قادر رنجبر نظرات یکشنبه 16 مهر 1396 ، 08:04 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_274

عمو متعجب گفت:

-مگه میخواى برى دنبال كار؟ 

-بله، نمیتونم همه اش خونه بمونم؛

عمو سرى تكون داد. از زن عمو تشكر كردم و ماهور و بوسیدم كه گفت:

-از فرداشب میام پیشت. 

لبخندى زدم. 

-خیلى خوبه .. منتظرم. 

زیرلب با غیاث و آیناز هم خداحافظى كردم كه از هیچ كدومشون صدایى نیومد. در آپارتمان  عمو اینا رو باز كردم. 

همین كه پام رو توى راهرو گذاشتم نفسم رو بیرون دادم. هواى خونه برام خفه كننده بود. 

با قدم هاى سنگین پله ها رو بالا رفتم. در خونه رو باز كردم. با بسته شدن در زانوهام خم شد و روى زمین پشت در زانو زدم. 

بغض داشت خفه ام مى كرد. اشك هام روى گونه هام جارى شدن. زانوهام و بغل گرفتم و اشك ریختم. 

تمام خاطراتم جلوى چشم هام مثل یه فیلم در حال نمایش بود. 

از اینكه آیناز جلوى چشم هاى من دست دور بازوى غیاث حلقه كرده بود و بى پروا مى بوسیدش قلبم از درد و بغض فشرده میشد. 

زانوهام بى حس شده بود. 

به ناچار از روى زمین بلند شدم و سمت اتاق خواب رفتم. 

خسته بدن رنجورم رو روى تخت انداختم و توى خودم مچاله شدم. كم كم چشم هام گرم شد. 

دوباره كابوس اومده بود سراغم و چهره ى غرق در خون عمو بهم نزدیك و نزدیك تر مى شد. با صداى بهم خوردن چیزى ترسیده از خواب پریدم. 

باد پرده ى اتاق رو به بازى گرفته بود. ترسیده گوشه ى تخت مچاله شدم. 

همه جا توى تاریكى فرو رفته بود. جرأت تكون خوردن نداشتم!

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_275

بالشت و بغل كردم. از ترس تمام تنم مى لرزید و عرق سرد روى پیشونیم نشسته بود. 

با هر تكونى كه باد به پرده مى داد احساس میكردم الان یه نفر وارد اتاق میشه. حس از دست و پام رفته بود و توانایى اینكه بلند شم و پنجره رو ببندم نداشتم. 

خیره به پنجره گوشه ى تختم كز كردم. انقدر نگاهم رو به پنجره دوختم تا كم كم هوا روشن شد. 

با روشن شدن هوا آروم شدم و چشم هام گرم خواب شد. 

نمیدونم چقدر خوابیده بودم كه با احساس تشنگى از خواب بیدار شدم. 

نور آفتاب تمام اتاق رو روشن كرده بود. از تخت پایین اومدم. هنوز بدنم گرفته بود و احساس كسالت مى كردم. 

وارد حموم شدم. دوشى گرفتم تا حالم بهتر بشه. آب كه به بدن خسته ام خورد تمام سلول هام به فكر افتاد و احساس كردم كسالت از بدنم رفت. 

صبحانه ى مختصرى خوردم. لباس پوشیده از خونه بیرون اومدم. هوا كمى سرد بود. 

باید مجله مى خریدم و دنبال كار تو صفحه نیازمندى هاش میگشتم. 

از سوپرماركت سر كوچه مجله خریدم و قدم زنان سمت خونه اومدم. 

با دیدن ماشین غیاث كه با فاصله از در خونه زیر درخت پارك بود تعجب كردم و قلبم شروع به تپیدن كرد. 

غیاث اینجا چیكار مى كرد؟ فكر كنم از آینه منو دید كه در سمت راننده باز شد و غیاث پیاده شد. 

بلوز خاكسترى با شلوار مشكى پوشیده بود و عینك دو یش رو روى موهاى ژل زده اش گذاشته بود. 

قدم هام یارى همكارى نمى كرد و انگار به زمین میخ زده بودن پاهام رو. توانم رو جمع كردم و قدمى برداشتم.

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_276

 اومد سمتم و روبه روم ایستاد . 

كمی سرم رو بلند كردم تا حالت چهره اش رو واضح ببینم . 

پوزخندی زد گفت :

_شنیدم دنبال كار می كردی ؟! 

مجله رو توی دستم فشردم با صدای كه سعی داشتم نلرزه لب زدم ، 

_ بله درست شنیدی ....

_ تو غلط كردی دنبال كار باشی ....

نگاه متعجبم رو بهش دوختم گفتم :

_ نمیدونستم باید اجازه می گرفتم ... ! 

_ هه ... اجازه ؟!  كی به یه ادم سابقه دار كار میده ؟؟

با این حرفش احساس كردم قلبم شكست و هزار تیكه شد 

اما حرفش حقیقت بود و من به اینجاش فكر نكرده بودم ،

كه به ادم معمولی به سختی كار گیر میاد ، چه برسه به منی كه پرونده دار هستم .....

سكوتم رو كه دید گفت : 

_ از فردا میای داروخونه ...

رفت سمت ماشینش كه گفتم : 

_ اما من اونجا نمیام .

راه رفته رو برگشت ، گفت :

_منم دلم نمی خواد هر روز نگاهم به نگاه قاتل پدرم بیوفته ،

 اما چكار كنم دل رحمم و اجازه میدم بیای سر كار ؛ 

 تو كه نمیخوای دستت جلوی اطرافیانت دراز باشه .....!

نگاهم رو به ماشینش دوختم كه هر لحظه دور تر می شد .

وقتی ماشینش از دیدم محو شد . با گام های اروم به سمت خونه رفتم ...

در حیاط و باز كردم وارد حیاط شدم . 

بدون هیچ سر و صدای سمت واحد خودم رفتم ...

در و باز كردم وارد سالن شدم ؛

مجله رو روی میز پرت كردم حالم خوب نبود دلم گریه می خواست .....

اما انقدر اشك ریخته بودم و سبك شده بودم كه حالا در برابر گریه مقاومت می كردم...!

تا شب ذهنم در گیر حرفهای غیاث بود ؛ 

 چاره ای نداشتم و باید سر كاری می رفتم ...

هوا تاریك شده بود كه كمی شامی درست كردم . 

تازه كارم تموم شده بود..

زنگ واحد به صدا در امد . 

سمت در رفتم....

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_277


از چشمی نگاهی كردم .

ماهور پشت در بود؛ در و باز كردم، ماهور با نیش باز به در زول زده بود و یه ظرف غذا توی دستش بود...

با دیدنم نیشش باز تر شد گفت:

مهمون نمیخوای زنداداش..

كلمه ی زنداداش یه حس خوب پیدل كردم..

 لبخندی زدم گفتم:

_حالا كه امدی

پشت چشمی نازك كرد گفت:

_دلتم بخواد

وارد سالن شد گفت:

_غذا رو اوردم

_زحمت كشیدی شامی درست كردم

یهو ظرف غذا رو گذاشت توی دستم گفت:

_بیا اینو تو بخور ،من شامیا رو می خورم...

_فكر نكنم خوشمزه شده باشه هااا...

سری تكون داد وارد اشپزخونه شد

میزو چیدم و ماهور با اشتها شروع به خوردن كرد گفت:

_وای عالیه....

_نوش جون..

هر دو با هم شام خوردیم؛ دختر شادی بود و وجودش باعث بود كم تر فكر و خیال كنم..

هردو روبه روی تیوی نشستیم، كه ماهور گفت:

_ساینا...

_جونم...

_تو غیاث و دوست داری؟؟؟

كمی فكر كردم... سكوتم رو كه دید گفت:

_میدونم دوستش داری..

_میدونی ایناز  دختر ام هست اما من اصلا از اخلاقیاتش خوشم نمیاد، اون میدونه هو همسر غیاثی اما طوری رفتار می كنه انگار او زنشه..

_بهش فكر نمیكنم ماهور، غیاث من و نمی خواد؛ حق داره من پدر خونده اش رو كشتم..

ماهور دستش روی دستم گذاشت, گفت:

_ساینا تو دختر قوی هستی باور كن هر كسی حای تو بود الان معلوم نبود چند بار خود كشی كرده بود.
 اما تو با شرایط كنار امدی و این نشانه قوی بودنته.
 غیاث هم به اشتباهش پی می بره اما من میگم یه كاری كن تا ایناز فكر نكنه می تونه غیاث و صاحب بشه...

_فكری به سرم نمی رسه

چشمكی زد...

_اونش با من دختر نقشه ها دارم..

_راستیی كار چی شد پیدا كردی؟؟

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_278

آهی کشیدم 

-نه... یعنی با این پرونده ای که من دارم دنبال کار بودن مسخره هست کی به یه قاتل کار می‌ده.

ماهور حرفی نزد

- اما امروز صبح غیاث دیدم.

-چی؟!

سری تکون دادم. چرا داد میزنی 

- آره غیاث و دیدم

-خوب چیکارت داشت؟

- می‌گفت" بهت لطف می‌کنم برگردی داروخونه."
ماهور توی فکر فرو رفت و گفت:

- بد چیز هم نمی‌گه ها؛ تو اونجا باشی خیلی بهتره

- اما من نمی‌تونم

- یعنی چی که نمی تونی؟!

- فکر کن که اصلا غیاثی نیست و اون فقط کار فرما تو هست و تمام‌.

_نمی‌دونم، اما من به کار نیاز دارم.

- پس الکی فکرت و  مشغول نکن از فردا مثل یک دختر خوب برو سر کارت. این‌طری بهشون ثابت می‌شه که تو هر شرایطی دختر قوی هستی.

لبخندی زدم

-تو هم خوب مشاوره می‌دی ها.

ماهور پشت چشمی نازک کرد و گفت:

- کجای کاری شما، من رشته ام اینه.

_همونه  که خوب بلدی صحبت کنی.

-بله... بله... حالا بریم بخوابیم؟

- بریم‌، منم صبح زود باید بیدار بشم.

-اون‌که صد در صد

همراه ماهور به سمت اتاق رفتیم، ماهور نگاهی به تخت انداخت و گفت:

-به نظرت می‌تونیم هر دو روی این تخت بخوابیم؟

- اگر بد خواب نباشی آره.

-حواست باشه ساینا خانم یهو من اشتباه نگیریا!

خیز برداشتم سمتش که خندید، پرید روی تخت و بالشت تخت برداشت و گفت:

- سمت من بیای با همین می‌زنمت.

لباسم و در آوردم 

که صدای جیغش بلند شد 

گفت : دختری بی حیا اینجا جای لباس در اوردنه ؟ 

لباس خوابمو پوشیدم و سمت تخت رفتم.

ماهور چشمکی زد گفت:

- تو هم بد مالی نیستیا

بالشتو برداشتم و آروم کوبیدم روی سرش صدای جیغش بلند شد. 

خندیدم و خزیدم زیر پتو، از این‌که ماهور کنارم بود احساس آرامش می‌کردم.

از تنهایی توی شب هراس داشتم

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_279

با آرامش چشم هام رو بستم و طولى نكشید خوابم برد.

 با صداى زنگ ساعت بیدار شدم. هوا روشن شده بود. 

ماهور هنوز خواب بود. از تخت پایین اومدم. وارد سرویس بهداشتى شدم. آبى به دست و صورتم زدم. سمت آشپزخونه رفتم. 

نون رو از یخچال بیرون آوردم. زیر چاى رو روشن كردم و سمت اتاقم رفتم. بدون اینكه سر و صدایى ایجاد كنم نگاهى به كمد لباسهام انداختم. 

مانتو شلوار مشكى با مقنعه ى مشكى برداشتم. آرایش كردم. جلوى آینه نگاهى به خودم انداختم كه صداى سوت ماهور بلند شد. 

چرخیدم. به پهلو به بالشت تخت تكیه داده بود. چشمكى زد گفت:

-ضعیفه كجا دارى میرى با این تیپ؟

خنده اى كردم. 

-پاشو بیا صبحانه. دیرم شده. دیر برسم آقا داداشت اخراجم مى كنه. 

-دلشم بخواد تو اونجا كار مى كنى. 

صبحانه رو با شوخى و خنده خوردیم. ماهور گونه ام رو بوسید. 

-موفق باشى. 

از خونه بیرون اومدم. استرس داشتم. سوار مترو شدم اما ذهنم درگیر بود. 

مسافتى رو پیاده رفتم. نگاهم كه به داروخونه خورد چیزى توى دلم خالى شد. 

مردد بودم برم یا نرم؛ اما باید مى رفتم. نفس عمیقى كشیدم و در ورودى داروخونه رو باز كردم. 

لحظه اى سنگینى نگاه كاركنان رو احساس كردم اما بى توجه سمت اتاق غیاث راه افتادم. 

پشت در ایستادم. ضربه اى به در زدم. صداش اومد:

-بفرمایین. 

در و آروم باز كردم و وارد اتاق شدم. غیاث نگاهى بهم انداخت گفت:

-چه وقت سر كار اومدنه؟ 

نگاهى به ساعت انداختم. هنوز دیر نشده بود اما حرفى نزدم كه گفت:

-شما تو انبار داروخونه مشغول مى شید و داروها رو بسته بندى مى كنید. 

متعجب سر بلند كردم.

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_280

تکیه داد به صندلیش و گفت:

- مشکلی داری؟

- نه مشکلی نیست. 

سری تکون داد

- پس به کارتون برسید.

و با دستش به در اشاره کرد، چرخیدم و از اتاق بیرون اومدم. دستم و روی قلبم که خودشو محکم به سینه ام می کوبید گذاشتم و راه انباری رو در پیش گرفتم.

این‌طوری برای منم خیلی بهتر بود و کمتر با اطرافیانم رو به رو می‌شدم. جعبه های دارو رو دسته بندی کردم ‌و هر کدوم در غرفه خودش گذاشتم. انقدر کار روم ریخته بود که گذر زمان احساس نکردم.

وسایلم رو جمع کردم و از انباری بیرون اومدم. روی پله ها دست توی کیفم کردم تا ببینم گوشیم همراهم هست یا نه که محکم به کسی خوردم. برای این‌که پرت نشم، چشمام رو بستم و دستمو بند لباسش کردم.

 قلبم از ترس ضربانش بالا رفته بود، نفس های گرمی به صورتم می‌خورد.

آروم چشمام باز کردم که نگاهم به نگاه غیاث گره خورد و ته دلم خالی شد.

فاصله بینمون به اندازه یک بنگ انگشت هم نبودو نفس هاش به صورتم می‌خورد.

دستش دور کمرم حلقه کرد  و دستم پیراهنش و سفت چسبیده .

تکونی ‌خوردم که غیاث دستشو از دور کمرم برداشت. سر جام صاف ایستادم که عصبی گفت:

- چرا جلوی چشمتو نگاه نمی‌کنی؟

- شما یهو سر راهم قرار گرفتید!

نگاهش کردم که نگاهشو ازم‌ گرفت و گفت:

- شما بعد از ظهر هم‌ میاین سر کار

- اما...

-همین که گفتم و تو پیچ پله گم شد.

عصبی پامو روی زمین‌ کوبیدم و بدون هیچ جلب توجه ای از داروخونه بیرون ‌اومدم.

سوار مترو شدم. خسته در واحد باز کردم، لباسامو عوض کردم و غذایی که از دیشب مونده بود رو خوردم.

دوساعت دیگه باید به داروخونه بر می‌گشتم.

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_281

بعد از نهار كمى استراحت كردم و از خونه بیرون زدم. وارد داروخونه شدم و مستقیم سمت انبارى رفتم. 

در حال كار بودم كه در انبارى باز شد و پسرى جوون تو سن هاى غیاث وارد انبارى شد. 

لبخندى زد گفت:

-سلام. 

-سلام. كارى داشتین؟

-بله، كمى دارو بالا كم داشتیم. 

-اسماشون؟

اسماشون رو گفت. داروها رو از تو قفسه ها برداشتم و گرفتم سمتش. دوباره لبخندى زد گفت:

-اسم من شایانه. شما رو ندیده بودم؛ كارمند جدید هستین؟

-خیر، مدتى نبودم. 

-اسمتون؟

-لازمه بگم؟

دستش و به گردنش كشید گفت:

-نه، هر طور مایلین ... با اجازه 

و از انبارى بیرون رفت. شونه اى بالا دادم و دوباره مشغول شدم. كارم تموم شد. 

دلم مى خواست چاى بخورم اما از اینكه برم بالا و دوباره غیاث رو ببینم از خیر خوردن چاى گذشتم و تا شب كه شیفت كاریم تموم شد از انبارى بالا نرفتم. 

ساعت ٩ بود كه وسایلام رو جمع كردم و از داروخونه بیرون اومدم. هوا تاریك شده بود. 

نمیدونم چرا لحظه اى از تاریكى هوا ترسیدم و داخل داروخونه برگشتم. 

شماره ى آژانسى كه به داروخونه نزدیك بود رو گرفتم و یه ماشین خواستم. 

كنار در داروخونه ایستاده بودم كه جناب شایان خان اومد گفت:

-سلام مجدد. اسمتون رو كه نمى دونم اما اگر قابل بدونین برسونمتون. 

-سلام. نه، ممنون با آژانس میرم. 

-اوكى، شب خوش. 

و سمت ماشینش رفت. همون لحظه آژانس اومد. سمت آژانس رفتم. شایان بوقى زد و رفت كه نگاهم به اخم هاى درهم غیاث افتاد. 

لحظه اى ته دلم خالى شد. ماشین حركت كرد و غیاث از دیدم محو شد. 

آهى كشیدم و نگاهم رو به تاریكى شب دوختم. عجیب دلم گرفته بود. زیر لب زمزمه كردم:

"قدر حواسى كه پرت حواستونه رو بدونید. "

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_282

كنار خونه از ماشین پیاده شدم. كرایه رو حساب كردم و با كلیدم در حیاط رو باز كردم. 

نگاهى به پنجره ى طبقه ى بالا انداختم. چراغ ها خاموش بودن. آهى كشیدم. 

واقعاً خسته بودم و روز كسل كننده اى رو پشت سر گذاشته بودم. 

وارد پاگرد پله ها شدم كه در خونه ى عمو باز شد و چهره ى مهربون عمو نمایان. لبخندى زدم. 

-سلام عمو. 

-سلام عزیزم. خسته نباشى. 

-عمو من برم بالا. 

-كجا؟ بیا شام كنار ما باش بعد میرى. 

-نه، مزاحم نمیشم. 

عمو اخم مصنوعى كرد. 

-داشتیم از این حرفها؟

-نه اما واقعاً خسته ام. نمى خوام اینطورى شما هم كسل بشین. 

-باشه عزیزم ... هرطور راحتى. 

-ممنون. با اجازه

و پله ها رو بالا اومدم. دلم نمیخواست ایجاد مزاحمت كنم براشون. 

همین كه اجازه داده بودن و من تو خونشون زندگى مى كردم از سرم هم زیاد بود. 

لباسامو عوض كردم. زیر چاى رو روشن كردم كه صداى زنگ واحد بلند شد. سمت در رفتم و از چشمى نگاهى انداختم. 

با دیدن ماهور لبخندى زدم و در و باز كردم. 

-خانم كه كلاس گذاشت و پایین نیومد، مامان گفت حتماً گرسنه اى برات غذا آوردم. 

نگاهى به غذاى خوش رنگ توى دستش انداختم. 

-چرا زحمت كشیدى ؛ یه چیزى میخوردم. 

-برو بابا واسه من كلاس نیا. میدونم از دیدن غذا چشمات چهل چراغ شد. بدو بخور تا سرد نشده. 

هر دو روى صندلى هاى آشپزخونه نشستیم. 

-خوب، امروز كار چطور بود؟

-كار یا آقا داداشت؟

-حالا ...

-نه خوب نه بد!

-من اینطورى نمى فهمم. كامل توضیح بده. 

از اول تا آخر براى ماهور تعریف كردم. سرى تكون داد گفت:

-این داداش ما هم مریضه ها.... باید یه فكر اساسى بكنم. اینطورى نمیشه. 

غذامو خوردم. واقعاً خوشمزه بود!

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_283

چند روزى مى شد كه تو داروخونه شروع به كار كرده بودم. آسته میرفتم و آسته مى اومدم. 

گاهى دلم عجیب مى گرفت وقتى چهره ى خندون غیاث رو با دیگران مى دیدم اما برخوردش با من انقدر جدى و سرد بود كه ازش حساب مى بردم. 

طى این چند روز شایان با بهانه هاى مختلف به انبارى مى اومد. مى دونم دنبال چى بود اما انقدر مؤدبانه برخورد مى كرد كه جاى اعتراض نمى ذاشت. 

فاكتور رسیدها رو داشتم چك مى كردم كه با صداى شایان سر بلند كردم. 

-سلام خانم نستو. براتون چاى آوردم. گفتم شاید خسته شده باشین. 

-ممنون، زحمت كشیدین. 

لیوان چاى رو روى میز گذاشت گفت:

-زحمتى نیست. راستش مى خواستم ازتون دعوت كنم. 

متعجب نگاهش كردم كه ادامه داد:

-من و خواهرم و چند تا از دوستان جمعه قرار كوهپیمایى گذاشتیم. گفتم اگه مایل باشید همراه ما بیاین خوشحال میشم. 

-راستش ...

نذاشت ادامه بدم. گفت:

-ازتون خواهش كردم. قول میدم بد نگذره. محیط دوستانه است. 

دیدم بد نمیگه، منم خیلى وقته خودمو محدود كردم. 

-باشه، فقط بنده همراه دارم ... ایرادى نداره؟

چهره اش كمى تو هم شد گفت:

-نه، خیلیم عالیه. 

-مطمئن؟

خندید گفت: 

-شما اینطور فكر كنید. پس بهتون پیام میدم فقط شماره تون رو لطف مى كنید؟

-بله. 

شماره ام رو گفتم و شایان تو گوشیش سیو كرد. تك زد رو گوشیم. 

-خوب با اجازه من برم سر كارم. 

-بفرمایین. 

رفت سمت در كه همزمان غیاث با اخمى میان دو ابرو وارد انبارى شد. با كنایه گفت:

-آقاى فروغى الان باید پشت صندوق باشید. 

شایان لبخندى زد گفت:

-صدالبته. 

خنده ام گرفته بود. این مرد عجیب خنده رو بود.

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_284

با رفتن شایان غیاث وارد انبارى شد. گفت:

-چكارت داشت؟

سر بلند كردم و نگاهم رو به نگاهش دوختم. با اینكه چشم تو چشم شدن باهاش برام سخت بود و قلبم ضربان مى گرفت اما لجوجانه نگاهم رو بهش دوختم. 

-نیازى نمیبینم به شما توضیح بدم. 

ابرویى بالا داد و گفت:

-میدونه قاتلى؟

با این حرف غیاث احساس كردم یه پارچ آب سرد روم خالى كردن. بغض راه گلومو گرفت. با صدایى كه سعى داشتم نلرزه گفتم:

-كارى دارید آقاى شایسته؟

-خیر، بجاى هر و كر با بقیه به كارتون برسین. 

و از انبارى بیرون رفت. دهن كجى كردم و مشغول كار شدم. 

پنج شنبه غروب داشتم از داروخونه بیرون مى رفتم كه شایان اومد جلو گفت: 

-فردا صبح منتظرم. 

-حتماً. 

با تاكسى به خونه رسیدم كه همزمان با من ماهور هم از كلاس برگشت. با دیدنم خندید گفت:

-از جنگ برگشتى؟

-اووووف ... از جنگ بدتر. همه ى روزا یكنواخت و كسل كننده. 

چشمكى زد. 

-ایرادى نداره، فردا كه با این آقا پسر رفتیم كوهنوردى حالت بهتر میشه! 

آروم زدم به بازوش و با هم وارد خونه شدیم. 

صبح زودتر از ماهور بیدار شدم و وسایلاى مورد نیاز رو توى كوله انداختم. 

یه دست مانتو شلوار راحتى پوشیدم. ماهور آبى به دست و صورتش زد و آماده شد. حاضر و آماده از خونه بیرون زدیم و سوار ماشین ماهور شدیم. 

ماهور به آدرسى كه شایان داده بود روند. بعد از مسافتى به شایان زنگ زدم و گفت كه كجا هستن. 

با دیدن ماشین شایان گفتم:

-ماهور اون ماشین شایانه. 

ماهور ماشین و كنار ماشینشون نگهداشت و با هم پیاده شدیم.

رمان احساس اشتباهی, [۲۰.۰۸.۱۷ ۱۳:۴۸]
#پارت_285

شایان با دیدنمون اومد سمتمون گفت:

-سلام. خوش اومدین. 

-سلام، اینم دوستم ماهور. 

-سلام بانو. خوش اومدین ... بفرمائین. بچه ها زودتر بالا رفتن. 

با شایان هم گام شدیم. بعد از چند دقیقه به یه اكیپ كوچك رسیدیم. 

با دیدن غیاث و آیناز لحظه اى فضا برام سنگین شد و قلبم انگار یادش رفت بزنه. 

ماهور دستمو فشار داد و با صداى آرومى گفت:

-این اینجا چیكار مى كنه؟

با صدایى كه انگار از ته چاه میومد نالیدم:

-نمیدونم!

غیاث با دیدن ما اخمى كرد. آیناز پشت چشمى نازك كرد و شایان گفت:

-معرفى مى كنم، خانم ساینا همكار بنده و ایشونم دوستشون ماهور خانم. 

اشاره اى به دخترى با قدى متوسط و چشمهاى رنگى كرد گفت:

-اینم خواهرم شایلین 

و به پسرى كه كنار شایلین ایستاده بود اشاره كرد: 

نامزدش مهرداد. ایشونم برادر مهرداد، ماهان. آقاى شایسته رو كه مى شناسید، ایشونم نامزدش آیناز، دوست شایلین. 

با چشم هاى متعجب نگاهى به غیاث انداختم. غیاث نگاهش رو ازم گرفت. نمیدونم چرا احساس كردم دارم خفه میشم. 

دلم تنهایى مى خواست و یه دل سیر گریه كردن. گریه براى بدبخت بودنم. 

لبخند زدم و سعى كردم تا به حس بدم پى نبرن و با همه احوالپرسى كردم. 

آیناز پوزخندى زد و با صداى آرومى گفت:

-نمیدونم چرا هر جا كه ما مى ریم شماها هم پیداتون میشه؟

ماهور پوزخندى زد گفت:

-ناراحتى برو نامزد قلابى!

آیناز اخمش غلیظ تر شد. بازوى ماهور رو گرفتم. 

-بریم پیش شایان عزیزم. 

ماهور از خدا خواسته باهام همگام شد گفت:

-حالت خوبه؟ 

-نه اما مجبورم تظاهر كنم تا كسى بهم ترحم نكنه. 

ماهور دیگه حرفى نزد. شایان اومد سمتمون گفت:

-اهل كوهنوردى هستین یا نه؟




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر