قادر رنجبر نظرات سه شنبه 6 تیر 1396 ، 09:14 ب.ظ



رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]
#پارت_124

_ بهت گفته بودم گنده تر از دهنت حرف نزن و کاری نکن.

_ دستم و ول کن .

_نخوام‌ چیکار میکنی؟

_تو یه پست و عوضی بیشتر نیستی.

با پشت دست کوبید توی دهنم ، شوری خون رو توی دهنم احساس کردم با نفرت نگاهش کردم . 
گلومو سفت  چسبید

+ به من اونطوری نگاه نکن .

_پوزخندی زدم  بهتره با نازیلا جونتون خوش باشین آقای عاشق پیشه.

فشار دستشو بیشتر کرد داشتم خفه 
میشدم. 

_شب خواستگاری اگر تو نبودی من بودم 
بذار یاد آوری کنم که تو خودت قبول کردی هر اتفاقی هم توی این عمارت برات بیوفته

 تو باز تو این اینجا  می مونی یادت که نرفته؟

_من چیزی یادم نیست .

پاشو گذاشت لای پاهام و بهم نزدیک 
شد .

 نگاهی به کل صورتم انداخت . 

_من یادت میارم . تو حق نداری پاتو از 
اینجا بیرون بذاری .

و سرش و خم کرد که صدای ساشا اومد .

_فریاد زد چه خبره اینجا؟

با ترس به ساشا نگاه کردم ، شاهو با 
خونسردی ازم فاصله گرفت . 

یهو ساشا 
یقشو محکم چسبید.

_تو به زن من چیکار داری؟

شاهو دستش و روی  دست ساشا گذاشت.

_کاریش ندارم آروم باش .

اما ساشا عصبی داد زد .

_ خودم دیدم چی داشتی بهش میگفتی.

_ساشا آروم باش من با این کاری ندارم.

_بهش نزدیک نشو .

شاهو عصبی زد تخت سینه ی ساشا.

_از چی می ترسی ؟ این برای تو زن 
نمیشه اشتباه کردی از اول هم قبول 
کردی باهاش ازدواج کنی . تو که 
نمی تونی...

هنوز حرفش تموم نشده بود که ساشا کشیده ای زد.

 هین بلندی گفتم و دستم را روی دهنم گذاشتم.

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]
#پارت_125

_تو الان چیکار کردی؟

_کاری کردم که باید چند ماه پیش می کردم.

_تو بخاطر این روی من دست بلند کردی؟

_اینی که تو داری میگی زن منه.

_هه زنت . آخه تو اصلا میدونی زن چیه؟

_نه تو فقط میدونی . زن برای تو یه زیر خوابه .

_خفه شو ساشا.

_نخوام بشم چی ؟ فکر کردی من نمیدونم اطرافم چه خبره ! تو بهتره حواست و  جمع کنی و زن خودتو بپای.

با این حرف ساشا یهو شاهو به سمتش هجوم آورد . 

با کف دست زد تخت سینه اش ، لحظه ای نگاهم به فاصله ی کم ساشا و پله افتاد.

 تا اومدم بگم ساشا مراقب باش ؛ پاش  به لبه ی پله  اول گیر کرد و با سر پرت شد پایین. 

جیغی زدم و روی زمین نشستم.

صدای ای وای گفتن شاهو رو شنیدم.

وتجمع افراد خانواده پایین پله ها با ترس و شوک به ساشایی که غرق خون بود نگاه کردم.
اشک از چشمام  سرازیر شد.

صدای داد بهزاد که میگفت:

_دکتر خبر کنید.

باعث شد از شوک بیرون بیام .

 از نرده ها گرفتم و از جام بلند شدم .

 همش تقصیر من بود . با قدم های لرزون از پله ها پایین اومدم.

خانم بزرگ کنار جسم پر از خون ساشا نشست.

پام به پله اخر نرسیده بود که صدای داد اقا بزرگ بلند شد

_همش تقصر توئه با اومدنت فقط نحسی  رو اوردی  توی این خونه . 

وای به حالت بلایی سر نوه ام اومده باشه تا ابد توی همین زیر زمین باید زندگی کنی.

بلندش کنید باید به بیمارستان ببریم.

خواستم برم سمتش که اقا بزرگ گفت:

_تو بمون تا تکلیفت رو روشن کنم.

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]
#پارت_126

قبل اینکه دکتر بیاد ، بهزاد وشاهو ، ساشا رو بلند کردن وهمه باهم به بیمارستان رفتند.

با تنی خسته روی پله ها نشستم . 

نگاهم به خونی که از سر ساشا ریخته بود و حالا تمام سرامیک های سفید و قرمز کرده بود خیره موند .

اشکم جاری شد؛اگر ساشا بمیره...

دستام و روی صورتم گذاشتم وسرم و تکون دادم تا فکرای بد از سرم برن 

 یاد چند دقیقه پیش که بوسه ای کنج لبم گذاشته بود افتادم.

باصدای بلند گریه کردم . 

خدایا چرا اینطور شد؟چرا نمی تونم از این عمارت نفرین شده برم؟

هراسون از جام بلند شدم.

خدمه سرامیک ها رو تمیز کرده بودند.کف سالن خیس بود.

بی توجه خواستم برم که پام سر خورد ، محکم زمین خوردم .

 عصبی و پریشون مشتی زدم با کمر درد از جام بلند شدم .

دلم مثل سیر و سرکه بود ، آروم قرار نداشت.

همه اش لحظه افتادن ساشا جلوی چشمام می اومد .

ساعت ها توی سالن راه رفتم ، اشک  ریختم نمی دونستم ثابت کردن به باکره بودن این همه بلا به دنبال داره.

در سالن باز شد .

 قامت خمیده ی اقا بزرگ که شاهو زیر بازوشو گرفته بود . تو چارچوب در نمایان شد .

ترسیده از جام بلند شدم 

شاهو اقا بزرگ و برد اتاقش . 

نازیلا و شهلا وارد سالن شدن .

 نازیلا پوزخندی زد و گفت:

_دلت خنک شد ، اون بدبخت و  راهی بیمارستان کردی الان داره با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کنه تو اینجا برای خودت راست راست راه برو.

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]
#پارت_127

چرخیدم سمتش

_ازت نخواستم راجب زندگیم نظر بدی ! اونی که ساشا رو ...

یهو شاهو عصبی  اومد سمتم ، مچ دستمو گرفت کشید.

_چیکار می کنی ؟ دستمو ول کن . 

_خفه شو 

_ پرتم کرد تو اتاق در و بست . قدم به قدم اومد سمتم . 

هر قدمی بر می داشت یک قدم عقب تر می رفتم .
انقدر عقب عقب رفتم که کمرم به بدنه تخت خورد . 

توی دو قدمیم ایستاد عصبی دستش و سمتم گرفت . 

_وای به حالت بقیه بفهمن که ساشا رو  من هول دادم . نه تو فهمیدی .

_ شوکه نگاهش کردم 

_منظورت چیه؟

پوزخندی زد دست به سینه شد 

_واضحه نفهمیدی؟ تو با شوهرت دعوات شد و هولش دادی.

عصبی پوزخندی زدم .

_منم بی دست و پا هر چی تو بگی میگم چشم ؟ نخیر آقا کور خوندی .

باخونسردی دستشو توی جیب شلوارش کرد شونه ای بالا انداخت.

_تو شاهدی نداری که ثابت کنه کار تو نبوده.

_ساشا خودش میگه .

_هه . اون فعلا تو مرگ و زندگی خودش مونده .

بعد خم شد روم که ترسیده دستامو جلوی صورتم گرفتم .

قهقه ای زد 

_اوخی می ترسی از من ؟ خوبه خوبه بایدم بترسی چون روزای خوبی برات نمی بینم  .

انگشت اشاره اش را گرفت سمتم .

_وای به روزگارت بفهمم که کلمه ای حرف زدی ، روزگارت و بدتر از این می کنم .شاید دیگه ساشایی هم نباشه تا سنگتو به سینه بزنه .

چرخید از اتاق بیرون رفت .

سر خوردم و روی زمین نشستم.

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]
#پارت_128

سرم را توی دستام گرفتم .
 اگر بلایی سر ساشا بیاد . 

هیچ وقت از این عمارت خلاصی ندارم .  بس که دلشوره دارم حالت تهوع بهم دست داد .

توی خودم مچاله شدم . و همونطور خوابم برد 

 با بدن درد چشمامو باز کردم با دیدن روشنی هوا تند از جام بلند شدم که رگ های گردنم گرفت .

اما بی توجه از اتاق بیرون اومدم .
 خونه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود .

آبی به دست وصورتم زدم . 

با دیدن مونس خانوم که سرکار گر همه بود تند گفتم :

_مونس خانم بقیه کجان ؟

نگاه چپکی بهم انداخت .

_آقابزرگ دارن استراحت میکنن بقیه بیمارستان رفتند .

سری تکون دادم .

 باید قبل اومدن شاهو با آقابزرگ صحبت می کردم . 

با قدم های لرزان رفتم به سمت اتاق آقابزرگ . دو تا تق به در زدم .

باصدای ضعیف آقابزرگ که گفت:

_بیا تو

در آروم باز کردم ، وارد اتاق شدم . 

آقابزرگ روی تخت دراز کشیده بود . 

قلبم تند تند می زد ؛ استرس داشتم . سرم و پایین انداختم .

_برای چی اومدی اتاق من؟

سرمو بلند کردم .

_  می خوام باهاتون حرف بزنم.

_چه حرفی بزنی در حالی که پسر دسته گلمو راهی بیمارستان کردی ! حرفی هم مونده ؟

_اما آقابزرگ من بی تقصیرم .

_هه اگه تو بی تقصیری پس الان ساشا تو بیمارستان چیکار میکنه ؟

با بغض نالیدم 

_به جون مادرم کار من نبود .

از جاش بلند شد .

_یعنی چی که کار تو نبود پس کار کی بود ؟

_بگم باور نمی کنید .

دستش و به لبه تخت گرفت .

_حرفت و  کامل بزن .

_آقابزرگ ساشا و شاهو باهم ...

مکثی کردم .

_باهم چی ؟

_باهم دعواشون شد شاهو رو ساشا هول داد....

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]
#پارت _129

عصاشو گرفت طرفم .

_حواست و جمع کن دختر جان داری چی میگی .

یهو در اتاق باز شد . 

به عقب برگشتم با دیدن شاهو احساس کردم رنگ از روم‌ پرید نگاهی اول به من و بعد به آقابزرگ انداخت . 

آقابزرگ گفت :

_شاهو این داره چی میگه؟

_آقابزرگ هرچی این گفت و نباید که باور کنید .

آقابزرگ نگاه دقیقی بهش انداخت .
تو مگه میدونی چی میگه ؟؟؟
شاهو هول کرد

 که اقا بزرگ گفت: 
_شاهو من بزرگت کردم .

شاهو سرش پایین انداخت .

_وای به من که چی تربیت کردم . برادر برادرشو بکشه

_اما من نمی خواستم اینطوری بشه .

_بسه نمی خوام صدایی بشنوم  بیرون ،  هردوتاتون بیرون .

شاهو قدمی برداشت .

آقابزرگ دستشو رو قلبش گذاشت . 

_نزدیک نیا برو بیرون با هر دوتونم .

_اما آقابزرگ شما حالتون خب نیست .

_گفتم بیرون .

 ترسیده از اتاق بیرون اومدم . شاهو در اتاق بست .

دستمو کشید .

_آخر زهرت و ریختی ؟ آره کار خودت کردی ؟

_من فقط حقیقت گفتم .

_حقیقت و بهت نشون میدم حیف الان کار دارم .

از خونه رفت بیرون . دستی به مچ دستم کشیدم .

حالا کمی سبک شده بودم . اما هنوز نگران ساشا بودم . 

الان حالش چطوره ؟ بهشو  اومده یا نه ؟ 

ظهر خدمه رفت تا آقابزرگ و برای ناهار بیدار کنه که نیومد .

کمی نگران  حال این پیرمرد شدم . 

بعد ازظهر بود که خانم بزرگ با صورتی خسته وارد سالن شد .

تند رفتم سمتش .

خانم بزرگ نگاهی بهم انداخت ،سرشو تکون داد رفت سمت اتاقشون  .
با نگاهم رفتنش و دنبال کردم 

هنوز کنار در سالن ایستاده بودم که 

لحظه ایی نگذشته بود که صدای فریاد خانم بزرگ  بلند شد .

رمان ویدیا, [۱۶.۰۵.۱۷ ۰۱:۲۲]
#پارت_130


هراسون سمت اتاق رفتم بقیه هم اومدن . 

بهزاد در اتاق و باز کرد . 

خانوم بزرگ کنار تخت روی زمین نشسته بود . 

با دیدن ما فریاد زد :

_ بدبخت شدیم آقا......

دیگه نتونست ادامه بده . 

بهزاد وارد اتاق شد . 

رفت سمت آقا بزرگی که انگار آروم خوابیده بود . 

همین که به آقا بزرگ دست زد

با اون یکی دستش زد رو سرش و روی زمین نشست . 

صدای شاهو از پشت سرمون بلند شد . 

+ چی شده ؟؟؟؟

بهزاد نگاهی به شاهو انداخت

 _ بدبخت شدیم ، آقا بزرگ ....! 

شاهو با قدم های محکم رفت سمت تخت + پاشو زنگ بزن دکترش بیاد . 

_ اما داداش ...

+ خفه شو بهزاد .....

بهزاد از اتاق خارج شد 

**** اما من وای من سر خوردم و کنار در نشستم . 

دکتر آقا بزرگ زود خودشو رسوندو با دیدن آقا بزرگ سری تکون داد . 

_ سکته کردن توی خوابشون  چطور شما نفهمیدین ؟؟؟؟

شاهو یهو با غضب اومد سمتم از موهام گرفت 

+ دختره ی عوضی آقا جوونم و تو  کشتی ، 

بس نبود ساشارو راهی بیمارستان کردی ؟؟؟؟

دستمو روی دستش که موهامو گرفته بود گذاشتم . 

- من کاری نکردم سرمو فشار داد 

+ تو کاری نکردی ؟؟؟؟

الان بهت نشون میدم ....! 

دکتر اومد سمتمون 

_ شاهو داری چیکار میکنی پسرم ؟

+ آقای شفایی شما نمیدونین این دختر با اومدنش بد بختی و فلاکت آورد تو زندگی ما ....

و کشون کشون  از سالن بیرون آوردم . 

پرتم کرد روی زمین ، لگدی محکم به پهلوم زد . 

سرمو بلند کردم و خیره نگاهش کردم . 

+ تو مقصر مرگ آقا بزرگی فهمیدی  تو ؟

یهو سمتم یورش آورد . 

جیغی زدم و دستم و روی صورتم گذاشتم .....

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]
#پارت_131 


لگدی به سینه ام زد و از موهای بلندم گرفت . 

نفس زنان کنار گوشم غرید

 + بد بخت روزای بدت از الآن شروع شده ، 

ساشا که مثل یه مرده است . 

آقا بزرگیم دیگه نیست ، 

این عمارتو اون شرکت همه و همه ماله منه ، تو ام میشی کنیز زنم . 

صدای ضعیف خانوم بزرگ از پشت سرمون اومد . 

_ شاهو ولش کن الآن وقت این کارا نیست . 

شاهو ولم کردو از جاش بلند شد 

خانوم بزرگ نگاهی بهم انداخت . 

نگاهش دیگه اون مهربونی قبلو نداشت . 

_ تو ام برو آشپزخونه کمک بقیه خدمه ها . 

از جام بلند شدم تا شب کل خونه پر مهمون شد . 

صدای جیغ و گریه بود که از هر طرف می اومد . 

عکس بزرگ آقا بزرگ در راس مجلس بود . 

نگاهش هنوز ابهت داشت .

جنازه ی آقا بزرگ و به سرد خونه منتقل کردن .

نگاهم به عکس دوختم . 

اشک توی چشم هام حلقه زد 

صدای مونس از پشت سرم بلند شد . 

+ چرا اونجا ایستادی ؟؟؟؟

زود باش برو دیس خرما و حلوا رو ببر . 

دستی به زیر چشم هام کشیدم . 

دیس حلوا رو برداشتم . 

شاهو کت و شلوار مشکی پوشیده بود و روی صندلی که یه روزی آقا بزرگ روش 

می نشست ، نشسته بود .

خانم بزرگ حال ندار بودو همه اش گریه می کرد . 

اون سه تا عفریته هم انگار نه انگار بهترین لباس های مشکیشون تنشون بود . 

پدرو مادرم هنوز نیومده بودن . 

چقدر دلتنگشون بودم . 

حلوارو بین مهمونا پخش کردم .

نگاه فامیل های آقا بزرگ روم سنگینی میکرد و برام آزاردهنده بود

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]
#پارت_132

سه روز از مرگ آقا بزرگ میگذره . 

ساشا هنوز بهوش نیومده ، حتی نمیزارن برم دیدنش . 

امروز قراره بهراد برگرده . 

همه آماده شدن تا فرودگاه برن . 

این روزا کارم شده بشور بساب . 

خسته روی مبل نشستم ، 

شاهو با دیدنم پوزخندی زد 

گفت : بهت گفته بودم با من بازی نکن . 

سرم و چرخوندم تا چهره ای  منحوسشو نبینم . 

همین که سوار ماشیناشون شدن تند رفتم سمت اتاقم . 

یه مانتو دم دستی پوشیدم ، از تراس پایین اومدم و پاورچین پاورچین سمت در باغ رفتم 

تند از در زدم بیرون . 

تا خیابون اصلی دوییدم 

دستمو بلند کردم 

- آقا دربست . 

آدرس بیمارستانو دادم . 

از ماشین پیاده شدم . 

- میشه همینجا وایستین تا برگردم ؟؟؟

+ باشه .... 

پا تند کردم سمت بیمارستان ، 

از بخش اتاق ساشا رو پرسیدم . 

پرستار گفت :  بخش مراقبت های ویژه Icu . 

با قدم های بلند رفتم سمت اتاقش . 

هرچی به اتاقش نزدیک تر میشدم دلهره ام بیشتر میشد . 

پشت شیشه ایستادم . 

نگاهم به قامت بلند ساشا افتاد . 

کلی دستگاه بهش وصل بود 

بغضم شکست و اشکام روی گونه ام جاری شد . 

آروم لب زدم :- زود خوب شو خواهش میکنم . 

پرستاری از اتاق بیرون اومد . 

رومو اونور کردم و از بیمارستان خارج شدم . 

سوار تاکسی شدم و آدرس خونه ی پدریم و دادم . 

باید برای آخرین بار شانسمو امتحان میکردم . 

ماشین کنار خونه ی پدریم ایستاد . 

همین که از ماشین پیاده شدم ،  ماشین بابا پیچید توی کوچه . 

سرجام ایستادم . 

بابا ، با دیدنم از ماشینش پیاده شد 

قدمی سمتش برداشتم . 

- برای چی اومدی اینجا ؟؟؟؟؟؟؟

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]
#پارت_133

_بابا منم ویدیا! چرا اینطوری رفتار می کنید  احساس می کنم دخترتون نبودم.

بابا کلافه شد.

_برای چی اومدی ویدیا؟

قدمی سمتش برداشتم.

_بابا من... 

سرمو پایین انداختم.

_من... دختر بودم، باور کن دکتر خودش گفت. 

_خوب؟

سرمو بلند کردم و با تعجب به بابا نگاه کردم.

_یعنی چی بابا؟ شما مگه نمی خواستین بدونین من اشتباهی مرتکب نشدم و بی گناهم.

_فهمیدم ویدیا اما نمی خوای که جدا بشی؟

_بابا من اون عمارت دوست ندارم.

_این حرفا چیه ویدیا؟ الان که شوهرت بهت نیاز داره داری تنهاش میذاری؟ من جلو مردم چطور سرمو بلند کنم وبگم دخترم شوهرش تو کما هست و ازش جدا شده، برگرد سر خونه زندگیت.

_بابا

_همین که گفتم. مادرتم با ندیدنت کنار اومده.
تو میدونی تو خاندان ما طلاق بی ابروییه ماشالا بهترین خانواده ای شوهر داری پس بمون زندگیتو بکن 

سری از روی تاسف برای تفکر پدرم تکون دادم 

قدمی عقب برداشتم .چشم هام پر اشک شد

_باشه بابا میرم .اما یادت باشه دیگه منو نمی بینید. فکرکنید ویدیا مرده، دیگه نه مرده نه زنده ام براتون مهم باشه.

صورتم خیس از اشک بود.

پا تند کردم و سریع سوار ماشین شدم.

آدرس عمارت دادم. تا رسیدن به عمارت فقط اشک ریختم.

کرایه  تاکسی رو حساب کردم.

نگاهی به عمارت که برام طلسم شده بود انداختم.

با کلیدی که همراهم بود درو باز کردم و آروم وارد باغ عمارت شدم.

خدا رو شکر انگار هنوز نیومده بودن.

آروم رفتم سمت پنجره ی  بلند سالن تا ازش بالا برم. 

دستم و لبه ی پنجره گذاشتم و خواستم برم بالا که دستی نشست رو شونه ام.

از ترس زیاد دستم از لبه ی پنجره ول شد و پرت شدم عقب. 

جیغ خفیفی زدم و چشمامو بستم.

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]
#پارت_134

دستی دورم حلقه شد ونگهم داشت.

آروم چشمامو باز کردم که نگاهم به چهره پسر جوانی افتاد.

از بغلش بیرون اومدم.

+ ببینم یه زمانی این عمارت در داشت الان دیگه نداره که از پنجره مثل دزدا میری؟

مِن مِن کردم.

_من دوست دارم از پنجره رفتن و.

سری تکون داد.

سرم و بلند کردم.

_شما؟

با دست به خودش اشاره کرد. گفت:

_من بهراد زرین، دارای دکترا از انگلیس.

با تعجب و شوک نگاهش کردم پس این بهراد بود.

_تعجب داره؟ اصلا بگو ببینم خودت کی هستی؟

_من ویدیا

_ویدیا؟

_بله؛ نمی شناسین؟

شونه ای بالا انداخت.

_نه خدمتکار جدیدی؟

_چی؟!

_آها این یعنی نیستی؟

_ببینم شما با کی اومدی؟

نگاهی به اطرافش انداخت.

_ما؟! من یه نفرم و تنها اومدم البته دوست دخترم خیلی دلش میخواست ایران ببینه اما حوصله جیغ جیغاشو نداشتم.

سری تکون دادم.

_مگه با بقیه نیومدی؟

_حالت خب نیستا بقیه ندارم فقط همینم.

_اووووف بابا؛ خانم بزرگ و بقیه دنبالت اومده بودن فرودگاه.

بشکنی زد.

_آها اونارو میگی؛ خوب بابا زودتر بگو. من پروازم زود نشست ومنتظر نموندم اومدم.

صدای در حیاط اومد.
 تند از نرده گرفتم 

_من میرم لباسمو عوض کنم.

_از در برو دختر میوفتیا.

بی توجه به حرفش وارد سالن شدم و رفتم سمت اتاق مشترک خودم و ساشا.

لباسم و عوض کردم و از پله ها پایین اومدم.

خانم بزرگ بهراد بغل کرده بود و قربون صدقه اش می رفت.

روی پله آخر بودم که بهراد گفت:

_آقابزرگ و ساشا کجان؟ دلم براشون تنگ شده.

همه سکوت کردند....

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]
#پارت_135


از پله ها پایین اومدم.

شاهو با دیدنم گفت:

_برو چایی بیار.

بهراد متعجب نگاه کرد، گفت:

_تو مگه خدمتکاری؟!

موندم چی بگم که خانم بزرگ گفت:

_برو دیگه

رفتم سمت آشپزخونه

لحظه ی آخر صدای بهراد شنیدم.

_نمی گین آقابزرگ و ساشا کجا هستن؟

شاهو قبل رفتن به فرودگاه تمام بنرهای سیاه و عکس آقابزرگ و جمع کرده بود.

با سینی چایی وارد سالن شدم.

بهراد گفت:

_آخه آقابزرگ به من نگفت که داره میره مسافرت اونم با ساشا.

با تعجب به بقیه نگاه کردم.

شاهو نگاه بدی بهم انداخت.

به معنی خفه شو.

اخرم  سر از  کارای آدمای این عمارت  در نمیاوردم .

بهراد از هیچ چیز اینجا خبر نداشت. 

سینی چایی رو  جلو بهراد گرفتم که خندید گفت:

_دیدی خدمتکار جدیدی؟

شاهو با تعجب گفت:

_تو اینو کی دیدی؟

_وقتی که داشت از...

سرفه ایی کردم.

نگاهی بهم انداخت.

نگاه ملتمسی بهش انداختم.

انگار معنی نگاهم را فهمید که حرف عوض کرد گفت:

_قبل اومدن شما تو سالن دیدمش.

نفس راحتی کشیدم.

اما شاهو با نگاهی که انگار باور نکرده بود سری تکون داد.

چایی بقیه رو دادم و روی مبل  نشستم که بهراد دوباره گفت:

_وا مگه خدمتکارا هم می شینن.

نگاهمو بهش دوختم.

_من همسر ساشا هستم.

_چی! کی باهاش ازدواج کردی؟

_چند ماهی میشه.

پاشو رو پاش انداخت.

_پس چرا مثل خدمتکارا باهات رفتار میکنن؟!

رمان ویدیا, [۱۸.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۲]
#پارت_136

موندم که چی بگم.

یهو شاهو گفت:

_بعدا برات تعریف می کنم، حالا از خودت بگو؛خودت خوبی؟

_می بینی که سالمم.

خنده ام گرفته بود بر عکس خانواده اش شوخ طبع بود.

شاهو نگاه خصمانه ای بهم انداخت گفت:

_ببینم بهراد تو هنوز این اخلاق مسخره کردنتا از خودت دور نکردی؟

_دوست دخترای فرنگیمم عاشق همین اخلاقم بودن. من خسته ام کجا باید استراحت کنم؟

_اتاق بالا

بلند شد.

_زنداداش میشه راهنماییم کنید.

همه با تعجب نگاهش کردن.

خانم بزرگ با تعجب بهش گفت:

_منظورت کدومشونه؟

بادست به من اشاره کرد.

_این جدیده دیگه، زن ساشا؛ ازش خوشم اومده. دستاشو بالا برد  بد برداشت نکنیدا منظورم به زن داداشه بودنشه

بیا ویدی.

از جام بلند شدم گفتم:

_ویدی چیه؟!

خندید دست شو پشت کمرم گذاشت

_باید عادت کنی.

شونه ای بالا انداختم با هم به طبقه بالا رفتیم.

با سر درگمی به اتاقای بالا نگاه کردم. 

_کدوم اتاقته؟

خندید و گفت:

_بیا نشونت بدم و سمت آخرین اتاق رفت.

در اتاق باز کرد این و با دستش به داخل اشاره کرد.

نگاهی به اتاقی ، که هنوز دکور یه پسر نوجوان داشت انداختم.

در بست و رو به روم قرار گرفت.

_می شنوم

_چی رو؟

خودتو به اون راه نزن تو این عمارت یک خبرایی هست که من بی خبرم.

_من چیزی نمی دونم میتونی از بقیه بپرسی.

_به وقتش، حالا بگو چرا خانوادم از تو خوششون نمیاد؟

شونه ای بالا انداختم.

_نمی دونم

پوزخندی زد.

_چرا دارید ازمن یه چیزایی مخفی میکنید؟




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر