قادر رنجبر نظرات سه شنبه 2 آبان 1396 ، 05:14 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید



جوابی بهش ندادم .

 بازومو تو دستش گرفت و گفت :_فهمیدی یا نه؟!

جوابی ندادم ک محکم فشارش داد ، 

_اره فهمیدم ولم کن اه . 

 دیگه حرفی نزدیم . 

جلوی در خونه نگه داشت . 

_ اوف الان صدبار تاحالا نگرانم شدن . نزاشتی زنگ بزنم خونه ک ...

_ واسه چی زنگ بزنی وقتی خبر داشتن ؟! 

 چپ نگاهش کردم و گفتم : _ کلاغ سیاهی مثل تو تا وقتی هست چرا من !؟

خندیدو دستشو گذاشتم رو دستم : _ خوب ما اینیم دیگه ...

_ خوب دیگه من برم مرسی بابت همه چیز ؛ 

ولی یادت باشه با هر دختر دیگه ای رفتی بیرون همچین بلایی سرش نیار باشه ؟؟

خواستم دستگیره در رو باز کنم ک از پشت کشیدتم 

و پرت شدم تو بغلش ؛ سرشو آورد نزدیک صورتم ... 

نفساش ک به گردنم خورد یه جوری شدم ....!

_ میشه ول کنی ؟!

خندید و دستی به لبم کشید گفت :

_فک نمیکنی یه تشکر خشک و خالی دل یه بچه رو خوش نمیکنه چ برسه ب من ....؟!

ترسیده نگاهش کردم 

وای خدای من ، تازه داشتم جریان قلقلکشو هضم میکردم ، نه ، 

این یکی نه .... 

که گفت _

_ زود باش بوسم کن . 

هه من بوست کنم باسه دوبار ....

_ چی ؟!!!! من بوست کنم ؟ دیگه چی آقا ....؟؟

زهی خیال باطل ، 

فک کن یه درصد . 

منم میگم تو الکی به کسی لطف نمیکنی ؛ نگو چه خوابایی برام دیدی ! 

_ السا تو الیاسو هیچ وقت نمیبوسی ؟ 

منم جای برادرتم ...!

منظوری نداشتم میتونی بری گلم ،

ناراحت نشو منظور بدی نداشتم . شب خوبی بود....!

وقتی دیدم ناراحت شد دلو زدم به دریا که بوسش کنم ، 

 اما یهو افکار شومی به ذهنم خطور کرد . 

خواستم لبمو اروم نزدیک صورتش ببرم که لپشو گاز بگیرم .

وقتی که لبمو به صورتش نزدیک کردم ، 

یهو برگشت و ترسیده صورتشو برگردوند سمتم . 

خواست حرفی بزنه که نمیدونم چی شد ؟! 

واقعا نفهمیدم ، 

 چرا این شکلی شد ....

هر دفعه نقشه میکشم کرم بریزم یه چی میشه . 

به جای لپش ، لبشو گاز گرفتم که اخی گفت و از خودش جدام کرد . 

به خونی که روی لبش نقش بسته بود نگاه کردم ...

خجالت زده سرمو پایین انداختم و خواستم حرفی بزنم که گفت : 

_نه خیر السا خانوم ،

کرم از خود درخته ....

تلافی این کارو حتما سرت در میارم خانم دکتر تهرانی . 

جیغی زدمو قهر کردم _ عهههه طاها به خدا عمدی نبود...خودت سرتو چرخوندی . 

با خنده گفت : _ اگه سرمو نچرخونده بودم که الان با یه لپ کبود باید میرفتم خونه ،

هرچند بهتر از این لب کبود بود ؛ 

عه عه عه عه حالا با این لب زخم و زیلی چیجوری برم خونه ، 

عطا میخواد سوژه کنه ببین دیگه ......


خندیدمو گفتم : _ عب نداره اولین بارش نیست که داداش این شکلی میبینه .

_اولین بارش که نیست ، اما اگه بگه که کار الساس تنها من تو دردسر

 نیستم تورم بیچاره میکنه با تیکه

 هایی که میندازه ....

با ترس بهش نگاه کردم :_توکه قصد نداری چیزی که بهش بگی ؟

دستی به موهاش کشیدو گفت :_ چرا ندارم ؟ 

وقتی که اینجوری میبینه منو ، منم مجبورم که بگم دیگه ؛ آخه جوریم گل کاشتی که

 نمیشه گفت که دعوا کردم منم که اهلش نیستم عیب نداره فوقش تا

 زمانیکه بمیره هعی میکوبه تو سرت که لب داداشمو آرومتر

 میبوسیدی . 

مشتی به دستش زدم در ماشینو باز کردم _خیلی بدی دیگه باهات

 جایی نمیام اصلا 

موبایلمو از کیفم درآوردم و زنگ

 زدم الیاس دوباره کمکم کنه ببرتم بالا همین که تلفنم تموم شد

 گفت : _ دختر مردمو نگاه کن ازم لب گرفته دوقورتو نیمشم باقیه . 

با اومدن الیاس دیگه حرفی نتونست بزنه ،چند دقیقه ای دم در

 صحبت کردیم و با کمک الیاس به داخل ساختمون رفتیم . خیلی دیر وقت

 نبود سمت 12:30بود

_پس کوشن مامان بابا ؟

_اونام چکاپ داشتن نمیدونم چرا انقدر طول کشیده.

_الیاس ..

_جونم عزیزم؟

_یه چیزی بپرسم؟

_بپرس خوشگلم

_من چند روزه بیهوش بودم؟

_ تو شمال ؟یا اینجا ؟ تو نصف عمرتو یا مریضی یا بیهوشی ...! 

_ توشمال که تقریبا یک هفته بیهوش بودم فک کنم ، 

اینجام فکر کنم دو سه روز .....

_ تو شمال درست ؛ 

اما اینجا پنج روز بیهوش بودی، چطور حالا ؟؟

_ پس حال مامان و بابا که گفتین خیلی وخیمه ، 

 چطوری تو هشت روز بهوش اومدن ؟

_ مامان و بابا ، بعد شش روز که بهوش میان بابا از تو میپرسه 

 میفهمه که تو یک هفتس از هوش رفتیو 

بهوش نیومدی با اجازه خودش ؛  خودشو مرخص میکنه ،

مامانم بعد دوروز دیگه طاقت نمیاره میاد خونه ، 

پس ببین چقدر دوست دارن ؟ 

به خاطر تو ریسکه به این بزرگیو قبول میکنن و هنوزم که هنوزه حالشون

 خوب نشده هر هفته چکاپ انجام

 میدن.....

_ ای بابا اعصابم خورد شد ، پس کی میان . 

رو تخت گذاشتتمو و گفت : _ تا من برم یه چیز بیارم بخوری اونم میان . 

دستسو گرفتمو جیغ زدم _ نه ، تروخدا طاها نه . 

دارم میترکم ، اون طاهای عوضی که تا میتونست به خوردم داد 

تو دیگه نه . 

_ خوب باشه چرا جیغ میکشی ؟؟

اثرات دو هفته بیهوشیته فک کنم . 

دستمو گزاستم رو تختو گفتم : _ بیا بیا 

همینجا بشین ، نرو پایین میترسم . 

دماغمو کشید گفت : _ ترسوی کی بودی تو ؟؟؟

طبق عادت خواستم بگم بابا ؛

 که با دیدن صورت خندونش جیغ 

زدمو گفتم :_ من ترسو نیستم ....!

_ آره مشخصه ، تا فهمیدی به جز من کسی تو خونه نیست 

داری میترسی ، نیست از بچگی ازم حساب میبردی ، 

الانم میترسی کتک بخوری . 

بودن یا نبودن من واست فرقی نداره ، من همیشه تو پادگان بودم . 

تازه یه چیزی به عرضت برسونم منم دارم میرم بیرون ، 

بمون همینجا لولو بیاد بخوردت .

_ الیاس تروخدا نرو .... 

خم شد رو صورتمو گفت _ چیه ، زرنگ شده بودی که ، 

با طاها دست به یکی کرده بودی مارو بترسونی ، 

بد عکس بگیری مدرک نگه داری ، 

چیشد تو که شجاع بودی . 

_ اذیت نکن دیگه ، جدی جدی میخوای بری بیرون ؟؟؟

_ آره میرم بیرون ، مشکلیه ؟؟؟؟

سرمو انداختپ پایین _ نه برو ، چه مشکلی . خدافظ . 

لپمو کشیدو گفت : 

_ تورو تنها بزارم کجا برم اخه کوچولو ؟؟؟

جیغ زدم _ من کوچولو نیستم . 

_ باشه مامان بزرگ تو جیغ نزن . 

خواستم دهنمو باز کنم جیغ بزنم که گفت : _ باشه ، 

تسلیم ....! 

هرچی خودت میگی ، مامان بزرگ ، کوچولو ، باربی ، پرنسس ؛ 

تروخدا جیغ نزن مخم رفت


" از زبان امیرطاها "


وقتی که رفتن تو خونه  ، 

ماشینو استارت زدمو گازشو گرفتم .

 عصبانی بودم از این که نتونستم پیشش خودمو نگهدارمو شروع کردم به گریه کردن . 

دلم خیلی گرفته بود . 

امروز شیفت کاریم نبود . 

بهش دروغ گفتم . 

دوباره اشکای لعنتیم جلوی دیدمو تار کردن ، 

چند باری نزدیک بود تصادف کنم .

خدایا این چه تقدیریه ؟؟؟؟

خدایا من از همین نیترسیدم که اقدامی واسش نمیکردم . 

میدونستم کم میارم . 

میدونستم نمیتونم تحمل کنم . 

خبر داشتم بدنم کم میاره اگه بشنوه تا چند وقت دیگه بیشتر زنده نیست . 

واسه همین بود دکتر نمیرفتم .... 

در حیاطو و با ربموت باز کردمو ماشینو پارک کردم . 

خواستم برم بالا که صدای عطا مانعم شد . 

_ بیچاره این ماشین که زیر دست توعه ، بدبختش کردی 

انقدر جیغ لاستیکاشو در اوردی ، عقده ی تیکاف داری ؟؟؟

ببرمت پیست رالی سواری ....! 

برگشتن سمتش که با دیدنم پقی زد زیر خنده .

_ چی شده به چی میخندی ؟؟؟

بریده بریده گفت :_ به هیچی . 

_ پس دیوونه شدی اینجوری میخندی ؟؟؟ 

همونجوری که خم شده بود رو شکمشو شونه هاش میلرزید گفت : 

_ طاها یه چیزی میپرسم راستشو بگو ؟؟؟

اخمی کردم ، 

اصلا حوصله مسخره بازیاشو نداشتم . 

انگار ن انگار برادره بزرگمه و باید سنگین رفتار کنه . 

_ بپرس ..... 

_ کار کدوم وحشی بوده ؟؟؟ جوووون عجب گلی کاشته لامصب ، 

نگاه کن تروخدا لباشو چیکار کرده . 

تعریف کن ببینم . 

_ حوصله ندارم . بریم بالا میگم بهت . 

خواستم برم تو که گفت : _ نمیدونم به اون لبای کبودت دل خوش کنم ، 

یا اون چشای پف کرده و قرمزت . 

نمیتونی بری تو ، مامانو بابا دارن طبق معمول فیلمای عاشقانه میبینن 

و دل میدن ، قلوه میگیرن . 

بی حوصله گفتم _ امیرعطا جون داداش یه کاری کن برن بخوابن . 

_ اون موقع که پی عشق بازیت بودی ، فکر اینجاهاشم میکردی ....

بی حوصله گفتم : _ امیرعطا ....

انگار که از لحنم جا خورده باشه باشه ای گفتو رفت سمت در . 

چند لحظه بعد از در اومد بیرونو گفت :

 _ عجله کن که سرشونو به زور گرم کردم . 

آرومو یواش به سمت در رفتم . 

داخل رفتم ، نگاه گذرایی به سالن انداختمو از پله ها بالا رفتم . 

وارد اتاقم شدمو خودمو بی حال روی تخت انداختم . 
 
بعد من عطا وارد شد . 

_ عطا خواهش میکنم برو بیرون ، 

الان اصلا حوصله ندارم ، برو بیرون . 

ابرویی بالا انداختو گفت : _ میشنوم .

_ چیو باید بشنوی ؟؟؟

به صورتم اشاره ای کردو گفت :_ سرو وعضتو چشای پف کردت واسه چیه ؟؟

آهااا بزار ببینم ، امروز تو شیفتت بود ؟! 

اوه اوه ، کدوم دختر عاشق پیشه ای خودشو زده به مریضی و اومده 

بوست کرده ، 

تو ام انقدر دل نازک سریع شروع به گریه کردی . 

_ امیر عطا میشه خفه شی انقدر نمک نریزی ، 

استوری خیلی جالبی واسم تعریف کردی ، 

حالا میتونی بری بخوابی . 

قصه ی شبمو ازت شنیدم . 

لالایی هاتم خوندی ، حالا برو ، خوابم میاد . 

شاید یه روزی خودت فهمیدی ،

که چه اتفاقی امشب افتاده اما الان نه اصلا . 

میتونی بری ، خسته ام . 

بابت کمکتم ممنون .

خواست حرفی بزنه که با کشیدن پتو روی سرم 

مجبورش کردم پاشه از اتاقم بره بیرون . 

اصلا حالو حوصله ی کسی رو نداشتم . 

با شنیدن صدای در که نشون میداد از اتاق رفته بیرون برگشتم 

سمت پنجره ی اتاقم . 

به آسمونو ماه مه آلودش چشم دوختم . 

و دستمو روی قاب عکس چهار نفره ی خوانوادمون کشیدم .....

با حسرت به عکس چهار نفره نگاه کردم . 

اولی قطره ی اشکم چکید روی بالش . 

دستی به صورت مامانم کشیدم . 

مامانم همه ی هستیه منه ، 

مامانم همه ی زندگیمه . 

اگه یه راز منو نبینه دق میکنه ، 

خدایا خودت صبر نداشتن منو تو دلش بنداز . 

خدایا امادگی اینو بهش بده که داغ فرزند کوچیکشو تحمل کنه .

دستی به صورت پدرم کشیدم . 

پدرم یه مردیه که تاحالا مثل اونو جایی ندیدم . 

خودش سختی کشید ،

اما نزاشت خونوادش حسرت چیزی رو تحمل کنن . 

پدرم یه مرد تمام معنا بود ، 

اما حیف که بیشتر از 25 سال نتونستم داشته باشمش . 

اما تو امیرعطا ، 

یه کوه محکم و استوار . 

همیشه و همه جا کنارم بودی . 

ببخش داداشی که دارم تنهات میزارم ببخش . 

با صدای امیر عطا که از پشت سرم شنیدم . 

عصبانی شدم . 

_ امیرطاها اقدام میکنی واسه خوب شدنت یا نه ؟؟؟

عصبانی برگشتم سمتشو گفتم :

 _ مگه تو نرفته بودی بیرون ؟؟؟؟؟

تو اتاق من چیکار میکنی هاااااااا ؟؟؟؟؟؟

خیلی کارت زشته عطا خیلی ، هیچوقت نمیبخشمت . 

با مشت زد تو دیوار 

_ منم نمیبخشمت لعنتی ، 

نمیبخشمت ...! 

با این بی دقتیت داری زندگیه هممونو به باد میدی . 

با این بیخیالیت داری هممونو بازی میدی ، 

چرا قبول نمیکنی بدبخت داری میمیری ، 

روز به روز لاغر تر میشی ، 

خودتم نمیفهمی .

_ روز به روز داری ضعیف میشی و از بین میری .

طاها ازت خواهش میکنم برو دکتر ، اقدام کن واسه خوب شدن . 

ماها هیچکدوم طاقت نداریم نبودنتو تحمل کنیم ؛ 

همین مامان جونتو میبینی ، 

اگه یه روز نبینتت دق میکنه . 

این بابایی که میگی یه کوه استواره ، 

یه روز صداتو نشنوه ، 

قلبش میگیره .

چرا نمیخوای بفهمی طاها ؟؟؟

د بفهم لعنتییی ، 

نباشی منم نیستم ، 

بابا هم نیست ، مامانم نیست . 

هیچکدوممون نمیتونیم نبودنتو درک کنیم . 

چطور بهت این اجازه رو بدم نری دکتر ؟؟؟؟ 

طاها ازت خواهش میکنم ، 

خواهش میکنم ازت برو دکتر طاها . 

یهو با زانو افتاد زمینو دستاشو به سرش گرفت . 

از حال بدش ترسیدم . 

درسته ناراحت بودم از دستش ، 

اما حال الانش نیاز به کمک داشت . 

رفتم رو بروش نشستم . 

نمیتونست نفس بکشه انقدر که گریه کرده بود .

مردم مگه گریه میکنه !؟

"  گاهی وقتا یه مرد هم باید بشینه گریه کنه ، 

تا خودشو خالی کنه 

و تحملش بیشتر شه ، 

و توان تحمل دردای بیشترو پیدا کنه ، 

اخه مگه نمیدونید درد ، سایه یک مرده ....!  "

یدونه زدم تو گوشش تا به خودش بیاد . 

وقتی به خودش اومد مردونه هم دیگرو بغل کردیم . 

فکر این که تا نه ماهه دیگه داداشی ندارم که بتونم بغلش کنم ، 

عذابم میداد . 

بغض سنگینی به گلوم چنگ زد ......

_ پاشو پاشو بسه ، برو تو اتاقت خستمه میخوام بخوابم .

دستی به صورتش کشید : _ ن نمیرم ، میخوام پیش تو بمونم . 

_ برو بیرون بچه .... عه ، میخوام بخوابم . برو گفتم . 

راهی شده بود که بره گفتم یکم اذیتش کنم . 

الکی خودمو به ضعف زدمو گفتم : _ آیی ، سرم ..! 

برگشتو نگاهم کرد . 

دلهره ی خاصی بود تو چشماش . 

_ طاها من پیر میشم از دست تو . 

راستش خیلی وقته که دارم درباره ی 

یه دکتر تو آلمان تحقیق میکنم ، 

کارش حرف نداره 

فردا صب کارای رفتنتو اوکی میکنم .

برو خوب شو برگرد . 

هیچی نگو . 

هیچ حرفی نزن . 

ازت خواهش میکنم ، رومو زمین نندازو برو ، 

به مامانو بابا یه چی پیگم میپیچونم تو فقط برو خوب شو .

سری تکون دادم _ خیلی اصرار داری خوب شم اره ؟؟؟؟؟

خیلی اصرار داری برم خوب شم ؟؟؟

آره ؟؟؟؟؟

اینو بدون اگه برم ، دیگه بر نمیگزدم ،

 باید بیای جنازمو از سفارتخونه تحویل بگیری 

پس حرف نزنو هیچی نگو ...

خیلی دلت میخواد زود از دستم راحت بشی ؟؟؟

نه ماه بیشتر زنده نیستم ، 

میفهمی ؟؟؟

نه ماه . 

پس خواهشا این نه ماهو بزار لذت ببرم ، 

نمیخو ام نه ماهه باقی مونده رو 

رو تختای بیمارستان به سر ببرم
_ عطا برو بیرون ، امیر عطا خواهش میکنم برو . 

خواست سمتم بیاد که داد زدم 

_ عطا ... بیرون ...! 

در اتاقو باز کردو از اتاق بیرون رفت .

روی تخت نشستمو سرمو تو دستم گرفتم . 

چند تا نفس عمیق کشیدم .

با لرزش چیزی زیر دستم نگاهی به گوشیم کردم که صدای پیام گوشیم بلند شد .

برداشتمش . 

 یه پیام از طرف السا بود . 

_ مرسی بابت امروز ، تقریبا خوش گذشت ، 

اما خیلی نامردی دارم میمیرم از معده درد . 

نیشخندی زدم . 

هه دختره ی پررو ، تقریبا خوش گذشت ؟؟؟!!! 

یعنی چی دقیقا تقریبا خوش گذشت ؟؟

نمیتونست مثل آدم تشکر کنه . 

واسش نوشتم _ تا تو باشی با من لج نکنی . 

یه بار تنبیه شدی ، یاد میگیری هر وقت هر کاری گفتم انجام بدی . 

چند ثانیه نگذشت که جوابش اومد .

_ من هر وقت دلم بخواد غذا میخورم ، 

هر وقت دلم بخواد نمیخورم ، 

هر وقت هر کاری دلم بخواد میکنم ، 

هرجایی دلم بخواد میرم .

 کسی هم نمیتونه کاری بکنه و چیزی بگه .

تو ام نمیتونی نظری بدی ، شبت خوش . 

_ میتونم خوبم میتونم ، 

حالا ببین . 

آدمت میکنم عزیزم صبر کن . 

شب خوش . 

_ نمیتونی شب خوش . 

_ میتونم . 

شب به خیر . 

_ نمیتونی دیگه اه چقدر لج میکنی . 

شب خوش . 

_ تا خودم نخوام نمیتونی هیچ کاری بکنی . 

شبت به خیر . 

خندیدم از لج بازی که شروع شده بود .

هرچی مینوشت نمیتونی ، 

من مینوشتم میتونم . 

جالب این بود که پشت هر جمله میگفتیم شب خوش . 

وقتی دیگه پیامی ازش نگرفتم واسش نوشتم 

_ دیدی کم آوردی ، 

شب خوش خاله سوسکه .....

گوشی رو پرت کردم اونورو پتورو کشیدم روی سرمو خوابیدم .

صبح با ضعف و سردرد شدیدی بیدار شدم .

دستمو گرفتم به سرم . 

بلند شدم . 

خواستم برم سرویس بهداشتی که 

از زور ضعف بدنم کم اورده بود و افتادم زمین . 

هه دیگه بدنمم راهیم نمیکنه . 

بزار دوروز بگذره بد کم بیار .

با زور از جام بلند شدم . 

بعد از سرویس لباس پوشیدم . 

موبایلو سوییچمو برداشتم و رفتم پایین . 

گوشیمو چک کردم دیدم که پیامی از السا دارم . 

_ نه خیر خواب نبودم ، فقط میخواستم تو بخوابی فک کنی خوابیدم ، بدش من بخوابم . 

شیطونی نثارش کردمو تماسو برقرار کردم . 

_ سلام خاله سوسکه . 

با صدای خوابالوی جواب داد .

_ اولا که سلام ، دوما من خاله سوسکه نیستممم ، سوما شما کدوم 

ادم مریضی هستید که اول صبح زنگ زدید و مزاحم خواب من شدید ؟؟

خندیدم . 

حالا که خواب بود بزار یکم اذیتش کنم . 

_ خانم محترم . 

خوابالو جوابمو داد _ بفرمایید .  

با صدای عصبانی گفتم : _ خانم محترم گوشتون با منه دیگه . 

_بله بله بفرمایید . 

_ آره کاملا مشخصه ، 

خانم بنده از اداره ی آگاهی زنگ میزنم . 

شما باید تشریف بیارید اینجا ازتون شکایت شده .

تقریبا جیغی کشیدو گفت : _ چییییییییی ، کی از من شکایت کرده ، من جرمی مرتکب

 نشدم .

حالا که هوشیار شده بود صدامو تغییر دادم ، هر آن ممکن بود بشناسه و نقشه ی امروزم

خراب بشه . 

_ خانم تشریف بیارید کلانتری محلتون ، همه چی مشخص میشه . 

گوشی رو قطع کردم . 

سریع زنگ زدم به محمد که یکی از بهترین دوستام بود . 

_ الو محمد ، 

سلام ، منم دلم برات تنگ شده بود ، 

بیخیال داداش . الان وقت این این چیزا نیست ، گوش کن ببین چی میگم ؛ 

یه کاری واسم میکنی ....




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر