قادر رنجبر نظرات جمعه 21 مهر 1396 ، 12:38 ق.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۰۴.۱۱.۱۷ ۱۷:۴۹]
#پارت_312

لحظه اى چشم هام پر از اشك شد و با چشم هایى كه دیدم رو تار كرده بود نگاهش كردم. كلافه ازم فاصله گرفت گفت:

-كارى مى كنى تا اینطورى باهات برخورد بشه. 

انگشت اشاره اش رو سمتم گرفت گفت:

-دفعه ى بعد به این پسرخاله ى قلابیت نخ بدى من میدونم و تو!

بغضم و قورت دادم گفتم:

-بهت قولى نمیدم. 

و اومدم پشت بهش بكنم كه كوبیدم به یخچال. بدنامون به هم چسبیده بود و هرم نفس هاى داغش به صورتم مى خورد. با دستاش فشارى به بازوهام آورد. 

سرش روى صورتم خم شد. نگاهش پر از خشم بود. لحظه اى از طرز نگاهش ترسیدم. 

صداى سرفه اى باعث شد تا ازم فاصله بگیره. 

دستى به بازوم كشیدم. هلنا لبخند دندون نمایى زد گفت:

-فكر كنم بد موقع مزاحم شدم!

غیاث دستشو دور شونه ام حلقه كرد گفت:

-نه فقط یه پیش غذا بودش ... راحت باشین. 

از این حرف غیاث گونه هام گل انداخت و هلنا خندید. غیاث گفت:

-عزیزم میرم پیش بقیه، كارم داشتى صدام كن. 

و به سمت در آشپزخونه رفت. با رفتن غیاث هلنا كامل وارد آشپزخونه شد گفت:

-شیطون غیاث خیلى دوست داره ها!!

لبخندى زدم كه اخمى كرد گفت:

-این پرهام بیشعور فقط فاز استرس میده.

-چرا؟

هلنا شونه اى بالا داد گفت:

-چه میدونم؛ میگه تو از غیاث جدا زندگى مى كنى. 

هول كردم. اون از كجا مى دونست؟ لبخند پر استرسى زدم گفتم:

-نه بابا چه كاریه؟ حتماً داشته اذیتتون مى كرده!

هلنا گوجه سالادى رو انداخت تو دهنش گفت:

-نه بابا شوخى كجا بود؟ جدىِ جدى بود.

رمان احساس اشتباهی, [۰۴.۱۱.۱۷ ۱۷:۴۹]
#پارت_313

-ولى مى بینى كه ما با هم زندگى مى كنیم. 

هلنا چشمهاشو كمى تنگ كرد گفت:

-آره خیلى خوشحالم. 

و یه گوجه ى دیگه برداشت. آروم زدم پشت دستش گفتم:

-تموم كردى! 

لب برچید گفت:

-خسیس دو تا دونه گوجه است زن حامله داره میخوره. 

خندیدم گفتم:

-اوخى عزیزم گردالى بخور بخور. 

هیوا وارد آشپزخونه شد گفت:

-شما دو تا بیشعور من و اونجا تنها ول كردین اینجا دارین هر و كر مى كنین؟

هلنا پشت چشمى نازك كرد. به همراه هیوا میز شام و چیدم. مردا رو صدا كردیم. سامان و رهام با دیدن میز متعجب گفتن:

-باور كنیم ساینا همه ى این غذاها رو درست كرده؟؟

-پس چى؟

-به به كدبانو شده خواهرم. 

هلنا ایشى كرد گفت:

-ظاهرش خوبه، به درد نمى خوره. 

رهام آروم نوك بینى هلنا رو كشید گفت:

-حسودك خودم. 

هلنا خودشو تو بغل رهام جا كرد و با صداى بچه گونه اى گفت:

-من اصلاً حسود نیستم. 

پرهام تو سكوت نگاهى به غذاها انداخت گفت:

-هلنا دیگه شورش و درآوردى انقدر كه دم به دیقه خودتو تو بغل این داداش بدبخت ما جا كردى. خونه و اتاق خواب براى همین چیزاس. 

صداى هلنا بلند شد و بقیه زدن زیر خنده اما من به تك خنده اى اكتفا كردم. همه روى صندلى ها نشستن. سامان براى هیوا غذا كشید و رهام براى هلنا. 

بشقابى برداشتم و براى غیاث كمى برنج كشیدم. غیاث هم بشقابى برداشت. هر دو همزمان بشقاب ها رو به سمت هم گرفتیم. 

خنده ام گرفته بود كه سامان گفت:

-قابل توجه شما دو تا خواهر. یاد بگیرین از آجى خودم. 

هلنا گفت:

-ساینا انقدر شوهر ذلیل نباش كه باهات قطع رابطه مى كنم!

رمان احساس اشتباهی, [۰۴.۱۱.۱۷ ۱۷:۴۹]
#پارت_314

پشت چشمى براى هلنا اومدم. غیاث گفت:

-جاى این حرفا یاد بگیر ازش. 

پرهام پوزخندى زد. مشغول خوردن شدم و بقیه هم با به به چه چه غذاشون رو خوردن. تا دیروقت بچه ها بودن. 

آخرهاى شب بلند شدن تا برن. سامان گفت:

-همه چى عالى بود. 

كشیدم تو بغلش و روى موهامو بوسید گفت:

-خوشحالم كه خوشبختى. 

لبخندى زدم. تك تك با بقیه خداحافظى كردیم. پرهام دستشو سمتم دراز كرد. 

به ناچار باهاش دست دادم كه با صداى آرومى گفت:

-اگر براى همه ى اینا فیلم بازى كنى، براى كسى كه یه زمانى عاشقت بود نمى تونى فیلم بازى كنى!

ترسیده سر بلند كردم كه چشمكى زد و سرسرى با غیاث خداحافظى كرد. 

با رفتنشون در آپارتمان رو بستم. غیاث تیشرتشو درآورد و رفت سمت اتاق. 

نگاهى به سالن بهم ریخته انداختم. 

شروع به جمع كردن سالن كردم. ظرف ها رو داخل ماشین چیدم. 

مبلا رو تمیز كردم و با جارو شارژى جاهایى كه كثیف شده بود رو تمیز كردم. 

نگاهى به ساعت انداختم. دیروقت بود. خسته سمت اتاق رفتم. 

آباژور كنار تخت روشن بود و غیاث به پهلو روى تخت دراز كشیده بود. 

رفتم سمت تخت. لباسم رو درآوردم و با تاپ كوتاهى گوشه ى تخت دراز كشیدم. بوى عطر غیاث پیچید توى دماغم. 

نفس كشیدم و چشم هام رو بستم. 

با تمام بى محبتى هاى غیاث اما این دو شب رو دوست داشتم. میدونستم فردا باید مى رفتم خونه ى خودم. 

دوباره روزمرگى هام شروع مى شد. با ذهنى درگیر به خواب رفتم. 

صبح زودتر از غیاث بیدار شدم و میز صبحانه ى مفصلى چیدم. 

لباس هام رو پوشیدم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۴.۱۱.۱۷ ۱۷:۴۹]
#پارت_315

غیاث هنوز خواب بود. نگاهى به چهره اش كه غرق خواب بود انداختم. 

كیفم رو برداشتم و آروم از ساختمون بیرون زدم. هواى تازه ى صبحگاهى رو نفس كشیدم. 

با مترو به داروخونه رفتم. بچه هاى شیفت شب هنوز نرفته بودن. سمت انبارى رفتم. 

تا ظهر از اتاقم بیرون نیومدم اما ظهر وقت رفتنم وسایلم رو جمع كردم و از اتاق بیرون اومدم. 

تو راهرو به غیاث برخوردم. سرم و پایین انداختم و آروم سلامى زیر لب گفتم كه سرى تكون داد. 

روزها از پى هم مى گذشت و چیزى تا عروسى سامان و هیوا نمونده بود. نمیدونستم غیاث میومد یا نه؟ 

كارت رو تو دستم جابجا كردم و سمت اتاق غیاث رفتم. دو تا ضربه به در زدم. 

با بفرمائیدش وارد اتاق شدم. با دیدنم سؤالى نگاهم كرد. رفتم جلو و كارت و روى میز گذاشتم. 

كارت و برداشت و نگاهى بهش انداخت. دوباره روى میز پرتش كرد. گفت:

-خوب؟

دودل بودم بگم، نگم؟ گفتم:

-براى عروسى دعوت شدیم. 

-فكر كنم سواد داشته باشم، خوندم. 

كارت و برداشتم. 

-اگه دوست داشتى مى تونى بیاى. 

-باید فكرامو بكنم ببینم تا سه روز آینده كارى دارم یا نه؟

-باشه هر طور میلته. 

و چرخیدم از اتاق بیرون اومدم. پسره ى بى شعور فكر كرده چلاغم كه خودم نمى تونم برم. 

صبح دوش گرفتم و به اصرار ماهور آرایشگاه رفتم. كار آرایشگر تموم شده بود كه گوشیم زنگ خورد. 

دیگه از اومدن غیاث ناامید شده بودم و باید یه چیزى سر هم مى كردم. 

دست تو كیفم كردم و گوشیم رو درآوردم. با دیدن شماره ى غیاث تعجب كردم.

رمان احساس اشتباهی, [۰۴.۱۱.۱۷ ۱۷:۴۹]
#پارت_316

دكمه ى اتصال و زدم كه صداش پیچید تو گوشى. 

-كنار در منتظرتم. 

-اما من ...

-میدونم آرایشگاهى، زود باش بیا. 

-باشه الان میام. 

ذوق كرده بودم كه غیاث هم اومده. وسایلم رو جمع كردم. شالم رو روى موهاى كار شده ام انداختم و از آرایشگاه بیرون اومدم. 

بادیدن ماشین غیاث به سمتش رفتم و در جلو رو باز كردم. 
سوار شدم. 

سربلند كردم. لحظه اى نگاهمون خیره ى هم شد. سلامى گفتم كه نگاهش رو ازم گرفت گفت:

-لازمه انقدر آرایش؟

-اما من ...

نذاشت ادامه بدم گفت:

-مهم نیست. 

به صندلى تكیه دادم و نگاهم رو به بیرون دوختم. ماشین و روشن كرد و سمت تالار روند. 

ماشین و كنار تالار پارك كرد. از ماشین پیاده شدیم. 

ساسان همراه هیراد كنار در ورودى تالار ایستاده بودن. با دیدن ما لبخندى زد. 

با ساسان روبوسى كردم و به هیراد دست دادم. از غیاث جدا شدم و سمت ورودى بانوان رفتم. 

هنوز مهمون ها نیومده بودن. لباسامو عوض كردم و پیش مامان و زن عمو رفتم. 

عزیز با دیدنم قربون صدقه ام رفت و هلنا دوباره لب برچید. 

صداى موزیك بلند شد و همراه هلنا وسط رفتیم. كم كم همه ى مهمون ها اومدن و سامان همراه هیوا وارد سالن شدن. 

با دیدن سامان و هیوا اشك شوق توى جشم هام نشست. 

بابا و عمو و پرهام و هیراد و ساسان همراه غیاث هم اومدن. 

با دیدن غیاث كمى هول كردم. نمیدونستم عكس العملش چیه. 

با دیدنم ابرویى بالا داد و اومد سمتم. 

پرهام لبخندى زد گفت:

-چه خوشگل كردى دخترخاله!

رمان احساس اشتباهی, [۰۴.۱۱.۱۷ ۱۷:۴۹]
#پارت_317

با این حرف پرهام غیاث با دستى كه دور كمرم بود فشارى به كمرم آورد. 

لبخندى به پرهام زدم. عروس و دوماد به جایگاهشون رفتن. هیوا واقعاً زیبا شده بود. 

اركستر آهنگ دو نفره اى گذاشت. سامان و هیوا وسط رفتن،مامان و بابا و عمو و زن عمو.  

با حسرت به دست هاى حلقه شده شون نگاه كردم كه غیاث گفت:

-زشته ما نریم وسط!

و دستم رو گرفت با هم وسط رفتیم. رو به روى هم قرار گرفتیم. یه دستش و دور كمرم حلقه كرد و اون یكى دستش و سر داد لاى انگشتام. 

دستم و روى سینه اش گذاشتم.
 
نورافكن ها روشن شدن. شروع به رقص كردیم. حلقه ى دستش و تنگ تر كرد. 

سرم و روى سینه اش گذاشتم و چشم هام رو بستم. عطر تنشو بلعیدم. 

دستش و نرم روى كمرم بالا و پایین مى كرد. با این كارش ضربان قلبم بالا رفت و گرمى دستش روى كمرم داشت تمام وجودم رو آتیش میزد. 

دلم مى خواست ساعت ها تو همین حالت بمونیم اما با تموم شدن آهنگ از غیاث فاصله گرفتم. 

سر بلند كردم. نگاهم به نگاه پر از حسرت پرهام خورد. 

سرم و پایین انداختم. دركش مى كردم، عشق یه طرفه خیلى سخته. 

جشن تا پاسى از شب ادامه داشت. بعد از تموم شدن مراسم همه براى عروس كشون آماده شدن. 

غم و غصه ها رو كنار گذاشتم. یه امشب دلم مى خواست به هیچى فكر نكنم. سوار ماشین غیاث شدم. 

ماشین ما یه طرف ماشین سامان قرار داشت و ماشین هلنا اینا كه توش هلنا، رهام و پرهام همراه دخترى كه نمى شناختم نشسته بودن. 

هیجان داشتم. با روشن شدن جراغ هاى ماشین سامان با هیجان گفتم:

-وااااى غیاث!

رمان احساس اشتباهی, [۰۴.۱۱.۱۷ ۱۷:۴۹]
#پارت_318

-واى غیاث، نذارى از ما جلو بزنن. 

با نگاه متعجب غیاث فهمیدم بعد از مدتى اسمش رو به زبون آوردم. 

نگاهم رو ازش گرفتم. صداى آهنگ و بالا برد و ماشین و روشن كرد. 

دوباره به وجد اومدم و با هیجان دستم رو از شیشه بیرون دادم. هلنا شروع كرد به كُرى خوندن. 

شكلكى براش درآوردم. ماشین ها با سرعت تو خیابون هاى خلوت نیمه شب ویراژ میدادن. 

وقتى وارد تونل شدیم از ته دلم جیغ زدم كه غیاث گفت:

-چه خبرته... كر شدم!

خندیدم. احساس كردم گوشه ى لبش از خنده كج شد. 

غیاث با مهارت رانندگى مى كرد و ماشین ما كنار ماشین عروس قرار داشت و این باعث مى شد شوق و ذوقم بیشتر بشه. 

سامان اومد تا سر همه رو شیره بماله كه غیاث فهمید و با خنده گفت:

-آقا سامان نمى تونى قال بذارى، راهتو برو. 

سامان دستى تكون داد. ماشین كنار ماشین عروس قرار گرفت. 

دست دراز كردم و یكى از گل هاى طبیعى رو چیدم كه غیاث گفت:

-دارى چیكار مى كنى؟ خطرناكه ...

گل و چیدم و سر جام نشستم. 

-گل دزدیدم!

سرى تكون داد. هلنا داد زد:

-منم میخوام. 

ابرویى براش بالا دادم گفتم:

-گردالى، خودت خم شو بگیر. 

بى شعورى نثارم كرد و روشو برگردوند. 

ماشین ها كنار خونه ى جدید سامان و هیوا ایستادن و عروس و داماد میون بدرقه ى بزرگ تر ها به خونه ى جدیدشون رفتن. 

از مامان بابا و بقیه خداحافظى كردیم. 

به صندلى تكیه دادم و چشم هام رو بستم. لبخندى روى لبم نشست. 

شب خوبى بود. بعد از مدت ها بهم خوش گذشته بود!

رمان احساس اشتباهی, [۰۴.۱۱.۱۷ ۱۷:۴۹]
#پارت_319

با خاموش شدن ماشین اومدم چشم هام رو باز كنم كه نگاهم به نگاه غیاث كه روى صورتم خم شده بود افتاد. 

دید چشمهام رو باز كردم ازم فاصله گرفت گفت:

-فكر كردم خوابیدى مى خواستم بیدارت كنم. 

نگاهى به در خونه ى عمو مسیحا انداختم. خواستم پیاده بشم كه گفت:

-خسته ام. شب میام خونه ى تو. 

متعجب نگاهش كردم كه ابرویى بالا داد گفت:

-میرم خونه ى پدرم. 

-نه نه ...

گوشه ى لبش بالا رفت گفت:

-چى نه نه؟

واى فهمیدم سوتى دادم. صدامو صاف كردم گفتم:

-نه یعنى زشته،... دیر وقته ... خوابن. مى تونى بالا بیاى. 

و سریع از ماشین پیاده شدم. غیاث ریموت ماشین و زد. اومد كنارم. در حیاط رو باز كردم. لامپ هاى عمو اینا روشن بود. 

تعجب كردم. شب از نیمه گذشته بود و عمو اینا عادت نداشتن تا دیروقت بیدار باشن. حتماً مهمون داشتن. 

در ورودى رو باز كردم و آروم سمت پله ها رفتم تا صداى پاشته ى بلند كفش هام تو فضاى ساختمون نپیچه. غیاث هم دنبالم اومد. 

در واحد خودمو باز كردم. وارد شدم و كنار ایستادم تا غیاث وارد خونه بشه. كفش هام رو از پام درآوردم و سمت اتاق رفتم. باید لباس هام رو در مى آوردم. 

غیاث روى مبل نشست. وارد اتاق شدم. لباسهام رو درآوردم. پیراهن آستین حلقه اى كوتاهى پوشیدم. با شیر پاك كن آرایشم رو پاك كردم و خیلى مات روى صورتم مونده بود كه جذاب ترم كرده بود. 

پاپوش هاى عروسكیم رو پام كردم و از اتاق بیرون اومدم. غیاث كتش رو درآورده بود و داشت دكمه هاى پیراهن مردونه اش رو باز مى كرد. 

با دیدنم نگاهى به سر تا پام انداخت كه گفتم:

-چای مى خورى؟

-اگر یه لیوان بیارى. 

-الان آماده مى كنم. 

سمت آشپزخونه رفتم و زیر چاى رو روشن كردم. تا جوشیدن آب به كانتر تكیه دادم.




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر