قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 13 مهر 1396 ، 07:49 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۰۸.۰۷.۱۷ ۰۰:۲۰]
#پارت_252

پوزخند پر از دردى زدم. دخترا هركدوم یه چیز میگفتن تا دلداریم بدن و كم تر استرس داشته باشم. 

اما بازم حالم خوب نبود و دلشوره امونم رو بریده بود. 

تمام شب بیدار بودم. حتى با چشم باز كابوس دیدم. 

صبح از دخترا خداحافظى كردم و همراه سرباز زن از زندان بیرون اومدم. هواى بیرون جان تازه اى بهم داد. 

با حسرت به آدم هاى در حال رفت و آمد چشم دوختم. 

ماشین نیروى انتظامى كنار دادگسترى نگهداشت. 

دوباره همون راه، دوباره سالن شلوغ. 

وارد سالن دادگسترى شدیم. مامان و بابا با دیدنم اومدن سمتم. 

با چشم دنبال غیاث گشتم اما انگار نبود. 

عمو با دیدنم اومد سمتمون. سلامى زیر لب دادم. سرى تكون داد. وارد اتاق دادگسترى شدیم. 

با قدمهاى لرزون جلو رفتم. با دیدن غیاث و نیلوفر سر بلند كردم. 

نگاهم به نگاه غیاث گره خورد. هر دو لحظه اى خیره ى هم شدیم. 

از كنارش گذشتم. بوى ادكلن مردونه اش پیچید توى مشامم، نفس كشیدم. 

روى صندلى هاى جلو نشستم. 

قاضى شروع به صحبت كرد. با ترس و دلهره به قاضى چشم دوختم كه گفت:

-خانواده ى مقتول رضایت دادن و چون قتل غیر عمد بوده شما آزاد هستین. 

باورم نمى شد. مثل این بود كه انگار دارم خواب مى بینم. نمیدونستم گریه كنم یا شادى؟ اشك شوق توى چشم هام نشست. 

قاضى پایان جلسه رو اعلام كرد. 

مامان و بابا اومدن سمتم. از جام بلند شدم. با نگاهم دنبال غیاث بودم. 

رفتم سمتشون. توى دو قدمیشون ایستادم. 

نیلوفر نگاه پر از نفرتى بهم انداخت گفت:

-فقط بخاطر پسرم غیاث رضایت دادم. 

و روشو اونور كرد و رفت. سر بلند كردم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۸.۰۷.۱۷ ۰۰:۲۰]
#پارت_253

نگاهم رو به غیاث دوختم. قلبم محكم میزد. نمى دونستم چى بگم. لبم و به دندون گرفتم كه غیاث گفت:

-رضایت دادیم اما دیگه نمیخوام ببینمت. 

شوك زده و متعجب نگاهش كردم. هر كارى كردم تا حرفى توى دهنم بچرخه اما هیچى نتونستم بگم. 

غیاث جلوى چشمهاى متعجبم از اتاق دادگاه بیرون رفت. 

دستى روى شونه ام نشست. سر بلند كردم و عمو رو دیدم. فشارى به شونه ام آورد گفت:

-بهش فرصت بده دخترم. 

با بغض سر تكون دادم. باید دوباره زندان مى رفتم تا كارهاى آزادیم رو انجام میدادن. 

با ماشین نیروى انتظامى به زندان برگشتم. وارد سالن زندان شدم. همه انگار منتظر بودن تا ببینن رأى آخر دادگاه چیه. 

نگاهم رو به تك تكشون دوختم كه صداى سرباز پشت سرم بلند شد. 

-خانواده ى مقتول رضایت دادن. 

 همه شون كل كشیدن. ناهید و ایران بغلم كردن. از شوق هر سه اشك مى ریختیم. با هم به سمت اتاق رفتیم. 

ناهید گفت:

-خدا رو شكر رضایت دادن. خوش به حالت آزاد شدى. 

وسایلم رو جمع كردم. لبخندى زدم و روى تخت نشستم و كمى با هم صحبت كردیم. 

با اومدن سرباز كه گفت "آزادى" از جام بلند شدم و با بچه ها خداحافظى كردم. در بزرگ زندان باز شد و بیرون اومدم. 

آهى كشیدم و خدا رو بابت اینهمه لطف و كرمش شكر كردم. 

مامان و بابا منتظرم بودن. رفتم سمتشون و هر دو رو محكم در آغوش گرفتم. 

٢٥ سال دخترشون بودم و با عشق بزرگم كردن. عمو اومد طرفمون گفت:

-میدونم میخواى برى خونه ى پدر و مادرت. برو كمى استراحت كن بعدش میام دنبالت. 
خیلى حرف ها با هم داریم. 

لبخندى زدم. 

-ممنون بابت كمك هاتون. 

لبخند مهربونى زد گفت: تو پاره ى تن كاتیا هستى.

رمان احساس اشتباهی, [۰۸.۰۷.۱۷ ۰۰:۲۰]
#پارت_254

_آه پر از دردی کشیدم.
کاش نبودم و این همه بلا سرم نمیومد.

 

_این حرف رو نزن عزیزم
اوضاع میتونست از این بدتر هم بشه...



_بعله شما درست میگین.



_وقتت رو نمیگیرم برو استراحت کن..


_ممنون که کمکم کردین.



لبخندی زد و بعد از خداحافظی از مامان و بابا سوار ماشینش شد و رفت.



بابا دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت: سوار شو دخترم که خونه منتظرته...


صندلی عقب جا گرفتم و مامان کنارم نشست.


دستم رو تو دستاش گرفت،سرم و روی شونه اش گذاشتم و چشم هام رو بستم.

خدارو بخاطر وجودش شکر کردم...



ماشین کنار ساختمون خونه ایستاد.


نگاهی به ساختمون انداختم.


یاد خاطرات شیرینم افتادم و بغض نشست توی گلوم.


چقدر عمرشون کوتاه بود،حداقل برای من یه نفر..


مامان در آپارتمان و باز کرد.


نگاهم لحظه ای به آپارتمان عمواینا افتاد.

دلم برای هلنا تنگ شده بود.


_بیا تو عزیزم..
عموت اینا خیلی دلشون میخواست بیان ولی گفتم اول یکم استراحت کنی بعد بیان.



گونه ی مامان و بوسیدم 

گفتم:مرسی که هستین مامان.


_این چه حرفیه؟
تو دخترمی ساینا،میفهی؟..



چشم هام رو با بغض باز و بسته کردم.


_حالا هم برو حموم،برات لباس میارم..


_چشم..


وارد حموم شدم،لباسام رو از تنم درآوردم..


بغض توی گلوم بالا و پایین میشد،از اینکه غیاث دیگه نخوادم.



سری تکون دادم.

با درد نالیدم:به درک..فراموشش میکنم!..از اول هم ازدواجمون قرار دادی بود.


اما خودم میدونستم دارم خودم و گول میزنم و غیاث رو دوست دارم.



زیر دوش ایستادم.


بعد از یه حموم نیم ساعته حوله تن پوشی که مامان برام آورده بود رو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم.


سمت اتاقم رفتم،درش و باز کردم..
اتاق همون اتاقی که رفته بودم بود.

رمان احساس اشتباهی, [۰۸.۰۷.۱۷ ۰۰:۲۰]
#پارت_255

نگاهی به لباس هایی که مامان برام روی تخت گذاشته بود انداختم.


سمت اینه    رفتم.
نگاهی توی آینه انداختم.


ابروهام پرشده بود و صورتم بی روح بود.


پوزخندی زدم..
اون ساینا کجا و این دختر روبروی آینه کجا.


از آینه دل کندم و موهای بلندم رو خشک کردم.


لباسام و پوشیدم،از اتاق بیرون اومدم.


مامان با دیدنم اسپندو دور سرم چرخوند.

خندیدم:مامان کی میاد من و  با این قیافه  چشم کنه؟؟


_مامان اخمی کرد و گفت:تو همه جوره خوشگلی عروسکم..
الانم مثل یه دختر خوب بشین صورتت رو برات تمیز کنم.



خنده ای کردم و گفتم:مامان این کلاس های آرایشگری هم خوب بودا
یه جا بدرد من خورد...


_بچه جون دلتم بخواد،مامان هنرمندی داری..


_بله بله افتخار بزرگیه بانو


مامان گونه ام رو بوسید.گفت:چه روز خوبی بود که خدا تورو به ما داد.


لبخندی زدم که پر از درد و غم های توی دلم بود.


_پاشو پاشو دختره ی تنبل.


روی صندلی نشستم و مامان صورتم رو بند انداخت و ابروهام رو تمیز کرد.


_یه دختر دارم شاه نداره.
ببین چه خوشگل شدی...


نگاهی توی آینه انداختم:مرسی مامان،عالی شده..



_یکم استراحت کن.منم پاشم شام رو آماده کنم..


تو زندان به اندازه کافی استراحت کردم.
میخوام با مامان آشپزی کنم...


_مامان با ذوق گفت:زندان بهت ساخته مادر،کدبانو شدی..
_ مامان جون 
_چیه عشق مامان؟

_هیچی دوستت دارم...
مامان بغلم کرد کنار گوشم گفت : منم عزیزم 

همراه مامان به آشپزخونه رفتیم و مامان برای شام قیمه بار گذاشت..


کمی به مامان کمک کردم,البته بیشتر حرف زدیم.


دودل بودم بپرسم یا نه،اینکه مامان میدونه من اصلا دختر مریم نیستم.


مامان برنج رو دم کرد و گفت:اینم از آخرین مرحله


_مامان..

_جونم.


_چیزه..شما میدونید من دختر مریم نیستم؟؟..

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_256

مامان مكثى كرد گفت:

-من كارى به این حرفها ندارم. فقط اینو مى دونم تو دختر منى وقتى یه دختر كوچولوى پشمالو بودى. 
فقط كه آدم نباید به دنیا بیاره، همین كه تمام كودكى و نوجوانیتو من دیدم پس تو دختر منى. 

از اینهمه محبت مامان بغضم گرفت. محكم بغلش كردم گفتم:

-مامان دوست دارم. خیلى مى ترسیدم از اینكه قبولم نكنین. 

مامان آروم به كتفم زد گفت:

-دیگه این حرفا رو نزنى. مى فهمى، تو دختر این خانواده اى. 

با صداى سامان از هم فاصله گرفتیم. 

-مادر دختر چه توطئه اى مى كنن؟

لبخندى زدم كه دستاشو باز كرد. از خدا خواسته پر كشیدم سمت آغوشش. 

دستاشو دورم حلقه كرد. سرم و روى سینه ى مردونه اش گذاشتم. 

-خواهرى خودم چطوره؟

-الان كه پیش شمام خوبم ... خیلى خوب. 

-فداى تو بشم. خیلى سخت گذشت بهت میدونم. 

-نمیخوام راجع بهش حرف بزنیم. 

-باشه. 

سر میز بابا هم اومد و بعد از مدت ها یه شام دور خانواده ام خوردم. واقعا خوشحال بودم كه كنار خانواده ام هستم. 

ساعت از ١٢ گذشته بود كه وارد اتاقم شدم. 

تمام برق ها خاموش بود. لحظه اى ترس نشست توى دلم و دوباره صحنه ى مرگ تیمسار جلوى چشم هام زنده شد. 

توى تخت خزیدم و پتو رو روى سرم كشیدم. چشم هام و بستم. شروع به خیالبافى كردم تا یاد اون روز نیوفتم. 

كمى موفق شدم و خوابم برد اما با دیدن كابوس همیشگیم شروع به جیغ زدن كردم. 

با نشستن دستى روى شونه ام فریادى كشیدم و چشم هام و باز كردم. 

گنگ و شوكه نگاهى به اطرافم انداختم. 

عرقى روى صورتم نشسته بود. صداى نگران مامان پیچید توى گوشم.

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_257

-ساینا، حالت خوبه؟

خودمو انداختم تو آغوش گرم مامان هق زدم. مامان محكم بغلم كرد و كنار گوشم لب زد:

-آروم باش عزیزم، داشتى كابوس مى دیدى. 

-مامان من مى ترسم ... من نمیخواستم اینطورى شه ... من نمیخواستم بكشم. 

-هیس آروم باش. همه چیز تموم شده. 

-نه نشده مامان، اون مرده كه زخمى شده بود اون زنده است. اگه بیاد سراغم چى؟

-نمیاد ساینا، نمیاد عزیزم. 

سرم و روى پاى مامان گذاشتم. دست مامان لاى موهام لغزید. چشم هام و بستم و قطره اشكى از گوشه ى چشم روى پاى مامان چكید. 

كى این كابوس ها مى خواستن تموم بشن؟ كى راحت مى شدم؟

چشم هام گرم خواب شد. با بوسه اى كه روى گونه ام نشست چشم باز كردم. 

لحظه اى شوكه به دخترى كه كنارم روى تخت نشسته بود خیره شدم اما وقتى مغزم فعال و چهره ى خندان هلنا جلوى چشم هام نمایان شد لبخندى زدم گفتم:

-هلى

یهو هلنا سفت بغلم كرد گفت:

-ساینى، ساینى من كجا بودى تو دورت بگردم؟

هر دو خیره ى هم شدیم. چشم هاش پر از اشك شد گفت:

-نمیدونى چقدر برات دعا كردم. براى سلامتیت، براى بى گناهیت. 

-همین دعاهاى شماها بود كه نجات پیدا كردم. 

-دلم طاقت نیاورد، همین كه مامان گفت میخواستم بیام اما اجازه ندادن.گفتن خسته ای
اما دیگه نتونستم طاقت بیارم  و اومدم. 

-كار خوبى كردى. 

-پاشو تنبل ببینم چقدر مى خوابى؟

و خودش از روى تخت بلند شد. نگاهى بهش انداختم. كمى تپل تر شده بود. 

-به، هلى خانوم. میبینم آقا رهام بهت ساخته. تپل شدیا!!

گونه هاش گل انداخت گفت:

-فعلاً كه بچه اش ساخته!

-چى؟؟ تو چى گفتى؟؟ واى خداى من ... نكنه باردارى؟؟!!

هلنا با ذوق سرى تكون داد. از جام بلند شدم و خندیدم گفتم:

-مباركه ... مباركه

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_258

-اووم ... براى من كه زود بود اما رهام خیلى اصرار داشت كه یه بچه بیاریم. 

لبخندم رو حفظ كردم گفتم:

-خیلى خوبه، انشاالله قدمش خیر باشه. 

هلنا نگاهم كرد گفت:

-انشاالله روز تو و غیاث. 

لبخندم جمع شد و نگاهم پر از حسرت. 

-بریم من گرسنمه. 

-بریم. 

همراه هلنا از اتاق بیرون اومدیم. مستقیم سمت سرویس بهداشتى رفتم و در و بستم و پشت به در تكیه دادم. 

دستمو روى گلوم گذاشتم. بغض داشت خفه ام مى كرد. 

خیلى بده كه آدم گاهى به نزدیك ترین كس هاى خودشم حسودى كنه و من امروز به هلنا حسودیم شد. 

به عشق خودش و رهام، به بچه ى تو راهیش. 

شیر آب و باز كردم و دستامو پر از آب كردم و پاشیدم تو صورتم. نگاهم و به آیینه دوختم و گرمى اشکم رو لا به لاى قطرات آب روی گونه ام  احساس كردم. 

دستمو روى آینه گذاشتم لب زدم:

-دیگه نمى كشم، حالم خوب نیست. 

دست و صورتم رو شستم و از سرویس بهداشتى بیرون اومدم. 

مامان با دیدنم لبخندى زد گفت:

-بیا یه چیز بخور عزیزم كه قراره همه بیان اینجا. 

لبخندى زدم. 

-چشم. 

اما دوست نداشتم كسى رو ببینم. دیگه مثل قدیم از دور هم بودن خوشحال نبودم. 

هلنا اومد كنارم و از هر درى صحبت كرد. 

از قدیم ها، از خوبى هاى رهام و از اینكه قراره به زور براى پرهام زن بگیرن. 

فقط با لبخند به حرفهاش گوش میكردم. 

-ساینا برو آماده شو مامان. 

نگاهى به مامان انداختم. انگار مامان حالم رو فهمیده بود. از جام بلند شدم سمت اتاق رفتم. 

تونیك كوتاهى تا زیر باسن همراه ساپورت پوشیدم. موهامو بالاى سرم جمع كردم و كمى آرایش كردم. 

با صداى زنگ آپارتمان از اتاق بیرون اومدم.

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_259


مامان در آپارتمانو باز کردو قامت تپلو مهربون عزیز نمایان شد 

و پشت سرش بقیه .

با دیدن عزیز پر کشیدم طرفش . 

دستاشو باز کرد که چادرش از سرش افتاد . 

خزیدم توی بغل پر از مهر عزیز . 

دستاشو دورم حلقه کرد گفت : _ خوشکلم چطوره ؟؟؟؟

_ الان تو بغلت خوبم عزیزم . 

شونه های عزیز لرزید . 

فهمیدم که داره گریه میکنه . 

از بغل عزیز فاصله گرفتم . 

نگاهی به چهره ی مهربونش انداختم . 

چشم هام پر از اشک شد . 

عزیز دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و پیشونیم رو بوسید گفت : 

_ خداروشکر ... ! 

لبخندی زدم و گونه ی سفیدش رو بوشیدم گفتم : _ عزیز هنوز تنهایی ؟

_ هی عزیز ، پیریو تنهایی دیگه ! 

_ واه عزیز چرا شوهر نکردی ؟! 

عزیز خندید که گفتم : 

_ ای عزیز ناقلا خوشت اومد ؟؟؟

عزیز استغفرالله ای گفت . 

با صدای عمو از عزیز فاصله گرفتم . 

_ مارو هم تحویل بگیرید . 

سمت عمو رفتم و با مهربونی بغلم کرد . 

با زن عمو رو بوسی کردم . 

عمه اومد سمتم و محکم بغلم کرد ؛

قربون صدقه ام رفت .

نگاهم به پرهام افتاد که پشت عمه ایستاده بود . 

کمی هول کردم و زیر لب سلامی دادم که دستشو دراز کرد گفت :

_ خیلی خوشحالم که بالاخره تونستی برگردی ... ! 

به ناچار دستمو توی دستش گذاشتم . 

فشاری به دستم آورد و ازم فاصله گرفت . 

با رهام و بقیه احوال پرسی کردم . 

همه دورهم نشستیم و هر کسی یه چیزی می گفت تا من و خوشحال کنن . 

میدونستم مامان و بابا هنوز به بقیه نگفتن که من دختر مریم  نیستم ، 

نگاهی به سامان و هیوا که کنار هم نشسته بودن انداختم و نگاهم چرخید روی 

رهام و هلنا موند حسرت تو دلم جوانه زد ...

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_260 


از جام بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم . 

حالم خوب نبود . 

دلم میخواشت تنها نبودم و غیاث بود و برای منم عاشقانه خرج میکرد . 

کمی آب خوردم تا حالم بهتر بشه و قلبم آروم بگیره . 

چرخیدم برم بیرون که سینه به سینه ی پرهام شدم . 

_ چیزی میخوای ؟

نگاهم کرد گفت : _ حالت خوبه ؟! 

لبخندی زدم _ بله خوبم ....! 

سری تکون داد . 

مردد ایستاده بودم . 

_ میشه رد بشم ؟؟

گیج نگاهم کرد گفت : 

_ چیزی گفتی ؟

_ میخوام رد شم ...! 

کنار دراشپزخونه  ایستاد بود . 

تکونی خورد از کنارش رد شدم و پیش بقیه برگشتم . 

تا دیر وقت همه بودن . 

خسته شده بودم ؛ 

که کم کم همه رفتنو فقط عزیز موند . 

کمی با عزیز صحبت کردم . 

خسته وارد اتاقم شدم و روی تخت دراز کشیدم . 

نگاهم رو به سقف اتاق دوختم . 

باید فکری میکردم . 

واقعا نمیتونستم دیگه اینجا بمونم . 

با اینکه تک تکشون رو دوست داشتم ، اما دلم نمیخواست 

با هر بار دیدن خوشبختیشون حسادت تو قلبم جوانه بزنه ... ! 

باید با عمو صحبت میکردم . 

هیچ آدرسی از عمو نداشتم . 

کجا باید سراغ عمو رو میگرفتم ؟!

با ذهنی خسته و درگیر چشم هام گرم شد . 

صبح با کسلی بیدار شدم و صبحانه رو کنار مامان اینا خوردیم . 

نزدیکی های ظهر بود که صدای آیفون بلند شد . 

سوالی مامان و نگاه کردم که گفت : 

_ کیه ؟؟؟

از جام بلند شوم و آیفونو برداشتم . 

نگاهم به چهره ی مهربون عمو مسیحا افتاد . 

دکمه رو زدم . 

گفتم : _ مامان عمو مسیحاست . 

_ درو باز کن ...

در آپارتمان و باز کردم و عمو از آسانسور با دست گلی خارج شد . 

با دیدنم لبخندی زد گفت : _ عروس گلم چطوره ؟؟؟

و پیشونیم رو گرم بوسید ....

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_261

-خوبم. شما خوبین؟

-خوبم عزیزم. 

-بفرمایین. 

همراه عمو وارد آپارتمان شدم. مامان و عزیز با عمو سلام احوالپرسى كردن. كنار عمو روى مبل نشستم. 

عزیز بلند شد گفت سرى به خونه ى عمو میزنه. مامان هم همراه عزیز رفت. 

میدونستم بخاطر راحتى من و عمو رفتن. با رفتن مامان و عزیز، عمو نگاهى به خونه انداخت گفت:

-آپارتمان قشنگى دارن. حس زندگى داره. 

لبخندى زدم. 

-بله درسته. 

عمو نگاهش چرخید و روى صورتم ثابت موند. گفت:

-خودت چطورى؟

نفسى كشیدم. 

-نه خوبم نه بد. به نظرتون میتونم خوب باشم؟ زندگیم خراب شد ... یه آدم كشتم. 

عمو دستمو توى دستش گرفت گفت:

-نباید به گذشته و چیزهاى آزار دهنده فكر كنى. به الانت فكر كن كه آزادى و همه دوستت دارن. 

-شما از غیاث خبر دارین؟

عمو مكثى كرد گفت:

-خوبه. 

سرم و پائین انداختم گفتم: 

-تصمیمش براى ادامه ى زندگیمون چیه؟

-منم نمیدونم. فقط گفت باهات یه قرار بذارم و صحبت هاتون رو بكنید. 

سربلند كردم. 

-كى؟

-الان تو ماشینه. 

با این حرف عمو چیزى ته دلم تكون خورد. 

-چرا بالا نیومد؟

-چیزى به من نگفت. اگه حرفى دارى بریم یه جایى و حرفاتون رو بزنید. 

از جام بلند شدم. 

-باشه میرم آماده بشم. 

-منتظرم. 

سمت اتاق رفتم. گیج بودم و نمى دونستم چى بپوشم. دلم مى خواست تمیز و خوش پوش باشم. 

در كمد و باز كردم. نگاهى به لباسهام انداختم. مانتوى سبز پائیزه ى كوتاهى چشم رو گرفت. 

مانتو رو همراه با شلوار مشكى پوشیدم. روسرى ساتن كه طرح هایى از سبز توش كار شده بود و سرم كردم. 

آرایش ملایمى انجام دادم و كیفم رو برداشتم. از اتاق بیرون اومدم. 

عمو نگاه تحسین آمیزى بهم انداخت. 

از نگاه عمو دلم قرص شد كه ظاهرم براى ملاقات مناسبه.

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_262

با مامان تماس گرفتم و اطلاع دادم همراه عمو میرم. 

با عمو سوار آسانسور شدیم. كمى استرس داشتم. 

از رو به رویى با غیاث مى ترسیدم. از اینكه قراره چه برخوردى داشته باشه؟!

از ساختمان بیرون اومدیم. نگاهم به ماشین غیاث افتاد. با دیدن غیاث قلبم شروع به تند زدن كرد. 

دستم و مشت كردم. پشت فرمون نشسته بود و عینك دودیش روى چشم هاش بود. 

عمو دستش و پشت كمرم گذاشت گفت:

-استرس نداشته باش. تو كار اشتباهى نكردى كه بخواى عذاب وجدان داشته باشى. 

سر بلند كردم و لبخندى زدم. جوابم رو با لبخند دلگرم كننده اى داد. هر دو سمت ماشین رفتیم. 

عمو در جلو رو باز كرد. در عقب رو باز كردم و روى صندلى نشستم. 

غیاث از توى آینه نگاهى بهم انداخت. كمى هول كردم و قلبم شروع به تپیدن كرد. 

-سلام. 

سرى تكون داد و ماشین رو روشن كرد. نگاهم رو از شیشه ى ماشین به بیرون دوختم. 

بوى عطر غیاث تمام مشامم رو پر كرده بود. 

سكوت ماشین آزاردهنده بود. با بند كیفم شروع به بازى كردم. بعد از مسافتى ماشین كنار كافى شاپى ایستاد. 

نگاهى به كافى شاپ انداختم. پوزخندى به خیالات خامم زدم. اینكه قراره به خونمون بریم خیلى خواسته ى زیادى بود. 

از ماشین پیاده شدم. عمو و غیاث هم پیاده شدن. عمو رو كرد بهم گفت:

-یه ساعت دیگه میام دنبالت همین جا. 

سرى تكون دادم. 

-ممنون زحمت نكشید. خودم میرم. 

عمو اخمى كرد گفت:

-میام دنبالت. 

و فشارى به بازوم آورد. لبخند پر از استرسى زدم. رو كرد به غیاث گفت:

-تند نرو. 

غیاث حرفى نزد. عمو سوار ماشین شد رفت. نگاهم به رفتن عمو بود كه غیاث گفت:

-تشریف نمیارید؟ 

از خیابون چشم گرفتم.




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر