قادر رنجبر نظرات شنبه 29 مهر 1396 ، 09:58 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید

هیجی دیگه نفهمیدم .
با دیدن صحنه ی رو به روم خون تو رگام یخ بست .
یا دیدن ماشین بابا ک با یه اتوبوس تصادف کرده چشمام سیاهی رفت .
خدایا فلج شدنم بس نبود ؟؟؟؟
حالا باید خوابمم تعبیر میکردی ؟؟؟؟؟؟
تازه داشتم یکم معنی خوشی رو حس میکردم .
فقط تروخدا ، هیچیشون نشه .
" مثلا انقدر کم بیاری ، که به خدای خودت هم بگویی ، تروخدا ....! "
دستمو به سرم گرفتمو جیغ زدم  _  بابااااااااااااااااااام
بزن کنار ماشینووووووو طاها .
_ یا ابوالفضل .....
_ یا خدا ....
_ بزن کنار امیر مامانممم .
هرکسی یه چیزی میگفت .
اما من هیچی نمیفهمیدم .
بابام و مامانم جلو چشمم دارن پرپر میشم هیچ کاری نمیتونم بکنم .
امیرطاها ماشینو نفهمید چیجوری زد کنار ،
چهارتاشون از ماشین پیاده شدنو دوییدن سمت ماشین بابایینا .
کاش منم میتونستم برم .
کاشکی الان فلج نبودم .
ای کاش میتونستم الام منم برم پییشون .
ای کاش فلج نبودم .
حد اقل خودم جلوی این اتفاقو میگرفتم .
لعنتی ...!
خدایا کاش همع ی خوابامو تعبیرش میکردی ،
نه اون خواب لعنتی رو .
خدایا اگه مامانمو بابام قراره چیزیشون بشه ،
جون منو بگیرو به اونا ببخش .
فقط اونا زنده باشن .......
هیچی نفهمیدم .
فقط داشتم گریه میکردم .
اصلا نفهمیدم کی پلیس اومدو کی آمبولانس .
اصلا نفهمیدم کی رسیدیم خونه و الان رو تختم نشستم .
فقط خدا کنه جفتشون زنده باشن .
اگه چیزیشون بشه من همه ی هستیمو میدم تا زنده بمونن .
با دستی که رو شونم نشست برگشتم سمتش .
طاها بود .
سرمو تو بغلش گرفتو نوازش کرد .
_ حالم اصلا خوب نیست طاها .
نفس کشیدن سخته واسم .
 من بدون اونا نمیتونم زندگی کنم .
_ هرچی بشه خودم پشتتم .
_ نمیخواد پشتم باشی ، فقط نزار از دستشون بدم .
خواهش میکنم .
سرمو تو سینش فرو کردمو رفتم تو بغلش .
آرومو بی صدا اشک ریختم .
_ خیلی سخته نتونی واسه سلامتی پدرو مادرت کاری کنی ،
خیلی سخته کاری از دستت بر نیاد که واسشون انجام بدی .
خیلی سخته فلج باشی و نتونی بری ببینیشون .
خیلی سخته نتونی خودتو سپر بلا کنی واسشون .......
دستشو رو لبم گزاشتو گفت : _ السا بسه ،
بسه السا ،
ازت خواهش میکنم ، خواهش میکنم دیگه هیچی نگو .
نه منو داغون کن نه خودتو ،
این چه حرفی دختر خوب .
مامانو بابات خوب میشن ،
هیچیشون نمیشه .
جونمو میدم تا زنده بمونن ،
فقط به خاطر تو ،
حالا دیگه اشکاتو پاک کن .
دستمو بردم تا صورتمو پاک کنم که خودش دستشو دراز کرد سمت صورتمو
اشکامو پاک کرد .
سرمو تو دستاش گرفتو بوسه ای روی پلکام نشوند .......
ازم جدا شدو گفت : _ دارم میرم بیمارستان .
هرچیزی بشه تو نباید روحیتو ببازی ،
به این فکر کن که هم اونا خوب میشن و میان خونه و هم تو سلامتی تو به دست میاری .
دستمو جلوی دهنش گرفت و بوسه ی ریزی روش زد .
از این همه محبتش حس خوبی بهم منتقل شد .
انقدر مشغله داشتم که وقت فکر کردن به این حس کاذب نداشتم .
به سختی دراز کشیدم .
به این فکر میکردم که اگه پدرو مادرم چیزیشون بشه من خودمو میکشم .
کم کم چشمام داشت گرم میشد که با صدای در اتاق ،
کسی که مخل آرامشم شده بودو زیر لب فحش دادم .
_ میشه بیام تو ؟؟؟؟؟
تینا بود .
حوصله ی کسی رو نداشتم ،
اما عادت به بد خلقی هم نداشتم .
_ آره عزیزم ، این جه حرفیه بیا تو .
لبخند تسکین دهنده ای زدو اومد کنارم نشست .
_ ببین السا ، خوب راستش ....
مکثی کرد .
با دقت بهش نگاه کردم و به لباش چشم دوختم .
_ خوب راستش ،
یه چیزی بهت میگم ، سعی میکنی آرامشتو حفظ کنی .
باشه ؟؟؟
_ باشه بگو .
_ ببین الیاس زنگ زد الان .
_ خوب .
_ گفتش که مامانت و بابات حالشون خوبه .
_ خوب . خداروشکر .
_ اما ....
_ اما چی تینا ؟؟؟؟
_ اما ممکنه یکیشون یا جفتشون حافظشونو از دست بدن ......
هیچی نفهمیدم ،
سرم گیج رفتو دیگه سیاهیی ........
با سردرد بدی چشمامو باز کردم . تو اتاقم بودم .
یه تکون خوردم که تازه یاد بدبختیام افتادم .
تازه یادم افتاد نمیتونم راه برم .
سرمو برگردوندم که با لبخند بابا و مامان رو به رو شدم .
جیغی از خوشحالی کشیدم و نفهمیدم چی شد که خودمو بغلشون پرت کردم .
کمرم درد گرفت و چشمام جم شد .
اما به روی خودم نیوردم .
با اشک و آه دوتاشونو بغل گرفتم .
خدایا مرسی که زنده موندن .
با یاد آوری اینکه ممکنه فراموشی بگیرن ،
رو کردم سمت جفتشونو گفتم : _ مامان ، بابا .
اگه فراموشی نگرفته باشن منو میشناسن دیگه .
هه ، اصلا منطق درستی نبود و دلیل خوبی نیوردم واسه سوالم .
هر دوتاشون با هم گفتن : _ جون دلم السام .
با لبخند خنده ای بهشون زدم و صورت هردوتاشونو بوسیدم .
" خدایا مرسی بابت این که حواست بهم بود "
_ خداروشکر یه روزه به هوش اومدید .
_ چی میگی دختر ما سه روز طول کشید تا به هوش بیام ،
سرکار خانم شمایین که یه هفته خوابید .
 سفت تو بقلم فشارشون دادم و با خنده گفتم :
_ اینارو بیخیال بابا جون .
نکنه داشتید تو ماشین شیطونی میکردید که حواستون به جاده نبود هوم ؟؟؟؟
بابا به سرفه افتادو مامان سرخو سفید شد .
چشم ابرویی بهم اومدو کمکم کرد دراز بکشم .....
یه هفته ای از اون روز میگذره ،
امروز جلسه ی فیزیوتوراپیم بود .
به بیمارستان خودمون رفتم .
قرار بود دکتر مشکات معاینه ام کنه .
فقط همینو کم داشتم با استاد سامی دوباره رو به رو بشم .
خداروشکر همه ی واحدایی که این ترم با اون کلاس داشتم پاس کردم .
از ترم بعد عمرا اگه با سامی کلاس بردارم .
حالا امروز شانسم آورده که باید باهاش رو به رو بشم ،
من نمیدونم این چه تقدیریه که هعی سامیو سر راهم سبزش میکنه .
با کمک تینا لباس عوض کردم و منتظر الیاس موندم .
 از وقتی از شمال اومدیم ، تینا مثل پروانه دورو برمه و مواظبمه .
دوست خوب همیشه نعمته .
در زده شد و کله ی الیاس اومد تو .
_ السا ابجی حاضری ، بریم ؟؟؟؟
تا بیام جواب بدم تینا خجالتی گفت : _ بله آقا الیاس ،
حاضرش کردم ، میتونیم بریم .
ویلچرو هول داد وسمت الیاس بردتم .
الیاس اخمی کردو گفت : _ تینا خانم شما ویلیچرشو نمیخواد بیارید ،
السا خیلی وزنی نداره ، خودم بغلش میکنم .
خوشم نمیاد کسی با ترحم بهش نگاه کنه ، قطعا الساهم دوست نداره .
لبخندی زدم و گفتم : _ داداشی سرتو بیار پایین .
اولش تعجب کرد و بعدش گفت : _ به خدا موهامو خراب کنی ، از همین پله ها پرتت
میکنم پایین .
_ عه الیاس سرتو بیار پایین .
سرشو اورد پایینو جلو ی صورتم گرفت .
_ ینی تو فقط دستت به موهام برسه کرم بریزی ، من میدونم و تو . . . !
نفس عمیقی توی موهاش کشیدم ، مثل همیشه بوی قهوه میداد .
الیاس عاشق شامپوی قهوس .
مست شدم از بوی موهاش .
امیرطاهاهم همیشه همین بورو میده .
یکی نیست بگه مگه جینی شامپو می خرید .
سرشو تو دستام گرفتمو بوسه ای روی پیشونیش نشوندم ....
 _ مرسی که انقدر مراقبمی داداش جون ، کی بشه بتونم جبران کنم .
خواهرت پیش مرگت بشه داداشی .
دستشو رو لبم گزاشتو اخمی کرد _ دیگه نشنوم از این حرفا السا ،
هیچوقت حق نداری به کسی این حرفو بزنی ، حتی کسی باشه که از ته ته
قلبت ، دیوانه وار عاشقش باشی ....
تو فقط زود خوب شو ،
تو بخواه که خوب شی ،
واسه من بسه .
یه دستشو زیر زانوم و دست دیگشو زیر سرم گزاشت .
پله هارو با احتیاط پایین رفت .
تینا پشت سرمون میومد ،
با خنده بهش چشمکی زدم و به گوش الیاس اشاره کردم .
با چشم ابرو اشاره کرد که نه این کارو نکن .
اما السا است دیگر ، کرمش بگیرد ، باید ان هارو روی یک پسر بدبخت ، خالی کن .
گوششو بین دندون گرفتمو گاز گرفتم .
جیغی زدو گفت : _ السا به خدا میکشمت .
صبر کن تو فقط خوب بشی حالتو جا میارم .
_ اه اه داداسی گوست چقدل شول بود .
( _  اه اه داداشی گوشت چقدر شور بود )
_ داداسی و مرض ، داداسی و زهر مار ،
دارم برات صبر کن .
درو باز کردو به سمت پارکینگ رفت .
تو ماشینش گزاشتتم و کمرشو صاف کرد .
_ السا سنگین شدیا ....
درشته حرفش فقط محض خنده بود ، اما من ناراحت شدم .
لپمو کشیدو گفت : _ ناز نازوی کی بودی تو ؟؟؟
شوخی کردم اجی خوشگله ، خیلیم لاغر شدی ، از لاغری داری میمیری .
_ بشین بریم الیاس کم حرف بزن ، برو شانس بیار نمیتونم کاری بکنم و گرنه کلتو
میکندم الان .
به تینا که ساکت یه گوشه وایساده بود نگاه کردم .
_ تینا سوار شو بریم دیگه .
_ نه مرسی من با آژانس میام .
هنوز حرف از دهنم در نیومده بود که الیاس غیرتی شدو گفت :
_ مگه من مردم که تو میخوای با آژانس بری ،
سوار شو ببینم ، دم در آورده واسه من .
تینا که مشخص بود خیلی ترسیده سوار شد .
الیاسم ماشینو دور زدو سوار شدو ماشینو به حرکت در آورد
رو بروی بیمارستان نگه داشت پیاده شدن .
وسایلارو داد دست تینا و خودش منو بغل کرد .
وقتی که داشت از حیاط بیمارستارن رد میشد ، هرکسی یه جوری نگاه میکرد ،
هرکسی یه یچزی دم گوش اون یکی پچ پج میکرد .
صدای یکی به گوشم رسید که داشت می گفت :_ معلوم نیست چه بلایی سر دختره اورده
که حالا داره اینجوری نازشو میکشه  ؟!
مردم چقدر کوته فکر شدن .
یه نگاه به صورت اخموی الیاس انداختم .
ینی واقعا مشخص نبود منو الیاس خواهر برادریم ؟؟؟؟
واقعا که .
به یه ویلیچر رسیدو گفت : _ شرمنده ابجی اینجا دیگه مجبورم ،
خودت که دیدی دهن مردمو نمیشه بست .
چشمامو رو هم گزاشتم و لبخندی بهش زدم .
بعد از چند تا خانم میان سال ، نوبت من رسید .
با استرس به در اتاق خیره شدم .
روی پلاکارتش نوشته بود _ " دکتر سامی مشکات ،
متخصص فیزیوتوراپ و ارتوپد . "
استرس گرفتم از رویا رویی با این مرد .
نمیدونم چرا ولی استرس زیادی رو به وجودم طزریق میکنه
ینی حتی اسمش هم استرش میاره ، یا ذاتشه ؟؟؟؟؟؟؟
با تقه ای وارد شدیم ،
با دیدنمون مشخص بود لحظه ای جا خورد .
اما سریع رفت تو جلد ساده لوحی و مهربونیش ،
نشست پایین ویلچرو دستمو گرفت : _ خانم تهرانی ،
شما کجا اینجا کجا ؟؟؟؟؟
چه اتفاقی واست افتاده ؟؟؟؟؟؟
چی شدهههه ؟؟؟؟؟؟؟؟
دستمو خواستم پس بکشم که مانعم شد و فشاری به دستم آورد .
خودمو عقب کشیدم و گفتم : _ الیاس واسه خوب شدن من ، متخصصای بهتری هم
وجود داشت که تو زمینه ی کارشون خیلی عالی فعالیت دارن ،
نه که صرفا برای دختر بازی رفتن تو این حرفه و کار .
الیاس اخمی کردو گفت :_ این چه حرفی السا ، دکتر سامی
استاد ما هستن . ما بیرون وایستادیم ، مشکلی پیش اومد صدامون کن .
با این حرف الیاس ، دعا کردم که طاها زود خودشو برسونه .
دعا دعا کردم که ای کاش طاها الان پیشم باشه .
من از تنهایی با این مرد میترسم ،
اون سری تنها بودم باهاش اذیتم کرد ،
تازه اون موقع تواناییشو داشتم از خودم دفاع کنم .
الان که یه فلجم و نمیتونم کاری بکنم و از خودم دفاع کنم ،
الان سامی هر غلطی که دلش بخواد باهام میکنه .
کاش انقدری با تینا راحت بودم ،
که بهش میتونستم بگم سامی قصد تجاوز به من داشت ،
و میخواست دست درازی بهم کنه .
چرخی دورم زدو دستشو نوازشگونه از گردنم تا یقه ی باز مانتوم کشید ،
و گفت : _ میدونی که یه حساب صاف نشده با هم داریم ؟؟؟؟
_ چه حسابی ؟؟؟
_ ینی میخوای بگی یادت نمیاد ؟؟؟؟
_ نه من چیزی یادم نمیاد .
_ الان یادت میارم خانمم .
_ ببند دهنتو ...
من هرچی باشم خانمت نیستم .
اگه تنها مردی باشی که رو کره ی زمین باشی ،
اصلا زنت نمیشم .
قدم به قدم سمتم اومد .
_ که زنم نمیشی دیگه ؟؟؟؟؟
ببین اصلا بهت نگاه میندازم که زنم بشی یا نشی ؟؟؟؟؟
 کی به یه ادم فلج نگاه میکنه ، که اونو زنش بدونه ؟؟؟؟
داشت اشکم در میومد دیگه ،
دستشو رو لبم کشیدو گفت : _ تو فقط به درد یه شبم میخوری ، همین ......
با حرکت بعدیش ........
با حرکت بعدیش که بوسه ای رو گونه ام بود ،
جیغی کشیدم و با دستی که توان حرکت داشت ،
زدم در گوشش .
صورتش یه وری شد .
دستشو گزاشت رو گردنمو فشار داد .
_ دختره ی هرجایی دست کثیفتو رو من بلند میکنی ؟؟؟؟؟؟
آره ؟؟؟؟
فک کردی کی هستی ؟؟؟؟؟؟
نگفته بودی دستت کار میکنه ؟؟؟؟
میخوای همین الان واست قلمش کنم ؟؟؟؟؟؟
هه ، اوکی هانی خودت خواستی ،
ولی منننن ، از یه روش دیگه استفاده میکنم .
گردنمو تو دستش گرفت ،
اولش فک کردم قراره خفم کنه ،
اما بعدش سرش اومد جلو و لباشم اورد جلو .
خواست نزدیک تر بیاد که در باز شدو
کمک پرستاری اومد تو و گفت : _ دکتر شما هنوز شروع نکردید ؟؟؟
ببخشید دیر اومدم .
میتونیم فیزیوتوراپی رو شروع کنیم .....!
لعنتی زیر لب گفتو با کمک پرستار از روی ویلچر بلندم کرد .
از اینه که شدم دختری اسیر دست پزشک معالجش ،
حالم از خودم بهم خورد .
هه چه پزشکیم هست .
پزشکی که خودش بیماری روانی و کمبود جنسی داره و احتیاج به
معالجه داره .
بعد از تمرینایی که با دستگاه ها و برقی ضعیفی که به بدنم وصل شد ،
با کمک پرستار انجام دادیم ،
طاها و الیاسو تینا اومدن تو اتاق .
نگاهی به طاها انداختمو تو دلم گفتم :
_ دیر اومدی داداشی ، خیلی دیر اومدی .....!
داداشی مگه قول نداده بودی که همیشه پشتم باشی ،
پس کجا بودی ؟؟؟ چرا مثل اون سری نیومدی تا از دست این
دیو کثیف نجاتم بدی ؟؟؟؟؟
طاها با دیدن دست سامی که رو کمر منه ، اخمی کردو 
اومد سمتمون .
_ السا عزیزم کارت تموم شد ؟؟؟ بریم ؟؟؟؟
به نای من سامی جواب داد : _ کارش تموم نشده هنوز ،
میتونید بیرون وایسید جناب .
_ به عنوان همراه بیمار اینجا هستم میتونید به کارتون ادامه بدید .
به طور  خیلی نامحسوسی داشت با سامی سر من میجنگید .
وقتی سامی خواست از رو تخت بلندم کنه ،
خیلی خوشم اومد که طاها به جا و زود پیش دستی کرد .
دستاشو از پشت کمرم رد کردو از روی تخت بلندم کرد و گزاشت روی ویلچر ،
بعد از نیم ساعتی کارمون تموم شد .
خواستیم بیایم بیرون که سامی چندش جلو پام زانو زد .
_ اگه ناراحتت کردم یا اذیت شدی و درد داشتی ، من ازت معذرت میخوام
جوجو کوچولو .
از این که جلوی امیرطاها اینجوری باهام حرف زد ،
خجالت کشیدم و بدم اومد .
دستش و رو دستم گزاشت ،
مور مورم شدو دستم و سریع کشیدم .
برگشتم ،
خواستم عکس العمل طاهارو ببینم ،
که با اخمی که رو اون ابروهای پرپشتش نشونده بود ،
لحظه ای ترسیدم .
از لای دندونای کیلید شدش گفت : _ برو اون ور کار دارم ،
باید برم السارو تحویل خونوادش بدم .
_ ولی من السارو از تو تحویل نگرفتم که بخوام به تو تحویل
بدمش تا ببریش خونشون .
برو کنار خودم میبرمش خونشون ....!
دستشو به ویلیچر رسوند از طاها گرفتتش ،
حالا هدایت گرم سامی بود .
طاها غر غر کرد و به زور ویلچرو گرفت از شو نیشخند زد .
از مشاجره و دعوای مسخرشون ،
جیغی زدمو گفتم :_ ولم کنید ،
طاها بریم ، دیگه تحملتون واسم سخت شده .
طاها دستشو رو شونم زدو زیر لب گفت : _ بریم خواهر جونم ، بریم ......





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر