قادر رنجبر نظرات دوشنبه 17 مهر 1396 ، 07:16 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_286

سرى تكون دادم. 

-بله یه زمانى زیاد مى رفتم اما حالا كم میرم. 

-این كه خیلى خوبه، پس از این به بعد هر هفته همراه ما بیا. 

-حتماً. 

تمام حواسم پیش غیاث و آیناز بود. از اینكه آیناز دستش و دور بازوى غیاث حلقه كرده بود تا باهاش سر بخوره آهى كشیدم. 

تا قسمتى بالا رفتیم كه شایان گفت:

-یكم استراحت كنیم و صبحانه بخوریم. براى نهار اون بالا رستوران خیلى خوبى داره. 

همه استقبال كردیم. شایان زیرانداز كوچكى رو پهن كرد. 
-بفرمائید. 

همه نشستن. ماهور رو هل دادم تا كنار غیاث بشینه اما ماهور نامردى كرد و لحظه ى آخر خودشو كنار كشید. 

مجبور شدم كنار غیاث بشینم. 

زیرانداز انقدر كوچك بود كه هر كارى مى كردم بازم بدنم چسبیده به غیاث بود. زیر چشم نیم نگاهى بهم انداخت. 

نفسم رو كلافه بیرون دادم. 

كوله ام رو روى پام گذاشتم و لقمه هایى كه آماده كرده بودم رو از تو كوله درآوردم. 

شایان چاى ریخت و همه ى لقمه ها رو وسط گذاشت. 

لقمه اى برداشتم و آروم شروع به خوردن كردم. بچه ها در حال صحبت و بگو بخند بودن. 

با نشستن دست گرم غیاث روى پام لحظه اى نفس تو سینه ام حبس شد. 

نمیدونستم چه حركت یا عكسالعملى از خودم نشون بدم. 

با فشارى كه به رون پام اومد آروم سر بلند كردم و نگاهم رو به نگاهش دوختم. اخمى كرد گفت:

-حتماً باید لباسى بپوشى تا یقه ات انقدر باز باشه؟

ابروهام از تعجب بالا رفت و سرم آروم روى یقه ام خم شد. 

نگاهم به یقه ام افتاد كه كمى كنار رفته بود و سفیدى بالاى قفسه سینه ام پیدا بود.

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_287

یقه ام رو درست كردم و سعى كردم از غیاث با فاصله بشینم. 

همه بلند شدیم و دوباره به راه افتادیم. باقى راه رو با تله كابین بالا رفتیم. 

از تله كابین پایین اومدم. لحظه اى احساس كردم همون مردى كه اون شب تو اون خونه خرابه تیر خورده بود رو دیدم. 

دست و پام سرد شد و قلبم از ترس ضربانش بالا رفت. 

توانایى راه رفتن نداشتم و پاهام روى زمین قفل شد. با حس دستى روى بازوم ترسیده قدمى به عقب گذاشتم كه صداى ماهور كنار گوشم بلند شد. 

-حالت خوبه ساینا؟ چیزى شده؟ چرا رنگت پریده؟

با این حرف ماهور احساس كردم غیاث چرخید و نگاهمون كرد. دستم و روى دست ماهور گذاشتم و با صداى ضعیفى نالیدم:

-اون اینجاست. 

ماهور با تعجب گفت:

-كى اینجاست؟

-ماهور من مى ترسم بیا بریم خونه. 

-دارى چى میگى؟ حالت خوبه؟

نمیدونم حالت صورتم چطور بود كه شایان اومد طرفمون گفت:

-چیزى شده؟ حالت خوبه؟ چرا رنگت پریده؟

سرى تكون دادم و به سختى گفتم:

-خوبم. 

ماهور رفت سمت غیاث و چیزى بهش گفت. غیاث اومد سمتمون گفت:

-شایان تو برو. من با خانم ها میام. 

شایان نگاه بى میلى به غیاث انداخت گفت:

-پس با اجازه. 

با رفتن شایان غیاث با صداى سردى گفت:

-چیزى شده؟ تا دو دقیقه پیش كه حالت خوب بود ... چى شد یهو؟!

و پوزخندى زد. 

ماهور گفت:

-ساینا میگه اون مرده رو دیده. 

آیناز پوزخندى زد و با صداى نازكش گفت:

-غیاث عزیزم، گولش رو نخور. اینجورى میخواد تا تو بهش توجه كنى. 
پس تو كى میخواى بفهمى كه جایى تو زندگى غیاث من ندارى؟

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_288

سربلند كردم و متعجب گفتم: 

-غیاثِ تو؟!!

آیناز پشت چشمى نازك كرد. غیاث گفت:

-كجا دیدیش؟ 

با صدایى كه ترس و دلهره توش بیداد مى كرد گفتم:

-همین جا بود... خودم دیدمش. 

غیاث نگاهى به اطرافش انداخت. سرى تكون داد. 

-حتماً توهم دیدى. اینجا كسى نیست. 

راه افتاد گفت:

-از دنبال من بیاین. 

ماهور دستشو دور بازوم حلقه كرد اما ضعف به پاهام اثر گذاشته بود و ناى راه رفتن نداشتم. 

دلم مى خواست هرچى زودتر به خونه برگردیم. انگار اونجا و كنار عمو بیشتر احساس امنیت مى كردم. 

بچه ها به رستوران رفتن و روى تخت هاى رستوران كه تو فضاى باز گذاشته بودن نشستن. 

تختى رو انتخاب كردیم و نشستیم. سفارش نهار دادن. دل تو دلم نبود و ترس مثل یه علف هرز پیچیده بود توى قلبم. 

از غذا و طعمش هیچى نفهمیدم. نگاهى به ساعتم انداختم. ساعت ٣ بعدازظهر رو نشون میداد. 

آروم به ماهور گفتم:

-بریم خونه؟

-باشه. 

از جامون بلند شدیم. غیاث با بلند شدن ما سر بلند كرد و سؤالى نگاهمون كرد. رو كردم به شایان. 

-ما دیگه بریم. 

-كجا؟ تازه میخوایم با بچه ها بالاتر بریم. 

-هفته ى بعد ... شرمنده، كمى كار دارم. 

-باشه ایرادى نداره. 

با بقیه هم خداحافظى كردیم. غیاث اخم كرده بود اما حوصله نداشتم تجزیه تحلیلش كنم. 

دلم مى خواست هر چى زودتر به خونه برگردیم. 

تا لحظه اى كه سوار ماشین شدیم نگاه ترسانم به اطرافم بود اما انگار خودمم داشت باورم مى شد توهم زدم و كسى نبوده. 

ماهور ماشین و تو پاركینگ پارك كرد.

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_289

با هم از ماشین پیاده شدیم. ماهور رفت خونه ى خودشون. در واحد خودم رو باز كردم. 

با ورود به خونه احساس امنیت كردم. حموم رفتم و دوشى گرفتم. 

كمى خوابیدم. هوا تاریك شده بود كه بیدار شدم. لحظه اى از تاریكى خونه ترسیدم و تمام لامپ ها رو روشن كردم.
 
با بهم خوردن پنجره جیغى كشیدم كه صداى زنگ در آپارتمان بلند شد. ترسیده نمیدونستم چیكار كنم. 

تمام تنم از ترس مى لرزید و قلبم سنگین به سینه ام مى كوبید. 

با صداى مجدد زنگ تپش قلبم بیشتر شد. با صداى لرزونى كفتم: 

-كیه؟

اما جوابى نشنیدم. صداى زنگ قطع نمى شد. از دیوار فاصله گرفتم و آروم با قدمهاى لرزون سمت در رفتم. 

از چشمى نگاه كردم. با دیدن غیاث تعجب كردم و پشتى در رو انداختم. 

در رو باز كردم و سرم و آروم از لاى در بیرون كردم. غیاث دست به سینه رو به روى در ایستاده بود و اخمى میان هر دو ابروش نشسته بود. با دیدنم گفت:

-چرا یه ساعته زنگ مى زنم باز نمى كنى؟ 

لبم رو با زبونم خیس كردم گفتم:

-خواب بودم. 

اومد جلو و با دستش در و هل داد. از در فاصله گرفتم. وارد خونه شد. 

نگاهى به اطراف انداخت و نگاهش افتاد به من. آروم از بالا تا پایین نگاهم كرد. 

حالا كه غیاث اومده بود دیگه احساس ترس نمى كردم. نگاهى به تاپ بالاى نافم و شلوارك لى كه تنم بود انداختم. كمى معذب شدم. 

روى مبل نشست گفت:

-یاد نگرفتى از مهمون پذیرایى كنى؟ 

در و بستم و به سمت آشپزخونه رفتم اما برام جاى سؤال داشت كه غیاث اینجا چیكار مى كنه؟!

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_290

غیاث پا روى پا انداخت و كنترل تى وى رو برداشت. هول كرده بودم مثل دخترهاى چهارده ساله اى كه براى اولین بار كسى چیزى بهشون گفته!

نمیدونستم شام مى مونه یا میره؟ اصلاً نمیدونستم براى چى اومده اینجا؟!

چاى دم كردم و كمى گوشت چرخ كرده از یخچال درآوردم. سیب زمینى پوست كندم و قابلمه رو آب كردم. 

توى فنجون خوشرنگى چاى ریختم. سینى رو برداشتم و سمت سالن رفتم. 

سینى رو روى میز كنار غیاث گذاشتم و نگاهى بهش انداختم. گفتم:

-براى چى اومدى اینجا؟ 

سر بلند كرد و نگاهم كرد و گفت:

-دوست ندارم با این پسره شایان گرم بگیرى. 

ابروم از تعجب بالا رفت. نتونستم خودم رو كنترل كنم. 
گفتم:

-براى گفتن همین حرف اومدى اینجا؟

نگاهش رو به تى وى دوخت گفت: 

-نه!

منتظر موندم تا دلیل اومدنش رو بگه اما سكوت كرد. شونه اى بالا دادم و سمت آشپزخونه رفتم. 

ماكارونى هاى رنگى رو توى آب در حال جوش انداختم و خورشت درست كردم. 

وقتى كارم تموم شد میز و چیدم. انقدر غرق كار بودم كه فراموش كرده بودم غیاث اینجاست. 

چرخیدم كه محكم به جسمى برخوردم. ترسیده سر بلند كردم. نگاهم به غیاث افتاد. 

با فاصله ى كمى رو به روم ایستاده بود. از اینهمه نزدیكى قلبم تند شروع به تپیدن كرد. 

گرمى تنش و حس بودنش همه و همه وسوسه برانگیز بود. هر دو سكوت كرده بودیم و نگاهمون به هم بود. 

تحمل نگاهش رو نداشتم. اعترافش سخته اما غیاث رو دوست داشتم ... چه دیر فهمیدم!!

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_291

قدمى به عقب برداشتم و ازش فاصله گرفتم. غیاث دستى به گردنش كشید گفت:

-شام درست كردى؟

-بله. 

و دیس ماكارونى رو روى میز گذاشتم. غیاث صندلى رو عقب كشید و نشست. روبروش نشستم و براى خودم ماكارونى كشیدم. 

غیاث بشقابشو گرفت طرفم. بشقابش رو گرفتم و براش ماكارونى كشیدم. هر دو توى سكوت شروع به خوردن غذا كردیم اما ذهنم درگیر بود. 

اینكه چرا غیاث باید اینجا اومده باشه. سر بلند كردم كه غیاث هم سر بلند كرد و هر دو نگاهمون به هم گره خورد. 

با زبونم لبم و خیس كردم. نگاهش چرخید و روى لبم موند. 

-مى تونم یه سؤال ازت بپرسم؟

-زیاد خصوصى نباشه. 

-دفتر خاطرات ...

كلافه گفت:

-من دفترى ندیدم. بهت گفته بودم راجب گذشته حرف نزن. 

-اما من باید بدونم اون دفتر كجاست و كى برش داشته. 

دستاشو روى میز گذاشت گفت:

-هه ، به چى میخواى برسى؟ تو پدر منو كشتى!

-چرا نمیخواى بفهمى؟ من فقط از خودم دفاع كردم. 

از روى صندلى بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت. گفت:

-فكر نكن چون اینجام مى تونیم زندگیمون رو دوباره شروع كنیم. من اینجام فقط بخاطر اینكه بابا ازم خواهش كرد. 

از روى صندلیم بلند شدم و با دو گام بلند پشت سرش قرار گرفتم. گفتم:

-ما از اولم زندگى عاشقانه اى نداشتیم كه حالا بخوام حسرتش رو بخورم. یه ازدواج توافقى این حرف ها رو نداره. 

چرخید و سینه به سینه ام شد. سرش رو روى صورتم خم كرد و نگاهش رو به چشم هام دوخت. گفت:

-یعنى برات مهم نیست من برم و زن بگیرم؟

با این حرف غیاث احساس كردم خونه داره دور سرم مى چرخه.

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_292

دلم نمى خواست ضعفم رو ببینه. نگاهم رو به پشت سرش دوختم و لب زدم:

-براى من مهم نیست چون به زودى مى خوام درخواست طلاق بدم. 

یهو دست گرمش حلقه شد دور كمرم. با برخورد دستش روى كمرم چیزى ته دلم خالى شد و ضربان قلبم بالا رفت. 

چسبوندم به خودش. دستم و روى سینه اش گذاشتم تا ازش فاصله بگیرم كه فشار دستش رو بیشتر كرد و گفت:

-یه بار دیگه حرفتو تكرار كن! 

سر بلند كردم و نگاهم رو بهش دوختم. اخمى كرد و با صداى محكم و جدى گفت:

-فكر گرفتن طلاق رو از اون مغز كوچیكت بیرون كن چون من طلاقت نمیدم حتى اگه بخوام دوباره ازدواج كنم! 

نفس كشیدن برام سخت شده بود و گرمى دستش داشت آتیشم مى زد. دستشو از دور كمرم برداشت و ازم فاصله گرفت. 

نفسم رو بیرون دادم و ازش فاصله گرفتم اما گرمى دست هاش هنوز روى كمر برهنه ام بود و قلبم تند مى تپید. 

سمت اتاقم رفتم كه صداى رعد و برق بلند شد. ترسیده جیغى كشیدم و به دیوار اتاق چسبیدم. 

غیاث وارد اتاق شد گفت:

-چیزى شده؟

نگاهم رو به پنجره ى باز اتاق دوختم. لحظه اى حس كردم سایه اى از پشت پنجره رد شد. 

-یكى پشت پنجره است!

غیاث سمت پنجره رفت و نگاهى به بیرون انداخت. پنجره رو بست گفت:

-خیالاتى شدى ... چیزى نیست. فكر كنم توهم مى زنى. 
بغض نشست توى گلوم و چشم هام پر از اشك شد. 

غیاث چه مى دونست كه من حتى از سایه ى خودم هم مى ترسم؟

حرفى نزدم و سرى تكون دادم. 

-چرا ماهور نیومد؟

-مگه ماهور شب ها اینجا مى خوابه؟!

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_293

-بله خودش دوست داره تا شب ها رو اینجا باشه. 

غیاث ابرویى بالا داد و حرفى نزد. اومد از اتاق بیرون بره انگار پشیمون شد گفت:

-از كى مى ترسى؟ 

سرم و پایین انداختم. 

-اون مردى كه تیر خورده بود. من میدونم زنده است. 

-تو فكر مى كنى اون جرأت مى كنه اینجا بیاد؟ 

-همیشه حس مى كنم مثل سایه دنبالمه. 

-دچار توهم شدى. 

و از اتاق بیرون رفت. سمت تخت رفتم و یه گوشه اش مچاله شدم. پتو رو روى سرم كشیدم. 

چشم هام رو بستم اما دوباره كابوس هام برگشته بود و حس ترس تو تك تك سلول هام نفوذ كرده بود. 

نمى دونم كى خوابم برد اما با دیدن كابوس همیشگیم جیغى كشیدم و روى تخت نشستم. 

در اتاق باز شد. جیغى كشیدم كه توى بغل گرمى فرو رفتم. 
صداى گرم غیاث كنار گوشم نشست. 

-هیسسسس ... آروم باش ... چیزى نیست، كابوس دیدى. 

اشك توى چشم هام حلقه زد و از اینهمه تنهایی دلم براى خودم سوخت. سرم روى سینه ى برهنه اش بود و دستش و آروم روى كمرم مى كشید. 

خم شد روى تخت و منم با خودش كشید. حالا كامل توى بغلش بودم و دستش لاى موهام. 

چشم هام رو بستم. تو بیدارى و خواب احساس كردم روى موهام بوسیده شد. دستم و دور كمرش حلقه كردم. 

به غیاث حق میدادم. اون هنوز باور نكرده بود كه من بى تقصیرم. 

كاش مى دونستم اون دفتر لعنتى كجاست شاید كمى از مشكلات حل مى شد. 

در كنار غیاث یكى از با آرامش ترین خواب هاى عمرم رو بعد از اون اتفاق رفتم.

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_294

با تابش نور آفتاب چشم هام رو باز كردم. نگاهى روى تخت انداختم. غیاث نبود. 

دستى رو جاى خالیش كشیدم. از تخت پایین اومدم و از اتاق خارج شدم. 

با نگاهم دنبال ردى از غیاث بودم اما نبود. آهى كشیدم. دلم مى خواست نرفته بود. 

یك ماه از شبى كه غیاث اومده بود مى گذشت. این مدت هیچ چیزى تغییر نكرده و رفتار غیاث بدتر شده كه بهتر نشده. 

گاهى عجیب از زندگى خسته مى شم. دلم میخواد گوشه اى رو انتخاب كنم و ساعت ها تنها سر كنم. 

رو به روى تى وى نشسته بودم كه گوشیم زنگ خورد. نگاهى به صفحه ى گوشیم انداختم. با دیدن اسم مامان لبخندى روى لب هام نشست. 

-سلام مامان جون. 

-سلام عزیزم، كجائى؟ كم پیدائى!!

-خوبم مامان. ببخشید خونه و سر كار. 

-غیاث خوبه؟

پوزخندى زدم. 

-اونم خوبه. شما چه خبر؟ بابا خوبه؟

-ما هم همه خوبیم. ساینا عزیزم، زنگ زدم تا بگم سامان اصرار داره تا هر چى زودتر مراسم ازدواجشون رو بگیرن.
 
-اینكه خیلى خوبه!

-میدونم خودت كار و زندگى دارى اما سامان اصرار داره براى خرید تو باشى. آخه هلنا بارداره و نمى تونه. 

-چشم مامان جونم، شما امر بفرما. هر وقت خواستن برن بیان دنبالم داروخونه. 

-فداى دختر مهربونم بشم. كارى ندارى؟

-سلام برسونین به همه. 

-توام مراقب خودت باش. به غیاث سلام برسون. 

بعد از خداحافظى با مامان آهى كشیدم و گوشى رو روى مبل پرت كردم. 

دیگه هیچ چیز مثل قبل نبود. چه روزاى شادى داشتم. 

بغض نشست توى گلوم و اشك توى چشم هام حلقه زد. این روزها چقدر تنها بودم!

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_295

چند روزى از اون روزى كه با مامان صحبت مى كردم میگذره و این روزها خودم رو بیشتر غرق كار كردم تا فكرم كمتر درگیر بشه. 

شایان وارد انبار شد. لبخندى زد گفت:

-این هفته میاى بریم كوه؟

-این هفته فكر نكنم بتونم چون مراسم برادرم نزدیكه و من هیچ كارى نكردم. 

-اِه مباركه ... ما كه دعوتیم؟

خندیدم. 

-بله مجبورم دعوتتون كنم. 

اخم مصنوعى كرد گفت:

-این مدل دعوت كردن رو دوست ندارم. 

خنده ام عمیق تر شد. 

-نه خیالت راحت باشه و حتماً بیا. 

بى هوا گفت:

-ساینا!

سر بلند كردم و سؤالى نگاهم رو به نگاهش دوختم. 

-چرا انقدر ساكتى؟ مى تونم دوست خوبى برات باشم. 

خنده ام جمع شد. 

-چیزى نیست براى گفتن. 

خیره نگاهم كرد گفت:

-میدونم هست اما هر زمانى كه دلت خواست با كسى حرف بزنى، من هستم. 

به ناچار لبخندى زدم. شایان رفت سر كارش. در حال انجام كار بودم كه در انبارى باز شد. 

چرخیدم. نگاهم به غیاث و سامان و هیوا افتاد. 

با دیدن سامان و هیوا چهره ام باز شد و سمتشون رفتم. گونه ى هیوا رو نرم بوسیدم. سامان بغلم كرد گفت:

-خواهرى خودم چطوره؟

-خوبم. 

غیاث اومد كنارم و دستشو دور كمرم حلقه كرد. متعجب نگاهش كردم كه آروم فشارى به پهلوم آورد گفت:

-سامان جان مى گفتى خونه دعوتتون مى كردیم. 

تو شوك بودم كه با این حرف غیاث تعجبم بیشتر شد. این امروز یه چیزیش شده بود. 

سامان خندید:

-اون به وقتش. الان اومدم تا همراه ساینا براى خرید بریم. ساینا حتماً بهت گفته كه هفته ى آینده مراسم عروسیمون هست. 

-بله گفته ... پیشاپیش تبریك مى گم.

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_296

چه عجیب شده غیاث! سامان نگاهى به انبارى انداخت گفت:

-ساینا اینجا كار مى كنه؟

-آره، من بهش اصرار كردم تو خود داروخونه كار كنه و گفت اینطورى براش بهتره!

از تعجب چشمهام چهار تا شده بود. نمیدونستم بخندم یا حرص بخورم! سامان براى تأیید سرى تكون داد. 

-خوشحالم كه خوشبختین. 

با این حرف سامان پوزخندى روى لبم نشست. خوشبخت چه واژه ى غریبى بود براى من! 

-خوب آقا غیاث اجازه میدین ساینا رو با خودمون ببریم؟

-با اینكه دوست ندارم ازش جدا بشم اما چیكار كنم؟

سامان خندید گفت:

-آخر شب قول میدم بیارم و بهت تحویلش بدم. 

غیاث فشارى به كمرم آورد و ازم فاصله گرفت. وسایلم رو جمع كردم و خواستم برم بیرون كه غیاث گفت:

-عزیزم بوس خداحافظیتو ندادى!

ابروم از تعجب پرید بالا. قدمى برداشتم و رو بروى غیاث قرار گرفتم. صداى خنده ى آروم سامان و هیوا به گوشم خورد. 

كمى روى پنجه ى پا ایستادم تا هم قد غیاث بشم. قلبم سنگین به سینه ام مى كوبید. 

با چشمهایى كه دو دو میزد نگاهم رو به غیاث دوختم. غیاث هم نگاهش رو به نگاهم دوخت. 

چیزى ته دلم خالى شد. هول كردم و آروم گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم. غیاث خم شد روى صورتم. 

حالا صورت هامون قد یه بند انگشت با هم فاصله داشت و هرم نفس هاى گرمش به صورتم مى خورد. دهنم خشك شده بود و ...

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_297

منتظر بودم تا عكس العمل غیاث رو ببینم. سرش و آورد جلو و كنار سرم قرار داد طورى كه انگار داره من و مى بوسه اما با صداى آرومى گفت:

-فكر نكن چیزى هست. دلم نمیخواد جلوى خانواده ات تحقیر بشى. 

باورم نمى شد غیاث انقدر ماهر باشه تو فیلم بازى كردن. آب دهنم رو به سختى فرو دادم و ازش فاصله گرفتم. 

پوزخندى زد. سامان گفت:

-بریم؟ 

سرى تكون دادم و همراه سامان و هیوا از دارو خونه بیرون اومدیم. سامان خندید گفت:

-خوشحالم كه غیاث انقدر دوستت داره. 

پوزخندى به این باور سامان زدم و چیزى نگفتم. سوار ماشین سامان شدیم. 

-خوب عروس داماد، كجا بریم؟

هیوا به شیشه ى ماشین تكیه داد گفت:

-چند مغازه براى لباس دیدیم. اول بریم اونجا. 

-خیلى خوبه. 

سامان ماشین و كنار پاساژ بزرگى نگهداشت و هر سه سمت پاساژ رفتیم. 

بعد از كلى گشت و گذار هیوا لباس عروسش رو انتخاب كرد. 

به اصرار هیوا منم لباسى براى شب عروسى انتخاب كردم. لباس مشكى بلندى كه گیپور دوزى بود و تن پوش قشنگى داشت. 

سامان نگاهى به ساعتش انداخت گفت:

-بریم براى شام؟

گوشى هیوا زنگ خورد. بعد از صحبت با مخاطبش گفت:

-هلنا بود. بهشون گفتم رستوران میریم اونم از خدا خواسته فهمید ساینا با ماست خودش رو دعوت كرد. 

لبخندى زدم:

-منم دلم براش تنگ شده. 

سامان گفت:

-تو هم زنگ بزن تا غیاث بیاد و همه دور هم باشیم. 

مردد نگاهى به سامان انداختم و طورى كه مشكوك نشه گفتم:

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_298

لبخندى زدم گفتم:

-غیاث فكر نكنم بیاد. 

سامان اخمى كرد گفت:

-یعنى چى نیاد؟ اصلا نمیخواد تو زنگ بزنى، خودم مى زنم. 

كلافه سرى تكون دادم. سامان شماره ى غیاث رو گرفت. مضطرب به سامان چشم دوختم. 

-سلام غیاث جان، خوبى؟ ... نه چیزى نشده. زنگ زدم بگم با بچه ها شام بیرونیى، توام بیاى. 

سامان نگاهى بهم انداخت. 

-باشه آدرس و اس مى كنم. خداحافظ. 

باورم نمى شد غیاث قبول كرده باشه. 

-میاد؟

-آره، پس چى فكر كردى؟ 

سوار ماشین سامان شدیم و سمت رستوران سنتى كه قرار بود بریم حركت كردیم. 

كمى استرس داشتم. سامان ماشین و كنار رستوران نگهداشت و با هم پیاده شدیم. 

صداى پر از انرژى هلنا از پشت سرم بلند شد. چرخیدم و نگاهم به صورت شاداب و آرایش كرده ى هلنا افتاد. 

نگاهم چرخید و روى اندامش كه حالا كمى تپل تر شده و شكمش كه كمى برآمده بود ثابت موند. 

بغلم كرد و كنار گوشم لب زد:

-واى چقدر دلم برات تنگ شده بود ساینى. 

گونه اش رو نرم بوسیدم. 

-دل منم. نى نیت چطوره؟

-اونم خوبه. 

صداى خنده ى رهام باعث شد تا سر بلند كنم. 

-سلام. یكى ما رو هم تحویل بگیره. 

با رهام احوالپرسى كردم و همه با هم به سمت رستوران حركت كردیم. تخت بزرگى كه همه بتونیم بشینیم رو انتخاب كردیم و دور هم روى تخت نشستیم. 

نگاهم به در ورودى رستوران بود. هلنا گفت:

-ساینا چه خبر؟ غیاث خوبه؟ 

-سلامتى. خوبه. 

-خیلى خوشحال شدم كه برگشتى سر خونه زندگیت. 

لبخندى زدم. 

نگاهم به در رستوران بود كه غیاث وارد رستوران شد. پلوور سورمه اى با شلوار مشكى تنش بود.

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_299

با دیدنش قلبم دوباره شروع به تند زدن كرد. با دیدن ما اومد سمت تخت. 

سامان و رهام با غیاث دست دادن و هلنا و هیوا احوالپرسى كردن. 

سكوت كرده بودم و نمیدونستم چیكار كنم. غیاث نگاهى بهم انداخت گفت:

-خانومى خودم چطوره؟ سامان، بعدازظهر من ساینا رو سالم تحویل داده بودم. 

سامان خندید گفت:

-والا ما هم كاریش نكردیم. 

غیاث كنارم نشست و دستشو دور شونه ام حلقه كرد. بوى عطرش پیچید توى مشامم. 

توى دلم نالیدم "لعنتى انقدر فیلم بازى نكن، من بى جنبه ام!" 

غیاث همونطور كه دستش دور شونه ام بود گفت:

-سفارش دادین؟

رهام گفت:

-نه، منتظر شما بودیم. 

غیاث منو رو برداشت و جلوى من و خودش گرفت. لحظه اى نگاهم به هلنا افتاد. چشمكى زد. 

از اینكه هلنا هم حتى فكر مى كرد خوشبختم چشم هاش برق میزد. 

غذاها رو سفارش دادیم و شام رو تو جوك ها و مسخره بازى هاى سامان و رهام خوردیم. 

از اینكه غیاث حتى اگه فیلم بازى مى كرد اما بازم برام لذت بخش بود توجه هاش و گرمى دستش كه دستم رو توى دستش مى گرفت، دلم مى خواست شب تموم نشه اما هر چیزى پایانى داره!

هلنا گفت:

-آقا غیاث شما یه شام به ما بدهكارى. 

-اونوقت چرا؟!

-چرا نداره ... ما یه شب میخوایم بیایم خونتون. 

غیاث نگاهى به من انداخت. شونه اى بالا دادم كه غیاث گفت:

-شما ما رو از شام دادن مى ترسونید؟ باشه، فرداشب همتون خونه ى ما. 

متعجب به غیاث نگاه كردم كه فشارى به دستم آورد. حرفى نزدم. ساعت ١ شب رو نشون میداد كه از بچه ها خداحافظى كردیم. 

دلم كمى شور میزد. از عكس العمل غیاث مى ترسیدم. چرخید و سمت در راننده رفت.

رمان احساس اشتباهی, [۲۶.۰۹.۱۷ ۱۱:۴۵]
#پارت_300

در جلو رو باز كردم و نشستم. غیاث ماشین و روشن كرد و توى سكوت راه افتاد. 

دستامو روى پام گذاشتم و نگاهم رو به خیابون هاى خلوت دوختم. 

فضاى ماشین سنگین بود و نه من حرفى میزدم نه غیاث. نمى دونستم قراره من و خونه ى خودم ببره یا نه! اما مسیرى كه مى رفت سمت خونه ى من نبود. 

ماشین وقتى تو كوچه ى خونه اى كه با هم زندگى مى كردیم پیچید. قلبم سنگین شد. 

باورم نمى شد غیاث من و اینجا آورده باشه. با ریموت در پاركینگ رو باز كرد و ماشین و جاى همیشگى پارك كرد. 

به پهلو شدم و سؤالى نگاهش كردم كه ماشین و خاموش كرد گفت:

-خسته بودم و حوصله نداشتم این همه راه رو ببرمت خونه. فردا شب هم كه دوباره برمى گشتى پس خیالات برت نداره، الان آوردمت تا كار خودم رو راحت كنم. 

از ماشین پیاده شد. لبخندى روى لبم نشست. گاهى حس مى كردم شاید غیاث هم بى میل به من نباشه. 

از ماشین پیاده شدم و هر دو سوار آسانسور شدیم. 

چقدر دلم براى این خونه تنگ شده بود. غیاث در آپارتمان رو باز كرد. 

با ذوق به تك تك وسایل خونه نگاه انداختم. همه چیز مثل روزى كه رفته بودم بود و خونه تمیز بود. 

غیاث سمت اتاق رفت. گوشى خونه به صدا دراومد و بعد از چند بوق روى پیغامگیر رفت. صداى نازك و تیز آیناز پیجید توى سالن. 

-سلام غیاثم، كجایى كه گوشیتو بر نمى دارى؟ من دارم میام اونجا تا شب رو با هم باشیم. 

بند كیفم رو تو دستم مچاله كردم و نگاه لرزانم رو به تلفن دوختم. 

غیاث به حالت دو خودش رو به سالن رسوند.




ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. پنجشنبه 20 دی 1397 11:46 ق.ظ
    سلام ازقسمت ۳۵ ببعد چی میشه؟

ارسال نظر