قادر رنجبر نظرات دوشنبه 5 تیر 1396 ، 04:35 ب.ظ


رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]
#پارت_111


با ورود ما از جاش بلند شد ، 

اومد سمتمون . 

نگاهی بهم انداخت

 + برو اونور خودم میبرمش . 

- واقعا ؟؟؟

اون موقع  که تو اون خراب شده بود کجا بودی ؟؟؟؟؟

+ زیادی حرف میزنی . 

و دستشو زیر بغل ساشا زد .

از دنبالشون راه افتادم . شاهو ساشارو از پله ها بالا برد . 

 ساشا رو روی تخت گذاشت . 

ساشا اصلا حالیش نبود چه خبره . 

وارد اتاق شدم . 

شاهو اومد سمت در همین که بهم رسید ، مچ دستمو گرفت و دنبال خودش از اتاق بیرون  کشیدم


- چیکار میکنی ؟؟؟؟

+ خفه شو . 

در اتاق و بست و پرتم کرد رو زمین . 

محکم به زمین خوردم و زانوهام درد گرفت . 

اومد طرفم و روی زمین سر هر دو پاش نشست ، 

خیره شد بهم 

گفت : میبینم هار شدی  دل و جرات پیدا کردی. 

- چیه مشکلی داری ؟؟؟ چون زنت مثل من نیست حسودیت میشه ؟؟؟؟

با پشت دست محکم کوبید تو دهنم .

 + خفه شو دیگه داری زیادی میخوری . 

دستی به لب دردناکم کشیدم

 - تو مراقب باش نخوری ؟! 

یهو از پشت موهامو گرفت بلندم کرد ، 

برد سمت نرده ها ، کوبیدم به نرده ها و از کمرم خمم کرد . 

ترسیده به پایین نگاه کردم . 

کنار گوشم غرید :- بهت گفته بودم حدو حدود خودتو بدون اما نه ، 

تو انگار دلت برای خیلی چیزا تنگ شده ؟! 

و پشت گردنمو محکم فشار داد 

+ الان از همین بالا پرتت کنم پایین ، هیچ کس و کاری نداری تا بیاد یقم رو بگیره ، 

همه فکر می کنن خود کشی کردی . 

به نفس نفس افتاده بودم کشیدم بالاو به پشت به نرده چسبوندم .

با دستش چونه ام رو تو دستش گرفت .

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]
#پارت_112


با نفرت نگاهش کردم ، پوزخندی زد و سرش اومد جلو .

دستم و روی سینه اش گذاشتم تا از زیر دستش بیرون بیام ، که با اون یکی دستش ، کمرم و چسبید

سرش روی صورتم خم شد . 

لباشو روی لبهام گذاشت . 

حالم از ضعف و تنهایی خودم به درد اومد . 

قطره اشکی از چشمم روی گونم چکید . 

گاز محکمی از لبم گرفت و ازم فاصله گرفت . 

زبونش و دور لبش کشید . 

با نفرت و انزجار روی زمین تف کردم . 

+ این کارو کردم تا یادت بمونه ، من هر وقت اراده کنم ، 

همه کاری میتونم بکنم ، حواستو جمع کن ، حالام از جلو چشمام گمشو . 

با قدم های لرزون سمت اتاق رفتم .

از این عمارتو همه ی آدماش نفرت داشتم .

در اتاق و باز کردم ، 

نگاهم به ساشای غرق خواب افتاد . 

لباسام و کندم و روی کاناپه مچاله شدم . 

با تکونای دستی چشم هام و باز کردم ، نگاهم به ساشا افتاد . 

تند سر جام نشستم . 

- سلام ....! 

+ کی منو آورد خونه ؟؟؟؟

- چطور ؟؟

+ گفتم کی منو آورد خونه ؟؟؟؟؟؟

- من آور......

هنوز حرفم تموم نشده بود که یه ور صورتم از سیلی که خورد سوخت . 

+تو غلط کردی اومدی اونجا ، 

کی بهت گفته بود بیای اونجام . 

چیه نکنه واقعا اینکاره هستی آره ؟؟؟؟؟؟ 

و محکم از یقم گرفتدو بلندم کرد . 

+ یه ماه نشده خسته ات کردم آره ؟؟؟؟؟؟

چون نمیتونم بهت حال بدم رفتی دنبال همون کثافت کاریات ؟؟؟

فقط نگاهش کردم . 

پرده ی اشک جلوی دیدم و گرفت و دیدم تار شد . 

+ لعنتی ...

یقم و ول کردو پرت شدم روی کاناپه . 

ساشا از اتاق بیرون رفت ....

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]
#پارت_113


سرمو توی دستام گرفتمو هق زدم . 

همه ی حرفای ساشا توی سرم هی صدا میداد ،

 اینم حتی فکر میکنه من هرجایی هستم . 

یه هفته از اون شب لعنتی میگذره ، 

ساشا سر سنگین شده . 

یهو یاد شبنم دوستم افتادم . 

رفتم سمت تلفن و با دلشوره شماره ی خونه ی شبنم رو گرفتم . 

بعد از چند بوق صداش پیچید توی گوشم ، 

- شبنم ....

+ سلام ویدیا تویی ؟؟؟؟؟

- آره عزیزم ، عمه ات اومد ؟! 

+ آره ، می خواستم بهت زنگ بزنم اما شمارتو نداشتم . 

- وااااای ..... واقعا ؟؟؟؟

+ آره ، نگفتی چیکارش داری ...؟

- باید حضوری بهت بگم ، شبنم عمه ات نمیتونه بیاد خونه ی من ؟؟؟؟ 

+ تو چرا نمیای ؟؟؟

- شبنم نمیتونم ، خواهش میکنم راضیش کن بیاد . 

+ باشه باهاش صحبت میکنم ، بهت خبر میدم ، فقط شماره بده . 

- منم شماره ی اینجارو نمیدونم ، 

بگو کی زنگ بزنم ؟

فقط شبنم میخوام هر چه زودتر ببینمتون . 

+ من باهاش صحبت میکنم ، تو یه ساعت دیگه زنگ بزن . 

- ممنونم . 

+ خواهش میکنم گلم ، کاری نداری ؟؟؟؟

- نه عزیزم ، یه ساعت دیگه زنگ میزنم .

+ باشه خداحافظ 

- خداحافظ . 

بعد از قطع کردن تلفن روی صندلی نشستم . 

استرس داشتم ، 

باید همه چیزو به شبنم و عمه اش می گفتم . 

یه ساعت به تندی گذشت ،

شماره ی خونه ی شبنم و دوباره گرفتم 

با هر بوقی که میزد قلبم زیرو رو میشد . 

صدای شبنم پیچید توی گوشی . 

- چیشد ؟؟؟؟

+ سلام چه هولی دختر ، آره راضیش کردم . 

اشک نشست توی چشمام . 

- ممنونم شبنم ممنونم ، فردا صبح منتظرتونم . 

+ باشه عزیزم ، اما ویدیا نگرانم کردی ، چیزی شده ؟؟

- فردا بهت میگم . 

+ باشه گلم هر جور راحتی ، تا فردا ....! 

- تا فردا .....

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]
#پارت_114 


دستی به صورتم کشیدم و از اتاق بیرون اومدم . 

نگاهی به ساعت انداختم ، 

ساعت 7 شب رو نشون میداد .

دیگه باید همه اومده باشن ، 

آقا بزرگ و خانم بزرگ در حال صحبت بودن .

ساشا و شاهو هنوز برنگشته بودن . 

روی مبل دو نفره ای نشستم ، مثل همیشه اون سه تا در حال بگو بخند بودن .

گاهی عجیب توی این عمارت احساس تنهایی میکنم . 

در سالن باز شد . 

ساشا و شاهو وارد سالن شدن .

نازیلا با دیدن شاهو تند از جاش بلند شد رفت سمت در و از گردن شاهو آویزون شد . 

شاهو دستشو دور کمرش انداخت و خم شد گونشو بوسید . 

بغض و حسرت نشست روی دلم .  

سنگینی نگاه کسی رو حس کردم .

نگاهم و از شاهو نازیلا گرفتم که با پوزخند ساشا رو به رو شدم . 

یعنی ساشا فکر میکنه من هنوز حسی به شاهو دارم ؟؟

ساشا رفت بالا  تا لباساش و عوض کنه ، 

خدمه چای آورد . 

ساشا اومد پایین و کنارم نشست . 

فاصلمون خیلی کم بود 

بوی عطرش پیچید توی دماغم ، از این فاصله هم گرمی تنشو حس میکردم . 

آقا بزرگ گفت : __ به زودی بهرام به ایران بر میگرده . 

ساشا دستشو روی شونم گذاشت ، حالا کامل توی بغلش بودم . 

لحظه ای احساس کردم قلبم لرزید . 

شاهو پوزخندیی زد . 

+ چه عجب آقا دل کند و قراره برگرده . 

__درسش تموم شده و باید برگرده ، دیشب باهم صحبت می کردیم ، گفت تا آخر هفته ی

 آینده ایران میاد و برای همیشه میمونه . 

نا محسوس خودم و بیشتر سمت ساشا کشیدم .

لحظه ای نگاهم کرد اما چیزی نگفت ، 

حالا جام خوب بود ............

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]
#پارت_115


یهو احساس کردم دست ساشا اروم آروم  رفت زیر موهای بلندم . 

حالم یه جوری شد . 

دستای گرمش که به گردنم رسید لحظه ای نفسم حبس شد . 

آروم و نوازش گونه پشت گردنم دست می کشید و تا لاله ی گوشم پیش می رفت . 

گونه هام گل انداخته بودن . 

با صدای خدمتکار که همه رو برای شام دعوت کرد از جام بلند شدم . 

ساشا نفسشو داد بیرون .. 

انگار حالش خوب نبود . 

رفت سمت میز شام . 

قدمی برداشتم که کسی محکم بهم تنه زد ، 

کنترلمو از دست دادم و روی مبل افتادم . 

صدای خنده ی نازیلا و شهلا بلند شد . 

شاهو پوزخندی زد .

_ نمیتونی صندل پاشنه دار بپوشی ، چرا میپوشی ؟؟؟؟

با نفرت نگاهی بهش انداختم . 

کسی زیر بازوم و گرفت . 

سرم و بلند کردم نگاهم به خانوم بزرگ افتاد . 

لب زد :__ پاشو عزیزم ، بیشتر مراقب خودت باش . 

بغض نشست تو گلوم ، دستی به لباسم کشیدم . - ممنون . 

رفتم سمت میز ، کنار ساشا نشستم . 

اشتها نداشتم . 

کمی با غذام بازی کردم . 

فکرم در گیر فردا بود . 

فردا همه چیز مشخص میشد . 

بعد از شام رفتم بالا ، حوصله ی توی جمعشون نشستن و نداشتم . 

لباس خواب کوتاهی پوشیدم و روی کاناپه دراز کشیدم و ملاحفه رو انداختم روی پاهام . 

چشمامو بستم ، ساعتی نشده بود که صدای بازو بسته شدن در اومد . 

احساس کردم کسی کنار کاناپه روی زمین نشست . 

چشمامو باز نکردم ، دستی آروم موهامو کنار زد . 

سر انگشتای دستش که روی  بازوی لختم  نشست ، لحظه ای مور مورم شد . 

یهو دستش و انداخت زیر زانوهام و یه دستش زیر سرم از روی کاناپه بلندم کرد ، 

تند چشمامو باز کردم که نگاهم به ..........

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]
#پارت_116


نگاهم ساشا افتاد

 لحظه ای نگاهم کرد و

 گفت دور برت نداره دیدم اونجا

 اذیتی گفتم روی تخت بخوابونمت 

سرمو توی سینه ی برهنه اش فرو کردم 

_انقد به من نچسب 

دماغم و به نوک سینه اش چسبوندم

 یهو ولم کرد جیغی کشیدم و از

 گردنش محکم گرفتم سرش روی صورتم خم شد

_ قیافه ام رو مظلوم کردم ولم نکن

_ ابرویی بالا انداخت برام چیکار میکنی تا ولت نکنم؟

نگاهش و به نگاهم دوخت

 سرم و بالا

 بردم و تند روی لبش و بوسیدم فقط

 نگام کرد و بدون هیچ حرفی روی تخت گذاشتم

ازم فاصله گرفت رفت پشت پنجره 

(وا چرا یهو اینطوری شد؟)

از روی تخت پائین اومدم وپشت سرش ایستادم

دستم و بردم جلو روی شونش گذاشتم با صدای گرفته ای گفت: برو بخواب 

_ ساشا؟ 

_ گفتم برو بخواب 

نفسمو بیرون دادم و سرجام دراز کشیدم اما هنوز گرمیه تنشو حس میکردم 

نمیدونم چرا دارم حس میکنم نسبت به این مرد حس هائی پیدا میکنم

 کم کم چشام گرم شد

صبح با هول بیدار شدم نگاهی به ساشا که با فاصله ازم خوابیده بود کردم

 تند از تخت پائین اومدم لباس مناسبی پوشیدم از اتاق بیرون اومدم

 برای ساشا صبحانه آماده کردم و با سینی به اتاق برگشتم حوله به دست از سرویس بهداشتی بیرون اومد 

لبخندی زدم و گفتم: سلام صبح بخیر 

با تعجب گفت: صبح توأم بخیر

_ برات صبحونه آوردم 

و سینی رو روی میز عسلی گذاشتم ساشا روی کاناپه نشست براش لقمه گرفتم....

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]
#پارت_117

با تعجب لقمه رو از دستم گرفت
 
_ خودم میخورم بدم میاد کسی بهم لقمه بده بچه نیستم 

_باشه

ساشا صبحونشو خورد و رفت شرکت 

نگاهی به ساعت انداختم چیزی تا اومدنه شبنم و عمه اش نمونده بود

 با استرس طول و عرض اتاق و طی کردم 

کلافه از اتاق بیرون اومدم 
با صدای زنگ قلبم زیرو رو شد دستام سرد شدن از پله ها پائین رفتم 

خدمتکار با دیدنم گفت: خانم با شما کار دارن 

_ راهنمائیشون کن بیان داخل 

_ بله خانوم 

و خدمت کار رفت خانوم بزرگ سؤالی نگام کرد 

_ دوستم اومده دیدنم 

سری تکون داد 

شبنم و عمه اش وارد سالن شدن لبخند پر استرسی زدم 

شبنم بغلم کرد زیر گوشم گفت: بابا اینجا کجاست؟

 آدم خوفش میگیره

-هیسس می شنون

  با لبخند به  عمه ای شبن رو کردم خوش اومدین و روبوسی کردم

_ممنون عزیزم 

  دعوت به نشستن کردمشون

 خدمتکار رفت قهوه وکیک آورد 

همه اش دلم میخواست زودتر بریم بالا تو اتاق تا با عمه اش راحت صحبت کنم 

_ ویدیا اتاقت و نشونمون نمیدی؟

با لبخند به شبنم نگاه کردم چقدر این دختر فهمیده بود فهمید پیش خانوم بزرگ معذبم
 
نگاهی به خانوم بزرگ انداحتم 

_ ببرشون به اتاقت عزیزم 

از جام بلند شدم شبنم و عمه اش هم پا شدن باهم به سمت پله های طبقه ی بالا رفتیم در اتاقو باز کردم باهم وارد شدیم 

شبنم نفسش و  آزاد کرد کلاهشو از سرش برداشت 

_ وای تو چطور اینجا زندگی میکنی؟ داشتم خفه میشدم 

_ شبنم 

_ راست میگم دیگه عمه 

عمه اش لبخندی زدو گفت: خب عزیزم مشکلت چیه؟

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]
#پارت_118


اشاره به کاناپه کردم ، 

- میشه بشینین...! 

+ بله عزیزم . 

شبنم و عمه اش روی کاناپه نشستن . 

روی صندلی گهواره ای روبروشون نشستم . 

دستامو قلاب هم کردم . 

__ ویدیا بگو دیگه جون به لب شدیم .

لبم و خیس کردم ، 

- چطور میشه  که دختری شب اول ازدواجش هیچ خون بکارتی نداشته باشه ؟؟؟؟؟

عمه ی شبنم نگاهی بهم انداخت . 

+ و تو نداشتی ! درسته ؟؟؟؟

سرم و پایین انداختم 

- بله متاسفانه .

  خانواده ی همسرم فکر میکنن من قبلا با کسی بودم ، 

الان میخوام بدونم چرا شب اول ازدواجم خونی دیده نشده ؟؟؟؟؟

+ چه مدتی  از ازدواجتون میگذره ؟؟؟

و چند بار رابطه داشتین ؟؟؟

- تقریبا 5 ماهی میشه ، فقط دوبار رابطه داشتیم . 

شب اول و فرداش .

از جاش بلند شد . 

+ روی تخت دراز بکش معاینه ات کنم . 

- برای چی ؟؟؟؟؟

لبخندی زد .

 + ترس نداره عزیزم باید بدونم علتش چی بوده یا نه ؟؟؟

نگاهی به شبنم انداختم . 

__ من رومو اونور میکنم . 

رفتم سمت تخت و پرده های حریر دو طرف تخت و انداختم . 

با استرس ساپورتو دامن کوتاهم و در اوردم و روی تخت دراز کشیدم و ملاحفه رو روم

 انداختم . 

قلبم از ترس و استرس تند تند میزد . 

عمه ی شبنم دستکش به دست اومد روی تخت . 

+ حدس میزدم به اینا نیاز داشته باشیم ، مجهز اومدم . 

لبخندی زدم .

+ یه بالشت بزار زیر پایین تنه ات . 

بالشتی برداشتم و زیرم گذاشتم . 

ملاحفه رو داد بالا از خجالت چشم هام و بستم ، 

دستش که به بدنم خورد آخ خفه ای گفتم . 

+ پاتو باز کن . 

دستامو مشت کردم . 

کمی احساس درد کردم .

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]
#پارت_119


+ میتونی بلند شی . 

و از تخت پایین رفت . 

دامنم و پوشیدم و با استرس نگاهی بهش انداختم . 

با دست به در سرویس بهداشتی اشاره کرد ، 

+ میتونم برم دستامو بشورم ؟؟؟؟؟

- بله.... بله..! 

و درو براش باز کردم . 

دستاشو شست و بیرون اومد . 

- شیرین جون مشکلم چی بود ؟؟؟

+ ببین عزیزم تو هیچ مشکلی نداری و اینطور که من تشخیص دادم پرده ی بکارت شما 

ارتجاعی هست . 

- یعنی چی ؟؟؟؟

+ یعنی این که شما پرده داری اما خون نداره ، 

ارتجاعی فقط از طریق دخول فهمیده میشه و هیچ لک یا خونی دیده نمیشه و با دخول کش

 میاد و چون شما رابطه ی دیگه ای نداشتی ، تشخصی خیلی راحت بود .

متاسفانه مردم ما دیدگاهشون از دختر باکره ، یعنی شب اول ازدواج خون داشته باشه . 

و خیلی ها به خاطر همین اتفاق ساده ، فاحشه خونده میشن . 

باز خوانواده ی همسر شما خوبه برخورد بدی نداشتن . 

پوزخندی زدم . 

- ممنون که اومدین، میشه یه برگه مبنی بر این که من بکارت داشتم بدین ؟؟؟؟

+ بله عزیزم .

دست توی کیفش کردو توی برگه ی ویزیتش چیز هایی نوشت  و مهر زد . 

برگه رو طرفم گرفت . 

+ خیالت راحت باشه نصف مردم تهران من و میشناسه و مهر من تایید بر اینه که شما باکره

 بودی .

- چطور لطفتونو جبران کنم ؟؟؟؟

خندید

 + کاری نکردم عزیزم امیدوارم مشکلت حل بشه ، 

اگه بخوای میتونم بهشون توضیح بدم . 

__ آره ویدیا بزار عمه بهشون بگه . 

سری تکون دادم 

- به خانم بزرگ بگین . 

کیفش و برداشت و باهم از اتاق بیرون اومدیم .

 هنوز باورم نمیشد ، بیگناه قصاص شده باشم و انگ هرزگی بهم زده باشن....

رمان ویدیا, [۱۵.۰۵.۱۷ ۰۲:۳۸]
#پارت_120  


حالا که فهمیده بودم تمام این مدت بی گناه قصاصم کردن ، 

از همشون نفرت پیدا کردم و شدم یه ادم کینه ایی. 

دلم حتی از پدر رو مادرمم هم گرفت . 

می تونستن بیان و کاری برام بکنن ، فقط ابروشون براشون مهم بود نه من . 

خانم بزرگ مثل همیشه در حال مطالعه ی کتاب بود . 

با دیدن ما کتابش رو بست و روی میز کنارش گذاشت . 

شیرین جون لبخندی زدو نگاهی به من انداخت که چشم هامو بازو بسته کردم به معنی این که شروع کنید 

+ ببینید خانم بزرگ شما و بقیه دچار سوء تفاهم شدین . 

خانم بزرگ سوالی نگاهی بهم انداخت

 _ شما راجب چی صحبت میکنید ؟؟؟

شیرین جون ادامه داد .

 + راجب این که شما و بقیه فکر میکنید ویدیا قبل از ازدواجش 

با کسی بوده ، 

اما اینطور نیست و ویدیا باکره بوده ،

اما اگر خونی دیده نشده ، فقط به خاطر نوع پرده اش بوده .

و توضیح کامل و راجب به پرده به خانم بزرگ داد . 

نگاهم به خانم بزرگ بود .

 کمی ناراحت به نظر می رسید . 

وقتی حرفای شیرین جون تموم شد . 

خانم بزرگ گفت : پس ویدیا از شما خواسته اینجا بیاین به خاطر همین موضوع ؟؟

+ بله به نظر شما ایرادی داره  ؟؟

_ نه اما باید مارو در جریان میذاشت . 

+ از خانواده ی تحصیل کرده ای مثل شما متعجبم که چطور این مدت عروستون رو پیش 

یه پزشک زنان نبردین ؟؟

_  فکر نمیکنم مسایل خانوادگی ما به شما مربوط بشه ،

 ممنون از اینکه اومدین . 

حالا میتونید برید . 

خانم بزرگ علنی داشت شبنم و عمه اش رو بیرون میکرد . 

شیرین جون لبخندی زد و از جاش بلند شد .....

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]
#پارت_121 


از جام بلند شدم و تا کنار در سالن همراهیشون کردم . 

موقعی  خداحافظی ، شرمنده سرم و پایین انداختم . 

- ببخشید فگر نمیکردم انقدر باهاتون بد برخورد کنن ..! 

شیرین جون دستشو روی دستم گذاشت .

 + عیب نداره عزیزم . 

- خیلی لطف کردین اومدین . 

بعد از خداحافظی با شبنم و عمه اش به سالن برگشتم . 

خانم بزرگ توی فکر فرو رفته بود . 

دیگه موندن توی این عمارت فقط خفت و خاری بود . 

اما باید قبل رفتن به این خونواده و شاهویی که با خفت انگ هرزگی رو بهم زد ثابت

 میکردم که من پاک بودم . 

چمدون کوچکی برداشتم کمی لباس توش چیدم ، 

رفتم حموم دوش گرفتم . 

موهامو نم دار جمع کردم و کت شلوار مشکی پوشیدم . 

آرایش ملایمی روی صورتم انجام دادم . 

نگاهی به ساعت انداختم چیزی به اومدن مردهای این عمارت نمونده بود 

از اتاق بیرون اومدم و روی صندلی طبقه ی بالا که به سالن پایین دید داشت نشستم . 

نگاهم رو به در دوختم . 

چند دقیقه بیشتر نشده بود که در سالن باز شدو آقا بزرگ مثل همیشه با ابهت وارد سالن

شد . 

بعدش شاهو بعد ساشا . 

برگه ی شیرین جون و که تصدیق میکرد من باکره بودم رو برداشتم .

با قدم های محکم از پله ها پایین اومدم . 

صدای پاشنه ی کفش هام توی فضا پیچید و باعث شد تا همخ  برگردن و نگاهی به پله ها بندازن . 

شاهو پوزخندی زدو 

گفت :عقده ی دیده شدن داری ؟؟؟؟

- نه آقای زرین امروز اینجام تا جواب تمام حقارت هایی که شده ام رو بگیرم ......

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]
#پارت_122


با تمسخر سری تکون داد . 

+ خوبه خوبه ، ببینم چطوری میخوای بگیری ؟؟؟؟

برگه ی توی دستم و بالا آوردم و گفتم : - این همون چیزی هست که شما ها هیچکدومتون

 نخواستین دنبالش رو بگیرین و فقط مهر هرزگی به من زدین . 

ساشا از جاش بلند شدو برگه رو از دستم کشید . 

 آقا بزرگ عصاشو کوبید زمین

 __ درست صحبت کن ببینم داری چی میگی ؟؟؟؟

تا اومدم چیزی بگم خانم بزرگ گفت :_ این برگه نوشن میده ویدیا باکره بوده ! 

شاهو پوزخند صداداری زد . - با اجازه ی کی رفته بود دکتر ؟؟؟؟

از کجا معلوم جعلی نباشه ؟؟؟

دست به سینه شدم . 

فک کنم اسم خانم شیرین تاج دین به گوشتون خورده باشه ؟؟؟ 

من نرفتم ، 

ایشون اومدن و این برگه نشون میده شما به خاطر خودخواهی خودتون ، 

باعث بی آبرویی من شدین . من از هیچکدومتون نمیگذرم . 

آقا جوون از جاش بلند شد ، 

با قدم های محکم اومد طرفم . 

از ترس قدمی عقب برداشتم . 

__ ادامه بده ...

با ترس گفتم - انقدر شنیدن حقیقت براتون سخته ؟؟؟؟

صدای سیلی که به صورتم خورد ، توی سرم اکو شد . 

دستم و روی صورتم گزاشتم .و نگاه مرد میانسالی انداختم که همه روی اسمش قسم 

میخوردن .

اما به خاطر شنیدن حقیقت ، دست روی یه زن بلند کرده بود . 

قدمی به عقب برداشتم .

 - من از این خونه میرم . 

آقا بزرگ __ جرآت داری قدمی از این عمارت بیرون بزار ، 

دفه آخرت باشه راز این خونرو پیش غریبه ها برملا میکنی ، 

سمت پله ها دوییدم ، وارد اتاق شدم . 

چمدون کوچیکمو برداشتم . 

حالا حتما پدر قبول میکنه تا به خونه برگردم ...! 

یهو در اتاق باز شد....

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]
#پارت_123

ساشا وارد اتاق شد ..

درو بست و بهش تکیه کرد


_جایی تشریف میبرین.?

_دارم برمیگردم خونه ی پدریم..

_با اجازه ی کی داری میری?

_فکر نکنم نیاز به اجازه داشته باشم

یهو عصبی برگه رو به سمتم  پرت کرد 

_چیه ها فکر کردی اینقدر بی غیرتم یا نه نکنه این برگه رو گرفتی تا شاهو دوباره بهت نگاه کنه اره?

_درست صحبت کن

با دو قدم بلند خودشو رسوند بهم و 
یقم رو گرفت

_لامصب تو بگو چطوری صحبت کنم

تو جای صحبتی هم برای من گذاشتی?
من که قبولت کردم وقتی که خانواده ات قبولت نداشتن..
چون نمیتونم باهات باشم..

صداش می لرزید

چشمای رنگیش دو دو میزد و سینه اش عصبی بالا پایین میشد

_اون  شاهو تورو مثل آشغال از زندگیش بیرون کرد

_من اون گواهی رو فقط برای این گرفتم تا به همتون ثابت کنم من پاک بودم و هستم..

_هه الان به نظرت اونا فهمیدن و مدال بهت میدن/?

یقه ام رو از توی دستش کشیدم

_برام مهم نیست ساشا

چمدونم و برداشتم و رفتم سمت در اتاق

دستمو کشید که پرت شدم تو بغلش..

 سرشو توی گردنم فرو کرد و بوسه ای پر حرارت زیر لاله ی گوشم زد..

 لحظه ایی حس کردم قلبم زیر و رو شد..

با دوتا دستش صورتمو قاب گرفت...
سرشو خم کرد  چشم هاش بسته بود و گوشه لبمو بوسید و پشت بهم کرد..

از کاراش سر درنمی اوردم..

بغض نشست تو گلوم..


دلم حتما برای این مرد تنگ میشد..

با پاهای لرزون رفتم سمت در و در اتاق و باز کردم نگاه اخری به ساشا انداختم هنوز پشت به من رو له پنجره ایستاده بود ....

از اتاق بیرون اومدم که سینه به سینه ی شاهو شدم..

_به به داری میری به سلامتی ?

_به تو ربطی نداره

مچ دستمو چسبید و محکم پیچوند...




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر