قادر رنجبر نظرات جمعه 28 مهر 1396 ، 02:41 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید

دعوت به آغوشی شدم که از حلالی واسم حلال تره ...!
اما نمیتونستم خودمو تو آغوشش حل کنم .
تواناییشو نداشتم تا از جام بلند شمو خودمو به بغلش برسونم .
با دیدنم که بلنو نمیشم کج خنده ای کردو گفت : _ السا جون آجی ،
کمرم درد میکنه نمیتونم بیام بغلت کنم .
پاشو مسخره بازی در نیار .
دوباره تلاش کردم تا بلند شم .
اما از پهلوی سمت راستم دردی شروع شد .
اشکی از گوشه ی چشمم چکید .
به پهلو چرخیدم و شونه ام رو تونستم بلند کردم .
خداروشکر همه جای بدنم لمس نشده بود ،
و حد اقل میتونستم اینجوری بلند شم .
پامو خواستم بیارم بالا که صورتم از درد جمع شد به حدی که الیاس دویید طرفم .
_ آجی غلط کردم ،
ببخشید تروخدا اصلا نباید  بلندت میکردم .
من شرمندتم بخواب بخواب . بهتری ؟؟؟
با بهت ترس بهش خیره شدم .
برادر من .
برادری که همیشه حواست بهم بود .
چطور شد نفهمیدی که خواهرت نیمه فلج شده .
چطور نتونستی حالمو ببینی .
چطور نمیبینی غرور آبجیت لگدمال شده .
چطور اشکامو ندیدی ؟؟؟؟
چطور ندیدی یه ساعت به در چشم دوختم و کشی نیومد حالمو بپرسه .
هیچ دکنری بهم سر نزد .
چطور ندیدی اون دختری که به من گفت فلج ؟؟؟؟
چطور نبودی و جلوشو بگیری تابهم نگه همچین خوشم نمیاد تا به یه آدم فلج رسیدگی کنم .
کجا بودی هااااا ؟؟؟
حالا چطوری میگی خوبی ؟؟؟
با چه رویی حالمو داری میپرسی .
هوووووم ؟؟؟؟؟
اما با این که این همه حرف تو دلم بود ،
پلکامو با درد بستم و گفتم :
_ خوبم .... فقط خسته شدم از اینجا .
_ اوکی الان میگم بیان ببرنت بخش . مگه دکتر نیومد بالا سرت ؟؟
_ نه خیر ...! خراب شده تر از این بیمارستان نبود تا منو بیارین ؟؟؟؟
_ باشه آروم باش .
الان میرم دکتر صدا میکنم . در ضمن بیمارستان جای محترمیه ،
لقب خرابشده یکم واسش سنگینه ....!
هه آره خرابشده ، خرابشدس که پرستارایی مثل نیلو داره ....!
رفت بیرونو چند لحظه بعد به دکتری برگشت .
با اخم مرد جوون 33 ساله ی رو به روم نگاه کردم و گفتم :  .......
_ شما به همه ی بیماراتون اینجوری احترام میزاریدو بهشون رسیدگی میکنید ؟؟؟
_ ببخشید خانم تهرانی ،
مشکل از پرسنله .
یهو سعادتی اومد داخل .
_ و همینطور خانم سعادتی ، درست میگم دیگه ؟؟؟؟
_ بعله ایشون تخلف کردن و کسری حقوق میخورن ، و به زودی اخراج میشن ...!
_ من کاری با اخراج شدنشون ندارم . ایشون لایق این بیمارستان هستن چون آدمن ،
اما انسان نیستن ، پس خدمت کردن به من رو به یکی دیگه بسپارید ،
دفعه دیگه این پرستار بیاد تو اتاق من ، خودتون میدونید . 
با دست به سعادتی نشون دادم و گفتم : _ میتونی بری بیرون .....!
پشت چشمی نازک کردو از اتاق بیرون رفت .
دکتر بعد از معاینه ام و فهمیدن این که ناتوان شدم و نمیتونم راه برم ،
منو به بخش منتقل کرد .
به الیاس گفتم گوشیمو واسم بره بیاره .
اولش پیچوند .
ولی یه ساعت بعدش گوشیم دستش بود اومد .
یه ساعتی نشده بود گوشی گرفتم دستم که مامانینا همه اومدن پیشن .
به زور تختو بلند کردن که بدنم فرم حالت نشستن بگیره .
مامان که به ظاهر فهمیده بود ناراحت با خاله پروانه از اتاق بیرون رفتن .
امیرطاها که از اولش نیومده بود دیدنم ،
الیاس که رفت بابا و عمو نیمام رفتن .
من مونومو تینا و عطا .
به عطا گفتم : _ به امتحانش می ارزید ترسوندن آدم ترسویی مثل تورو ،
اما خوشم اومد قشنگ ترسیدیا .
عطا خنده شیرینی کردو با عذر خواهی کوتاهی از اتاق بیرون رفت .
من موندمو تینا .
_ السا شما عقل ندارین ؟؟؟؟
اون چه حرکتی بود اخه عقل کلا ؟؟؟؟
واسه کرم ریزی روش زیاد بود .
میومدی پیش خودم راهنماییت میکردم .
_ ببند بابا ،
خودت اگه بودی عمرا همچین چیزی به ذهنت میرسید .
_ نه که تو تنها تنها فک کردیو به ذهنت رسید .
_ هه هه هه ،
دوروز نبودم خوشمزه شدیا ،
خبریه ؟؟؟؟؟
_ خوشمزه بودم ، بعدشم نه خبری نمیتونه باشه .
با این که میدونستم خبریه اما با گفتن یه باشه خشک خالی ،
بحثو جمع کردم که باز گفت _ السا نمیدونی وقتی بیهوش بودی چیشد که .....
 
_ چی شد ؟؟؟؟
_ همین پرستاره بودا ، سعادتیه چیچیه اون .
اونو طاها گرفت زدتش .
_ چرت نگو .
طاها ؟؟
طاها اونو بزنه ؟؟؟؟
اونا الان با ه من ، با هم رابطه دارن ، چی میگی ؟؟
مگه میشه بگیره بزنتش ؟؟؟؟؟
_ به خدا ، خودم با چشای خودم دیدم .
تازه روز اولیم ک  بستری شده بودی ،
طاها به خاطرت نماز میخوند......!
_ نهههههه دروغ میگی ، مگه میشه آخهه ؟؟؟؟ اونوقت چرا ؟؟؟
_ خری دیگه اون دوست داره .
_ اونوقت از کجا فهمیدی کله پوک ؟؟؟
_ میدونم دیگههههه .
_ برو بابا تو همه چیتو از قلبت میمرسی با منطقت جلو نمیری ، حالا میگی دوسم داره .
اره اما به جای خواهرش دوستم داره .
_ حالا هرچی به جای خواهر یا هر کس دیگه نداره مهم اینه که واسش مهمی ،
اما تو چی ، هر وقت میخواد بهت نزدیک بشه پوزشو میزنی .
به لبخندی اکتفا کردم تا مهر سکوت برلباش بنشونم .
هه ....!
تینای خوشباور من .
اون اگه داره اینکارارو میکنه ، میخواد با نزدیک شدن من ، خودشو
پیش بابا عزیز کنه تا با پارتی بازی بدون درس خوندن بشه دکتر مملکت ،
بد تو میگی دوست داره ؟؟؟
باشه دوبار .
حالا دیگه نه تینایی تو اتاق بود و نه پدری نه مادری .
نه برادریو نه دوستی ...
من بودم تکو تنها .
به این فکر میکردم قراره بعد از این چی بشه .
تا کی قراره اینجوری ناتوان بمونم و منتظر وایسم یکی بیاد
و یه آبی دستم بده .
تو اوج جوونی و زیبایی این چه بلایی بود سرم اوردی اخه خداجونم ...؟!
تو افکارم غرق بودم و از دنیا بی خبر
که یهو در باز شدو نیلو اومد تو اتاق .....
جیغ زدم _ کی به تو اجازه داد بیای تو اتاق من ، برو گمشو بیرون .
نمیخواد به یه ادم فلج سرویس بدی ،
بیرون خانم محترم بیرون ....!
اما بعدش ......... .
جیغ زدم _ کی به تو اجازه داد بیای تو اتاق من برو گمشو بیرون ،
نمیخواد به یه ادم فلج سرویس بدی .
بیرون خانم محترم ........!
اما بعدش سمتم اومدو موهامو گرفت کشید .
هوووف خدایا با اینم باید سرو کله بزنم .
اولش فکر میکرد که نتونم از خودم دفاعی بکنم .
ولی سریع نیم خیز شدم رو اون قسمت بدنم که هنوز عصبایی رو داشت که
فعال باشه تا بتونم حس کنم اون قسمت از بدنم رو .
موهاشو گرفتمو کشیدم .
مثل خودش .
صورتش از درد جمع شد مثل من .
جیغی زدم که در باز شدو طاها اومد تو اتاق .
با دیدن ما به سمتمون اومدو از هم جدامون کرد .
_ مگه بچه شدید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به جون هم افتادید دقیقا سر چی .
نیلو با اخم خواست از اتاق خارج بشه که طاها دستشو کشید ،
اما چون حرکت ناگهانی بود
پرت شد ،
اما نه تو بغل طاها .
چون طاها جاخالی داد و نیلو پرت شد پایین تخت ،
امیر طاها پاشو رو ارنجش گزاشتو فشار داد .
نیلو برای لحظه ای نفسش بند اومد .
اما مشخص بود واسه حفظ غرور هیچ کاری نمیکنه .
_ ببین خانم ژینو سعادتی ...
_ ژینو نه نیلو . . .
_ هرچی که هستی باش ، ولی اینو بدون ، امیرطاهای طاهری نیستم اگه تورو از این
بیمارستان مثل آشغال پرت نکنم بیرون ،
بشینو تماشا کن .
حالام برو بیرون .
نیلو یه نگاه به من انداخت و از اتاق بیرون رفت ،
طاها سمتم اومد .
موهامو مرتب کردمو ، به زور مجبورم کرد بالاتنه ام رو بلند کنم .
با درد تو حالت نشسته بودم که یهو تو آغوش گرمی فرو رفتم ،
موهامو نوازش کردو دستی به شونه های لرزونم کشید .
_ بدم میاد از حس ترحمی که نسبت بهم داری .....
_ خواهش میکنم خواهرکم ، چیزی نگو به اندازه کافی خودم داغونم .
" و چه بد است کسی را که از جانت بیشتر دوست میداری ،
خواهرکم صدایش بزنی .....! "
خواست چیزی بگه که با اومدن امیرعطایی که تازه به جمعمون ملحق میشد
 حرفش نصفه موند .......
_ سلام لولو خانوم .
فهمیدم منظورش از لولو خانوم ، نمایش مسخره ی اون شب بود .
از بغل طاها بیرون اومدم و گفتم :
_ سلام ترسو خان .
خندیدو به لبخندی اکتفا کردو حرفی نزد .
اومد سمتم و بغلم کرد .
پیشونیمو نرم بوسید .
حس خاصی به امیرعطا داشتم .
هر حسی که بود عشق نبود .
حسی که از وجود یه حامی دیگه مثل برادر ، به وجودم منتقل میشد .
بغلش کردمو آروم از خودم جداش کردم .
مثل این که تازه فهمید که فلج شدم و نا توان .
که دستشو رو سینش گزاشتو تا کمر خم شد واسم .
_ اوه شرمنده لیدی زیبا ....
_ بسه دلقک .
به جا این کارا منو ببرید از اینجا بیرون حوصلم سر رفت .
مثلا اومدیم رامسر خوش بگذرونیم .
اما با طاها دسته گلی به آب دادیم که حالا حالا ها جمع نمیشه .
طاها لبخندی زدو گفت : _ مرسی که منو مقصر نمیدونی ...!
به خدا نمیخواستم اینجوری بشه ...
و سرشو انداخت پایین .
درسته مقصر میدونستمش ، وای اگه الان اون نبود معلوم نبود نیلو چه بلایی سرم میورد .
لبخند تسکین دهنده ای بهش زدم و حالمو خوب جلوه دادم ،
ولی از درون داغون بودم .
با صدای عطا خوشحال برگشتم سمتش .
_ دیروز با دکترت حرف میزدم ، گفت که عکس برداری کردن از بدنت .
با فیزیوتوراپی های پی در پی تو مدت یه ماه یا کمتر از اونم ،
سلامتیتو به دست میاری .
_ اهان ، مرسی ...!
میشه برید بابامو صدا کنید .
عطا دستی به موهاش کشیدو گفت _ بابات رفته واست خوراکی بخره .
_ اه مگه بچه دوسالم میخواید خرم کنید .
برید بگید بیاد کارش دارم .
طاها خم شد تو صورتم _ واا السا جونم مگه بچه دوساله نیستی عزیزم .
حرسی خواستم دستمو بزنم تو موهاشو بهم بریزمشون موهای لختشو ،
اما با فکری که به سرم زد لبخند خبیثی زدم و نگاهش کردم .
 دستمو اوردم بالا که دستمو گرفت ،
الکی ادای اینایی که دستشون الان درد گرفته رو در اوردم .
_ آخ اخ دستممممم ، ایییی . ولم کن ، ولم کن ، ایی دستممم .
با ترس دستمو ول کردو گفت : _ چی شدی خوبی ؟؟؟ ببخشید تروخدا ، فکر نمیکردم
اینجوری بشه .
نفسمو حبس کردم تا رنگم به کبودی بزنه .
عطا با ترس پاشدو اومد سمتمون _ یا ابلفضل برو دکتر صدا کن .
السا السا نفس بکش . الساااااااااا ، تروخدا نفس بکش و رو سینم کوبید .
نفسی کشیدم و ریه های خستمو تازه کردم .
الکس چشامو بستم ینی این که آروم شدمو خوابم برد ،
عطا سرممو چک کردو رو به طاها کردو گفت : _ واقعا که امیرطاها ،
هنوز ادم نشدی ، از همون روز اولی که تو دانشگاه دیدیش ،
سر به سرش گزاشتی ، به چی رسیدی انقدر سر به سر این ادم گزاشتی ؟؟؟؟؟
چرا انقدر لجباز شدی ، این هیچ .....
 فک نکن نفهمیدم پیچوندیما ؟؟؟؟
فک کردی نمیفهمم ، بدبخت داری ذره ذره آب میشی ، به خودت بیا .
به روزی فکر کن که نتونی بهش برسی ،
حالا هعی از من گفتن و از تو انکار کردن ...........
طاها دستمو گرفتو عطا باز هم پیشونیمو بوسید .
دلیل این کاراشو نمیفهمیدم که چرا انقدر به من علاقه نشون میده .
واقعا دلیلش همون دلیلی که من همیشه واسش میارم ،
یا قصدش یه چیز دیگس ؟؟؟؟؟
تازه یاد حرفایی که شنیده بودم افتادم .
یادش به خیر از روز اول دانشگاه طاها با من لج میکرد و الانم میکنه .
خیلی خنده داره .
بی دلیل شدیم دشمن خونی همدیگه و در عین حال دوست .
ینی چی که میگفت میپیچونیم ؟؟؟
طاها چرا باید برادر بزرگترشو بپیچونه ؟؟؟؟
چرا بهش گفت ذره ذره داری آب میشی ؟؟؟
نکنه طاها داره از چیزی رنج میبره .
ولی بهش گفت که نتونی بهش برسی ؟!
ینی داره از عشق یکی که دویتش داره رنج میبره ؟؟؟؟
اما اون کیه ؟؟؟
فضولیم گل کرده بودو بد جور داشت رو روانم راه میرفت ،
که اون کیه که داره طاهارو عذاب میده و طاها از چه چیزی رنج میبره ؟؟؟؟
با کلافگی دستمو به زنگ رسوندم و پرستاری اومد .
خداروشکر اتاقم شخصی بود .
_ بله عزیزم کاری داشتی ؟؟؟؟
مثل این که نیلو دیگه نیست تا بفرستنش اینجا .
_ عزیزم پدرم کجاست ؟؟؟؟؟
یهو در باز شدو بابا با یه عالمه پلاستیک توی دستش که نمیدونم توش چی بود
اومد تو گفت : _ بابات اینجاست عزیزم .
و رو کرد به دختره _ شما میتونی بری به کارت برسی دخترم  .
خواراکیارو دستم داد و گفت بیا ببین چی داریم اینجا .
اشاره ای به تخت کردم که اونو تنظیم کردو کمی برام بالا آوردتش .
به سختی نشستم .
درد داشتم خیلی اما نمیخواستم یه خاطرش بابارو ناراحت کنم .
تو یکی از پلاستیکا لباس بود .
تو یکیش شکلاتو ، آب نبات چوبیو ، نوتلا بود .
بقیشم کمپوتو خوراکیای دیگه .
_ تا وقتی که برم مرخصت کنم همشو باید تموم کرده باشی ،
وگرنه خبری از مرخصی نیست .
خواست بره که بهش گفتم پنجره رو باز کنه .
اما با ممانعتش روبرو شدم .
هووووووف برف به این قشنگی رو باید از پشت شیشه ی پنجره
نگاه میکردم .
یه ساعت بعد بابا برگشتو با اخم به پلاستیکایی نگاه کرد که فقط یکی از آبمیوه
هاشو خورده بودم .
_ مگه قرار نبود که همرو تموم کنی .
_ اذیت نکن بابا حوصله ندارم .
_ منم حوصله ندارم مرخصت کنم ، خدافظ .
بمون همینجا تا بیان بدزدنت .
_ بابا مامان کجاس ؟؟؟؟
_ تو ویلاس دارع وسایل حاضر میکنه بریم تهران .
_ باباااااااا به من هنوز خوش نگذشته ، نریم من میخوام بمونم رامسر .
نگاهی بهم انداختو تو فکر فرو رفت .
چند مین بعد پرستاری با یه ویلچر تو دستش اومد تو اتاق .
اومد سمتمو گفت : _ خوب دیگه السا خانم اولین فیزیوتراپیت شروع شده و باید تمرین
کنی تا بتونی دوباره راه بری .
با کمک بابا رو ویلمر نشستم و خواست هولم بده که خودم گفتم میارم ویلچرو .
ویلچرش از این پیشرفته ها نبود ، از اونایی بود که باید با دست از بغلش
خودت ، خودتو هول بدی .
به زورو زحمت خودمو به قسمتی که باید فیزیوتوراپی میشدم رسوندم .
بعد از چند ساعت که واسم چند سال گذشت ،
از اون اتاق بیرون اومدم .
هنوزم حس میکردم به برق وصلم .
بابا کمکم کرد تا آماده بشم .
کارای ترخیصمو انجام دادو گفت : _ پیش به سوی خانه ...........
تو راه همش سکوت بودمو سکوت .
انگار که با فلج شدن پاهام زبونمم فلج شده باشه .
خیلی سخته خیلی .
این که همه با ترحم نگات کنن .
این که همه یه جوری نگاهت کنن و بگن آخی نگا کن طفلی رو ،
خیلی سخته ، اونم واسه دختر جوونی تو سن من .
به ویلا رسیدیم .
با دیدن این ویلا با یاد آوری اون اتفاقات ،
دلم نمیخواست حتی یه لحظه ام بمونم اینجا ،
و چقدر هم ممنون بابا بودم که زود قراره برگردبم تهران ..!
نمیسه گفت سفر بدی بود ، اما همچین عالیو پرفکتم نبود .
هیچ حسی نداشتم از این که داریم برمیگردیم .
یه جورایی خوشحالم بودم که دارم برمیگردم تهران ،
و زود تر به سلامتیم میرسم .
خواستم تو مسیر برگشت تو ماشین بابا بشینم که به زور تینا و عطا و الیاس
قرار شد اکیپ جوونارو تشکیل بدیم و با یه ماشین بیایم که رانندش طاهاعه .
منم که جلو میشستم .
بقیه ام عقب .
مامان و بابا هم تو ماشین ما ،
عمو نیما و خاله پورانم تو ماشین خودشون .
با اعصابی داغون به راه افتادیم .
به کناره ی جاده خیره شده بودم .
برف قشنگی پوشونده بو و محطیو ،
چقدر این صحنه رو دوست داشتم .
یه آرامش خاصی به وجودم طزریق میکرد .
همینجوری خیره به بیرون بودم که یهو مچ دستم گرم شد و روی فرمون نگهداشته شد .
برگشتم ک لبخند مسخره ی امیرطاها رو دیدم
داشتم با تعجب به دستم ک تو دستشه نگاه میکردم .
اونم روی فرمون ، حد اقل رو دنده بود یه چیزی چرا رو فرمون .
یهو عطا مزه پروند و گفت : _ طاها داداش میخوای فاز عاشقی برداری ،
حول نشو ، باید دستشو بگیری بزاری رو دنده ، نه که روی فرمون .
طاها که انگار از خجالت سرخ شده باشه و منم کم از اون نداشتم .
تک سرفه ای کردو گفت :
_ نه خیر دستشو گرفتم خواستم بزارم رو فرمون تا ببینم چقدر از لرزش فرمونو میتونه
حس کنه ، اخه تازه از فیزیوتراپی اومده ، دکترش گفت یه لرزش خفیف به بدنش بدید .
عطا خنده ای کردو دیگه هیچی نگفت .
منمآروم دستمو از دستش کشیدم بیرونو رو پاش گزاشتم .
همین که دستمو گزاشتم رو رون پاش ،
ماشینو زد رو ترمز .
یهو خنده ی سه نفری که عقب نشسته بودن رفت هوا و امیر عطا باز خود شیرینیش گل
 کرد گفت : _ ای بابا السا جونم اذیتش نکن بچمون یکم قلقلکیه .
طاها اخمی بهش کردو منم دستمو برداشتم برگشتم سمت پنجره .
نمیدونم چی شد که هول کردو گفت : _ نه نه اشکال نداره دستتو بزار روش  .
یهو هر چهارتامون باهم خندیدیم بهش .
بدبخت از خجالت سرخ شد .
نفهمید چه سوتی داد .
طاها ادم خوبی بود ،
یه پسره صافو ساده .
اما خیلی مغرور .
منم با ادمای مغرور خیلی خو نمیگیرم .
تو ماشین کای مسخره بازی در آوردیم ،
گشنم شده بود .

با صدای لوسی گفتم _ من گشنمه .
امیرطاها گفت : _ اتفاقا منم گشنمه الان میزنم کنار بریم رستورا.......
چپ چپ نگاش کردم که گفت : _ اوکی ببخشید میرم ساندویچ میخرم میارم تو ماشین
میخورید سرکار الیه ...!
چیزی بهش نگفتم .
شاید حواسش نبود تا وضعیت منو درک کنه و اون حرفو نزنه .
_ پس صبر کن به بابا اینام زنگ بزنم اونام حتما گشنشونه ...!
صدای الیاس بود ،
پسر همیشه مسعولیت پذیر خانواده ی تهرانی .......
با بابایینا هماهنگ کردن که قراره نهار بخوریم .
بی حوصله سرمو به شیشه تکیه دادم .
تو جاده که رد میشدیم همش نگاهم به برفا بود .
کنار جاده برف قشنگی نشسته بود .
برف سفیدی که با نگاه کردن بهش سیاهی های افکارمو پاک میکرد .
اگه الان میتونستم راه برم ، قطعا تا الان یه ادم برفی درست کرده بودم باهاشون .
قطره اشکی از گوشه چشمم چکید .
با حسرت به سفیدی دلنشین برف نگاه کردم .
خدایا چی میشد این بلا سرم نمیومد .
مگه چه گناهی به درگاهت کردم ؟؟؟؟؟؟؟
درسته بنده ی خوبی واست نیستم ،
اما این همه بلا که سرم میاد واقعا حقم نیست .
حقمه ؟؟؟؟
خدایا کم آوردم بسمهههههه .
دیگه نمیکشم .
چقدر جون دارم مگه من ؟؟؟؟
چقدر طاقت بیارم .
از بچگی تنگی نفس داشتم اما هنوز نزاشتم خونوادم بفهمن .
حالا فلجم کردی ؟؟؟؟
خدا جونم کفر نمیگم ، اما چرا من ؟؟؟؟
همیشه میگن وقتی تو به کسی دردیو بدی یعنی این که دوسش داری .
خدایا خیلی دوسم داری ینی الان ؟؟؟؟؟
تاوان کدوم گناه نکردمو دارم میبینم که فلج شدم و همه با حقارت نگاهم میکنن ،
خیلی سخته خداجونم . خیلی ....!
دستی رو گونم نشستو اشکامو پاک کرد .
از تو آینه نگاه کردمو امیرعطا رو دیدم .
لبخندی بهم زد .
اما من انقدر داغون بودم که الان فقط یه چیزی آرومم میکرد که خودمم نمیدونستم چیه .
خدا کنه تا 1 ماه دیگه خوب بشم ..........
هر سه تا ماشین کنار یه فست فود ایستادند .
همه پیتزا سفارش دادیم و به خاطر من تو ماشین خوردیم .
داشتم یه گاز به یه پر پیتزام میزدم که با نگاه خندون طاها رو به رو شدم .
دستی به گوشه ی لبم کشید
وقتی دید دارم با تعجب نگاش میکنم گفت : _ سس مالیده بودی به گوشه لبت .
لبخندی زدم و هیچی نگفتم ،
و باز هم سکوت ....!
این روزا خیلی ساکتو گوشه گیر شده بودم .
خندم گرفت از کار طاها ،
اما لحظه ای بعد عصبانی شدم .
چرا باید جلوی این همه آدم این همه نزدیک و صمیمی با من برخورد کنه .
اگه اینا راجب ما بد فکر کنن چی ؟؟؟؟
اگه فکر کنن یه رابطه ی پنهانی داشته باشیم چی ؟؟؟؟؟
اما ما اصلا همچین چیزی بینمون نیست ،
و من حتی به همچین چیزی فکر نمیکنم .
همینم شد .
تینا برگشت گفت : _ یادم نمیاد السا به پسری پا بده ، امیر چیجوری مخشو زدی که
 اجازه داده عاشقش بشی ؟؟؟؟
به سرفه افتادم .
تینا تک خنده ای کردو گفت _ خوب بابا حالا اشکال نداره دیگه هممون فهمیدیم .
طاها نیس خندی زدو دست منو گرفتو بوس کرد .
با خشم دستمو کشیدم که ممانعت کرد و به حرفش ادامه داد .
_ تینا خانم ، همیشه وقتی به یکی توجه میکنی ، فقط به خاطر این نیست
که عاشقشی ، یا این که دوسش داری ، یا هر قصد دیگه .
من اگه به السا توجه میکنم ، چون یه خواهر ندارم که دوسش داشته باشم .
پس کی بهتر از السا ؟؟؟؟؟؟

خوشحال از اینکه منو به چشم خواهرش میبینه ،
یواشکی دستمو کشیدم بیرون از تو دستاشو ، خودمو مشغول
غذا خوردنم کردم .
من میجنگم واسه خوب شدنم ، حتی شده به خاطر خوب شدنم شب تا صبح
زیر دستگاه فیزیوتوراپی حاضرم جون بدم ،
اما بتونم توان راه رفتنمو به دست بیارم .
بعد از 40 دقیقه حرکت کردیم .
محو زیبایی و سفیدی برف بودم .
تو ماشین همش طاها دیوونه بازی در میورد و هممونو میخندود .
کم کم یه جورایی داشت به دلم میشست ،
اما به عنوان یه برادر .
هیچوقت به عشق فکر نکردم .
شاید وقت نکردم که فکر کنم بهش ،
از وقتی خودمو شناختم همش تو کلاسای غیر درسی و ورزشی سعی
میکردن سرگرمم کنن ،
تا از نزدیک شدنم به پسرا ،
مثلا به قول خودشون جلو گیری کنن .
تو فکر بودم که دستشو جلو تکون دادو به خودش اشاره کرد .
یهو یه آهنگ گزاشتو شروع کرد به خوندنش واسم .
با دستش هعی به فرمون میکوبیدو میرقصید .

" آهنگ معجزه از مصطفی نوروزی  "

مثل یه معجزست که شدی مال من میخوام از عشقمون همه دنیا بگن
ایده اله برام زل زدن تو چشات منو حذفم نکن از تو قاب نگات
توی خوابم تویی انتخابم تویی تو برام فرق داری با همه دنیا
رو دلم پا نذار منو تنها نذار تو که هستی واسه من مثل رویا
کسی واسه من مثل تو نمیشه به جون تو قصم
دلم عاشق میمونه همیشه نگاتو نگیر ازم
عاشقم تا ابد واست بیقراره
بدون دلم به غیر تو هیشکیو نداره
به همه غیر تو بی تفاوت شدم وقتی که پیشمی از خودم بی خودم
وقتی دستای تو توی دست منه قلبم از شوق تو خیلی تند میزنه
توی خوابم تویی انتخابم تویی تو برام فرق داری با همه دنیا
رو دلم پا نذار منو تنها نذار تو که هستی واسه من مثل رویا
کسی واسه من مثل تو نمیشه به جون تو قصم
دلم عاشق میمونه همیشه نگاتو نگیر ازم
عاشقم تا ابد واست بیقراره
بدون دلم به غیر تو هیشکیو نداره  "
با خنده بهش نگاه کردمو کوبیدم تو کلشو دیوونه ای نثارش کردم .
سرمو برگردوندم سمت جاده که صدای مهیبی اومد هیچی دیگه نفهمیدم .......





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر