قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 3 آبان 1396 ، 07:19 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید



_ محمد ، داداشی ، یه زحمتی واست دارم . 

صدای خندش توی گوشی پیچید

 _ بگو داداش تو هروقت که کارت

 به من گیر میکنه یاد من میوفتی

 بگو ببینم این بار میخوای چیکار کنی ؟؟   

خندیدم _ قربون آدم چیز فهم

محمد ، میخوام یک شکایت نامه

 جعلی برام درست کنی

مشخص بود که جا خورده _ امیر

 طاها من آخر از دست تو عزل

 مقام میشم

_ عیب نداره داداش عروسیت جبران میکنم.

_ حالا شکایت چی ؟ از کی ؟

لبخند شیطونی زدم و فکری که تو سرم بود و به زبون آوردم .

_ محمد ، من قراره یه دختره پررو

و مغرورو ادب کنم .

 داستانش مفصله تو فقط شکایت نامه رو تنظیم کن  اسم شاکی 

  اسم منو بزن اسم مجرم بزن السا تهرانی .

_ خوب به چه دلیلی ؟!

_ دلیلشو بیخیال داداش .

_ خوب چرا شکایت نامه واقعی

 درست نمیکنی ، ثبتش کنم برات ؟

_ نه نه نه ، نمیخوام اسم دختر مردم بد در بره و تو آگاهی مرکزی ثبت شه

 فقط جوری برخورد کن که واقعیه . 

بعدش ، آهان الان یک شماره واست

 میفرستم ، زنگ بزن به این شماره

 بگو که از اداره آگاهی زنگ میزنی و اسم خودتو فامیلیتو بگو ، 

 و بگو صبحم تو زنگ زده بودی 

 بهشون ، هرچی سریع تر خودشونو

 برسونن ، محمد جون یه کاری کن

 من واسه گرفتن رضایت این دختر خانومو ادب کنم .

_ امیر طاها تابلو نشه ها ، نفهمن

 جعلیه آبروم بره ، بیچارت میکنما .

_ نه بابا ازین دختر پخمه هاس

 هیچی نمیفهمه ، فعلا خدافظ

_ اوکی زود خودتو برسون تا به زن

 داداش لوت ندادم بهش گفتی پخمه . اهان ، یه جور جدی بیا اینجا همکارام بفهم 

بدبختم . 

_ آی آی تند نرو زن داداش نیست این یکی ، 

فعلا ، زود میام .

شماررو واسش فرستادم .

 رفتم تو آشپزخونه همه داشتن صبحانه میخوردن .

 همین که نشستم بابا گفت :

_ زود تند سریع یکیتون توضیح

 بده چرا دیشب داشتید دعوا

 میکردید . 

خواستم بگم چیزی نبوده که امیر

 عطا گفت : _ من همه چیزو توضیح میدم . 

نگاهی بهش انداختم که چشماشو به بابا دوخت و گفت : ...

با سر بهش اشاره کردم تا دهنشو ببنده وگرنه بد میبینه .

اخمی کردو روشو برگردوند . 

خواست حرف بزنه که بهش گفتم : _ عطا جان میشه اون مربارو بدی . 

مربارو داد دستم ، 

بابا و مامان مصرانه به عطا نگاه میکردن . 

_ بگو ببینم عطا چرا داشتید دعوا میکردید . 

عطا یه لقمه از چاییش خوردو گفت : 

_ راستش بابا ، طاها .... 

_ بابا اون شکرو میدی .

با این که شکر نمیخواستم ، 

راه دیگه ای نبود تا عطارو خفه کنم .

مامان ساکت باشی گفتو رو کرد به عطا . 

_ حرف میزنی یا میخوای جون به سرمون کنی . 
 
این بار راه دیگه ای نداشتم ، 

اما نباید بفهمن این موضوع رو . 

امیرعطا بازم میخواست حرفی بزنه که با پا کوبوندم به زانوش . 

آخی گفت و اخمی بهم کرد . 

این بار بابا بهم نگاه کردو اخم کرد . 

خودم پیش دستی کردم _ چیز خاصی نبود بابا جان ، 

به زودی میفهمید ، یه شرط بندی کوچولوعه همین .

بابا کلافه گفت : 

_ شما دوتا تموم نمیکنید این شرط بندیاتونو ؟؟؟؟

خجالت نمیکشید ؟؟؟؟

_ عیبی نداره بابا جون ، 

بزرگ شدید فراموش میکنید . 

لبخندی زدمو دست امیرعطارو گرفتم و گفتم : 

_ اینجور که تو میخوری ، فردا پس فردا لباس 

دامادی تنت نمیشه . 

پاشو پاشو بریم دنبال روزیمون که کار زیاد داریم .

خواستم از روی صندلی بلند شم که حس کردم مایع گرمی از بینیم سرازیر شد . 

اه بازم آبریزش بینیه لعنتی ....! 

دستی به بینیم کشیدم . 

هنوز بهش نگاه نکردم که صدای داد امیرعطا بلند شد . 

_ خووووون خووووون ... طاها از دماغت داره خون میاد ، 

بگیر بشین سرتو بگیر بالا .

سمت کابینت رفتم تا دستمال کاغدی بردارم که امیر مانعم شد . 

_ بهت میگم بگیر بشین اینجا ، یه بارم شده به حرفم 

که بزرگترتم گوش کن . 

مامان دلواپس آب نمکی داد تا بخورم . 

بابا اما موشکافانه نگاهم میکردو سکوت بود ، 

مطمعن بودم میخواد از چشمام بخونه که چه مرگمه . 

دستمال کاغذیارو از عطا گرفتم و یکم از معجون زهرماری که مامان درست کرده بود

 واسمو خوردمو دستمال کاغذیارو رو بینیم گذاشتم . 

بلند شدم و رفتم سمت در . 

_ عطا من پایین منتظرتم . 

هنوز پامو بیرون نزاشته بودم که بابا گفت : 

_ وایسا امیرطاها .......
 
اعتنایی به حرف بابا نکردم م . درسته بی احترامیه ، اما اگه الان برمیگشتم 

قطعا بابا میفهمید هنه چیزو و بعد 6 ماه دستم رو میشد . 

لحظه ی آخر صداش به گوشم رسید . 

_ عیب نداره امیرطاها ، این بارو در رفتی از دستم اما شب که میای خونه ،

بهم میرسیم یه روزی . 

تک خنده ای کردمو تکیمو دادم به ماشین .

عطا که اومد عصبانی پریدم بهش . 

_ پسره ی عوضی واسه چی داشتی به مامانو بابا میگفتی ؟؟؟؟

هااااا ، بد کردم بهت اعتماد کردم و بهت گفتم چه مرضی دارم ، بد کردم ؟؟؟

خواستم بزنم تو صورتش که گفت : 

_ اولا که من از تو بزرگترم ، 

دوما که حق با منه ؛ 

سوما که برادر ، برادرو نمیزنه . 

دستی رو شونم زدو رفت سمت ماشینش . 

رو پاشنه پاش چرخیدو برگشت سمتم 

_ یا خودت برای خوب شدن اقدام میکنی ، یا اگه نزاری من پیش برمو جلومو بگیری 

به مامان و بابا میگم ، 

حالا خودت میدونی برادر من . 

_ امیرعطا ....

سوار ماشینش شدو گازشو گرفتو رفت ....

با زنگ گوشیم و دیدن عکس محمد دو دستی زدم تو سرم .

جوابشو دادم ،

بدون این که بزارم حرفی بزنه گفتم : 

_ اومدم داداش ، اومدم . 

با دو سوار ماشین شدمو نفهمیدم چیجوری از خونه زدم بیرون . 

سرعتمو کنترل نمیتونستم بکنم . 

تقریبا بعد از ده دقیقه رسیدم به اداره آگاهی . 

عینکمو زدم به چشمامو از ماشین پیاده شدم .

با یه اخمو پرستیژ خاصی وارد شدم . 

میدونستم اتاق محمد کجاس ، 

با این حال کسی جلومو گرفت . 

از کفشای ورنیش چشم گرفتمو چادرشو زیر نظرم گذروندم و چشم به صورت 

سفیدو گردش افتاد . 

دختر بانمکی بود ، یکم اگه سر به سرش بزارم بد نمیشه . 

_ ببخشید عاقا ، کجا رو نگاه میکنید ، واقعا که دختر مردمو دید میزنید . 

_ نه فقط داشتم به این نگاه میکردم که به قدو قوارت نمیخوره به من گیر بدی ، 

پس لطفا برو اونور . 

عصبانی شدو چادرشو صاف و صوف کرد . 

_ خیلی بی ادبین ، میدونستید الان من میتونم ازتون شکایت کنم بابت 

این بی ادبیتون . 

_ خانم محترم وقت منو نگیرید لطفا . میشه برید کنار ، 

کلی کار دارم .....! 

_ شما کی هستید اصلا . 

تو دلم خندیدم اما اخمم و نگهداشته بودم همچنان . 

_ رییس جدید اینحام .

هول کردو گفت : _ ببخشید آقای رییس جسارت کردم ، شرمنده ، 

رییس قبلی به من دستور داده که هرکی اومد تو ازش سوال بپرسم و راهنماییش

کنم ، شرمنده نمیدونستم که رییس جدید شمایید ، 

بفرمایید اتاقتونو نشونتون بدم . 

_ نیازی نیست خودم بلدم . 

به سمت اتاق محمد رفتم . 

عینکمو برداشتم از روی چشمام . 

برگشتمو چشمکی به دختره زدم . 

حتی اسمشم نپرسیدم . 

که البته مهمم نبود ، 

به صورت سرخ شدش نگاهی انداختم و در اتاقو زدم . 

_ بفرمایید . 

رفتم داخل . 

خواستم بگم به داش مملی خودمون که با دیدن السا و تینا 

دهنمو بستم . 

_ بفرمایید بشینید آقای طاهری . 

السا حق به جانب گفت : _ آقای محبی ، من هم از آقای طاهری شکایت دارم . 

محمد گفت _ ببخشید سرکار خانم چرا اونوقت ؟! 

_ به دلیل مسخره کردن من و کشوندن من به اداره ی آگاهی ، 

اخه بی دلیل که نمیشه از کسی شکایت کرد . 

من به این دلیل شکایت میکنم که ایشون منو مسخره کردن و وقتمو الکی گرفتن ، 

بریم تینا . 

محمد یهو عصبانی بلند شد گفت : _ خانم محترم شما تا رضایت این آقارو نگیری 

نمیتونی از اینجا بری . 

_ آخه به چه دلیل این آقا از من شکایت کرده . 

ایشون همچین حقی نداره ، این اقا دیشب یه بلایی سر من آورد که من نتونستم بگیرم 

بخوابم . 

_ ببخشید خانم ولی اونجور که آقای طاهری به من گفتن شما با این که ناتوان هستید 

خیلی بهتر تونستید تلافی کنید . 

یه نگاه به لب و صورتشون بندازید ،

دیشب از درد نتونسته بخوابه ، و حالا از شما شاکی هستش ، 

یا باید رضایت بگیرید ، یا باید دیه ی عضو بپردازید ، یا هر شرطی ایشون بزاره 

قبول کنید . 

محمد خوب پیشرفته بود ، اما السا از این دخترای خنگ نیست که 

هرچیزی رو قبول کنه .....

_ با این که باورتون نمیکنم ، اما دیه ی عضو رو میپردازم . 

اخمی کردم _ اما من دیه ی عضو نمیخوام . 

_ منم آدمی نیستم که بخوام منت کشی کسی رو بکنم ، 

مخصوصا شما . 

_ من رضایت نمیدم که بخواید منت بکشید ، 

به شرطی رضایت میدم که به شرطم عمل کنید . 

این دفعه صدای تینا بلند شد _ چه شرطی . 

_ شرطش اینه که السا یه روزی باید جلوی خانواده ی من و خانواده ی خودش 

از من خواستگاری کنه ......

مشخص بود که یه بمب درحال انفجاره ، 

اینو میشد از دستای مشت شدش ، صورت قرمزش و ابروهای گره خوردش بفهمی . 

با خنده بهش خیره شده بودمو سعی میکردم گلی که تو صورتم کاشته رو 

تو دیدش قرار بدم تا بیشتر حرص بخوره . 

یهو با عصبانیت سرم داد کشید . 

_ تو فکر کردی کی هستی ؟؟؟

هه ، من از تو خواستگاری کنم ، اونوقت کسی بشنوه نمیگه این پسره چی داشت 

که تو رفتی زنش شدی ؟؟؟ 

نه خیر اقای محترم ، من شرط شمارو نمیپذیرم . 

_ اشکالی نداره ، پس باید برید بازداشتگاه . 

وااااییی این جه حرفی بود زدم اخه ، الان میفهمه به خاطر این کاری که اصلا اسمشو 

نمیشه جرم گزاشت ، نمیندازنش زندان که ، اه گند زدیم . 

حق به جانب گفت _ فک نمیکنم جرم سنگینی باشه که بخوان منو بازداشت کنن . 

محمد خندید و گفت : _ خانم محترم ، جرمتون جرم نیست ، جرمههههه . 

السا لحظه ای سرشو پایین انداخت اما دوباره سرشو بلند کرد ، 

لحظه ای چشم تو چشمم شد ، 

و چشم ازم گرفت . 

_ آقا محمد شما چرا ؟؟؟ شما که یه پلیسید ، شما که یه الگو برای

تمام هم نوعانتون هستید ، شما چرا افسارتونو دادین دست این آقا ، 

اون موقع که داشتید خندتونو پنهان میکردید تا متهم کردن منو انقدر طبیعی جلوه بدید 

فکر الانو میکردید که سوتیاتونو نمیتونید جمع کنید . 

نگاهی به من انداخت . 

به معنی واقعی کلمه میتوتم بگم گند زدیم .

_ اما تو امیرطاها ، واقعا واست متاسفم ...! 

 واقعا واست متاسفم ،

حرفی ندارم باهات ،

 دیشب و فراموش کن ،

جنبه ی شوخی رو خدا به هرکسی نمیده . 

 تینا جون میتونیم بریم . 

و آهان یه چیزی دیگه ، 

یک بار دیگه دورو بر خودم ببینمت من میدونمو تو . . . . 

نگاهی به محمد انداخت : 

_ و اما شما آقا محمد ، منتظر عزل مقامتون باشید .....

با کوبیده شدن در شرمنده یه محمد نگاه کردم . 

_ جون داداش درستش میکنیم نترس . 

اجازه ی صحبت به محمد ندادم . 

سریع تلفنم و برداشتم و زنگ زدم به الیاس . 

داشتن پارتی تو اداره ی آگاهی از این آپشنام داره که بدون سختی و چیزی 

بیای تو مجموعش . 

_ بله .... 

لبخندی زدمو صدامو ناراحت کردم . 

_ الیاس داداشی سلام .

_ سلام داداش جانم بگو کار داشتی . 

اون جایی که بود خیلی شلوغ بود فک کنم . 

پشیمون از این که زنگ زدم گفتم : 

_ مثل این که جایی هستی ، بعدا زنگ میزنم پس . 

محیط دورو اطرافش آروم شد ، انگار که رفته باشه جایی خلوت تا راحت باشه واسه صحبت .
_ ن داداش بگو . 

متفکر به محمد نگاه کردم که با چشمای ریز شدش داشت نگاهم میکرد 

_ الیاس هیچی نپرس ، فقط بدون یه گندی زدم که دیگه نمیتونم جمعش کنم . 

خندیدو گفت _  باز چیکار کردی ؟؟؟ بگو ببینم چیکار کردی ؟؟

_ قول بده دعوام نکنی ..! 

_ بگو حالا ببینم .

تمام ماجرارو با سانسور شرطم بهش گفتم .

خندید _ حالا میگی من چیکار کنم ؟؟؟! 

_ امشب السارو راضی کن برید بیرون ، هرجا رفتید زنگ بزن منم بیام ، 

ترجیحا تینارم بیار . 

_ اون دیگه چرا ؟؟

_ آی کیو اونم الان اینجا بود دیگه ....

_ آهان باشه ، ببرمش کجا خوب اون بیچاررو ، بدتر اعصابش خورد میشه . 

کلافه شدم .

_ نمیدونم فقط یه جور بشه از دلش در بیارم نمیخوام باز بیفتیم رو کلکلو این حرفا . 

_ خوب ببین امیرطاها منم بودم ناراحت میشدم ، 

بیچاره دیشب حالش خوب نبود ، صبح با معده درد بیدار شد 

هرچی بهش گفتم چی شده چیزی نگفت ، 

یهو دیدم با تینا حاضرو اماده دارم میرن بیرون ، باز پرسیدم کجا نگفتن ، 

نگو همش از زیر سر تو بلند میشه . 

خودت که میدونی وضعیتشو ، فشار روحی سختی روشه ، 

تو ام بدترش کردی . 

حالا خوبه بزنم پس کلت بگم خودت کردی که لعنت بر خودت بار ، خودتم درستش کن ؟؟؟

_ حرفی ندارم در این مورد ، راستی طاها امروز ابجی جونت وقت دکتر داره ، 

خودتم باهاش برو ، مشکات ادم درستی نیست .

_ سامی ؟! اون که پسر خوبیه ، من باهاش رفیقم . 

_ با السا برو ، تنهاش نزار ....

خواستم بلند شم که صدای جدی محمد مانعم شد . 

_ بشین امیر طاها ... ! 

با احترام نشستم . 

سر بلندد کردم که گفت : _ خوب بگو میشنوم .

_ چیو باید بگم ؟؟

تکیه ای به صندلیش دادو موشکافانه نگاهم کرد _ درباره ی این دختر ...

آهانی گفتم . 

_ درباره ی این دختر چیزی وجود نداره که ندونی ، 

یکی از همدانشگاهیامه ، رفتو آمدای خونوادگیم داریم . 

_ که این طور ، یعنی میگی باور کنم دیگه ؟؟! 

_ اما من حقیقتو گفتم . 

خندید . 

_ خوب منم خودم فهمیدم حقیقتتو . 

_ خوب بگو ببینم چی فهمیدی ؟؟؟

دستی به موهاش کشیدو گفت : _ ببین امیرطاها از قدیم یادم میاد که تو اگه با دختری 

لج کنی ، آخرش عاشقش میشی ، و اونو هم عاشق خودت میکنی ، اما به روش خودت . 

پوفی کشیدم و بلند شدم . 

_ تو هنوز عادت بچگیتو ترک نکردی نه ؟!  

خیلی عمیق به هر رابطه ای نگاه نکن ، چشمات ضعیف میشه . 

اولین چیزی که همیشه دم دستش بود یا کفشش بود یا دنپاییش . 

از پاش در آوردو پرتش کرد سمتپ که فرار کردم . 

_ بی تربیت ، برو ببینم ، پسره ی بیشور . کی آدم میشی تو . 

با دو رفتم سمت در _ رفتم رفتم ...! 

شب میام دنبالت بریم بیرون حاضر باش خواهش میکنم نه هم نیار ....! 

بدون این که بزارم حرفی بزنه از اتاقش بیرون اومدم .

مجتمع زدم بیرون که اون دختره جلوم سبز شد . 

_ آقای رییس ، آقای رییس . 

همین تورو کم داشتم . 

چقدر خنگ بود که تاحالا نفهمیده بود من رییس نیستم . 

_ خانم محترم ، لطفا اتفاق امروزو فراموش کنید . 

راهمو کشیدم سمت ماشین خوشگلم . 

هوا خیلی سرد شده بود ، مثل هوای صبح نبود . 

باید از این به بعد بیشتر مراقب خودم باشم تا بدنم تو هوای سرد دی ماه کم نیاره ... ! 

در ماشینو باز کردمو راهمو سمت بیمارستان کج کردم .

خداروشکر امروز شیفتم بود میتونستم مراقب السا باشم . 

همینجوری مشغول رانندگی بودم که گوشیم زنگ خورد . 

با دیدن اسم سارا فروزنده متعجب شدم . 

این دیگه چیکار داشت این که به من زنگ نمیزد . 

جوابشو دادم . 

_ بله . 

با لحن نگرانی گفت : _ سلام ... ! 

_ بزار حدس بزنم واسه چی زنگ زدی ، 

حتما تو ام زنگ زدی مثل بقیه گوشزد کنی که قراره بمیرم . 

خانم کوجولو نمیخواد نگران من باشی ، نگران این باش که نه ماه وقت داری تا

از ترشیدگی در بیایو یه شوهر مشتی گیر بیاری ، 

دلم خیلی عروسی میخواد ... ! 

_ امیرطاها چرا با خودت این کارو میکنی ؟؟؟

_ به زندگی امیدی ندارم ... کشش نده ،

چرا نمیزارید به درد خودم بمیرم ؟؟؟ ولم کنید دیگه . 

هنوز تلفنشو قطع نکرده بودم که باز خون از دماغم سرازیر شد . 

لعنت به این شانس . 

_ سارا جان نگران نباش من چیزیم نیست ، پشت فرمونم ، بعدا بهت زنگ میزنم خودم . 

ماشینو زدم کنار . 

چند تا دستمال کلینکس برداشتم و زیر بینیم گرفتم . 

خستم خدایا ، خسته ام ... !

سرمو به پشتی صندلی تکیه داده بودم . 

گوشیم مدام زنگ میخورد . 

خاموشش کردمو راهمو کشیدم سمت بیمارستان . 

از امروز کارم شروع میشه ، 

باید بیشتر درباره ی بیماریم تحقیق کنم .

تا الانشم دیر کردم . 

خیلی دیر .....! 

دلم میخواست زنده بمونم و به عشقم برسم .

دلم میخواست به عشقم بگم که دوسش دارم ، 

اما این آرزو با من به گور میره .

الکی نمیتونم کاری کنم که یه دختر بهم دل ببنده ، 

بدش خودم بمیرم و اون و با عشقی که به من داره ، 

با یادو خاطراتی که از من داره ، 

عذابش بدم . 

کلا تو سرنوشت من زندگی رو بدون اون کسی که دوسش دارم باید تحمل کنم . 

کلا نباید عاشق میشدم ، 

وقتی قراره تنهایی یارم باشه ، 

وقتی قراره به عشقم نرسم ، 

چرا باید عاشق بشم . 

دیگه باید از دوست داشتنش دست بکشم .

دیگه نباید دوستش داشته باشم . 

اخه مگه میشه تو چشمای دریاییش نگاه کنیو عاشقش نشی . 

مگه میشه به قدو قواره ی ریز میزش نگاه کنیو هوس بغل کردنش به سرت نزنه . 

مگه میشه باهاش حرف بزنیو عاشق صداش نشی . 

_ خدایا خودت مهرشو به دلم انداختی ، خودتم 

مهرشو از دلم بنداز بیرون . 

یه کاری کن دیگه به اون فکر نکنم ، 

خدایا کمکم کن .....

خدایا میدونم نمیتونم دوسش نداشته باشم ، 

اما تو یه کاری کن نتونم دوسش داشته باشم ، 

چون اگه دوسش داشته باشم قطعا میرم سمتش ...

کم کم که بهم عادت کنه ، با مرگم عذابش میدم ، 

البته اگه منو لایق خودش بدونه . 

خدایا مهرشو از دلم ببر ، حتی اگه نه ماهی که زنده ام قرار باشه بشه 

یک ماه ، بازم راضیم به رضای خودت . 

من یه بار درد عشقو کشیدم ،

 دلم نمیخواد عشقم حتی یه بار هم درد عشقو بکشه .

اون دختر پاکیه .....

از توی کمد لباس هام ،

شلوار کتون مشکی لوله تفنگی برداشتم و پوشیدم .

بلوز اسپرت آبی کمرنگمم به تن زدمو از روش یه جلیقه بادی خاکستری طوسی پوشیدم . 

با عطر تلخم کمی دوش گرفتم و 

سوییچو موبایلمو برداشتم و از اتاقم زدم بیرون . 

امیرعطا حاضرو آماده از اتاقش اومد بیرون . 

با دیدنم گفت : 

_ به به ، آقای دکتر ، کجا تشریف میبرین ؟! 

خندیدمو گفتم : _ اولن که هنوز مونده تا دکتر بشم ، 

دومندشم فضولیش به شما نیومده . 

اصلا بگو ببینم خودت کجا میری ؟؟ 

_ صدبار گفتم بدم میاد سوالو با سوال جواب بدم ، دارم میرم دنبال دوست دخترم . 

بدشم از اونجا دارم میرم درکه ، شام دعوتم . 

خندیدم ، پس قرار بود با دوست دختر عزیزش بیاد پیشمون امشب . 

_ دوست دختر دارم که شدی . 

مشتاق دیداریم داداش ، فقط زود بیا که نمیریم از گشنگی . 

تعجب کردو چشاش گرد شد . 

_ مگه الیاس تورو هم دعوت کرده ؟! 

دستی به یقه ی کت تکش کشیدم و صافش کردم . 

_ شما این مهمونیو امشب مدیون منی ...!

_ به چه مناسبت ؟؟! 

اشاره ای به خودم کردم 

_ چون که ترتیبشو این شاخ شمشاد دیده ...! 

خیلی سوال نپرس ، بزن بریم دنبال زنداداش که دیرمون شد . 

_ نه دیگه اگه تو باشی که نمیارم زنمو ببینیش . 

خندیدم و زدم تو بازوش _ خیلی مسخره ای ، دقیقا مثل دلایل مسخرت ، 

هیچوقت نزاشتی دوست دختراتو ببینم ، که اونم حتما به همشون گفتی تک پسرمو 

برادریم ندارم . اشکال نداره نه ماه دیگه دروغت به حقیقت میپیونده ... ! 

_ اووووف امیرطاها بس کن بچه بازیاتو ،

 اتفاقا این یکی هم میدونه داداش دارم ، 

هم تورو میشناسه .

 اما امشب نه .... ! 

_ اوووف بریم دیر شد پس ....

از پله ها پایین اومدیم . 

خونمون ویلایی بود . 

بالا اتاق خوابا بود .  پایین اشپزخونه و دسشویی حالو پذیرایی . 

عاشق این خونه ام .

مامان و بابا جلوی تلویزیون بودن . 

بابا سرشو گزاشته بود رو مای مامانو ؛ 

مامان ، موهاشو نوازش میکرد . 

دوتا سرفه ی مصلحتی کردم که مامان سریع سرخو سفید شد . 

اما بابا همونجوری سرش رو پای مامان بودو بدون هیچ تغییری چشماشو باز کرد . 

نگاهی به من کرد . 

بازهم نگاهی دقیقو موشکافانه .

مامان خندیدو گفت : _ به به .. ! 

به به ... ! 

خوشتیپ کردید کجا میخواین برید به سلامتی . 

بابا چشم ازم گرفتو دست مامانو گرفت _ کجا میخواستی برن معلوم نیست دارن میرن 

مخ کدوم دختر بیچاره ای رو بزنن . 

خجالت زده سرمو پایین انداختم ، من خجالتی نبودم ، اما شوخیای بابا خیلی 

خیلی صمیمانه بود . 

_ داریم میریم بیرون ، فعلا با اجازتون ، از تنهاییتون لذت ببرید  . 

با صدای عطا نگاهی بهش انداختمو چشمکی زدم . 

مامان آروم زد رو صورتش _ پسره ی بی ادب ، این چه حرفیه ، 

یه بار شد شب جمعه باشه و شما خونه باشین . 

این دفعه من تیکه انداختم . 

_ میریم که شما تنها باشین دیگه . 

بابا خندیدک گفت _ کم زنه منو اذیت کنید برین ببینم ،

خانم ولشون کن بزار برن خوش بگذرونن ، جوونن ، هوس جوونی زده به کلشون . 

عطا رفت سمت درو گفت : _ بابا جان ما هوس جوونی زده به کلمون ؟؟

یه نگاه تو آینه بندازید از موهای سفیده رنگ شدتون خجالت بکشید . 

عطا سریع از در رفت بیرون . 

من موندمو باباو سیبی که به طرفم نشونه گرفت . 

جا خالی دادم که سیب خورد به دیوارو له شد . 

اشاره ای به سیب کردمو گفتم : _ امیدوارم از تنهاییتون لذت ببرید ، 

منم فلنگو بستم ....




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر