قادر رنجبر نظرات جمعه 14 مهر 1396 ، 09:27 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_263

صداش سرد و پر از تحكم بود. در كافى شاپ رو باز كرد كه صداى زنگ سر در كافى شاپ به صدا دراومد. 

نگاهى به كافى شاپ دنج و خلوت انداختم. 

غیاث سمت دنج ترین میز و صندلى كه كنار پنجره بود رفت. از دنبالش رفتم و روى صندلى رو به روش نشستم. 

گارسون اومد سمتمون گفت:

-سلام. چى میل دارین؟

غیاث سؤالى نگاهم كرد. 

لب زدم:

-قهوه بدون شكر. 

گارسون سرى تكون داد. 

-شما چى؟

-غیاث گفت:

-كاپوچینو با كیك. 

گارسون سفارشات و گرفت و رفت. غیاث عینك و كیف پول رو  روى میز گذاشت. 

نگاهم به انگشتهاى دست چپش كشیده شد و روى انگشت حلقه اش ثابت موند كه هیچ حلقه اى نبود. 

ناخودآگاه دست راستم  حلقه ى  دست چپم  رو لمس كرد. بغض نشست توى گلوم. 

سر بلند كردم. لحظه اى هر دو نگاهمون خیره ى هم شد. 

غیاث چشم ازم گرفت گفت:

-مى شنوم. 

متعجب نگاهش كردم گفتم:

-قرار بود تو حرف بزنى. 

گوشه ى ابروش رو خاروند و اخم هاش توى هم رفت. 

گارسون سفارشات و روى میز چید رفت. 

غیاث دستى دور فنجونش كشید گفت:

-من فكرامو كردم، اینكه نمى تونم با قاتل كسى كه از بچگى منو بزرگ كرده زندگى كنم. 

دستم مشت شد. لب زدم:

-اما من نمى خواستم اینطورى بشه. 

كف دستش و سمتم گرفت گفت:

-نمى خوام راجب اون روزا حرف بزنم. تو مى تونى به همه بگى ما زن و شوهر هستیم اما من پى زندگى خودم میرم و یه چیزه دیگه ... 
اینكه دلم نمیخواد با تو زیر یك سقف باشم. با پدر صحبت كردم. گفت خونه اش دو طبقه است و اگر تو بخواى مى تونى تو یكى از طبقه هاش زندگى كنى. اینطورى تنهام نیستى. 

نگاهش كردم. باورم نمى شد انقدر خونسرد راجب زندگى من داره حرف میزنه! 

-باید فكرام و كنم، شاید درخواست طلاق دادم.

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_264

پوزخندى زد گفت:

-خیالات دخترونه نكن. تو یه قاتل هستى و یه زن مطلقه میشى. فكر كردى چقدر شانس براى یه زندگى جدید دارى و با چه مردى میتونى ازدواج كنى؟ 
یا نكنه منتظرى پرهام بگیرتت؟!

سرى تكون داد و ادامه داد:

-دخترك ساده، من دارم بهت لطف میكنم. اینطورى یه زن شوهر دار هستى. 

از روى صندلى بلند شدم. با سردترین صداى ممكن گفت:

-بهتره فكرات رو بكنى و بهم خبر بدى. 

-خوبه. 

-فقط زودتر. 

حرفى نزدم و از كافى شاپ بیرون اومدم اما تمام وجودم درد میكرد. درد حقارت ... درد حرفهاى تلخ غیاث ...

بغضم سر باز كرد و گونه هام خیس شد. راهم رو به سمت پیاده رو كج كردم. سرم رو پایین انداختم. 

تمام حرف هاى غیاث توى سرم بالا و پایین میشد. تصمیم گیرى سختى بود. 

با احساس خستگى توى پاهام به خودم اومدم و ماشین گرفتم. به خونه برگشتم. 

در واحدمون رو باز كردم. مامان با دیدنم لبخندى زد و اومد سمتم. گفت:

-خوش گذشت؟

-ممنون. خوب بود. میرم لباس عوض كنم. عزیز نیست؟

-رفت خونه اش. میدنى آخر هفته است و امشب همه خونه ى عزیز جمع هستن. 

آهى كشیدم. به اینجاش فكر نكرده بودم. وارد اتاق شدم و عصبى كیفم رو روى تخت پرت كردم. 

اگر جدا میشدم كجا باید زندگى میكردم؟ تو این جامعه ى پر از گرگ ..

با صداى گوشیم سر بلند كردم. دست توى كیفم كردم. 

شماره ى ناشناس بود. اول خواستم رد بدم اما پشیمون شدم و دكمه ى اتصال رو زدم. 

صداى عمو تو گوشم پیچید. 

-خوبى ساینا؟

-سلام عمو، شمائید؟

-تو كه منو كشتى دختر. 

گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم.

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_265

_ببخشید عمو نخواستم به زحمت بندازمتون.

_ایرادی نداره،حرفاتو با غیاث زدی؟؟

_بله...

_نتیجه چی شد؟؟

اهی کشیدم:

_فعلا هیچی.

_فکراتو بکن دخترم،شاید اگه خونه من بیای بتونی دوباره غیاث رو بدست بیاری.

_نمیدونم عمو ،تا کی بلاتکلیف زندگی کنم.

_میدونم سخته اما یه بار شانستو امتحان کن بعدش هر تصمیمی که بگیری من پشتتم.

_چشم.

کمی با عمو صحبت کردم،این مرد واقعا منبع ارامش بود.

تصمیم گیری سخت بود،اینکه ندونی ایندت چی میشه.

با صدای مامان از جام بلند شدم،مامان در اتاقو باز کرد:

_پاشو عزیزم بابا منتظره.

دلم میخواست بگم .میتونم نرم؟اما میدونستم مامان ناراحت میشه و فکرش همه اش پیش منه.

لبخندی زدم:

_الان اماده میشم.

مامان از اتاق بیرون رفت...

نگاهی به لباسام انداختم و فقط کمی به صورتم رسیدم و با همون لباسا از اتاق بیرون اومدم.


همراه مامان و بابا سمت خونه عزیز رفتیم.


تو راه مامان راجب ازدواج سامان و هیوا با بابا صحبت میکرد اینکه هرچه زودتر مراسم رو بگیرن.


نگاهم رو به سیاهی شب دوختم.

بابا ماشین رو کنارخونه عزیز پارک کرد و پیاده شدیم.

مامان زنگ و زد،صدای خنده بچه ها به گوش میرسید مثل اینکه زودتر از ما رسیده بودند.

سامان درو باز کرد گفت:

_دیر کردید.

_بابات دیر اومد.

سامان خندید گفت:

_گفتم به ساینا باشه از همه اول میاد،یادته قدیما اولین نفر تو بودی؟؟


چه سخته تظاهر به خوشی کردن،تظاهر به اینکه حالت خوبه و هیچ مشکلی نداری.


لبخندی زدم و گفتم:

_این یه بارو شما برنده شدین......

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_266

صداى هلنا اومد. 

-چه خبره كنار در؟ بیاین تو دیگه ...

وارد حیاط عزیز شدم. نگاهى به حیاط انداختم و یاد خاطرات بچگیمون افتادم. 

با اینكه هوا سرد بود اما عزیز حوض رو پر از آب كرده بود و همه روى تخت توى حیاط نشسته بودن. 

بچه ها داشتن توپ بازى مى كردن. با همه سلام و احوالپرسى كردم. كنار عزیز روى تخت نشستم. 

هلنا گفت:

-ساینا برو وسط ببینم. 

-نه. 

-چى چى و نه؟ من كه بار شیشه دارم. 

خندیدم و آروم به بازوش زدم. 

-چه خودشو تحویل مى گیره!

ریز خندید. یهو چهره اش جدى شد. گفت:

-ساینا از غیاث چه خبر؟ اصلا نیست!

واقعاً نمیدونستم چى بگم؟ چه حرفى بزنم؟ دلم نمیخواست بگم غیاث منو نخواسته. از اینكه اطرافیانم بهم ترحم كنن بیزار بودم. 

-بخاطر این اتفاقات كمى ناراحته اما درست میشه. 

هلنا لبخندى زد گفت:

-خیلى خوبه ... همه اش مى ترسیدم نكنه جدا بشین. 

-نه بابا جدائى چیه؟

هلنا سرى تكون داد. دلم خون بود. هلنا از دلم چه خبر داشت؟ 

تا دیر وقت خونه ى عزیز موندیم. نگاههاى معنا دار و سنگین پرهام اذیتم مى كرد. 

بابا بلند شد تا بریم. بلند شدم و از عزیز و بقیه خداحافظى كردم سمت در رفتم كه پرهام گفت:

-ساینا. 

ایستادم. پرهام اومد سمتم و تو دو قدمیم ایستاد. منتظر نگاهش كردم كه گفت:

-از وقتى اومدى غیاث رو نمى بینم، اتفاقى افتاده؟

-نه، چه اتفاقى؟

-پس چرا نیست؟

-كمى كار داره. البته قراره فردا بیاد دنبالم و بریم خونه. 

پرهام نگاه خیره اى بهم انداخت. هول كردم و سرم و پایین انداختم. 

-چرا احساس مى كنم دارى دروغ میگى؟!

سریع سرم و بلند كردم. اخمى كردم گفتم:

-نیازى به دروغ گفتن نیست.

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_267

شونه اى بالا داد و راهشو كج كرد. نگاهى به رفتنش انداختم. 

نفسم رو سنگین بیرون دادم. میدونستم اینطورى نمیتونم دووم بیارم. 

گاهى عجیب دلم تنهایى مى خواست. 

بدترین حس دنیا حسادت كردن به نزدیكان خودت باشه و بشینى حسرت بخورى چرا قسمتم این شد... چرا زندگیم خراب شد؟؟ 

اما افسوس به هیچ نتیجه اى نمیتونى برسى. 

بابا اومد و سوار ماشین شدیم. فكرم خیلى درگیر بود. چه راهى درسته و چیكار كنم؟

خسته وارد اتاق شدم. بدون روشن كردن لامپم مانتومو درآوردم و روى تخت دراز كشیدم. دستمو روى پیشونیم گذاشتم و چشم هامو بستم. 

تمام اتفاقات امروز مثل یه فیلم از جلوى چشم هام رد میشد. نمى تونستم خونه ى بابا اینا بمونم. 

حال و حوصله ى شلوغى رو نداشتم. دلم براى مدتى تنهائى مى خواست. 

گوشیم رو از روى عسلى كنار تخت برداشتم و شماره ى عمو رو پیدا كردم. دیروقت بود. پیامى نوشتم و send رو زدم. 

نگاهى به محتواى پیام انداختم. 

"سلام. من موافقم تا خونه ى شما زندگى كنم فقط كسى از این موضوع چیزى نفهمه". 

گوشى رو خاموش كردم. درسته روزهاى شاید بدتر از الانم منتظرم بود اما تكلیفم روشن میشد. 

صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. دوشى گرفتم. دستى به اتاق كشیدم. چیزى براى بردن نداشتم. صبحانه رو با مامان اینا خوردم. 

مامان نگاهى بهم انداخت گفت:

-چیزى شده ساینا؟ 

لبخندى زدم گفتم:

-حقیقتش غیاث خواسته برگردم. 

مامان چشمهاش برقى زد گفت:

-واقعا؟

از اینكه داشتم دروغ مى گفتم از دست خودم ناراحت بودم اما چاره ى دیگه اى نداشتم. 

بابا دستى به موهام كشید گفت:

-خدا رو شكر دخترم. اینجا خونه ى خودته اما مى دیدم خوشحال نیستى. دلت خونه و زندگیت رو میخواد.

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_268

-ممنون بابا كه دركم مى كنید. 

-غیاث میاد دنبالت؟

لحظه اى هول كردم. چى باید مى گفتم؟

-نه، عمو میاد. كمى كار داره خودش. 

مامان بابا نگاهى بهم انداختن اما حرفى نزدن. از روى صندلى بلند شدم. 

-من برم آماده بشم. 

و سمت اتاقم رفتم و لباسامو پوشیدم. گوشیم زنگ خورد. عمو بود. آماده از در اتاق بیرون اومدم. 

-عمو اومده دنبالم. 

بابا گفت: 

-میگفتى مى اومد بالا. 

-نه دیگه كار داره. 

مامان گونه ام رو بوسید. 

-مراقب خودت باش. سر بزنى. 

-چشم حتماً. شما هم حتماً بیاین. 

-باشه عزیزم. 

با مامان بابا خداحافظى كردم و كفشام رو پوشیدم. سوار آسانسور شدم. به بدنه ى فلزى آسانسور تكیه دادم. 

به نظرم بهترین تصمیم رو گرفته بودم. دلم مى خواست راجب گذشته بیشتر بدونم. 

اینكه كاتیا توى گذشته چه اتفاقاتى براش افتاده و چرا من و به عنوان دختر مریم به خانواده ام دادن؟ 

آهى كشیدم و از آسانسور بیرون اومدم. عزیز و بقیه هنوز نمى دونستن من دختر مریم نیستم. 

عمو كنار ماشین منتظرم بود. رفتم جلو:

-سلام. 

-سلام دخترم. 

در جلو رو برام باز كرد. روى صندلى نشستم. 

عمو ماشین رو دور زد و سوار شد. ماشین و روشن كرد گفت:

-بهترین تصمیم رو گرفتى عزیزم. 

-اما اینطورى مزاحم شمام. 

-تو مزاحمتى براى ما ندارى.

 تو واحد خودت هستى. 

-اما من وسیله ندارم!

-خونه مبله است. امیدوارم از دكورش خوشت بیاد. 

دیگه حرفى نزدیم. نگاهم رو به خیابونهاى شلوغ دوختم. عمو ماشین و تو كوچه ى بزرگى نگهداشت گفت:

-اینم از خونه ى ما. 

از ماشین پیاده شدم. نگاهى به خونه كه آجر نماى قرمزى داشت دوختم. عمو در حیاط و باز كرد گفت:

-بفرما عزیزم. 

قدمى برداشتم و ...

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_269

نگاهى به حیاط كوچك رو به روم انداختم. یه حیاط كوچك و جمع و جور و یه باغچه گوشه ى حیاط. سر بلند كردم. 

نگاهم به خونه ى دو طبقه اى افتاد كه نماى آجریش زیباش كرده بود. 

عمو دستشو پشت كمرم گذاشت گفت:

-طبقه ى بالا رو برات آماده كردیم. امیدوارم توش راحت باشى. 

لبخندى از روى ناچارى زدم گفتم:

-لطف كردین. خیلى هم عالیه. 

با هم به سمت خونه رفتیم. سه پله رو بالا رفتیم كه به در چوبى رسیدیم. 

-اینجا خونه ى ماست. سمت پله ها رفت. پشت سر عمو راه افتادم. 

بعد از طى كردن چند تا پله كنار در چوبى قهوه اى رنگى ایستاد و با كلید توى دستش در رو باز كرد. 

-بفرما تو. 

با تردید وارد خونه شدم. 

-اینجا هم خونه ى شماست. 

نگاهى به سالن نسبتاً بزرگ رو به روم انداختم. 

یه سالن ال بزرگ كه سمت راستش یه آشپزخونه با نماى زیبا قرار داشت و سمت چپش راهروى كوچكى كه به دو تا در اتاق ختم مى شد. 

پنجره ى بزرگ سالن باعث شده بود تا خونه از نور كافى برخوردار باشه. چیدمان خونه امروزى و لوكس بود. 

چرخیدم و رو به روى عمو قرار گرفتم. 

-خونه ى دنج و زیبائى هست. ممنونم. 

-خوشحالم كه پسندیدى. همه چى تو خونه هست، نیازى نیست چیزى بخرى. 

-شما خیلى مهربونین. 

عمو اخمى كرد گفت:

-تو عروسمى پس وظیفه ام هست. 

-راستى من لباسام ...

-همشون رو غیاث آورده. ماهور لباس هاتو توى كمدت چیده. 

-ماهور؟

-آره، دخترم. حتماً با هم آشناتون مى كنم. دختر خوبیه، امیدوارم هم صحبت خوبى برات باشه. 

-حتماً. 

عمو رفت سمت در آپارتمان گفت:

-استراحت كن اما شب خونه ى ما دعوتى.

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۰۷.۱۷ ۰۲:۰۲]
#پارت_270

-اما ...

-اما و اگر نداریم. طهورا و ماهور دلشون میخواد تو رو ببینن. 

متعجب به عمو نگاه كردم. انگار معنى نگاهم رو فهمید كه خندید گفت:

-طهورا همسرمه و ماهورم كه وروجك بابا. شب منتظریم. 

و در سالن و بست و رفت. چرخى توى سالن زدم. خونه آرامش خاصى داشت. 

سمت اتاق ها رفتم. در اولین اتاق و باز كردم. 

اتاقى كوچك كه انگار براى مطالعه بود. در اتاق كناریش رو باز كردم. 

اولین چیزى كه نظرم رو جلب كرد پنجره ى بزرگ اتاق بود كه پرده ى حریر زیبایى نصب بود و یه تخت دو نفره وسط اتاق بود. 

با دیدن تخت لبخند تلخى روى لب هام نشست. 

سمت پنجره رفتم و پرده رو كنار زدم اما با دیدن در كشوئى اتاق لبخندى روى لبم نشست. 

در و كشیدم. نگاهم به تراس كوچیكى كه رو به حیاط قرار داشت  افتاد. 

لبخندى روى لبم نشست و پا توى تراس گذاشتم. نسیم خنكى وزید. 

چشم هامو بستم و نفس عمیقى كشیدم. 

باید زندگى جدیدم رو شروع مى كردم. 

تا غروب كل خونه رو زیر و رو كردم. همه چى عالى بود. 

سمت حموم رفتم و یه دوش گرفتم. لباس مناسبى پوشیدم. آرایشى كردم. 

كلید در آپارتمان رو از رو جا كلیدى برداشتم و در و بستم. 

پله ها رو آروم پایین اومدم. پشت در عمو ایستادم. كمى استرس داشتم از رویارویى با دختر و همسر عمو. 

نفسى كشیدم و زنگ آپارتمان رو زدم. 

لحظه اى نگذشته بود كه در باز شد و دخترى با چهره ى خندون تو چهارچوب در نمایان شد. 

لبخندى زدم كه لبخند دندون نمایى زد گفت:

-سلام همسایه ى جدید!

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_271

لبخندى زدم. 

-سلام. 

دستشو سمتم دراز كرد گفت:

-خوش اومدى عزیزم. من ماهورم. 

دستمو توى دستش گذاشتم كه به گرمى فشرد. 

-منم ساینام. 

-بیا تو عزیزم. بابا خیلى ازت تعریف مى كرد. 

وارد خونه شدم. از راهروى كوچكى رد شدیم و به سالن بزرگ و شیكى رسیدیم. عمو و خانمش با دیدنم اومدن سمتم. 

نگاهى به طهورا، مادر ماهور انداختم. زنى زیبا و خوش چهره. گونه ام رو به گرمى بوسید گفت:

-تو دختر كاتیاى خودمونى. 

لبخندى زدم و با تعارف عمو و خانمش روى مبل نشستم. 

زن عمو مسیحا چاى و شیرینى آورد. ماهور كنارم نشست گفت:

-خوب از خودت بگو عزیزم. 

نگاهى به عمو و بعد به ماهور انداختم. عمو اخم مصنوعى كرد گفت:

-ماهور اذیت نكن. 

-اِ بابایى ... من كى اذیت كردم؟ فقط میخوام با ساینا جون بیشتر آشنا بشم. 

لبخندى زدم گفتم:

-ایرادى نداره عمو. خوب ماهور خانم ... چى میخواى بدونى؟

ماهور با هیجان گفت:

-میدونى ... خیلى زندگى جالبى دارى. البته من همشو نمیدونم اما تا اونجایى كه میدونم خیلى جالبه. 
اینكه یه پسر جنتلمن بیاد بشه برادر من و تو بعد از اینهمه سال بفهمى دختر یه خانواده ى دیگه هستى و اون مرد بدجنس ...

عمو گفت:

-ماهور قرار نشد انقدر پیش برى. 

ماهور ساكت شد. زن عمو گفت:

-ببخشید ساینا جون، ماهور منظورى نداشت. 

لبخندى زدم:

-ایرادى نداره. ماهور مثل قبلناى منه. من ناراحت نشدم. 

ماهور دستم و گرفت گفت:

-ساینا جون من دوست دارم. دوست دارم اگه تو بخواى با هم دوست باشیم و من شبا بیام بالا پیش تو. 

عمو گفت:

-ماهور ...

-بابا، ساینا كه تنهاست! چه ایرادى داره برم پیشش؟ اینطورى شمام با مامان تنهائى.

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_272

ماهور  لبخند دندون نمایی زد.

خنده ام گرفته بود؛ روحیه شادی داشت عمو سری تكون داد. 

زن عمو بلند شد 

 صدای زنگ ایفون بلند شد. 

سوالی به عمو نگاه كردم.

_ماهور گفت :كیه یعنی؟ 

_دختر بابا درو باز كنی می فهمی كیه
ماهور رفت سمت ایفون 

_كیه ؟ 

و دكمه رو زد

برگشت گفت:بابایی اینازه با آق داداش جدیدم 

با اوردن اسم غیاث چیزی توی دلم تكون خورد، و استرس گرفتم

عمو امد كنارم گفت :
_اروم باش عزیزم 

_شما گفتین بیان؟

_نه نمیدونم چطور شده غیاث اینورا امده

ماهور در ورودی سالن  باز كرد 

صدای حرف زدن غیاث و ایناز امد.

ماهور گفت: چی شده افتخار دادین و اینورا امدین ؟ 

صدای نازک آیناز خط كشید روی اعصابم

_من اصرار كردم غیاث بیارتم اینجا دلم برای دایی تنگ شده بود

سر جام ایستاده بودم. توانایی تكون خوردن نداشتم و قلبم تند و بی وقفه می زد.

ایناز و غیاث با دیدنم  هر دو شوكه شدن  غیاث اخمی كرد.

 ایناز با كنایه گفت: توام اینجایی؟ 

موقعیت بدی بود. دلم این رویاروی رو نمیخواست نمیدونستم چیكار كنم .

عمو رفت سمت ایناز  گفت: از اینورا دایی جان؟ 

ایناز خودشو بغل عمو انداخت

قلبم سنگین خودشو به سینه ام می كوفت

سر بلند كردم و نگاهم به نگاه غیاث گره خورد .

چیزی توی دلم خالی شد و احساس كردم خون با سرعت زیاد به سمت گونه هام هجوم اوردن. 

با صدای زن عمو به خودم امدم و نگاهم  رو از غیاث گرفتم 

_خیلی خوش امدین بفرمائین 

با تعارف زن عمو روی مبل تك نقره ای نشستم

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_273

با دیدن غیاث و آیناز که کنار هم نشستن نفسم ‌گرفت و احساس خفگی بهم دست داد. ناخودآگاه دستم مشت شد.

نگاه عمو لحظه ای بهم افتاد، لبخند دلگرم کننده ای زد و منم لبخند پر از استرسی زدم.

زن عمو گفت:

- بفرما سر میز شام.

آیناز با صدای نازکش گفت:

- وای زندایی جون بد موقع مزاحم شدیم.

- نه عزیزم این چه حرفیه بفرمایین.

ماهور اومد سمتم و گفت:

- بریم ساینا جون

از روی مبل بلند شدم و همراه ماهور سمت میز شام رفتیم.

از شانس بدم، صندلی کنار غیاث خالی بود و ماهور هم از خدا خواسته فقط به اون سمت هولم داد.

روی صندلی نشستم که بوی عطر غیاث پیچید توی دماغم. نفس عمیقی کشیدم که عطرش وارد تمام سلول های بدنم شد.

خواستم ظرف غذا رو بردارم که هم زمان غیاث هم دستش سمت ظرف غذا رفت.

لحظه ای دستش روی دستم قرار گرفت. گرمی دستش که به دستم خورد قلبم زیر رو شد. سریع دستش و کشید.

میلی به غذا نداشتم و گرمی دست غیاث روی پوست دستم ذوق ذوق می کرد.

حالم خوب نبود، دلم عجیب آغوش گرم غیاث رو می خواست.

هیچی از شام نفهمیدم، تمام حواسم به فاصله ی کمی که به غیاث داشتم بود.

بعد از شام همه توی سالن جمع شدن. آیناز چسبیده به غیاث بود و اگر کسی نمی‌دونست فکر می کرد که  غیاث و آیناز زن و شوهر هستن.

دیگه تحمل نداشتم، از جام بلند شدم. عمه گفت:

- جایی می‌ری؟

لبخندی زدم و گفتم:

- بیشتر از این مزاحمتون نمی‌شم.

غیاث سر بلند کرد و نگاهی بهم انداخت. ماهور گفت:

- تازه سر شبه!

- نه دیگه برم، از فردا می‌خوام دنبال کار برم.




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر