قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 4 آبان 1396 ، 09:37 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید



عطا رفت سمت ماشین خودش . 

_ بیا بشین تو ماشین من با این بریم باید بریم دنبال محمد ، چیه بابا لگن تو . 

اخمی کردو گفت : 

_بچه بگیر بشین تو ماشین خیلی حرف میزنی . محمد خودش میاد ، خیلی کار داشت ،

گفت بعد از شام میاد . 

ناچار رفتم نشستم تو ماشینش . 

بیشتر یه خاطر این بود که حوصله نداشتم رانندگی کنم . 

محمدم که قرار بود خودش بیاد همه چی حل بود . 

دستی به جیبم کشیدم ، خوب کوچولو ها جاتون امنه . 

بعد از تقریبا بیست دقیقه رسیدیم . 

ماشینو پارک کرد . 

مطبخ ....! 

جای عالی بود . 

رستورانی وسط باغ بود ،

جای مورد علاقه ی السا بوده مثل این که . 

زنگی به الیاس زدم . 

_ سلام ، رسیدیم ، بیایم ؟! 

_ اوکی . سرشو گرم میکنم زود بیاید . 

اشاره ای به عطا کردمو آروم وارد رستوران شدیم . 

منشی پیشخون سریع جلومونو گرفت . 

_ عاقا جا نداریم ، شرمنده . 

لبخندی زدم و گفتم : _ رزرو داشتیم . 

_ اوکی بفرمایید . یواش یواش رفتم سمت میزشون . 

سارا و تینا و الیاسو السا مشسته بودن دورش . 

آروم رفتم سمتش . 

چیزی که همراهم آورده بودمو از جیب جلیقه ام در اوردم . 

آروم رفتم پشتش وایسادم . 

الیاس نگاهم کرد .

تابلو بلزیاشو نگا الان میفهمه دیگه . اما خداروشکر نفهمید . 

_ الیاس من گشنمه .

الیاس خندیدو با سر گفت نکن . 

جعبه ی سیاهی ک دستم بود و توش کلی سوسک سیاه 

بود و گرفتم جلوش . 

_ بفرمایید میل کنید سیر شید . 

از ترس جیغ گوش خراشی کشید که باعث جلب توجه مردم شد . 

از همه عذر خواهی کردمو نشستم . 

اخمی کردو گفت : _ پسره ی روانی این چه کاری بود ، 

پاشو بریم خونه الیاس ، من هرجا میرم از دست این آدم امنیت ندارم . 

_ دلم میخواد بمونم ، زمین خداس تو که نخریدیش . 

_ عیب نداره ، ما میریم از اینجا ، بریم تینا ، این الیاس ماتش برده . 

وقتی دید تینا بر بر نگاش میکنه و میخنده ، 

به سارا گفت : _ بریم . 

سارام هیچ کاری واسش نکرد .

اخم کرد . 

_ آخی جوجو قهر نکن حالا خودت ک میدونی چیکارت میکنم ،

 تا تو باشی با من قهر نکنی که این بلا سرت نیاد ، 

نمیخوای که مثل دیشب ....

 حرفمو قطع کردو گفت : 

_ الان داداشم هست . 

یواش لبمو نشون دادمو زیر گوشش گفتم : 

_ داداش منم هست ، پس حساب بی حساب ، 

آروم باش اومدم معذرت خواهی ، فک نمیکردم صبح قاطی کنی .....

 واقعا ک واس خودم متاسفم ک واس همچین ادمی مثل تو ارزش قائلم ...! 

دیروز ک از دستت معده درد گرفتم امروزم م از دست تو ضعف

 اعصاب گرفتم الانم ک ابروم پیش

 همه رفت دیگه سمت من نیا...!

خندیدمو نگاهی ب تیپش کردم ی

کاپشن بادی پوشیده بود ک دور کلاهش خز داشت .

 خیلی بهش میومد .

گارسون اومد و

 سفارش گرفت . 

از قصد هرچیزی که السا سفارش دادو سفارش دادم . 

اخمی کرد و گفت :_ چ اسراری داری

 هرچی من سفارش میدمو سفارش میدی ؟؟؟؟

_ اخه میدونی خیلی ب تفاهم

 علاقه دارم لباسامونو نگاه ، ست

 کردیم و ارشاره ای ب کاپشن بادیش کردم

اخمی کرد و گفت : _ الان درش میارم

دستشو ب سمت زیپ کاپشنش برد . 

دستشو گرفتم . 

_ نیازی نیست مانعم بشی

_ مانعت نمیشم فقط خانوم وقتی

 عصبی میشی هم نباید

 فراموش کنی کارات چ عواقبی داره

سرمو بردم نزدیک صورتش و اشاره

 ای به گردن و بدن برهنه اش

 کردم که داشت به نمایشش میذاشت . 

_ من دوست ندارم دختری زنم بشه

 که کسی اونو لمس کرده حتی با نگاهش . آخه میدونی قراره ازم

 خواستگاری کنی دیگه منم با کمال

 میل قبول نمیکنم . ههه فک کردی الان میگم قبول میکنم . 

کی حاضره تو زنش بشی اخه جوجه . 

ازش فاصله گرفتم و به قیافه سرخ 

 شده از خشمش چشم دوختم ، امیدوارم بد برداشت نکنه . 

 گارسون غذارو آورد و مشغول

 خوردن شدیم ، نگاهم به سارا که

 هیچی نمیخوردو فقط باهاش

 بازی میکرد افتاد 

عطا و الیاسم داشتن باهم حرف

 میزدن ، 

 اما عطا اخمی میون ابروهاش بود . 

 اینجا یه چیزی مشکوکه مشکوک نیست ؟! 

نیشگونی از السا گرفتم که با چشماش

 داشت پسرای مردمو دید میزد . 

_غذاتو بخور شیطونی نکن بچه......

_ من کسیو نگاه نمیکردم ، ولی این تویی که چشم از من بر نمیداری .

_ من تورو نگاه نمیکنم ، منتظر کسی هستم . 

خندیدو گفت : _ خوشم میاد دعوت هیچکسو رد نمیکنی . 

_ بله دیگ همچین ادم پایه ای هستم من . 

روشو برگردوندو زیر لب چیزی گفت . 

فک کرد من نشنیدم اما شنیدم . 

_ پایه بودنتم دوست دارم . 

سرمو یکم خم کردم طرفشو گفتم : 

_ منم قهر کردن تورو دوست دارم . 

سرشو کج کرد سمت چپ ک یهو آخ ریزی از دهنش اومد بیرون . 
 
توجه همه رو به خودش جلب کرد . 

الیاس نگران پرسید _ چیزیت شده ؟؟؟

_ نمیدونم گردنمو خم کردم یهو پاهام درد گرفتن . 

الیاس اخمی کردو گفت : 

_ حقته خانم ، تا تو باشی به جای این ک بری دکتر ، نری خوشگذرونیو 

خیابون گردی با تینا خانم . 

الیاس اخمی به السا و تینا کرد . 

تینا معذرت خواهی کردو از سر میز بلند شدو به طرف دسشویی رفت . 

خندیدم گفتم : 

_ بفرما داداش ، ناراحت شد ، 

پاشو برو منت کشی ، پاشو که گاوت زایید .

الیاس برو بابایی گفتو به السا نگاه کرد . 

السا اخماشو تو هم کرده بود . 

_ تو دیگه چته واسه من اخم کردی ، راس گفتم دیگ ، 

خانم وقت دکتر داره رفته واسه من خوشگذرونی . 

السا حق به جانب گفت _ اولا ک گفتم یا دکتر منو عوض میکنی یا من دکتر نمیرم ...


" از زبان السا " 

اخمی کردمو حق به جانب گفتم : 

_ اولا که گفتم یا دکتر منو عوض میکنی ، یا من دکتر نمیرم ، اصلا نمیخوام خوب شم ، 

همینجوری دوست دارم فلج بمونم ، یادگاریه . 

و زیر چشمی نگاهی به طاها انداختم ، ناراحت سرشو انداخت پایین . 

اخمی کردمو ادامه دادم : _ الانم پا میشی میری از دوستم معذرت خواهی میکنی 

وگرنه خودت میدونی چه آتویی ازت دارم ، میرم میزارم کف دست بابا جون ، 

حالتو جا میاره . 

پسره ی پررو دوست داشت برم به بابا بگم نمیره دنبال کارای رفتن و بورسیه ی تحصیلش

 . 
اخمی کردو بلند شد رفت سمت دسشویی .

همون لحظه تینا از دسشویی اومد بیرون ، 

آخی بچم چشماش قرمز بود . 

به تازگی دارم پی میبرم که الیاسو دوست داره . 

اما الیاس نمیدونم حسی بهش داره یا نداره ؟

فقط روش غیرت داره اونم به خاطر این که دوسته منه فکر میکنم باشه ... !

چند دقیقه بعد الیاسو تینا خندون اومدن . 

خوب خداروشکر که خیلی قهرشون طول نکشید . 

الیاس صندلیو کشید بیرون و تینا نشست .

جالبه ...! 

الیاس واسه دختری این کارو بکنه ؟؟؟

چشم ازشون برداشتم . 

طاها توجهمو جلب کرد . 

از وقتی اومده بود اینجا یا منو اذیت میکرد ،

یا حرفای چرتو پرت میزد ، یا کلکل و شروع میکرد . 

یا مثل قدیما حال همو میگرفتیم . 

اما الان همش چشماش به در رستوران بود . 

نگاهی به در کردم .

یه دختر اومد تو که طاها بلند شد .

با گفتن من الان میام رفت سمت اون دختره . 

ینی منتظره این دختره ی سانتال مانتال تازه به دوران رسیده بوده ؟؟؟

مشغول آنالیز کردن دختره شدم . 

ایششش دختره یه لگ مشکی پوشیده بود با بوت هایی که تا بالای زانوش 

می رسیدن ، یه پالتوی چرم خز دار ، با شال کاموا ....! 

بپا نچایی .... 

قیافشم از اینا که تابلوعه صد تا عمل کرده . 

طاها سمتش رفتو تو دو قدمیش وایساد ، 

دستاشو باز کردو اونو به آغوشش دعوت کرد ...! 

ینی چییییی این کار ؟؟؟؟

طاها این دختررو بغل کرد ؟؟؟

چه نسبتی باهم دارن ینی ؟

قطعا یکی از اون دوست دخترای رنگی پنگیش بوده دیگه .

اخمی کردمو سرمو برگردوندم . 

پسره ی خر ، دختر بازیش گرفته واسه من . 

فقط بزار خوب بشم یه درس حسابی بهت میدم .

اخمام باز نمیشدن ، نمیدونم چرا . 

هوووف ببین یه روز اومدم با داداشم بیام بیرونا ، کوفتم کردن ... !

عه عه عه پسره ی خر ، 

تازه اومده از من عذر خواهیم میکنه . 

منو با این وضعیتم ، با اون معده دردم ،

کشونده تا اداره ی پلیس ، 

بد چرتو پرتم میگه . 

ینی به محمد گفته چه اتفاقی بین منو خودش افتاده ؟؟

به امیرعطا چی ؟؟

حتما امیرعطا خیلی داره خودشو جلوی الیاس کنترل میکنه . 

اما خوبیش این بود خودش اومد منت کشی و آشتی کردیم ، 

وگرنه من نمیتونستم پیش قدم بشم . 

چون کسی به غیر از طاها نمیتونه منو از دست سامی نجات بده ، 

به هرکسیم میگم که سامی چ ادمیه باور نمیکنه . 

خداروشکر که تینا و امیرطاها بودن ......

سرمو برگردوندم ، دوباره چشمم به دختره افتاد که همینجوری مونده بود . 

وا خوب اینجور مواقع استخاره نمیکنن که ، میپرن بغل یارو ... ! 

همین که دختره یه قدم اومد جلو ، محمدو دیدم که با خنده پرید بغل امیرعطا . 

یه چیزیم در گوشش گفت . 

از دور دید که دارم نگاهش میکنم ، خندیدو چشمکی زد . 

بسم الله الرحمن الرحیم ... ! 

چه چشمکیم میزنه ، پسر مردمم که دیوونه شد ... ! 

اینارو ولکن ، دختررو پیدا کن که شکست عشقی خورده بود . 

چشم چرخوندم و پیداش کردم ، با دیدن اون پرستاره چشمام داشت میزد بیرون از 

تعجب . 

نیلو سعادتی ، اینجا ؟! 

کنجکاویم بدجور گل کرد .....

نیلو هم با دیدن من تعحب کرد ، 

اما بعدش چشم غره رفت و روشو کرد اونور . 

محمد اومد سمتمو سلامی کرد . 

_ سلام بر بانوی خلافکار .

خم شدو دستمو بوسید . 

_ نمیدونستم اقای پلیسمون انقدر جنتلمنو با شخصیته . 

واقعا که ، شما که پلیس مملکتید ، عقلنون کجا بود که سر یه چیز مسخره 

منو مجبرم خطاب کردید ، منم میرم از شما دوتا شکایت میکنم . 

جعبه ای از جیب کتش در اورد و گرفت جلوم .

_ بفرمایید قابل شمارو نداره ، چیز کوچیکیه واسه معذرت خواهی ، 

منم با طناب این امیرعطای دلقک رفتم تو چاه ، عذرمو بپذیر عزیزم . 

_ ممنونم مرسی . 

با عشوه خندیدمو گفتم _ این الان رشوس دیگه .... ! 

اخمی کردو گفت : _ نه این چه حرفیه ، از بانوی زیبایی مثل شما بعیده . 

خندیدمو دعوتش کردم به نشستن . 

امیرعطا لبخندی زدو گفت : _ نمیخوای باز کنیش ؟! 

_ میزارمش واسه بعدا . 

اخمی کرد _ نه بازش کن دوستم ناراحت میشه اگه بازش نکنی . 

همون لحظه تینا گفت : _ اره السا راست میگه باز کن ببینیم . 

بازش کردم ، گردنبد ظریفو زیبایی بود . 

_ میتونم واستون ببندمش . 

صدای امیر عطا بود که از پشت گوشم اومد . 

حرم نفس هاش که بهم خور یه جوری شدم . 

_ ممنون میشم اگه ببندیش . 

چون ما تو قسمتی بودیم ک کسی به اینجا دید نداشت ، 

شالمو در آوردم و یقه ی لباسمو شل کردم . 

کسی حواسش به ما نبود . 

آروم آروم دستش نزدیک گردنم شد . 

دست گرمش که به گردنم خورد یه جوری شدم . 

انگار یه حس خاص به وجودم سرازیر شد .

گردنبندو که بست دستی به گردن سفیدو باریکم کشید . 

_ جوجوی کی بودی تو دورت بگردم  ؟؟؟

اخمی کردم . 

نباید انقدر بهم نزدیک میشد . 

_ میشه بگیری بشینی . 

خندیدو گفت _ نه نمیخوام . 

دستشو گرفتمو خواستپ بکشمش که نزاشت . 

بو*س*ه ای داغ پشت گردنم زد و با گفتن خیلی بهت میاد ، نشست سر جاش . 

یه لحظه حس کردم گفت _ زودتر خوب شو ، حال منم خوب کن . 

مگه امیرطاها چش بود ؟؟؟

نگاهی به بقیه کردم ، خداروشکر کسی حواسش به ما نبود . 

اما لحظه ای که داشت میبوسیدم دیدم که چشمای نیلو و اون دختره اندازه گردو شده بود .

درسته نمیشناسمشون ، اما از این که بهم حسودی کردن خوشحال شدم . 

دستی به گردنم کشیدم . 

حالم خوب نبود اصلا ، یه جوری بودم .

این همه نزدیکی طاها به من ینی چی ؟!

بعد از کمی گشتن و خیابون گردی به خونه برگشتیم . 

اما هیچوقت یادم نمیره که امشب چه اتفاقی افتاد . 

اولش بوسه ی دلنشین طاها ... ! 

تعجب کردم ، اما بعدش به دلم نشست ، هنوز نمیخوام اسمی روی این حس بزارم . 

هر حسی که هست مهم نیست ، مهم اینه کم کم داره تو دلم میشینه . 

بین خودمون بمونه ، اما من که میدونم عشقه . شایدم دوست داشتن یا علاقه ی 

بیش از حد باشه .

 هرچی باشه دل نشینه ، 

اما من که حق اعتراف ندارم ، 

دارم ؟؟؟؟

هرچی بیشتر پیش میرم ، 

بیشتر از قبل امیرطاهارو میشناسم . 

هر روز یه چیز جدید ، 

هر روز یه اخلاق جدید . 

هر روز یه علاقه و سلیقه ی جدیدشو میشناسم . 

اما هیچوقت یادم نمیره اتفاقای امشبو ،

حرف محمدو هیچوقت یادم نمیره  . 

لحظه ی خداحافظی خم شد در گوشم گفت : 

_ یه نفر اینجا هست که خیلی دوست داره ، بگردو پیداش کن ، 

از دستش نده . اون داره از دستت میره .

 حواست خیلی به آدمای دورو اطرافت 

و رفتاری که باهاشون داری باشه ، 

نزار کسی از دستت ناراحت بشه ، 

امیدوارم تو دیدار بعدیمون خوب شده باشی ، 

البته اگه افتخار بدی و بیای بریم ویلامون . 

پسره ی پررو چقدر زود باهام صمیمی شده بودا .

با فکری درگیر خوابیدم . 

لحظه ای صدای طاها تو گوشم زنگ خورد . 

_ زود تر خوب شو ، حال منم خوب کن . 

حال اون که بد نبود . 

دیگه هیچی نفهمیدم و کم کم چشمام گرم شدو خوابم برد ..... ! 

تو خواب همش حس میکردم کسی از پشت بغلم کرده و داره

بوسم میکنه ... ! بی جنبه ام دیگه کاریم نمیشه کرد ....!

چند روز از اون شب میگذره . 

هیچ چیزی تغییر نکرده . 

تو این چند روز اصلا از اتاقم بیرون نرفتم . 

خودمو حبس کرده بودم . 

تا زمانی ک اون دکتر نحسو عوض نکنن من نمیرم دکتر . 

پسره گم مونده فقط منو تنها گیر بیاره اونجا . 

اونوقت آبروم میره رو هوا . 

انقدرم قشنگ نقششو بازی میکنه که دل بابارو به دست میاره . 

اما بابای ساده دل من نمیدونه که این گرگی که در لباس میش میبینه ، 

تمام فکرو ذکرش تنو بدن دخترشه ، 

به دست آورن بدن ناتوان دخترش واسه اون یه هدف بزرگه . 

دلش میخواد من خودمو در اختیارش بزارم ، 

اما کورخونده . 

حالا من چیجوری برم تو اون مطب منحوس . 

فکر این که با دستاش بدنمو لمس کنه مو به تنپ سیخ میکرد .

با اعصابی داغون مشتی رو تخت کوبیدم . 

بابا اومد تو اتاق . 

_ پاشو حاضر شو بریم دکتر . 

_ من نمیام بابا ، گفته بودم نمیام . 

_ میای خوبم میای ، حرفی نمیمونه ، میرم مامانتو صدا میکنم بیاد حاضرت کنه . 
 
اخمی کردم . 

_ اما بابا من نمیام ، نمیتونم بیام . 

حق به جانب گفت _ اما و اگر نداریم . 

دلمو زدم به دریا و حرفمو زدم .....

_ داریم خوبشم داریم ، 

بابا سامی مشکلت روی من نظر بد داره ، 

همش یه جوری میخواد با من تنها بشه تا .... 

با سیلی که تو صورتم خورد ، سرم برگشت سمت تاج تختو اولین قطره ی خون 

ریخت روی ملافه ی تختم .......

دستی به سرم کشیدم . 

انتظار داشتم بابا بیاد الان دستمو بگیره و بغلم کنه . 

اما نکرد . 

فقط به یه حرف اکتفا کرد . 

_ دختر قشنگم . 

اگه من میگم سامی ، به خاطر خودت میگم ، چون اون میتونه 

تورو تو کمتر از یک ماه درمان کنه ، البته اگه هر روز بری پیششو مثل این چند روز 

منو مامانتو نپیچونی . 

تو دلم پوزخند زدم ، 

آزه منو تو کمتر از یه ماه خوب میکنه ، 

یا اینوری میشم یا اونوری . 

اون با این کارایی ک میکنه میخواد از من به عنوان وسیله و اسباب بازیش 

استفاده کنه ، 

استادی به این هیزی و دکتری به این بی شخصیتی ندیدم . 

کاش میتونستم اینارو توی روت بگم بابا جون . 

ولی خوب جوابمو دادی . 

همیشه یهم میگفتی از حقت دفاع کن ، 

خوب من الان دفاع کردم ، چیکار کردی ؟؟؟؟

زدی تو صورتم . 

قدمی به سمت در برداشت . 

_ صبر کن بابا . 

 وایستاد ، اما برنگشت .

_ بابا جون ، هیچی نگو ، 

فقط گوش کن . 

یادته همیشه میگفتی قوی باش ، 

همیشه میگفتی از حقت دفاع کن ، 

یادته ؟؟؟؟؟؟

حالا از حقم دفاع کردم ، این بود جوابش ؟؟؟؟؟؟؟

این بود ؟؟؟

همیشه گفتید تحت هیچ شرایطی نزارم کسی اذیتم کنه ،

پدر من سامی داره اذیتم میکنه ، 

سامی داره از من سوء استفاده میکنه ، 

من حرفمو زدم ، حالا خودت میدونی ، 

گفته بودی هیچوقت نمیزاری کسی بهم آسیب بزنه . 

حالا چی شد ؟؟؟؟؟؟

عصبانی بود ، صورتش نمیدیدم ، اما از اون دست مشت شدش میتونستم بفهمم 

که چقدر با غرورش بازی کردم و چقدر عصبانیش کردم ، 

اما واجب بود . 

_ اشکال نداره ، خودم باهات میام ، یه چیزیم رو اون زخمت بزار تا عفونت نگیره ، 

برم جعبه ی کمک های اولیه رو بیارم . نمیخواستم اونجوری بشه . 

با دلی شکسته جوابشو دادم _ نیازی نداره که . 

یه زخم کوچیکه و  یادگاری از بابامه ........

خندیدو دیوونه ای نثارم کرد . 

از اتاق بیرون رفت . 

درسته از دستش ناراحت شده بودم ، 

اما نمیخواستم خیلی کشش بدم ... ! 

هیچوقت با پدرو مادرم نمیتونم قهر کنم ، با هر کس دیگه ای بتونم ، 

با این دوتا نمیتونم ، 

اما دلخور که میتونم باشم . 

مامان اومدو کمکم کرد لباسامو عوض کنم . 

به سختی تونستم لباسامو عوض کنم . 

از این که کسی بیاد کارای شخصیمو انجام بده ، خیلی بدم میاد . 

حس میکردم مامان هم داره با ترحم کمکم میکنه . 

از چیزی که از توی نگاهش میخوندم بیزار بودم ، 

ترحم ... ! 

متنفرم از این حس . 

به کمک مامان و بابا از اتاقم بیرون اومدم . 

خیلی وقت بود دلم میخواست راه برم ، دلم میخواست که بتونم برم خرید ، 

حتی دلم میخواست تنهایی به سرویس بهداشتی برم ، 

اما نمیشد ممکن نبود ... ! 

پس باید دیگه از این به بعد به این درمان اجباری ، تن بدم ، 

اما اگه بلایی سرم بیاره چی ؟؟؟

الان تنها چیزی که دارم ، ادعای پاکی و دخترانگیمه ، 

اما اگه بهم دست بزنه ، خودمو میکشم  . 

هه ، دستم بزنه ، کی میاد یه دختر فلجو به عنوان همسرش ببره سر خونه زندگیش ؟؟

سوار ماشین شدیم . 

چشمامو بستم . 

دیگه دوست نداشتم کارهای شخصیمو خونواده ام انجام بدن ، 

کاش لجبازی نکرده بودم واسه گرفتن پرستار . 

تو ماشین هیچ حرفی زده نشد ، 

چیزی نمونده بود خوابم ببره که ماشین از حرکت ایستاد .

چشم باز کردم و حیاط و زیر نظر بگیرم . 

چند وقتی بود که سر شیفتمم نرفته بودم و تو دانشگاه نمیرفتم ، 

دلم نمیخواست کسی از بچه های دانشگاه بدونه چه بلایی سرم اومده . 

به کمک بابا روی ویلچر نشستم . 

سرمو بلند کردم . 

همه با ترحم نگاهم میکردن . 

عادی بود واسم حرفایی ک میشنیدم ، 

تو این چند وقت کم اینجور حرفارو نشنیده بودم . 

یکی میگفت :_ خدا به چوونیش رحم کنه ... ! 

اون یکی میگفت : _ خدا به زیباییش رحم کنه ...! 

خلاصه هر کسی به نوعی نمک رو زخمم میپاشید . 

با این حال نمیتونستم مقصر بدونم کسی رو ، 

چون اشتباهی بود که خودم کردم ، 

و یک اشتباه تو بچگی و جوونی ، بهتر از صد اشتباه تو بزرگیه ... ! 

چون باعث شکست میشه .




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر