا دنبال كارهام باشه؟ چرا انقدر تنها بودم؟ 

از ترس و دلشوره حالت تهوع گرفتم. ماشین كنار دادگسترى ایستاد. 

با دیدن خبرنگارها ترسیدم. نكنه عكسم به عنوان قاتل تیتر مجلات بشه!! با دستهاى دستبند زده ...

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۰۷.۱۷ ۰۷:۳۳]
#پارت_242

كمى چادر سرم رو جلو كشیدم. 

دو تا سرباز زن دو طرفم ایستادن. عكاسى اومد جلو و صداى فلش دوربینش اكو شد توى گوشم و سرم خم تر. 

بغض توى گلوم بیداد مى كرد. 

پله هاى دادگسترى رو بالا رفتیم. سالن دادگسترى شلوغ و پر سر و صدا بود. 

صداى گوش نواز مامان و شنیدم. سرم و بلند كردم. با دیدن مامان و بابا و سامان بغضم شكست. 

مامان قدمى سمتم برداشت كه سرباز گفت:

-بهتره اجازه بدین. 

مامان نالید. 

-چه خاكى تو سرم شد ساینا؟ دختر دسته گلم چرا اینطور شد؟ 

با صداى لرزونى نالیدم:

-مامان من بى گناهم. من فقط از خودم دفاع كردم. نمى خواستم بكشمش. 

بابا اشكش و پاك كرد. 

-گریه نكن دختركم برات بهترین وكیل رو مى گیرم. نمیذارم تو زندان بمونى. 

سرباز بازومو كشید. كنار در ورودى اتاق دادگسترى نگاهم به غیاث افتاد. 

لباسى سرتاسر مشكى تنش بود و ته ریش داشت. 

نگاهمون به هم گره خورد. سیبك گلوش بالا و پایین شد و نگاهش رو از نگاهم گرفت. 

آروم لب زدم:

-من بى گناهم غیاث. 

وارد اتاق دادگاه شدیم و روى صندلى هاى جلو نشستم. 

لحظه اى برگشتم. مامان و بابا و بقیه روى صندلى هاى پشت سر نشسته بودن. 

عمو مسیحا وارد اتاق شد. غیاث اخمى كرد. قاضى شروع به صحبت كرد و پرونده رو خوند. 

-متهم حرفى براى زدن دارى؟

نگاه لرزانم رو به عمو دوختم كه گفت:

-برو و همه چیز و بگو. 

از جام بلند شدم. قدم هام مى لرزید و قلبم محكم و سنگین به سینه ام مى كوبید. 

وقتى دو پله رو بالا رفتم و رو به بقیه ایستادم ترسم بیشتر شد و مرگ نزدیك تر. 

نمیدونستم از كجا شروع كنم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۰۷.۱۷ ۰۷:۳۳]
#پارت_243

لحظه ای همه رو از نظر رد کردم، نیلوفر با نفرت نگاهم کرد. چشمای مامان و بابا اشکی بود. قلبم تو سینه ام محکم و سنگین می‌زد.

لبم رو با زبونم تر کردم و زیر لب خدا را صدا زدم و شروع کردم.

هر کلمه ای که  می گفتم اشک تو چشمام حلقه می‌زد و اتفاقات برام تداعی می‌شد. وقتی حرفم تموم شد هق زدم:

- من نمی خواستم این اتفاق بیوفته، نمی‌خواستم بکشمش من فقط از خودم دفاع کردم.

نیلوفر فریاد زد:

- آقای قاضی من از خون برادرم نمی گذرم. این دختر باید قصاص بشه!

با این‌حرف نیلوفر پاهام سست شدو حالم‌منقلب. چونه ام لرزید:

- آقای قاضی من فقط از خودم دفاع کردم اونا منو دزدیده بودن.

-خوب دلیل این‌که شماره دزدین چیه؟ در حالی که شما عروس این خانواده هستید. و اون اقا پدر شوهرتون ...

_نه...نه، ایشون‌پدر شوهر من هستن.

و با دست مسیحا رو نشون‌ دادم. سکوت همه جا رو گرفته بود.

لحظه ای رنگ نیلوفر پرید. غیاث نگاهی به عمو انداخت.

در حالی که مسیحا حالش از همه بدتر بود. بلند شد و با تعجب و عصبانیت گفت:

- معلومه که چی داری میگی؟!

- حقیقت، اون دفتری که  توی خونه من گمشده، توی اون دفتر بابا گفته بود. غیاث پسر شما و نیلوفر، این خبر همسر سابق شما ازتون ‌مخفی کرده بود همه ی این حرفام تو اون دفتر نوشته شده.

اوضاع بدی شده بود. همه چی دست به دست هم داده بودن که کل آرامش زندگیم رو ازم‌ بگیرن.

با تموم شدن حرفم و سکوت اختیار کردنم قاضی پایان دادگاه رو اعلام کرد و تا دادگاه دیگه حکمی داد که با این حکم به زندان روانه شدم.

سرباز خانمی اومد سمتم و دستبند توی دستم بست.

عمو هنوز توی شوک بود، از نگاه نیلوفر ترس می بارید. مامان از فرصت استفاده کرد. اومد سمتم و بغلم کرد. عطر تنش بود که پیچید تو دماغم، حس خوب کودکیم توی وجودم زنده شد.

حیاط آقاجون و بازی گرگم به هوا با هلنا و مامان و بقیه.

با یادآوری خاطرات بغضم شکست، همه سر زندگیشون بودن جز من که راهی زندان شدم با بر چسب قاتل...

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۰۷.۱۷ ۰۷:۳۳]
#پارت_244

سرباز مامان عقب کشید و گفت:

- خانم برید اونور 

همراه سرباز کشیده شدم. غیاث نگاهی بهم ‌انداخت و‌ چرخید.

از سالن دادگاه رد شدیم. چادری که روی  سرم داشتم کمی جلوتر کشیدم. سوار ماشین نیرو انتظامی شدیم.

حالم خوب نبود ضعف داشتم از این که قرار بود به زندان برم. از این که اونجا قرار بود چه اتفاقایی برام بیوفته ترس برم داشت از سرنوشت نامعلومی که برام رقم خورده.

ماشین کنار زندان ایستاد از ماشین پیاده شدم. سر بلند کردم و نگاهم رو به دیوار های بلند زندان دوختم.

ترسیده قدمی به عقب برداشتم که دستی به جلو هولم داد.

پاهام توانایی همراهی کردنم رو نداشت. دلم می خواست فرار کنم به جایی برم ‌که هیچ کس نتونه پیدام‌کنه.

هر قدمی که بر می داشتم احساس می کردم قلاده ای دور گردنم بستن و به زور می کِشنم.

در بزرگ‌ زندان با صدای بدی باز شد. وارد اتاقی شدیم، زن چیزهایی توضیح داد و بعد از امضا کردن دفتری رفت.

با ترس و نگرانی نگاهم‌ رو به اطراف دوختم که گفت:

- همراه من بیا

همراهش شدم سالن طویلی رو رد کردیم همین که در سالن بزرگی رو باز کرد، صدای داد و هم همه به گوش رسید.

- برو تو

پا توی سالن‌گذاشتم. دو طرف پر از اتاقک های کوچیک بود زندانیا با دیدنم جمع شدن. زنی اومد جلو گفت:

- می بینم که زندانی جدید داریم.

- زیادی حرف می‌زنی 
ببرش بند هفت 
زن اومد سمتم.

- بیا هم اتاقی ما هستی.

خواست بازومو بگیره که دستم و کشیدم. لبخندی زد:

- کاریت ندارم، بیا

همراهش شدم. نرده های اتاق و کشید گفت:

- اینم خونه جدیدت، خوش اومدی.

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۰۷.۱۷ ۰۷:۳۳]
#پارت_245

نگاهى به اتاق كوچك كه چند تا تخت فلزى داشت انداختم. 

سه تا دختر در حال بازى گل یا پوچ بودن. با دیدنم از جاشون بلند شدن. 

رو كردن به همون دخترى كه همراهم به اتاق اومده بود و گفتن:

-كیه؟

لنگ توى دستش و چرخوند گفت:

زندونى جدیده. ببینم به قیافه ات میخوره سوسول باشى، جرمت چیه؟ 

نگاهش كردم نمیدونستم چى بگم. یكى از دخترا گفت:

-چیكارش دارى؟ بذار اول یخش باز بشه بعد. 

اسم من ناهیده جرمم جابجائى مواد مخدره. 

نگاهش كردم. بهش میخورد حدودا ٣٠ سالش باشه. 

لبخندى زد گفت:

-اینم نسرینه، جرمش دزدیه. اینم شیداست و سر سرقت گرفتنش. 

آروم لب زدم:

-خوشبختم. 

همون دخترى كه آورده بودم زد پشت كمرم گفت:

-راحت باش. منم ایرانم سرپخش مواد گرفتنم. حالا تو خودتو معرفى كن. 

نگاهشون كردم گفتم:

-منم ساینام. 

-بیا عزیزم راحت باش. نگفتى جرمت چیه؟ نكنه تو پارتى مارتى گرفتنت! 

چشمكى زد كه نگاهم رو به نگاهشون دوختم گفتم:

-جرمم قتله!

هر چهارتاشون لحظه اى نگاهم كردن. احساس كردم ترسیدن. 

-من باید روى كدوم تخت بخوابم؟

شیدا تخت دو طبقه اى رو نشون داد. 

-اینجا بخواب. 

ناهید گفت: واقعا قتل كردى؟ 

از نرده هاى تخت بالا رفتم گفتم:

-آره

و روى تخت دراز كشیدم. پشت بهشون به پهلو شدم. 

نگاهم رو به دیوار خط خطى زندان دوختم. بغضم شكست و اشكم جارى شد. 

باورم نمیشد الان توى زندان باشم و كنار چندین خلافكار. 

منى كه زورم به یه گنجشك نمى رسید حالا به عنوان یه قاتل اینجا بودم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۸.۰۷.۱۷ ۰۰:۲۰]
#پارت_246

صداى حرف و بگو بخند دخترا مى اومد اما حال نداشتم. 

دلم تنهایى مى خواست از همه چیز و همه جا خسته شده بودم. 

چشم هامو بستم و كم كم خوابم برد اما با كابوسى كه دیدم ترسیده جیغى كشیدم. 

همه اش فریاد میزدم من بى گناهم من بى گناهم. 

با تكون دستى ترسیده تو جام پریدم. همه جا تاریك بود و نور كمى از سالن اتاق و روشن كرده بود. ترسیده و شوكه نگاهى به اطرافم انداختم. 

با یادآورى اینكه توى زندانم اشك توى چشم هام حلقه زد و توى خودم جمع شدم. نگاهم به ناهید افتاد. 

-آروم باش، كابوس دیدى. 

سرم و روى زانوهام گذاشتم كه گفت:

-الان حالت خوبه؟ 

چشم هامو باز و بسته كردم كه اشكم روى پام چكید. آهى كشید گفت:

-واقعاً آدم كشتى؟

نگاهش كردم. 

-به قیافه ات نمى خوره این كار و كرده باشى. 

با صداى لرزونى گفتم:

-حالا كه تونستم. 

-اما باورم نمیشه. من یه عمر تو كار مواد و دزدى بودم همه جور آدمى دیدم. 
شاید كشته باشى اما از روى اجبار حتما این كار و كردى. 

-اما هیچ كس باورش نمیشه براى دفاع از خودم این كار و كردم. 

دستش و روى دستم گذاشت كه لحظه اى ترسیدم. فشارى به دستم آورد. 

-آروم باش، نترس. آدم بی گناه پاى دار میره اما سرش بالای  دار نمیره. 

بغضم شكست. 

-میترسم. 

آهى كشید. 

-منم روز اولى كه وارد زندان شدم مثل تو بودم. شاید باورت نشه، انقدر ترسیده بودم كه همون شب از ترسم خودم و خیس كردم. 

خنده اى كرد گفت:

-تو باز شجاعى كه خودت و خیس نكردى. 

لبخند پر دردى زدم كه ادامه داد:

-شووٓر دارى؟

سرى تكون دادم. 

-خوبه، حتماً دوست داره كمكت مى كنه. 

گوشه ى لبم كج شد.

رمان احساس اشتباهی, [۰۸.۰۷.۱۷ ۰۰:۲۰]
#پارت_247

-میدونى؟ شوهرم من و ول كرد با اینكه هر دو با هم تو این كار بودیم اما وقتى براى بار سوم گرفتنم و چند سال حبس زدن طلاقم داد. 

نگاهش كردم. 

-چرا این كار و میكردى؟

نگاهم كرد. 

-منظورت دزدیه؟

-آره. 

-اول از كم شروع كردیم اما به دهنمون مزه داد و كاراى سنگین ترى كردیم تا اینكه كارم كشید به اینجا و چند سال حبس به پام نوشتن. 
سر تو به درد نیارم. 

و از تخت پایین رفت. روى تختش دراز كشید. دوباره ترس افتاد تو وجودم. 

چرا كارم به اینجا كشید؟

تا صبح فكرم درگیر بود. از ترس حالت تهوع گرفته بودم. 

كم كم همه بیدار شدن و براى هواخورى سمت حیاط زندان رفتن. 

دلم نمى خواست از جام تكون بخورم. ناهید اومد طرفم  گفت:

-بیا یه كم هوا بخور. از اینجا نشستن هیچ چیز درست نمیشه. 

بی میل از جام بلند شدم و همراه هم به سمت حیاط رفتیم. هواى آزاد كه خورد به صورتم نفس كشیدم اما نگاهم به دیوارهاى بلند زندان كه افتاد احساس خفگى كردم. 

از این كه تو جاى محدودى باید نفس بكشم بغض نشست توى گلوم. 

گوشه ى حیاط زندان نشستم و به بقیه چشم دوختم كه اسمم و تو بلندگو صدا كردن. 

سربازى اومد سمتم. 

-همراه من بیا. 

همراهش شدم. 

-چیزى شده؟ 

-ملاقاتى دارى. 

از سالن رد شد و سمت اتاقى رفت. در اتاق و باز كرد كنار ایستاد. 

وارد اتاق شدم. نگاهم به عمو افتاد. با دیدنم گفت:

-باید باهات صحبت كنم. 

روى صندلى نشستم. رو به روم روى صندلى نشست گفت:

-میشنوم. 

-چى رو؟

-تمام چیزهایى كه شیانا توى اون دفتر نوشته بود. 

-منظورتون اینه كه غیاث پسر شماست یا نه؟

سرى تكون داد.

رمان احساس اشتباهی, [۰۸.۰۷.۱۷ ۰۰:۲۰]
#پارت_248

چرا از نیلوفر همسر سابقتون این سوال رو نمیپرسین؟؟


نگام کرد عمیق و نافذ:

_به موقعش از اونم میپرسم ، حالا بگو توی اون دفتر چی نوشته بود؟؟


_خب توی اون دفتر پدر ازم معذرت خواسته بود و گفته بود که من دختر کاتیا هستم.


هوشنگ ، دکتری که اون شب بالای سر کاتیا بود شاهده که من دختر کاتیایم.


گفته بود به شما بگم ببخشینش،چون میدونسته غیاث فرزند شماست اما چیزی به شما نگفته فقط به خاطر معامله ای که با تیمسار انجام داده بود 


عمو متفکر سری تکون داد ...
با دو دلی رو کردم سمت عمو و گفتم:
_تکلیف من چی میشه؟؟؟


_نگران نباش نمیذارم اتفاقی برات بیوفته،اگه همه ی این حرفا حقیقت داشته باشه به زودی کاتیا میاد ایران و برای
 توام خوبه


از روی صندلی بلند شد،سرباز و صدا زد


از جام بلند شدم


عمو رفت همراه سرباز  دوباره به بند
 برگشتم ..

دو روز از از اومدن عمو به ملاقاتم میگذره ،تو ی این دو روز فقط گاهی با ناهید همکلام میشم .


نیمه های شب بود که مجبور شدم دستشویی برم .


سمت سرویس بهداشتی زندان رفتم .

وارد دستشویی شدم،که صداهایی شندیم ، لحظه ای ترسیدم اما گوش تیز کردم...


صدای زمخت زنانه ای به گوشم رسید:


_ببین دخترجون راه نیای به زور به حسابت میرسم ،پس حواست و جمع کن و هرکاری که میگم رو انجام بده .


صدای لرزون دختری بلند شد:


_دست از سر من بردار به بدنم دست نزن


ترس برم داشت و راه اومده رو اروم برگشتم ، قلبم تند و بی وقفه میزد.


حتی فکرشم ازار دهنده بود .


وارد اتاقی شدم و از نرده تخت بالا رفتم و توی خودم مچاله شدم .....

رمان احساس اشتباهی, [۰۸.۰۷.۱۷ ۰۰:۲۰]
#پارت_249

دوباره ترس اومد سراغم ، از اینکه اگه اتفاقی توی این زندان برام بیوفته.....


چشم هامو محکم روی هم فشار دادم،حتی فکرشم وحشت کننده بود...


با هزاران دلهره مثل دوشبی که توی زندان بودم خوابم برد ...


بازهم روزها از پس هم گذشت،بدون اینکه از کسی اطلاع داشته باشم .


ساعت ملاقاتی بود و دسته دسته برای ملاقات میرفتن..


با خونده شدن اسمم دلم گرم شد ،سمت اتاقک های ملاقاتی رفتم و وقتی پشت شیشه قرارگرفتم.


با دیدن مامان و بابا چشم هام پراز اشک شد و دست بردم تلفن و برداشتم 


صدای گرم مامان پیچید تو گوشم:

_مادرت بمیره ساینا که تورو این جور جاها نبینه ،کاش مرده بودم، کاش نمیذاشتم بری اونجا ، دارم میمیرم ساینا، قلبم داره کنده میشه و دستشو روی قلبش گذاشت .


با صدای لرزان و پرازبغضی نالیدم :


_مامان دورت بگردم اروم باش .

اشکشو پاک کرد...


 میشه غصه نخورم؟؟دردونم توی زندانه ..

بابا دستشو روی شونه مامان گذاشت و گفت:

_اروم باش ،این جای روحیه دادنته؟؟

گوشی رو از مامان گرفت و گفت:

_سلام دخترک بابا

لبخندی زدم:

_سلام بابایی

بابا بغض کرد:


_ساینا بابا غصه نخوریا،نمیذارم این تو بمونی ،رضایت میگیرم..


اشکهام روی گونه هام جاری شدن،کمی با مامان بابا صحبت کردم،مامان کمی خوراکی و لباس برام اورده بود که گفت به نگهبان تحویل داده بهم میدن.


خداحافظی کردم ،از جام بلند شدم ،لحظه ای دلم گرفت .

دلم برای غیاث تنگ شده ،کاش باورم داشت،کاش میفهمید بی گناهم...


اهی کشیدم و سمت زندان رفتم .

نگهبان وسایلا رو بهم تحویل داد،دخترا دورم حلقه زدن......

رمان احساس اشتباهی, [۰۸.۰۷.۱۷ ۰۰:۲۰]
#پارت_250

ایران گفت:

-ببینم مادرت چى برات آورده؟

ناهید زد رو دستش. 

-دست نزن بذار خودش باز كنه. 

خوراكى ها رو از تو نایلون ها درآوردم. بچه ها حمله كردن به كیك خونه اى و تا به خودم بیام قد یه كف دست برام موند. 

نگاهى بهشون انداختم. چهارتایى دهناشون پر بود. 

با دیدن قیافه هاشون خنده ام گرفت. فقط سرى تكون دادم. 

كمى از خوراكى ها رو بهشون دادم و بقیه وسایل رو روى تختم گذاشتم. 

نگاهى به كتاب كوچك فروغ انداختم. آهى كشیدم و روى سینه ام گذاشتم. 

یكماه از زمانى كه به زندان اومده بودم میگذشت. 

نمیدونستم چرا دادگاه دومم برگزار نمیشه! 

از مامان و بابا هم سؤال مى پرسیدم جواب درست نمیدادن. دلشوره داشتم. 

اینكه قراره چه اتفاقى بیوفته! چرا نه از عمو و نه دادگاه خبرى نیست!

توى كارگاه زندان مشغول كار بودم كه نگهبان اومد سمتم گفت:

-همراه من بیا، ملاقاتى دارى. 

متعجب از جام بلند شدم و لباس كار رو درآوردم. الان كه تایم ملاقات نبود!

استرس افتاد تو دلم. یعنى چیزى شده؟! 

همراه نگهبان به همون اتاق قبلى رفتیم. در اتاق و باز كرد و كنار در ایستاد. 

با قدم هاى لرزان وارد اتاق شدم. با دیدن عمو كمى دلشوره ام كمتر شد. 

سلام آرومى زیر لب دادم. 

-سلام دخترم. بیا بشین. 

روى صندلى نشستم. عمو رو به روم نشست. طاقت نیاوردم گفتم:

-این یك ماه كجا بودین؟

-خیلى اتفاق ها افتاده. 

دل نگرانیم بیشتر شد و تپش قلب گرفتم. 

-میشه بگین چى شده؟

-فردا احتمالاً آخرین دادگاهت باشه. 

دستامو مشت كردم و به عمو چشم دوختم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۸.۰۷.۱۷ ۰۰:۲۰]
#پارت_251

نگاهم كرد. 

-نگران نباش. 

سرى با بغض تكون دادم. 

-نمیتونم. من از مرگ میترسم. 

دستشو روى دستم گذاشت. 

-غیاث قبولتون كرد؟

دستى به موهاش كشید. 

-فعلاً نه!

-بهش حق بدین. اینهمه سال فكر مى كرده شما نخواستینش. 

-اما من نمیدونستم نیلوفر بارداره. سالهای قدیم  تیمسار یكى از نظامیان بزرگ این كشور بود و به راحتى موضوع باردارى خواهرش رو پنهون كرد. 
فردا ١٠ صبح باید دادگاه باشى. فردا همه چیز معلوم میشه. 

-كاتیا نیومد ایران؟

-حالش خوب نیست. نتونستم بهش بگم كه دخترت اینهمه سال زنده بوده. میدونم بفهمه ناراحت میشه. 

پوزخندى زدم. 

-اما وقتى از زندان آزاد شدى بهش میگم. 

-براى من هیچ فرقى نمیكنه. من هم پدر دارم هم مادر. 

-یعنى دلت نمیخواد مادر و پدر واقعیت رو ببینى؟

-پدر و مادر من اونایى هستن كه منو بزرگ كردن و براى من زحمت كشیدن. 

-درسته اما كاتیا نمیدونست تو زنده اى. اون زندگى سختى رو پشت سر گذاشته. تو هیچ چیز راجع به گذشته ى اون نمى دونى. 

سرى تكون دادم. از روى صندلى بلند شد. 

-فردا مى بینمت. 

و سمت در رفت. نگاهم رو به صندلى خالى رو به روم دوختم. 

نگران فردا بودم. چى قراره بشه؟

غرق خودم بودم كه با نشستن دستى روى شونه ام ترسیده چرخیدم. 

نگهبان گفت:

-پاشو بریم. 

بى میل و نا امید از روى صندلى بلند شدم و همراه نگهبان به بند برگشتم. 

وارد اتاق شدم. ایران با دیدنم گفت:

-چیزى شده؟ حالت خوبه؟

نگاهى به چهارتاشون انداختم گفتم:

-فردا دادگاهى دارم. 

ناهید اومد سمتم و دستش و روى شونه ام گذاشت. 

-نگران نباش. 

آهى كشیدم. 

-مى ترسم از اینكه حكمم قصاص باشه. 

ایران گفت:

-تو یه ساواكى رو به هلاكت رسوندى، باید بهت جایزه ام بدن.




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر