قادر رنجبر نظرات جمعه 21 مهر 1396 ، 08:53 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۰۴.۱۱.۱۷ ۱۷:۴۹]
#پارت_320

چاى رو دم كردم و فنجون ها رو روى سینى چیدم. یعنى روزى میرسه بدون دغدغه زندگى كنم؟ حسرت خیلى چیزا رو نخورم؟ 

سینى رو برداشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم. غیاث با بالا تنه اى لخت روى مبل لم داده بود. 

چاى رو روى میز گذاشتم و فنجون خودم رو برداشتم. 

هر دو توى سكوت چائیمون رو خوردیم. خیلى دلم مى خواست با غیاث صحبت كنم راجب همه چیز. 

-مى تونیم صحبت كنیم؟

سؤالى نگاهم كرد كه باعث شد كمى استرس بگیرم. انگار از نگاهم خوند. از جاش بلند شد گفت:

-ما یه بار راجب همه چیز با هم صحبت كردیم پس نیاز نمى بینم هر دفعه راجب چیزاى الكى اعصاب خودم رو خورد كنم. امشب تو اتاق تو مى خوابم چون روى مبل كمر درد مى گیرم. 

هیچ عكس العملى نتونستم از خودم نشون بدم. ناامیدانه به جاى خالیش چشم دوختم. 

نزدیك هاى صبح روى مبل توى خودم مچاله شدم. با صداى در چشم باز كردم. 

روى مبل نشستم و دستى به گردنم كشیدم. چون بد خوابیده بودم رگ گردنم گرفته بود. 

با صداى دوباره ى زنگ از جام بلند شدم و تلو خوران سمت در سالن رفتم. 

از چشمى نگاه كردم. ماهور پشت در بود. در و باز كردم. ماهور با دیدنم نیشش باز شد گفت:

-چطورى عروس؟

-مى بینى كه، مزاحم خوابم شدى!

ماهور وارد آپارتمان شد گفت:

-از دیشب خواب به چشم نیومده تا صبح بشه و بیام. 

-یعنى انقدر دلت برام تنگ شده؟

-برو بابا چه خودشو تحویل میگیره! 

دست به سینه شدم. 

-خوب پس چى شده؟

-واى ساینا پدر و مادرت اومدن. یعنى فهمیدن تو دخترشون هستی و خاله کاتیا خودشو رسونده ایران

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۱۱.۱۷ ۱۱:۰۴]
#پارت_321

یك لحظه احساس كردم نفسم رفت. مثل كسى كه نفس كشیدن بلد نیست دست و پام سر شد. 

انگار از یه پرتگاه پرتم كرده باشن. ماهور تكونم داد. 

-ساینا، حالت خوبه؟ زنده اى؟ .... وااى خدا ساینا چرا اینطورى شدى؟ 

صداى دو رگه از خواب غیاث بلند شد. 

-چى شده؟!

-اِ توام اینجایى؟ هیچى، فقط بهش گفتم كاتیا اومده اینطورى شد!!

-برو آب بیار. 

ماهور سریع سمت آشپزخونه رفت. غیاث اومد سمتم كمكم كرد روى مبل بشینم. 

ماهور كمى آب بهم داد. دستم و بالا آوردم و با صداى ضعیفى گفتم:

-خوبم. 

-اى درد كه خوبى ... سكته ناقص رو رد كردم. چرا یهو اینطورى میشى آخه؟

و روى مبل ولو شد. آب قندى كه درست كرده بود رو تا ته خورد. میون اینهمه درد خنده ام گرفته بود. غیاث گفت:

-خیر سرت اون آب قند و براى این آورده بودى یا خودت؟

-خوب داداش حال منم بد شد باید میخوردم تا فشارم نیوفتاده. 

غیاث سرى تكون داد و كنارم نشست. ماهور با ابرو اشاره اى به ما دو تا كرد كه غیاث با صداى جدى گفت:

-حالا كامل تعریف كن چى شده؟ 

ماهور چهره اى جدى به خودش گرفت كه اصلاً به اون چهره ى شیطون نمى خورد. گفت:

-انگار خاله كاتیا از صحبت هایى كه بین عمو آرشاوین و بابا شده مطلع مى شه كه دخترى كه سالها فكر مى كرده مرده، زنده است و همین باعث میشه با اولین پرواز از روسیه به ایران بیان و الانم اون پایین هستن ... مشتاق دیدار دخترشون! 

نفسم رو با صدا بیرون دادم و به پشتى مبل تكیه دادم. چشم هام رو بستم. 

چرا تا مى اومدم به شرایط عادت كنم یه شرایط جدید و اتفاق جدید رخ مى داد؟

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۱۱.۱۷ ۱۱:۰۴]
#پارت_322

ماهور نگاهم كرد گفت:

-ساینا خوشحال نیستى كه بعد از این همه سال دارى پدر مادر واقعیت رو مى بینى؟ 

از رو مبل بلند شدم و همونطور كه سمت آشپزخونه مى رفتم گفتم:

-هیچ حسى ندارم، باورت میشه؟ تا میام به شرایط عادت كنم شرایط و اتفاق جدید رخ میده. 
بیست و چند سال تو یه خانواده زندگى كنى اما یهو یه مردى بیاد و ادعا كنه كه تو دخترشى و دلش میخواد چند صباحى كه زنده است تو كنارش باشى اما بعد مى فهمى اون آدم كسى نیست جز آدمى كه یه روزى عاشق مادرت بوده. مادرى كه تا حالا ندیدیش. 

حالم خوب نبود و بغض تو سیبك گلوم بالا پایین مى شد. خیلى حرفا براى زدن داشتم. 

نگاهى به غیاث كه به روبروش خیره بود انداختم. ماهور بلند شد اومد سمتم و بغلم كرد گفت:

-ساینا جونم میدونم تو خیلى درد كشیدى اما خاله كاتیا خیلى خوبه ... خیلى مهربونه. 

حرفى نزدم. ماهور دختر مهربونیه اما من الان دلم یه آغوش محكم مى خواد. كسى كه بهم بگه "من هستم تو هر شرایطى". 

از بغل ماهور بیرون اومدم و لبخندى زدم گفتم:

-دیگه فیلم هندیش كردیم. برم صبحانه آماده كنم كه دارم از گرسنگى میمیرم. 

-راستى ساینا خانم، شما كه دیشب ما رو نبردى حداقل كمى تعریف كن!

اخم مصنوعى كردم. 

-كور شه چشم گربه ى همسایه؛ چقدر اصرار كردم تا بیاى؟؟

ماهور ریز خندید و با صدایى كه سعى داشت پایین باشه گفت:

-من میومدم این خان داداش ما سمت شما نمیومد كه ... حالا ببین دیشب ور دل خانم بوده! 

لبخند تلخى زدم و مثل خودش آروم گفتم:

-این خان داداش شما خیلى گوشت تلخه!

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۱۱.۱۷ ۱۱:۰۴]
#پارت_323

-آره میدونم. بابا خیلى سعى داره بهش نزدیك بشه اما این دورى مى كنه.
 
-باید بهش زمان داد تا با خودش كنار بیاد. 

ماهور شونه اى بالا داد گفت:

-چى بگم والا؟ راستش من اینجام بخاطر اینكه خاله كاتیا خیلى بى قرارى مى كنه تا ببینتت. 

-واى، نه ماهور. من آمادگیش رو ندارم. كاش نمى اومدن. 

-اه این چه حرفیه ساینا؟ درسته سخته اما باور كن اون از زنده بودن تو هیچ اطلاعى نداشته. 
من خودم شنیدم كه بابا مى گفت تمام این سالها امید داشته كه تو زنده اى اما هیچ كس باور نمى كرده. 

-نمیدونم ماهور. دیگه از اتفاقات جدید تو زندگیم مى ترسم. دلم براى همون روزمرگى هام تنگ شده. 
تو نمى دونى با ترس زندگى كردن یعنى چى ... اینكه هر لحظه منتظرم اون مردى كه زخمى كردم بیاد سراغم. 

-نمیاد، بابا میگه حتماً مرده یا از كشور خارج شده. 

-پس چرا سایه اش رو همه جا احساس مى كنم؟ 

-ذهنت ناآرومه بخاطر اونه و گرنه هیچ خطرى تو رو تهدید نمى كنه. اما بذار خاله و عمو بیان ببیننت. 

-بذار فكرامو بكنم. 

-باشه اما لطفاً از یه نصف روز بیشتر نشه! من برم. 

و گونه ام رو بوسید. 

فعلاً. 

صداى خداحافظیش با غیاث اومد. 

قورى رو زیر كترى گرفتم تا چاى دم كنم اما تمام حواسم طبقه ى پایین بود. 

یه بار فقط دیده بودمش اونم خونه ى آینازشون. هیچ وقت فكر نمى كردم یه روزى بفهمم این زن مادرمه. 

چقدر از اینكه میدیدم بابا از عشق نافرجامى كه بهش داشت رنج مى برد ناراحت مى شدم. 

انگار خیلى چیزها هنوز روشن نشده. 

با سوزش دستم جیغى كشیدم و قورى از دستم پرت شد كف آشپزخونه و هزار تیكه شد و تمام آب جوش پاشید روى پاهاى برهنه ام.

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۱۱.۱۷ ۱۱:۰۴]
#پارت_324

جیغى كشیدم. غیاث وارد آشپزخونه شد گفت:

-چى شده؟

-میسوزه. 

نگاهى به كف آشپزخونه انداخت و نگاهى به من. عصبى گفت:

-حواست كجاست كه خودتو سوزوندى؟ و وارد آشپزخونه شد. بازومو گرفت و روى صندلى نشوند. 

پاهام قرمز شده بود و مى سوخت. 

-جعبه ى كمك هاى اولیه دارى؟

-آره تو اون كابینته. 

جعبه رو برداشت و اومد روى صندلى رو به روم نشست. 

-بده دستتو ببینم. 

دستم و گرفت و نگاهى بهش انداخت. قرمز شده بود. 

-خوبه خیلى نسوخته. 

پماد زد روى دستم. 

-روى پاهاتم ریخت؟

سرى تكون دادم. كنارم روى زمین نشست و از مچ پام گرفت. 

دستهاى گرمش كه به پام خورد حالم یه جورى شد و اومدم پامو از دستش بكشم كه مچ پامو محكم تر گرفت. 

-بذار ببینم. 

قلبم تند مى زد. غیاث كمى پماد به پام زد. از جاش بلند شد. 

-چیزى نشده اما مراقب باش. 

دستاشو شست و خورده شیشه ها رو جمع كرد. 

-نمیدونم حواسش كجاست كه ندیده قورى سر اومده! قورى دیگه اى دارى؟

-تو كابینت سمت راست. 

قورى رو برداشت و آب كشید. با لذت مشغول نگاه كردنش شدم. 

میز صبحانه رو چید و هر دو توى سكوت صبحانه خوردیم كه گفت:

-بهتره برى یه لباس مناسب بپوشى و بریم پایین. 

-اما ...

اخمى كرد. 

-تا كى باید فرار كنى؟ اون مرد و زنى كه پایین هستن پدر و مادرتن. شایدم اومدن ببرنت پیش خودشون. 

بعد خم شد روى میز گفت:

-اما بهتره بهشون بفهمونى تو اینجا مى مونى. 

متعجب از این حرفش نگاهم رو بهش دوختم.

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۱۱.۱۷ ۱۱:۰۴]
#پارت_325

اخم غلیظى كرد گفت:

-چیه؟ نكنه فكر كردى با اومدن خانواده ى جدید گذشته فراموش میشه؟ نه هیچ چیز تغییر نكرده اینو بدون. حالام پاشو برو یه دامن بلند بپوش تا بریم پایین. 

-اما این منم كه براى زندگیم تصمیم مى گیرم. 

-نه بابااا ... زبونتم دراز شده!

سرى تكون دادم گفتم:

-تو نمیخواى حرفاى من و بشنوى. بهت گفتم من تو اون ماجرا هیچ تقصیرى نداشتم. 

-منم گفتم نمیخوام راجب گذشته چیزى بشنوم. 

از آشپزخونه بیرون اومدم. سمت اتاقم رفتم. دوباره دلشوره گرفتم. از اینكه قراره با مادر واقعى خودم رو برو بشم. 

باید ظاهرى زیبا تو اولین دیدار داشته باشم. نگاهى توى لباس هام انداختم. 

لباس زیبا و مناسبى پوشیدم. كمى به صورتم رسیدم و از اتاق بیرون اومدم. 

غیاث نیم نگاهى بهم انداخت و از روى مبل بلند شد. از خونه بیرون اومدیم. 

هر پله اى كه پایین مى رفتم استرسم بیشتر مى شد و حس معلق بودن بهم دست میداد. 

همین كه پشت در عمو اینا قرار گرفتیم چیزى ته دلم خالى شد. دلم مى خواست دست غیاث و بگیرم تا كمى حس امنیت و آرامش كنم اما غرورم اجازه نمیداد. 

غیاث دستش و گذاشت روى زنگ. دستم رو مشت كردم. انگار ماهور پشت در بود كه سریع در و باز كرد. 

با دیدن ما نیشش باز شد گفت:

-خاله بیا كه دخترت اومد. 

حس كردم رنگم پرید و تپش قلبم بالا رفت. ماهور انگار حالم رو درك كرد كه كنارم ایستاد گفت:

-بیا تو چیزى نیست. 

اومدم پا بذارم تو كه با دیدن زن رو به روم پام خشك شد و خیره اش شدم. 

چرا هیچ شباهتى بهش نداشتم؟

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۱۱.۱۷ ۱۱:۰۴]
#پارت_326

مردى قد بلند و چهارشونه پشت سرش قرار گرفت. 

حالا مى فهمم چرا شباهتى به مادرم نداشتم چون بیشتر شبیهه پدر واقعیم بودم. هر سه خیره ى هم بودیم. 

باورم نمى شد بعد از اینهمه سال پدر و مادر واقعى و حقیقى خودم رو ببینم. نمیدونستم چه عكس العملى نشون بدم. 

قطره اشكى از چشم هاى آبیش روى گونه هاى سفیدش كه حالا ردى از پیرى توش نمایان بود افتاد. 

دستهام و مشت كردم تا زودتر به سمت آغوشش پر نكشم. 
دستهاش و باز كرد. با صداى لرزونى گفت:

-نمى خواى به این دورى و حسرت پایان بدى؟

همین حرفش كافى بود تا به سمتش پر بكشم. 

وقتى تو آغوش گرمش فرو رفتم چه حسى داشت. محكم تو بغلش فشردم. هر دو هق مى زدیم. 

میون هق هق هاش قربون صدقه ام مى رفت. صورتم رو توى دستهاش گرفت. نگاه گریونش رو تو چشم هام دوخت گفت:

-چقدر شبیهه پدرتى!

لبخندى زدم و گفتم:

-اولین بار كه عكستو خونه ى پدر خونده ام (شیانا) دیدم پیش خودم گفتم چه نقاشى زیبائى. هیچ وقت فكرش و نمى كردم مادرم باشى و من اینهمه سال ندونم. 

گونه ام رو عمیق بوسید گفت:

-اون آدم هاى پست تو رو ازم دور كردن اما تمام این سالها حسم بهم مى گفت تو زنده اى و خوشحالم كه بعد از اینهمه سال دوباره دیدمت. 
هر چقدر بیشتر باهات حرف بزنم بازم سیر نمیشم. 

صداى بم و مردونه اى گفت:

-عزیزم، دختر منم هست. 

و تو آغوش گرم و مردونه اش فرو رفتم. دستشو آروم روى سرم كشید گفت:

-خوشحالم كه قبول كردى ما رو ببینى. 

لبخندى زدم كه دست مادر دور كمرم حلقه شد. 

-بیا عزیزم بریم كنارم بشین و از خودت بهم بگو.

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۱۱.۱۷ ۱۱:۰۴]
#پارت_327

با عمو مسیحا و زن عمو هم احوالپرسى كردم كه بابا گفت:

-این شاه پسر باید پسر تو باشه مسیحا، درسته؟

با این حرف بابا تازه یادم اومد غیاث هم همراهم هست. عمو مسیحا دستى روى شونه ى غیاث زد گفت:

-آره، مى بینى؟ روزگار با ما خوب تا نكرد و ما بزرگ شدن بچه هامون رو ندیدیم. 

مادر با اندوه گفت:

-ذات بد آدم ها نذاشت تا ما جگر گوشه هامون رو ببینیم. 

بازوم رو فشرد. 

-اما خوشحالم كه ساینا كنار خانواده ى مریم بزرگ شد. 

روى مبل كنار مامان نشستم. غیاث رو به رومون نشسته بود و انگار كمى توى خودش بود. 

مامان پشت دستم و نوازش كرد گفت:

-شرمنده تم كه تو اون شرایط سخت ما ایران نبودیم. تیمسار زهرش رو آخر به زندگیم ریخت. 

ترسیده سر بلند كردم و نگاهى به غیاث انداختم. مى ترسیدم غیاث حرفى بزنه. 

غیاث بلند شد كه نگاه همه به سمتش كشیده شد. 

-باید برم داروخونه. از دیدنتون خوشحال شدم. 

بابا هم اظهار خوشحالى كرد و غیاث بعد از خداحافظى از همه نیم نگاهى بهم انداخت و رفت. عمو گفت:

-غیاث هنوز بابت مرگ تیمسار ناراحته و متأسفانه ساینا رو مقصر مى دونه. 

مامان نگاهم كرد. سرم و پایین انداختم. 

-من فقط از خودم در برابر اون مرد دفاع كردم. 

-تو بهترین كار دنیا رو كردى ... كاش خودم بودم و این كار و انجام مى دادم. 

سؤالى نگاهش كردم كه لبخند غمگینى زد گفت:

-تو از گذشته ى ما هیچى نمیدونى، اما سر فرصت همه چى رو بهت مى گم. الان دلم مى خواد فقط تو حرف بزنى و من سیر نگاهت كنم. 

-عمو حتماً همه چیز و بهتون گفته. 

-آره اما دلم مى خواد خودت بگى ... از خودت، از خانواده ى مریم ...

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۱۱.۱۷ ۱۱:۰۴]
#پارت_328

-براى من پدر و مادر خوبى هستن. هیچ وقت فكر نكردم بچه شون نیستم. 

-میدونستم كه خوب تربیت شدی. مریم براى این وطن جانفشانى كرد و از تمام آرزوهاش گذشت. هر وقت اون خاطرات یادم میاد قلبم از درد مى ایسته. كاش مى دونستم قبرش كجاست. 

-اما من میدونم كجاست، یعنى پدر ...

-منظورت از پدر شیاناست؟

سرى تكون دادم. 

-اما اون قبر مریم نیست. اصلاً معلوم نیست توى اون قبر كسى هست یا نه. زمانى كه كسى تو اون زندان هاى لعنتى ساواك شهید مى شد معلوم نبود كجا مى بردنش. 
مریمم یه ضد رژیم بود پس حتماً جسدش رو هم مخفیانه معلوم نیست كجا دفن كردن! 

-یعنى مریم نستو هم سلولى شما بوده؟

-آره عزیزم. حالا خیلى چیزا هست كه تو نمى دونى ولى سر فرصت بهت میگم. 

بابا خندید گفت:

-یعنى از عاشقیت هم مى گى كه چطور عاشقم شدى؟ 

مامان لبخندى زد گفت:

-ولى فكر كنم تو اول عاشق شدى! 

-فكر نكنم ...

 عمو مسیحا میون كلامشون اومد گفت:

-هر دو با هم عاشق شدین، حالام به افتخار این دیدار بفرمایید شیرینى. 

دلم مى خواست راجب گذشته ى پدر و مادرم بدونم چون معلوم بود گذشته ى پر پیچ و خمى داشتن. 

-به چى فكر مى كنى مادر؟

لبخندى زدم. 

-به این كه دوست دارم هرچى زودتر از گذشتتون بدونم. 

-امشب تا صبح براى دخترم از خودم میگم ... از گذشته اى كه شاید بیشتر شبیهه یه قصه باشه. 

و آهى كشید. 

لحظه اى حسرت رو تو چهره ى تك تكشون احساس كردم. 

یعنى این گذشته چى داشته كه انقدر براى اینا سخت بوده؟!

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۱۱.۱۷ ۱۱:۰۴]
#پارت_329

-فكرتو درگیر نكن عزیزم. هر آدمى یه سرنوشتى داره و سرنوشت ما هم اینطور بوده. 
باید اون روزها رو مى گذروندیم تا الان قدر خوشبختى رو بدونیم. هرچند دورى تو همیشه براى ما رنج بود. 

به اصرار عمو شام رو هم خونه ى عمو موندیم و بعد از شام همراه مامان و بابا به طبقه ى بالا رفتیم. 

در آپارتمان و باز كردم و كنار ایستادم. 

بابا وارد سالن شد و با ورود مامان در سالن رو بستم. بابا گفت:

-تو از غیاث جدا زندگى مى كنى؟ 

سرم و پایین انداختم گفتم:

-بخاطر اتفاق مرگ دائیش و گم شدن اون دفترچه غیاث باور كرد كه من قاتلم و مادرش هنوز از من بدش میاد. 

-اما همه میدونن تو از خودت دفاع كردى!

-بله اما شاید زمان مى بره تا غیاث اون روزها رو فراموش كنه. 

با حرف مامان به فكر فرو رفتم. 

-تو غیاث رو دوست دارى؟

-خودمم نمیدونم! 

-اما دخترم تا كى اینطورى مى خواى زندگى كنى؟

لبخندى زدم. 

-بفرمایین. الانم نوبتى باشه نوبت شماست كه از خودتون و گذشتتون بگید. 

بابا خندید گفت:

-تا تو یه پتو كف سالنت پهن كنى، من و مادرت فكر مى كنیم تا ببینیم از كجا شروع كنیم؟ 

-اى به چشم. 

سمت اتاق رفتم و هم اه پتو و متكا به سالن برگشتم. پتو رو پهن كردم و متكاها رو به ردیف گذاشتم. 

-حالا دختر بابا بیاد وسط من و مامانش بخوابه. 

از خدا خواسته وسط دراز كشیدم. مامان یه طرفم و بابا طرف دیگه ام دراز كشیدن. 

تمام لامپ ها رو خاموش كردم و آباژور سالن رو روشن گذاشتم. 

صداى مامان باعث شد تا به دقت گوش بسپارم به صحبت هاش. 

-حتماً میدونى كه من یه خان زاده ى دو رگه هستم ...

رمان احساس اشتباهی, [۱۹.۱۱.۱۷ ۱۱:۰۴]
#پارت_330

-بله. 

-اون زمان ها توى روستاها اگر كسى باعث قتل دیگرى مى شد باید خون بس مى دادن. 

آهى كشید. 

-من و صنا خواهرم، قربانى این رسم شدیم و به عنوان خون بس ده بالا رفتیم. شیانا خان پسر بزرگ ارباب، مردى خشن و قدرتمند بود. 

چندین بار بخاطر یاغى و سركش بودنم فلك شدم. تنها كسى كه توى اون عمارت سعى مى كرد تا به من و صنا برسه مسیحا بود. 

پسر زن صیغه اى ارباب كه مى شد پسر عمم. 

متعجب گفتم:

-یعنى عمو مسیحا پسر عمه ى شماست؟

مامان لبخندى زد. 

-آره. عمه ام عاشق خان بالا شد و با اینكه تفاوت سنى داشتن بدون اطلاع همه باهاش رابطه برقرار مى كنه و پدربزرگم مى فهمه. 
خان بالا مجبور میشه عمه ام رو بگیره اما براى همیشه از خانواده اش طرد میشه. 

-یعنى خان؟

-خان فقط براى هوسش مادر مسیحا رو گرفت و بعد از مرگ عمه ام هیچ وقت مسیحا رو به عنوان پسرش قبول نكرد. 

دلم براى عمو مسیحا سوخت. مامان هرچى از گذشته اش بیشتر تعریف مى كرد بیشتر مشتاق مى شدم. 

اینكه خاله صنا چه مظلومانه با فرزندى توى شكمش زیر خروارها خاك خوابیده. 

اینكه پدرم یه ساواكى بوده اما كنار كشیده و تیمسار بخاطر كینه ى پدرم، مادرم رو كه من و حامله بوده شكنجه كرده و مادرم به كمك عمو مسیحا از اونجا فرار كرده. 

با شنیدن سختى هایى كه مادرم كشیده بود حالا مى فهمم چه شیرزنى بوده و با تمام سختى هایى كه كشیده خم به ابرو نیاورده. 

-حالا زندگى نامه ى مادرت رو فهمیدى؟

دست هاى مامان و محكم گرفتم.




ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. گلی جمعه 13 اردیبهشت 1398 02:13 ق.ظ
    ادامه نداره این رمان
  2. Bahar جمعه 26 بهمن 1397 07:23 ب.ظ
    من تا 330 خوندم باقیش رو از کجا پیدا کنم؟
  3. دوشنبه 24 دی 1397 04:32 ب.ظ
    ممنونم
  4. شنبه 22 دی 1397 10:52 ب.ظ
    پس چرا جوتب نمیدین!!!
  5. جمعه 21 دی 1397 09:58 ق.ظ
    سلام..میشه بگین که چطور باید خریداریش کرد؟؟
    • قادر رنجبر
      لینک فروشش رو پیدا نکردم
  6. سلام از قسمت ۳۵ ببع چی میشه پنجشنبه 20 دی 1397 11:49 ق.ظ
    سلام از قسمت ۳۵ ببعد چی مبشه؟
  7. دوشنبه 17 دی 1397 12:45 ق.ظ
    پارت جدید یعنی از قسمت ۳۵به بعد اصلن هست یا تموم شده رمان احساس اشتباهی
    • قادر رنجبر
      این رمانو برا فروش گذاشته نویسنده
  8. چهارشنبه 5 دی 1397 11:16 ق.ظ
    سلام میشه ادرس وبسایت رو بزارید برای خوندن ادامه رمان احساس اشتباهی؟
    • قادر رنجبر
      فعلا هیجا نیست این رمان
  9. زهرا پنجشنبه 15 آذر 1397 08:00 ب.ظ
    لطفا ادامه رمان احساس اشتباهی بعد فصل 35 را بذارید
  10. Mobina چهارشنبه 14 آذر 1397 05:21 ب.ظ
    کاتیا جلد اول نیست . چرا ادامه ی رمان مشخص نیست؟ تازه داره جالب میشه
  11. Mobina چهارشنبه 14 آذر 1397 05:19 ب.ظ
    بعد کاتیا جلد اولش نیست ؟
  12. Mobina سه شنبه 13 آذر 1397 03:16 ب.ظ
    ادامه رمان به جز قسمت ۳۵ چیشد؟
    • قادر رنجبر
      فعلا تا اینجا بود نمیدونم ادامه داره یا نه
  13. سادات کاظمی دوشنبه 12 شهریور 1397 10:58 ب.ظ
    رمان احساس اشتباهی رو میخواستم
    • قادر رنجبر
      به زودی میزارم تو سایت
  14. behnam یکشنبه 26 آذر 1396 02:16 ب.ظ
    با سلام و خسته نباشید
    رمان احساس اشتباهی لینک دانلود نداره ؟
    • قادر رنجبر
      سلام
      نه نداره باید تو وب سایت بخونید

ارسال نظر