قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 26 مهر 1396 ، 09:01 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید


با صدای در اتاق به خودش لرزید . 

قدم قدم عقب رفت و اخر به دیروا چسبید . 

مراعات بیمارستانو کردم آروم ولی محکم داشتم حرف میزدم . 

_ حالا با من بازی میکنی ؟؟؟؟

مثله این که دیروز درس خوبی بهت ندادم و باید تکرارش کنم . 

چشاش از ترس دو دو میزد . 

ببین تو دختری ضعیفی ، هه خوبه ک ازم میترسی . 

ولی نباید با دم شیر بازی کنی خانم موشه ، 

همین الان اراده کنم جنازت و میبرن دم در خونتون . 

فک نکن من کم آدمیم ، اگه الان بفهمی من کیم ،

از ترس ، خودت با دست خودت با زندگیت بای بای میکنی . 

حالام بیرون . 

دیگه دورو برم نبینمت که بد میبینی خانمی ..... 

از اتاق رفت بیرون . 

با حرص دکمه های بالایی پیراهنمو باز کردم و رفتم بیرون . 

حالم داشت بهم میخورد از سرو وعض خودم .

زنگ زدم به الیاس بیاد بیمارستان پدرش تنهاس ، 

بابا همه رو برده بود خونه . 

منم میرفتم خونه خیلی بهتر بود . 

باید انرژی میگرفتم . الان فقط کم آورده بودم ......! 

به پارکینگ بیمارستان که رسیدم  ماشینو برداشتمو رفتم تو حیاط ، 

که رد بشم از بیمارستان برم بیرون . 

لحظه ای برگشتم سمت ساختمون بیمارستان . 

_ خانومم عشقم ، زندگیم ، دو ساعک دیگه ک برگردم به بیمارستان منتظر چشمای خوشگل 

دریاییت که با خنده داره نگاهم میکنه هستم ..........

به سمت ویلا حرکت کردم . 

خدایا سفرمون کوفتمون نشه خواهش میکنم . 

این چند روزی ک اینجا هستیم السام کنارم باشه . 

دارم کم میارم دیگه هیچ حس خوبی ندارم . پر از خالیممممم خداااااااا . 

خدایا کمرمونو نشکون . 

خدایا اخه چرا همش الساااااا ؟؟؟

چرا همون روز قبل سفر باید تنگی نفس بگیره . 

چرا روز مهمونی باید گیر سامی بیفته . 

چرا همون شب باید پاش پیچ بخوره . 

چرا همش السا ؟؟؟؟

چرا وقتی من هستم اون ؟؟؟؟

چرا باید الان عمو داریوش پاره تنشو نابود کنه و خودش نابود بشه ؟؟

چرا اون چاقو کمر منو لمس نکرد ؟؟؟

چرا من الان جای اون بیهوش رو تخت نیستم ؟؟؟؟

هه خودتم میدونی اگه من به جای اون بودم هیچکس دلش واسم نمیسوخت . 

هیچکس سراغم نمیگرفت . 

همش در حال رانندگی تو فکر بودم که با دیدن ماشینی ک از جلو میاد ..............


"  از زبان السا  "


 با حس سردرد شدیدی چشمامو باز کردم . 

نور تیزی به چشمام برخورد کرد و باعث شد بخوام ک دستمو جلوی چشمام بگیرم ، 

همین ک دستمو خواسنم بزارم رو صورتم ، از سوزش چیز تیزی توی دستم ، 

صورتم از درد جمع شد .

نگاهی به دستم انداختم که خون جمع شده بود رو زخمش ....!

با دیدن برچسبی که رو دستم بود تعجب کردم . 

" نام بیمار : _ السا تهرانی " 

السا تهرانی کیه ؟؟

من چرا اینجام ؟؟؟؟ 

چیشد که اینجام ؟؟؟؟

چه اتفاقی افتاده واسم خدایاا ؟؟ 

خواستم بچرخم به پهلو که دردی تو کمرم پیچید .

با درد کمرم یاد چاقوی بلندی افتادم که به کمرم خورد . 

بابا ....! 

مسخره بازیمون با طاها ....! 

هه کجان الان ؟؟؟

حتما گزاشتن رفتن پی خوش گزرونیشون . 

منم میدونم چیکارشون کنم ، 

اولش خواستم بخوابم اما پشیمون شدم گفتم شاید بیرون وایسادن و منتظر منن ، 

یا شاید تایم ملاقاتم الان نیست که بیان و پیشم باشن . 

پس بزار زنگ مخصوص اتاقم و بزنم شاید پرستارا اومدن کمکم . 

خواستم بلند شم دیدم نمیتونم . 

دوباره تلاش کردم . 

ای بابا نمیشه . 

قطره اشکی از چشمام ریخت پایین .

خدایا ننننننن ....! 

خدایا خواهش میکنممممممم ....! 

این امکان ندارهههههههه . 

ننننننن . 

السا پاشووووو تو میتونی پاشووووو . 

دوباره تلاش کردم اما نشد . 

خدایاااااااااا این دیگ تاوان کدوم یک از گناهام بود ؟؟؟؟؟  

دستمم خواستم دراز کنم نشد . 

خدایا نههه ...

حتی اوردن لفظ این ک فلج شده باشم واسم سخته ، 

ن خواهش میکنم . 

خدایااااا فلجم نکن . 

خدایا جوونم . 

خدایا با جوونیم رحم کنننن ..... 

همینجوری گریه میکردم و اشک می ریختم . 

خدایا من نمیخوام ترحم بر انگیز بشم . 

نمیخوام مردم با دلسوزی نگاهم کنن . 

خدایا ازت خواهش میکنمممم . 

دوباره تلاش کردم . 

دستم و به زنگ رسوندم و زدمش . 

خوشحال از این ک خدا حرفام و شنیده آروم گرفتم و منتظر موندم یه پرستار با دو برسه 

کنارم و پست سرش امیر طاها باشه . 

اما زهی خیال باطل ن طاهایی بودو ن پرستاری ......! 



" از زبان پرستار " 


داشتم با تلفنم با مانی صحبت می کردم که صدای زنگ کمک اتاقای بیمار بخش مراقبت

 های ویژه بلند شد . 

با دیدن اسم السا تهرانی ک کنار چراغی که به صدا در اومده بودو روشن شده بود ، 

بی تفاوت بیخیالی زیر لب گفتمو به تلفنم ادامه دادم . 

دختره ی سرتق به هوش اومده که چی عشق منو تصاحب کنه ؟؟؟

بره بمیره بهتر ....!

با دیدن امیرطاها ک داره میاد تو بخش ، 

بدون خداحافظی با مانی سریع تلفنو قطع کردم و دوییدم سمت اتاق السا . 

واااای اگه بفهمه زنگ کمک و به صدا در آورده و من پیشش نبودم چی ؟؟؟

در اتاقو باز کردم . 

ای خدا چی میشد مثل این فیلما هندی ور میداشتم یه آمپول هوا ، 

میزدم بهش تا بمیره ..! 

تا مجبور نباشم  امیرطاهایی که سال های ساله انقدر


 عاشقشم و بعد چند سال پیداش کردم ، 

دو دستی تحویل این عفریته خانم بدم . 

علاعم بدنشو چک کردم . وضعیت چشاش نوید از این میداد که بهوش اونده و دوباره از 

هوش رفته ....! 

سرمشو چک کردم . داشت تموم میشد . 

به بدن خوش فرمش دست کشیدم . 

هه حیف که قرار نیست که بزارم عشق من باشی . 

دستگاه ها هنوز بهش وصل بودو نامنظم نفس میکشید . 

_ خدایا مجبورم ببخش منو ....!

دستگاه رو داشتم از برق میکشیدم . 

خدایا این دختر همین جا باید بمیره . 

اگه زنده بمونه آینده ای رو که هستی تباه کرد ، 

به تلافی سر السا در میارم . 

اون ماله منه . 

چرا نمیفهمن دخترای سرزمینت ؟؟؟

امیرطاها عشق منهههههههه .

دستمو بردم سمت پیریز تا از برق بکشم دستگاه هارو ، 

دستم رو پیریز نشست . 

اما باز پشیمون شدم و سریع دستمو کشیدم . 

دوباره باز کارمو تکرار کردم تا این که تصمیم آخرمو گرفتم . 

حق این دختر از این دنیا فقط رنج و مرگو عذابه . 

دستمو به پیریز رسوندمو سیمو از برق ........ 


دستمو به پیریز رسوندمو سیمو از برق خواستم بکشم که با صدایی ک از پشت سرم 

شنیدم یه متر پریدم هوا ...! 

به گوشام اعتماد نداشتم . 

چند لحظه وایسادم که دوباره صداش راه رفت رو مغزم _ داری چی غلطی میکنی هااااا ؟؟

برم ازت شکایت کنم ؟؟؟؟؟ به جرم پرستار قاتل ؟؟؟

ببین جوجه اردک زشت فکر این که بهش آسیب بزنی رو 

از کلت بنداز بیرون ....! 

عمرا اگه یه تار موشو به صد تا دختر مثله تو بدم .

قدم قدم داشت سمتم می اومد . 

_ واسه چی میخواستی بکشیش هاااااا ؟؟؟

واسه چیییی ؟؟؟؟؟؟ مگه این دختر معصوم چه گناهی کرده ؟؟

چ بدی در حقت کرده ک خودش خبر نداره . 

هه این دختر هیچ کاری نکرده ، فقط زندگیمو ازم گرفته . 

زندگیم ...! 

هه آقا طاها خان شاید الان خودت نفهمی ، 

ولی من خوب میفهمم که چه زمانی عاشقت شدم .

خوب میدونم کی دلباختم بهت .....!

قدم به قدم جلو می اومد که قدم به قدم عقب رفتم . 

محکم خوردم به دیوار پشتم . 

آخ ریزی از دهنم خارج شد که با پست دست کوبید تو دهنم . 

روی زمین افتادم . 

خدایا این همه خشمش واسه جیه ؟؟؟

نکنه فهمیده من کیم ؟؟؟؟ 

نکنه فهمید که من دوست هستی ، یا همون دوست دختر ثابقشم ؟؟؟

از روی زمین بلندم کردم و کوبوندم به دیوار پشت سرم . 

_ واسه چی میخواستی جون عشقمو با دستای هرزو کثیفت بگیری هااااااان ؟؟؟
 
واسه چی ؟؟؟ ب چ حقی اجازه دادی به خودت سمتش بیای ؟؟ 

روزگارتو سیاه میکنم . 

به خاک مینشونمت . 

فقط بشین و تماشا کن ببین چیکار میکنم اون کسی رو که سمت عشقم بره و بخواد 

بهش آسیب بزنه . 

حرصی دستامو از مچ دستش بیرون کشیدم و گفتم _ مثلا چه گوهی میخوای بخوری ؟؟

از بین دندونای کیلید شدش گفت : _ الان نشونت میدم ...! 

کوبیدم به دیوار دستامو برد بالای سرم . 

خواست کاری کنه که با صدای السا متوقف شد و ........

_ میشه بگید اینجا جه خبرهههههههههه ؟؟؟؟ 

اما دیگه کار از کار گذشته بودو السا منو عشقشو با هم دیده بود .


" از زبان السا "

با سردرد بدی چشمامو باز کردم . 

هنگ بودم . 

بعد از چند دقیقه تازه فهمیدم که تو بیمارستانم . 

سرمو برگردوندم اما با دیدن مرد پررو و مغروری که تو اتاقمه و داره پرستارو میبوسه 

 خشمگین صدامو انداختم رو سرم  . 

_ میشه بگید اینجا چه خبره ؟؟؟؟؟

طاها یدونه زد در گوش دختره و برگشت سمت من .

وااااا این مگه الان بوسش نمیکرد ؟؟؟؟

پس چرا زد در گوشش ؟؟؟

اه به من چه اصلا ؟؟؟؟

با خشم ناخنامو فرو کردم تو دستمو به مردی که زل زده بود بهم چشم دوختم . 

هه مردک پست فطرت . 

فقط قصدش نزدیک شدن به دخترا و سوء استفاده از اونهاست . 

یه بلایی سرت بیارم که مرغهای آسمون به حالت گریه کنن . 

واسه نزدیک شدن به من چه نقشه هایی نریخت و چه بلاهایی که سرم نیورد .

هه خدایا ببین . 

میبینی !؟

ینی حقم بود به خاطر این نامرد فلج بشم ؟؟؟؟

اومد سمتم _ السا به خدا اونجور ک فکر میکنی نیست ، 

_ جلو نیا ....! 

_ اما السا .... 

_ السا کیه دیگ اقای محترم من شمارو نمیشناسم . 

دیگه نمیشناسم ..! 

خم شدن شونه هاشو با چشم خودم دیدم . 

اما لازم بود ، 

واسش لازم بود ک این غرور بی جاشو بشکونم .

اون روز داشتم میشنیدم ک میگفتن من یا حافظمو از دست میدم یا قراره فلج بشم . 

خدایا حافظم ک سر جاشه ، 

همه چیزو با دقت یادمه . 

فقط ازت خواهش میکنم فلج نشم . 

محتاج این و اون نشم . 

فقط تا حدی که بتونم کارامو خودم انجام بدم واسم بسه . 

به پرستار که جلو اومد و دستاشو تو دستای طاها قفل کرد خیره شدم . 

چشمام خیره ی دستای به هم گره خوردشون بود که .....


"از زبان امیرطاها" 

چسبیده بودم به پرستاره و گلوشو گرفته بودم . 

به حدی که اگه کسی از پشت نگامون میکرد فک میکرد داریم یه کاری میکنیم .

شانس بیارم کسی وارد اتاق نشه یهویی . 

با صدای السا روح از تنم رفت . 

خدایا بهوش نیومد نیومد حالا ک بهوش اومد باید اینجوری تصور میکرد . 

وقتی برگشت گفت جلو نیا ، السا کیه دیگه آقای محترم من شمارو نمیشناسم . 

اعصابم بهم ریخت . 

با نفرت بهم ذول زده بود که تازه متوجه شدم سعادتی دستاشو حلقه دستام کرده . 

با خشم دستامو از دستش بیرون کشیدم و دادی سرش زدم . 

_ میتونی بری بیرون خانم سعادتی . 

_ من باید بیمارو چک کنم . 

رفت سمت السا که السا سرش داد زد . 

_ دست کثیفتو به من نزن خانم به ظاهر محترم .....! 

خوشحال از این کارش نگاه کجی بهش کردم و گفتم : _ خودم میتونم معاینشون کنم . 

شما ک فضولیتون به دردتون خورد اینجام به دردتون بخوره پس . 

لطفا بیرون .

از در داشت میرفت بیرون که رفتم سمت السا . 

_ سمت من اومدی ، نیومدیااا . 

صدای پوزخند سعادتی رو مخم رفتو بدش صدای کوبیده شدن در . 

رفتم سمتش _ برو اونور ببینم . 

دستشو گرفتم السا منم طاها . 

_ ولم کن . 

_ السا منو نمیشناسی ؟؟؟؟؟؟

اصلا بزار یادت بیارم چی شد که اینجوری شدی . 

ببین من یه نقشه ریختم که کل اهالی ویلارو با هم بترسونیم . 

رفتیم سراغ الیاسو امیرعطا و ترسوندیمشون اونام جیغ جیغ کردن رفتن پذیرایی . 

از صدای جیغشون همه جمع شده بودن تو سالن پذیرایی .

بدش تو رفتی سمت اون که بترسونیش ولی بابات با چاقو زد تو کمرتو الان اینجایی . 

حالا یادت اومد ؟؟؟؟؟ یارت اومد چرا اینجایی شناختی منو ؟؟؟؟

تروخدااااااااا حافظتو به دست بیار ، اصلا بیا دستتو بده به من پاشو بشین . 

دستشو گرفتو کشوندمش ، 

ولی حس کردم بدنش لمس شده و نمیتونه تکونش بده . 

خدایا دکترش گفت یکی از این دوتا ، یا توانایی راه رفتنشو از دست میده 

 یا حافظشو ؟!  

نامردی نیست این که جفتشو ازش گرفتی ؟؟؟؟؟


 دوباره خواستم دستشو بکشم و بلندش کنم ک پدرش همراه با چند تا دکتر وارد اتاق شدن

عمو داریوش با دیدن السا ک چشماشو باز کرده تقریبا پرواز کرد سمتش . 

_ دختر قشنگمممم ، 

نازنینممم چ خوب شد ک بهوش اومدی . 

خداروشکرررتتتتتتت . 

السا با لبخند خیره ی پدرش شد . 

این لبخندش ینی یادش اومده ؟؟؟؟

یا داره مسخره میکنه تو دلشو میخنده میگه این کیه دیگه ؟؟؟؟؟

_ بابا جونم . 

عه پس ینی حافظشو از دست نداده . 

ینی فقط منو از یادش برده ؟

هه ....! 

خداروشکر به هر حال فقط عشقم خوب باشه واسم بسه . 

_ جونم دخترم ،

 جونم عشقکم ،

 خداروشکر که حافظتو از دست ندادی عزیز دلم . 

پاشو خوشگلم ، 

پاشو بیا بغل بابایی ک دلم لک زده واسه عطر تنت . 

دستاشو گرفتو کشیدتش سمت خودش . 

اما متوجه لخت بودن بدن دخترکش شد و اونو با بهت رها کرد . 

_ السا بابایی پاشو ، 

 پاشو دخترکم پاشو . 

دستاتو بده به من ، 

پاشو عزیزم ، 

د پاشو دیگه نصف عمرم کردی . 

وقتی دید السا بلند نمیشه از کمرش گرفتو اونو نشوند و رهاش کرد . 

اما السا محکم رو تخت مرت شدو به پشت روی بالشت افتاد . 

با درد چشمامو بستم  . 

 قطره اشک سمجی که از گوشه چشمم داشت میچکید با دست 

پاکش کردم و .....


" از زبان السا " 


فک کرد اون قطره اشکی که پاک کردو ندیدم . 

فک کرد دستای به هم گره خوردشو ندیدم .

هه ، خوبه ...! 

فک کرده من حافظمو از دست دادم . 

اونقدرم دیگه بدنم ضعیف نیست . 

پسره ی پست فطرت . 

میخواستی خودتو باهام جور کنی به خودم میگفتی . 

ن که واسه نزدیک شدن و صمیمی تر شدن اینجوری نقشه میچینی و 

این بلارو سرم بیاری .

با اشک به بابام خیره شدم . 

پدری که خودش با دستای خودش دخترشو فلج کرد .

با بهت بهم خیره شده بود . 

یهو رگ گردنش باد کرد ، 

صورتش رو به قرمزی رفتو داد زدو گفت : _ السا پاشووووو مگه من با تو نیستممممممم . 

پاشو ببینم این ادا بازیا چیه واسه من داری میای هااااااااا ؟؟؟؟

واسه بار اخر بهت دارم میگم پاشووووووووو از روی این تخت بی صاحاب . 

_ آقای دکتر آروم تر ، اینجا بیمارستانه ...!

_ چیجوری آروم باشممممم ، 

جیگر گوشم و خودم به دست خودم فلج کردم چی جوری آروم باشم . 

_ بفرمایید بیرون آقای تهرانی بیرون ...! 

شما خودتون آروم نیستید چیجوری میخواید به بیمار روحیه بدید واسه ادامه ی حیات ؟؟

بفرمایید بیرون آقا . 

بابا که فقط ظاهرا آروم شده بود بیرون رفت . 

فقط منتظر بودم برگرده و یه نگاه چپ به امیرطاهای طاهری بندازه اما نه ، 

 فقط یه فکر پوچ بود ..! 

کسی جز من طاهارو مقصر نمیدونست . 

اومد سمتم دسنمو گرفت : _ السا منو نگاه کن . 

نگاهش نکردمو از پنجره چشممو دوختم به پدری که از یک هفته ی پیش بیشتر شکسته و

آروم نیست . 

_ السا خواهش میکنم نگام کن ..! 

نگاهش کردم . اما نگاه سردو یخی ، نگاهی پر از حس بی حسی ...! 

_ تروخدا منو مقصر ندون السا . خواهش میکنم . 

زد در گوشش و موهاشو کلافه کشید . 

_ نیازی به این کار نیست ، 

این که شما دیوونه ای ، از قبل ثابت شده بود . 

خواست حرفی بزنه که  در باز شدو باز اون پرستار پررو اومد تو اتاق . 

باید از دکترم خواهش میکردم این پرستارو به اتاقم ورود ممنوع کنه . 

با دیدنش حالم بد میشد . 

دست خودم نبود اما حالم بد میشد . 

بدون حرفی اومد جلو و بازوی طاهارو چسبید . 

با چشام زوم کردم رو پلاکارتی ک روی سینش بود . 

" نیلو سعادتی " 

کاش یکم مثل اسمش بود . 


چشاشو چپ کردو رو به طاها _ عزیزم میشه بیای بریم بیرون هوای اتاق خیلی خفس ، 

بوی بیماری میده ، خوشم نمیاد از اینجا . 

طاها خواست دستشو بکشه ولی دختره سمج بیشتر چسبید بهش . 

_ عه عشقم بیا بریم دیگه . 

_ هه آره عشقش ، برو بیرون عملیات عشق بازیتون نیمه کاره موند . 

طاها دستشو کشیدو عصبی بیرون رفت و درو کوبید . 

_ اخی وسط عشق بازیمون با صدات مزاحممون شدی عشقم ناراحت شده ؛

ناکام مونده آخه ..! 

_ چن وقته با همین ؟؟؟

_ آخی حسودیت شد تا فلج شدی اومد با من ؟؟؟ هرچی باشه من از تو سر ترم خوب . 

عصبانی از لفظ "  فلج  "  که واسم به کار برد ملافه ی روی تختو 

تو دستم مشت کردمو از لا به لای دندونای کیلید شدم بهش گفتم : 

_ گفتم چند وقته با همین ؟؟؟

_ دقیق از روزی که تورو با دستای خودش آوردو ک گزاشت رو برانکاردو فرستادت اتاق 

عمل ، منو دیدو خیلی ازم خوشش اومد . 

_ هه شما به همه ادمایی که فقط 4 روز باهاش برخورد کوچیکی داشتید ، 

انقدر گرم برخورد میکنید ؟؟؟؟

_ فک نمیکنم بهتون ربطی داشته باشه . 

_ همون به درد خودت میخوره ، انگشت کوچیکه منم نمیشید خودتو عشقت . 

بیرون خانم بیرون ، از این به بعد پاتو گزاشتی تو اتاق من نزاشتی ...! 

فهمیدی ؟! 

_ همچین خوشمم نمیاد به یه آدم فلج رسیدگی کنم . 

_ خفه شووووو . گفتم بیرون ...! 

_ هه حتی توانشو نداری که روی پات وایستی و منو از اتاق بندازی بیرون ، 

الحق که فلجیو لایق ترحم . 

خواستم دهنمو باز کنم و جیغ بزنم سرش که خودش دمشو گزاشت رو کولشو رفت

سمت در . 

درو باز کرد ، با دیدن امیرطاها پشت در یه لحظه عصبانی شدم که چرا وقتی میشنید این

دختره چندش بهم میگه فلج نیومد منو از دستش نجات بده . 

واقعا که متاسفم نکرد مثل آدم ازم مراقبت کنه . 

فقط اعصابمو بهم ریخت . 

سرمو برگردوندم و از پشت شیشه ی آی سیو چشمم خورد به ...

سرمو برگردوندم از پشت شیشه ی آی سیو چشمم به نیلوی چندشی خورد که 

مثل کنه جسبیده بود به طاها  ...... 

نمیدونم چرا حسودیم شد .....

دوست داشتم الان من به جای اون بودم . 

نه به خاطر محبتی که بهش میکنه یا این رابزه ا عشق و عاشقی که بینشونه ، 

فقط برای این که بتونم راه برمو روی پام وایستم تا بتونم بازوشو بگیرم . 

صرفا جهت این که منم حس کنم آدمیم که توانایی خیلی از کارهارو مثل گذشته داره ، 

لحظه ای خودمو جای نیلو گذاشتم . 

حالا این من بودم که به بازوی طاها مثل کنه چسبیده بودم . 

اما بعدش با حرکتی که طاها کرد از فکر در اومدم . 

نمیدونم چرا خوشحال شدم ؟

چرا از این که طاها اون دخترو حول داده خوشحال شدم . 

چرا خدایا دوست دارم خودمو جای اون دختر بزارمو رویا هامو 

انقدر واقعی و طبیعی تصور کنم .

طاها اون دخترو با حرص از خودش دور کردو به دیوار کوبید . 

به حدی که صورت نیلو از درد جم شد . 

طاها برگشت طرفم . 

نگاه خیره ای بهم انداخت ، 

اما بعدش راهشو کشید و رفت . 

منو اینجا با یه دنیا تنهایی و فکر گزاشت و رفت . 

چند دقیقه ای نگذشت که در باز شدو الیاس و عطا اومدن تو اتاقم . 

با دیدن الیاس جیغ خفه ای کشیدم که دستاشو رو به روم باز کردو 

منو به آغوشش دعوت کرد . 

اما ........






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر