قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 19 مهر 1396 ، 05:02 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۱۱.۱۷ ۰۰:۳۰]
#پارت_301

تنها شلوارك مشكى رنگى پاش بود. 

-سلام آیناز. خوبم ... نه نمیخواد بیاى دیروقته. 

هنوز سرجام ایستاده بودم و نگاهم به غیاث بود. زیرچشمى نگاهى بهم انداخت. 

-فردا بهت زنگ مى زنم. خسته ام. 

نمیدونم آیناز چى گفت كه غیاث گفت:

-منم

و گوشى رو قطع كرد. ته مونده ى امیدم از بین رفت. غیاث پا روى پاش انداخت گفت:

-تا كى مى خواى اونجا وایستى؟ برو لباساتو عوض كن. 

نفسم رو نامحسوس بیرون دادم گفتم:

-اما من اینجا لباسى ندارم! 

چونه اش رو خاروند گفت:

-برو یكى از پیراهن هاى منو بپوش. 

بى هیچ حرفى سمت اتاق رفتم. نگاهى به تخت دو نفره مون انداختم. پوزخند تلخى زدم و از داخل كمد لباس سفید مردونه اى برداشتم. 

با حرص دكمه هاى مانتوم رو باز كردم. فداى سرم كه فقط یه ست مشكى تنم بود. 

از حرص شلوارم رو هم درآوردم. سه تا دكمه ى اول پیراهن مردونه رو باز گذاشتم و آستین هاى بلندش رو تا كردم. 

پیراهن تا زیر باسنم مى رسید. كش موهام رو باز كردم و با حرص دوباره بستم. 

میدونستم تمام ناراحتیم از كجاست اما هیچ كارى نمى تونستم بكنم. 

دلم مى خواست غیاث عاشقم بود و من رو بخاطر اشتباهى كه هیچ تقصیرى نداشتم اینطور مجازات نمى كرد. 

با دستم چشم هام رو فشار دادم تا اشكم جارى نشه. 
پشت سر هم نفس عمیق كشیدم و از اتاق بیرون اومدم. 

غیاث با دیدنم نگاهى به سر تا پام انداخت. 

لحظه اى معذب شدم اما بعدش خودم رو توجیح كردم كه غیاث شوهرمه و من باید كارى مى كردم تا اون عاشقم میشد. 

سمت آشپزخونه رفتم اما چرخیدم و رو به غیاث كردم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۱۱.۱۷ ۰۰:۳۰]
#پارت_302

-مى تونم به وسایل خونت دست بزنم؟ 

غیاث گیج پرسید:

-چیزى گفتى؟

خنده ام گرفته بود اما وقتى به این فكر مى كردم كه غیاث با آینازه قلبم هزار تیكه مى شد. سؤالم رو دوباره تكرار كردم كه گفت:

-آره

و نگاهش رو ازم گرفت. وارد آشپزخونه شدم و با دلتنگى نگاهى به آشپزخونه انداختم. 

آهى از روى حسرت كشیدم. لیوانى آب خوردم و از آشپزخونه بیرون اومدم. 

غیاث سرش توى گوشیش بود. 

-من كجا بخوابم؟

-سر بلند كرد گفت:

-تو اتاق. 

-میدونم تو اتاق؛ كدوم اتاق؟ 

از روى مبل بلند شد. رفت سمت اتاق خواب و گفت:

-من مشكلى ندارم اگر بیاى اتاق بخوابى. 

با این حرفش ابروهام از تعجب بالا پرید. این چى گفت؟! باورم نمى شد این غیاث همون غیاث چند روز پیش باشه. 

با سردرگمى وارد اتاق شدم. 

غیاث تیشرتش رو درآورد و سمت تخت رفت. مردد وسط اتاق ایستاده بودم. غیاث رو تخت دراز كشید گفت:

-زیرلفظى میخواى؟

پوزخندى زد. 

-نترس، انقدر دیدم كه جذابیتى برام نداشته باشى. 

و به پهلو شد. با این حرفش حرصم گرفت. دستم و مشت كردم و زیر لب لب زدم:

-آره دیگه!

سمت تخت رفتم و گوشه ى تخت دراز كشیدم. اما فاصله ى كممون و بوى عطرش اجازه نمیداد بخوابم. 

كوسن تخت رو بغل كردم و سرم رو توش فرو كردم تا عطر غیاث وسوسه ام نكنه اما كوسن لعنتى هم بو عطرشو میداد. 

نفسم رو كلافه بیرون دادم و تكونى خوردم. غیاث طاق باز خوابیده بود و یه دستش و روى پیشونیش گذاشته بود و یه دست روى سینه اش.

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۱۱.۱۷ ۰۰:۳۰]
#پارت_303

چشم هام رو بستم تا وسوسه نشم. اما از اینكه در كنار غیاث بودم حس آرامش داشتم. 

اون ترسى كه هر شب باهام همراه بود رو نداشتم. چشم هام كم كم گرم خواب شد. 

تو خواب و بیدارى بودم كه احساس كردم تو جاى گرمى فرو رفتم و عطرش پیچید توى مشامم. 

نفسى كشیدم و تو خواب و بیدارى دستمو دورش حلقه كردم. 

با احساس خستگى چشم باز كردم. اومدم تكونى بخورم كه نتونستم. متعجب نگاهى به دست هاى حلقه شده ى غیاث انداختم. 

پاهام و بین پاهاش گرفته بود و دستش دور كمرم حلقه. انقدر سفت بغلم كرده بود كه نمى تونستم تكون بخورم. 

سرم روى سینه اش بود. كمى سرم و بلند كردم. نگاهم به چشم هاى خوابش افتاد. 

دلم مى خواست سیبك گلوش رو ببوسم اما مى ترسیدم بیدار بشه و من دلم نمى خواست دوباره متلك بارم كنه با حس لمس كردنش اما این حس لعنتى همه اش مى گفت یه لمس. 

با ترس دست لرزونم رو سمت سینه اش بردم. 

تا اومدم دستم رو روى سینه اش بذارم تكونى خورد. ترسیده چشمهام رو بستم و دستم رو روى سینه ام جمع كردم اما قلبم محكم و تپنده به سینه ام مى كوبید. 

جرأت باز كردن چشمهام رو نداشتم. با سبك شدن پاهام فهمیدم پاهاش رو از روى پاهام برداشت. دستش و آروم از زیر سرم كشید بیرون. 

آروم چشمهام رو باز كردم كه نگاهم به نگاه غیاث گره خورد. صورتش رو صورتم خم بود و بالا تنه ى برهنه اش كل بالا تنه ام رو در حصارش گرفته بود. 

قلبم شروع به تپیدن كرد و جهش خون رو روى گونه هام احساس كردم. 

دستم اومد بالا و روى سینه ى لختش قرار گرفت. با گرمى تنش زیر دستم حسى ...

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۱۱.۱۷ ۰۰:۳۰]
#پارت_304

قلبم محكم و سنگین مى كوبید. حالم دست خودم نبود و حتى لب هام خشك شده بود. 

نگاهم بهش بود كه گفت:

-من عادت دارم تا كسى توى بغلم باشه پس فكراى فانتزى نكن!

و فشارى به سینه ام آورد و از تخت پایین رفت اما من هنوز شوكه بودم. 

تا مى اومدم امیدوار شم كه غیاث فهمیده من بى گناهم، با حرف یا كارش تمام امیدم رو ناامید مى كرد. 

عصبى دستمو مشت كردم. از تخت پایین اومدم. غیاث از اتاق بیرون رفته بود. 

سمت در اتاق رفتم كه صداى زنگ در آپارتمان بلند شد. در اتاق و باز كردم.
 
با صداى نیلوفر مادر غیاث ترس برم داشت و قدمى به عقب برداشتم تا وارد اتاق بشم تا من و نبینه كه از پاگرد ورودى سالن نمایان شد و داشت با غیاث حرف مى زد. 

با دیدن من سر جاش ایستاد. معلوم بود تعجب كرده كه من با این وضعیت اینجا چیكار مى كنم؟ 

نگاهى به سر تا پام كرد. اخمى میان ابروهاش نشست. رو به غیاث كرد گفت:

-این اینجا چیكار مى كنه؟ ... تو چطور تونستى قاتل برادر من و اینجا راه بدى؟

قدمى برداشت و عصبى غرید:

-تو دختره ى آشغال چطور تونستى پاتو اینجا بذارى؟ 

دست و پام سرد شده بود و قلبم از ترس محكم مى زد. هرچى زبونم رو چرخوندم تا حرفى بزنم نتونستم. دهنم مثل ماهى باز و بسته مى شد. 

-زود از اینجا برو. 

-آروم باش مامان. 

-چى؟ چطور مى تونم آروم باشم وقتى این داره راحت زندگى مى كنه و برادر بى گناه من زیر خروارها خاك خوابیده؟

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۱۱.۱۷ ۰۰:۳۰]
#پارت_305

خواست بیاد سمتم كه غیاث بازوش رو گرفت. ترسیده به دیوار چسبیدم. خیلى سخته احساس ناتوانى كنى و بایستى برخورد بد دیگران رو ببینى. 

-دختره ى عوضى تا بود اون مادر عوضیت سایه اش روى زندگیم بود حالا خودت ... چرا نمیرى تا راحت زندگى كنیم؟ چرا خودت رو به غیاث مى چسبونى؟ 
بفهم، این تو رو نمیخواد ... از اولم نمى دونم چى شد قبولت كرد!! غیاث پسرى نیست كه تمام عمرش رو با یه دختر بگذرونه پس خودت رو بیشتر از این خورد نكن. 

مات مونده بودم و نگاهم همه اش بین غیاث و مادرش در گردش بود. دلم مى خواست حرفى بزنم یا حتى از خودم دفاع كنم اما این زبون لعنتى نمى چرخید. 

بزاق جمع شده تو دهنم رو به سختى قورت دادم. با صدایى كه سعى داشتم نلرزه گفتم:

-من همه ى اینا رو میدونم اما با تمام دونستنم بازم عاشق همسرمم. 

قلبم محكم و كوبنده مى زد. جرأت نداشتم سر بلند كنم و به غیاث نگاه كنم. صداى قهقهه ى نیلوفر بلند شد. 

-چه افتخاریم مى كنه و منت میذاره كه عاشق غیاثه ... عاشقش نمیشدى جاى تعجب داشت! پسر من همه چى تمومه ولى تو در شأنش نیستى. 

غیاث خیلى محكم و جدى گفت:

-مامان كارى داشتى اومدى؟

-آره عزیزم. 

نیم نگاهى به من انداخت گفت:

-آیناز عزیزم نگرانت بود، چرا بهش زنگ نمى زنى؟ 

سربلند كردم و نگاهى به غیاث انداختم. به نظر كلافه مو اومد. 

-فعلاً كار دارم. به موقعه اش زنگ میزنم. بیا بشین. 

-نه میرم؛ دلم نمیخواد چشم به قیافه ى نحس این بیوفته!

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۱۱.۱۷ ۰۰:۳۰]
#پارت_306

غیاث حرفی نزد نیلوفر گونه غیاث 

 و بوسید و گفت : _ یه زنگ به آیناز بزن .

_ باشه . 

نیلوفر سمت در سالن رفت با بسته 

 شدن در نفس آسوده ای کشیدم .

 غیاث نیم نگاهی بهم انداخت گفت : _ بهتره به فکر یه لباس برای

 غیاث باشی ، 

آماده شو برای خرید مواد خوراکی بریم سر راه توام لباس بخری . 

سری تکون دادم و وارد اتاق شدم .

این روز ها سعی میکنم سکوت کنم . 

لباس هامو پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم . 

غیاث رفت توی اتاق و بعد از چند دقیقه آماده بیرون اومد . 

باهم از در خونه خارج شدیم دلم میخواست هر چه زودتر از گذشته سر در بیارم .

 اینکه کانیا کیه و چرا خیلیا ازش بدشون میاد .

 اما دلم نمیخواست به عمو بگم باید خودش میخواست تا دخترش رو ببینه .

 توی سکوت هرچی مواد غذایی لازم بود رو خریدیم .

 غیاث ماشین و کنار پاساژی نگهه داشت .

_ هرچی لازم داری بخر .

_ تنها برم ؟

نگاهش رو به روبرو دوخت .

 از ماشین پیاده شدم و به سمت پاساژ رفتم پسر جوانی تنه ای بهم زد 

گفت : _ خوشگله بیام باهات ؟ 

اخمی کردم گفتم : _ بهتره راحتو بگیریو بری تا همسرم نیومده . 

_ این دروغا قدیمی شده میدونم تنهایی

با دیدن صورت اخم آلود غیاث ترسیدم نکنه برداشت بد کنه ، 

 کنارم ایستاد و با اخم گفت : _ کاری داری ؟

مرد نگاهی به غیاث و بعد به من انداخت و گفت : _ نه .

و سریع از کنارم رد شد .

غیاث بازومو گرفت گفت : _ باهم میریم .

دلم ازین توجه زیر پوستیش به وجد اومد و لبخندی روی لبم

 نشست که غیاث گفت : _ دلم نمیخواد زنی که باهام میاد بیرون

 اتفاقی براش بیوفته حتی اگه اون زن .....

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۱۱.۱۷ ۰۰:۳۱]
#پارت_307

... قاتل دائیم باشه. بازم چون با من بیرون اومده دلم نمى خواد كسى مزاحمش بشه. 

با این حرف غیاث تمام حس هاى خوبى كه از اومدنش گرفته بودم پرید. 

این دل لعنتى كى مى خواد بفهمه كه نباید به این مرد دل ببنده؟ 

نگاهم رو به ویترین هاى پر زرق و برق پاساژها دوختم. 

دست غیاث روى شونه ام نشست. سعى كردم هیچ حسى از اینهمه نزدیكى تو قلبم به وجود نیاد. 

با دستش مغازه اى رو نشون داد. 

-بریم اونجا. 

شونه اى بالا دادم. 

-بریم!

سمت مغازه رفتیم. وارد شدیم. فروشنده ها دو تا خانم و یه آقا بودن. غیاث رو كرد بهم:

-انتخاب كن خانمى!

پوزخند تلخى زدم. نقش بازى كردن دوباره شروع شد. 

شلوار برمودا با تونیك جذبش رو برداشتم با چند تا چیز دیگه. خواستم دست كنم تو كیفم كه غیاث مچ دستم رو گرفت و طورى كه اونا نشنون گفت:

-دلم نمى خواد جلوى بقیه دست تو جیبت كنى. 

و رفت سمت پیشخوان. لباس ها رو حساب كرد و با هم بیرون اومدیم. كمى لوازم آرایش هم خریدیم. 

-دیگه چیزى لازم ندارى؟

-نه. 

سرى تكون داد. 

-بریم. 

با هم از پاساژ بیرون اومدیم. غیاث ماشین و روشن كرد و سمت خونه روند. 

با كمك هم وسایل ها رو بالا بردیم. كف آشپزخونه پر از مواد خوراكى شده بود. 

-بهتره اول یه چیزى بخوریم. 

روى صندلى نشست و همبرگرهایى كه خریده بود رو روى میز گذاشت. دست هام رو شستم و رو به روش نشستم. 

همبرگر و برداشتم و شروع به خوردن كردم. غیاث زودتر تموم كرد و بلند شد. 

-میرم استراحت كنم. 

و از آشپزخونه بیرون رفت.

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۱۱.۱۷ ۰۰:۳۱]
#پارت_308

بعد از خوردن غذام وسایلا رو تند جابجا كردم و شروع كردم به درست كردن شام. 

نمیدونم چقدر تو آشپزخونه بودم. با حس كمردرد كمرم رو راست كردم و ماساژى به كمرم دادم. 

قورمه سبزى رو بار گذاشته بودم. مرغ ها رو كباب كرده بودم. سالادها رو سلفون كشیده تو یخچال جا به جا كردم. 

كیك كاكائویى رو تو فر گذاشتم. تقریباً همه چى براى شام آماده بود. 

باید دوش مى گرفتم. 

از آشپزخونه بیرون اومدم. غیاث توى سالن نبود. سمت اتاق رفتم. در اتاق نیمه باز بود. در و كمى هل دادم. 

نگاهم به غیاث افتاد كه رو به روى آینه ایستاده بود و حوله ى كوتاهى دور كمرش بسته بود و قطرات آب روى كمر و بازوهاش بود. 

بوى شامپو و افترشیو اتاق رو برداشته بود. 

با دیدنم نیم نگاهى بهم انداخت. هول كرده و سرم رو پایین انداختم. 

-میخواى برى دوش بگیرى برو. 

وارد اتاق شدم و وسایلى كه خریده بودم رو برداشتم و سمت حموم رفتم. دوشى گرفتم. 

حوله رو برداشتم و بدنم رو خشك كردم. توى حموم لباس زیرام رو پوشیدم. 

آروم در حموم و باز كردم. كسى توى اتاق نبود. از حموم بیرون اومدم. 

موهاى بلندم هنوز نم داشت. سمت آیینه رفتم و با حوله ى كوچكى نم موهام رو گرفتم. 

سشوار رو به برق زدم و شروع به خشك كردن موهام كردم. 

موهام رو هوا پخش بود و حرارت سشوار باعث شده بود تا بوى شامپو تو اتاق پخش بشه. 

با صداى سرفه اى چرخیدم كه نگاهم به غیاث تو چهارچوب در افتاد. 

هول كردم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۱۱.۱۷ ۰۰:۳۱]
#پارت_309

سشوار رو روى میز گذاشتم. 

نمیدونستم چه عكس العملى نشون بدم اما غیاث خیلى خونسرد نگاهى به سر تا پام انداخت. 

-میشه برى بیرون لباسم رو بپوشم؟ 

قدمى برداشت و كامل وارد اتاق شد. یه دست لباس اسپرت تو خونه اى تنش بود. 

متعجب نگاهش كردم كه گفت:

-فكر نكنم دیدن كسى كه مثلاً زنمه مشكلى داشته باشه. 

و اومد سمتم. توى دو قدمیم ایستاد. قلبم محكم و كوبنده مى زد. 

نگاهش چرخید روى صورتم، چشم هام، لب هام و نگاهش رفت پایین. هول كردم و طره اى از موهام رو روى شونه هاى برهنه ام انداختم. 

دستش اومد و سرانگشتاش روى بازوم نشست. برخورد سرانگشت هاى گرمش روى بازوى سردم غوغا به پا كرد. 

قفسه ى سینه ام تند بالا و پایین میشد. 

دست هام بى حركت كنار بدنم مونده بود. دستش و آروم كشید و اومد پایین. 

چنگى به كمرم زد و كشیدم سمت خودش. به سینه اش خوردم. 

سر بلند كردم كه سرش خم شد و روى گردنم نشست. 

برخورد لبهاش روى گردنم باعث شد چشم هام رو ببندم. 

نفس هاى داغش روى پوست گردنم خون رو با پمپاژ زیاد به گونه هام مى دواند. 

گازى از گردنم گرفت كه آخ ریزى گفتم. نفسش رو با صدا بیرون داد و ازم فاصله گرفت. 

پشت بهم كرد و با صداى مرتعشى گفت:

-لباساتو بپوش. 

و از اتاق بیرون رفت. 

از اینكه از سمت غیاث پس زده شدم بغض نشست توى گلوم و تمام حس هاى خوبم پر كشید و هرچى حس بد و نفرت انگیز بود جاش رو گرفت. 

اینكه من براش هیچ وسوسه برانگیز نیستم عذابم مى داد. 

با حرص دستى روى گردنم كشیدم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۲.۱۱.۱۷ ۰۰:۳۱]
#پارت_310

لباسام رو پوشیدم و آرایشی کردم. با صدای زنگ خونه از اتاق بیرون اومدم.

غیاث آیفون و زد و گفت: 
- اومدن.
رفتم سمت آشپزخونه، سری به غذا زدم. همه چیز آماده بود.

 کنار غیاث، جلو در سالن ایستادم. در آسانسور باز شد.سامان، هیوا، رهام و هلنا بیرون اومدن. پشت سرشون پرهام هم امد.

 با دیدن پرهام هول کردم چون می‌دونستم پرهام زرنگه و حتما می‌فهمه.

 غیاث با دیدن پرهام، اخمی کرد.

 بچه‌ها با سر و صدا سلام و احوال پرسی کردن‌. پرهام سکوت کرده بود.
 دستش رو سمت غیاث دراز کرد و گفت:

- سلام. می‌دونم هیچ‌کس مهمون ناخونده دوست نداره اما به اصرار بچه‌ها اومدم. البته خودمم دلم برای...

نگاهش را به من دوخت.ادامه داد:

- دلم برای ساینا تنگ شده بود!

 غیاث خیلی سرد گفت:

-خوش اومدی.

لبخندی زدم و پرهام دستم رو به گرمی فشرد. با هیوا و هلنا روبوسی کردم.

 همه وارد خونه شدیم. سامان بو کشید و گفت:

- این بوها می‌گه خواهرم امشب محشر کرده!

 هلنا خندید و به شوخی گفت:

- مشامت اشتباه می‌کنه، ساینا نیمرو هم بلد نیست بپزه چه برسه به غذا!

به بازوش کوبیدم و گفتم:

- منو مثل خودت فرض نکن گردالی!

 و اشاره‌ای به شکمش کردم.

 اخم مصنوعی کرد و از بازوی رهام آویزون شد و گفت:

-رهامی ساینا رو دعوا کن، به من می‌گه گردالی!

 رهام خندید و با عشق هلنا رو بوسید و گفت: 

-تو گردالی خودمی دیگه. 

حسرت نشست توی دلم.

- می‌رم چایی بیارم. 

سمت آشپز خانه رفتم. لحظه‌ی آخر نگاهم به پرهام افتاد. 

نگاهش عجیب بود. توجه‌ای نکردم. واردآشپزخانه شدم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۴.۱۱.۱۷ ۱۷:۴۹]
#پارت_311

با ورود به آشپزخونه، نفس آسوده‌ای کشیدم تا بغضم پایین بره.

 دلم نمی‌خواست حسرت زندگی عزیزانم رو بخورم اما دست خودم نبود. وقتی عشق و دوست داشتنی توی زندگیم نبود.

سینی رو روی میز گذاشتم و فنجون‌ها رو چیدم به ترتیب چایی ریختم. نگاهی به چایی‌های خوش رنگ انداختم.

سینی را برداشتم و از آشپزخانه بیرون  اومدم.

غیاث بلند شد و اومد سمتم. سینی رو از دستم گرفت.

کنار هیوا و هلنا نشستم. کاملا روبه‌روی پرهام بودم و این معذبم می‌کرد.

غیاث چای‌ها رو تعارف کرد و نشست.
 هیوا راجب خریدهایی که کرده بود؛حرف زد و سالنی که قرار بود جشن بگیرن.

گاهی که سرم و بلند می‌کردم، نگاهم به نگاه خیره پرهام می‌خورد.

با صدای غیاث از پرهام چشم گرفتم که گفت:

- عزیزم میای آشپزخونه!

متعجب از جام بلند شدم. 

همراه غیاث به آشپزخونه رفتم. سوالی نگاهش کردم که اخمی کرد و گفت:

- تو سرو سری داری با این پسرخاله تقلبیت؟!

اخمی کردم و گفتم:

- منظورت چیه؟

پوزخندی زد.

-فعلا که منظور تو و اون نگاه‌های معنا دار اون آقاس. حواست رو جمع کن! تو زن منی هر چی هم که نخوامت، اسمت تو شناسناممه. وای به حالت که با مرد دیگه‌ای لاس بزنی یا خیالات ورت داره!

- تو الان حسودیت شده؟

 اومد جلو و تو دو قدمیم ایستاد، گفت:

- به چی حسودی کنم؟
شونه ای بالا دادو گفتم:

- نمی‌دونم از خودت بپرس. البته شاید پرهام هنوز عاشقم باشه!

 ابرویی بالا دادم. عصبی مچ دستمو گرفت وفشرد؛ گفت:

-دور برت داشته یادت رفته تو یک قاتلی!




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر